تبلیغات
طواف یار - مطالب راهیان نور

طواف یار
در و دیوار شهرم خوب می دانند، تمام افتخار ما شهیدانند.

بزرگ مردتاریخ

جستجو
پیوند ها
لوگو دوستان

 پایگاه مقاومت بسیج نصر

در انتظار یار

اللهم عجّل لولیک الفرج


صفوف آهنین . . .

من یك یهودی ام . . .

http://tiktak-2.persiangig.com/labkhandhayekhaki/logo/belagtapelak.gif



سرافرازان
قافله شهداء


جنبش سایبری ضد صهیونیسم
جعبه حدیث

موضوع: راهیان نور -

قصه عشق را باید با غروب بود تا دانست و با هوای ابری پاییزان و با مرغی که به ناچار پشت میله های بی احساس قفس نغمه سرایی می کند. ماجرای غم انگیز ما را در محفل شمع و پروانه بایستی شنید و با لبخندهایی پیوند خورده با اشک و در آه سوزان شنهای داغ دیده ... باز دلم هوای شلمچه کرده است . باز از فرسنگها راه بوی عطر خاکریزهایش مستم می کند . باور کنید خودم هم دیگر خسته شده ام .
همین که می آیم نفسی بگیرم و با شهر بسازم ، همین که می آیم آرام آرام با زندگی روزمره دست اخوت دهم ، نمی دانم چه می شود که درست هنگام هنگامه ، آنجا که می روم تا فتحی دیگر در بودنم را رقم بزنم ، به سراغم می آیند.

 

قصه عشق را باید با غروب بود تا دانست و با هوای ابری پاییزان و با مرغی که به ناچار پشت میله های بی احساس قفس نغمه سرایی می کند. ماجرای غم انگیز ما را در محفل شمع و پروانه بایستی شنید و با لبخندهایی پیوند خورده با اشک و در آه سوزان شنهای داغ دیده ... باز دلم هوای شلمچه کرده است . باز از فرسنگها راه بوی عطر خاکریزهایش مستم می کند .
باور کنید خودم هم دیگر خسته شده ام . همین که می آیم نفسی بگیرم و با شهر بسازم ، همین که می آیم آرام آرام با زندگی روزمره دست اخوت دهم ، نمی دانم چه می شود که درست هنگام هنگامه ، آنجا که می روم تا فتحی دیگر در بودنم را رقم بزنم ، به سراغم می آیند . خدایا چاره ای ... درمانی ... راهی ... خودم هم خوب می دانم که یک بیابان و چند خاکریز و یک غروب نمی تواند اینچنین هستی ام را به بازی بگیرد . که بیابان بسیار است و خاکریز مشتی خاک و غروب کالایی که همه جا یافت می شود ... آری !
آری ! آنچه عنان وجودم را در کف دارد ، ارواح بلندی است که از مشتی خاک ، شلمچه ساخته اند . قربان آن ستونی که نیمه های شب پیچ و خم خاکریزها را به آرامش حرکت ابرها طی می کرد . قربان آن اشکی که در پرتو منورهای عشق با لبخند ، عقد اخوت می خواند . قربان آن انگشتی که وقتی برماشه بوسه می زد ، تمام کائنات بر آن بوسه می زدند . قربان آن نمازی که در سنگر شروع می شد و در بهشت به اتمام می رسید . ای مردم ! به حرم پاک امام قسم ، وقتی « بخشی » در کنج خاکریزی آرام گرفته بود ، تا ساعتها نمی دانستم که خواب است یا شهید گشته ، وقتی می گویم بخشی ، شما قلم بردارید و هر آنچه از خوبی می دانید بنویسید ، آنگاه چهره معصومش بر صفحه ظاهر می شود .

ای شهیدان ! گمان می کردیم گذشت زمان ، هوای سرزمین پاکتان را از ذهنمان خواهد زدود . اما داغ فراق شما روز به روز بیشتر آبمان می کند . ای مردم ! وقتی « برقه ای » تیر خورد ، تا لحظه آخر می خندید .. به خدا قسم می خندید . . من با همین چشمانم دیدم . وقتی می گویم « برقه ای » ، شما پاکی را یک روح فرض کنید و کالبدی به نام سید رضی الدین برقه ای را برایش بپوشانید . ای مسلمانان ! به خداوندی خدا قسم « لطیفیان » در آخرین کلماتش با بچه ها شوخی می کرد . بروید از شلمچه بپرسید و وقتی می گویم لطیفیان ، شما جدیت و مردانگی را بگیرید و برایش اندام بسازید .

ای شهیدان! هنوز هم که هنوز است ، هر آب خنکی که می نوشیم ، به یاد لبهای خشکیده تان در شلمچه ، اشک می ریزیم. هنوز هم که هنوز است ، هر وقت غذا می خوریم پیش از آن با خاطره های شیرین شما دعای سفره می خوانیم . هنوز هم که هنوز است تنها افتخارمان این است که روزی با شما بودیم . خوشحالم که هنوز با کسانی رفت و آمد دارم که چون خودم داغ دیده و تنهایند . خوشحالم که هنوز وقتی غروب می شود ، هر جا که باشم مرغ خیالم پر می گیرد و بر بام احساس می نشیند و به یاد سنگرهای خون آلود برای دلم نغمه سرایی می کند .

ای مردم ! ما همه خواهیم رفت . شما می مانید و راه ...

تو را به جان امام نگذارید یاد امام و جبهه ها از دلها زدوده شود ...

منبع: وبلاگ شلمچه


نوشته شده در شنبه 28 اسفند 1389 توسط جا مانده از قافله
موضوع: راهیان نور -

 

کم کم که به روزهای آخر سال نزدیک میشیم. حس و حال عجیبی به دلم رخ میده ... بی درنگ دلم به یادت می افته ... به یاد حماسه آفرینی مردانت در غربت خاکی کربلایی می افته ... به یاد غروب های با صفایی که دل در طلوع دوباره ان جان دوباره خواهد بخشید ... به یادآنها که به اشتیاق رسیدن به مقصد عشق و سر منزل مقصود بهانه را در تو دیدند ... به یاد شبهایی که مردانت در نماز شبهایشان از عمق جان با معبود خود عشق بازی می کردند ... به یاد سنگرهایی که نمی دانند با زبان بی زبانی بگویند بر سربازان خمینی (ره) چه گذشت ... به یاد آن مردان عاشورایی که با ذکر یا حسین (ع) خود دشمن بعثی را آنچنان در سرزمینت به خاک و خون کشیدند ... به یاد سردارانت که می افتم بغض دلم را می شکند و مجال سخن را از زبانم می رباید ...
ای شلمچه هرگز از یادمان نمی رود سردارانت بار دگر به ندای هل من ناصر ینصرنی مولایشان گوش فرا دادند و نگذاشتند وجبی از خاک مقدس میهنشان که جای خون لاله های بسیاری در آن نقش بسته بود به دست انهایی بیفتد که هزاران سال پیش خون بر دل فرزندان مولایمان علی (ع) کردند ... یادشان بخیر ... ستاره ها رفتند و ما را همدم غربت و زرق و برق های شهر رنگین با جاذبه هاو لذت های دروغین نمودند ...
ای شلمچه امسال نیز همراه با کاروان راهیان سرزمینت با دلهایی پر از یادگاری از همرزمانت دوباره خواهیم امد . منتظر باش .

دست نوشته های اهدائی از وبلاگ عصر عدالت به وبلاگ شلمچه

سلام بر عشق ...

قصه عشق را باید با غروب بود تا دانست و با هوای ابری پاییزان و با مرغی که به ناچار پشت میله های بی احساس قفس نغمه سرایی می کند. ماجرای غم انگیز ما را در محفل شمع و پروانه بایستی شنید و با لبخندهایی پیوند خورده با اشک و در آه سوزان شنهای داغ دیده ... باز دلم هوای شلمچه کرده است . باز از فرسنگها راه بوی عطر خاکریزهایش مستم می کند . باور کنید خودم هم دیگر خسته شده ام .
همین که می آیم نفسی بگیرم و با شهر بسازم ، همین که می آیم آرام آرام با زندگی روزمره دست اخوت دهم ، نمی دانم چه می شود که درست هنگام هنگامه ، آنجا که می روم تا فتحی دیگر در بودنم را رقم بزنم ، به سراغم می آیند.
قصه عشق را باید با غروب بود تا دانست و با هوای ابری پاییزان و با مرغی که به ناچار پشت میله های بی احساس قفس نغمه سرایی می کند. ماجرای غم انگیز ما را در محفل شمع و پروانه بایستی شنید و با لبخندهایی پیوند خورده با اشک و در آه سوزان شنهای داغ دیده ... باز دلم هوای شلمچه کرده است . باز از فرسنگها راه بوی عطر خاکریزهایش مستم می کند .
باور کنید خودم هم دیگر خسته شده ام . همین که می آیم نفسی بگیرم و با شهر بسازم ، همین که می آیم آرام آرام با زندگی روزمره دست اخوت دهم ، نمی دانم چه می شود که درست هنگام هنگامه ، آنجا که می روم تا فتحی دیگر در بودنم را رقم بزنم ، به سراغم می آیند . خدایا چاره ای ... درمانی ... راهی ... خودم هم خوب می دانم که یک بیابان و چند خاکریز و یک غروب نمی تواند اینچنین هستی ام را به بازی بگیرد . که بیابان بسیار است و خاکریز مشتی خاک و غروب کالایی که همه جا یافت می شود ... آری !

آری ! آنچه عنان وجودم را در کف دارد ، ارواح بلندی است که از مشتی خاک ، شلمچه ساخته اند . قربان آن ستونی که نیمه های شب پیچ و خم خاکریزها را به آرامش حرکت ابرها طی می کرد . قربان آن اشکی که در پرتو منورهای عشق با لبخند ، عقد اخوت می خواند . قربان آن انگشتی که وقتی برماشه بوسه می زد ، تمام کائنات بر آن بوسه می زدند . قربان آن نمازی که در سنگر شروع می شد و در بهشت به اتمام می رسید . ای مردم ! به حرم پاک امام قسم ، وقتی « بخشی » در کنج خاکریزی آرام گرفته بود ، تا ساعتها نمی دانستم که خواب است یا شهید گشته ، وقتی می گویم بخشی ، شما قلم بردارید و هر آنچه از خوبی می دانید بنویسید ، آنگاه چهره معصومش بر صفحه ظاهر می شود .

ای شهیدان ! گمان می کردیم گذشت زمان ، هوای سرزمین پاکتان را از ذهنمان خواهد زدود . اما داغ فراق شما روز به روز بیشتر آبمان می کند . ای مردم ! وقتی « برقه ای » تیر خورد ، تا لحظه آخر می خندید .. به خدا قسم می خندید . . من با همین چشمانم دیدم . وقتی می گویم « برقه ای » ، شما پاکی را یک روح فرض کنید و کالبدی به نام سید رضی الدین برقه ای را برایش بپوشانید . ای مسلمانان ! به خداوندی خدا قسم « لطیفیان » در آخرین کلماتش با بچه ها شوخی می کرد . بروید از شلمچه بپرسید و وقتی می گویم لطیفیان ، شما جدیت و مردانگی را بگیرید و برایش اندام بسازید .

ای شهیدان! هنوز هم که هنوز است ، هر آب خنکی که می نوشیم ، به یاد لبهای خشکیده تان در شلمچه ، اشک می ریزیم. هنوز هم که هنوز است ، هر وقت غذا می خوریم پیش از آن با خاطره های شیرین شما دعای سفره می خوانیم . هنوز هم که هنوز است تنها افتخارمان این است که روزی با شما بودیم . خوشحالم که هنوز با کسانی رفت و آمد دارم که چون خودم داغ دیده و تنهایند . خوشحالم که هنوز وقتی غروب می شود ، هر جا که باشم مرغ خیالم پر می گیرد و بر بام احساس می نشیند و به یاد سنگرهای خون آلود برای دلم نغمه سرایی می کند .

ای مردم ! ما همه خواهیم رفت . شما می مانید و راه ...

تو را به جان امام نگذارید یاد امام و جبهه ها از دلها زدوده شود ...

 

منبع: وبلاگ شلمچه




نوشته شده در شنبه 28 اسفند 1389 توسط جا مانده از قافله
موضوع: راهیان نور -
سرزمینی است که ملائک در آن

سجده می کنند و برای بوسه


زدن بر خاکش از هم سبقت میگیرند.



شلمچه خلاصه عشق است و قطعه ای از بهشت ، شلمچه ، آینه ایست که تمام جبهه با خاکهای سرخش در آن می درخشد. و دریچه آسمانی است که از آن بوی رشادت و عطر دلنواز شهادت میوزد.
شلمچه تندیس زیبای عشق است که در میدان ایثار قد کشیده است . شلمچه شهر شهود و شهادت است . شلمچه مثنوی بلندایثار است و فرودگاه عشق و عروجگاه دل . صحرای خشکی که دریای مواج خون و اشکهای عاشقانه در تربت پاکش دارد با قلب خونینی که هنوز زیبا و دلنواز می تپد و خون غیرت و مردانگی را در رگهای این دیار می دواند و حدیث بلند حیات با عزت را زمزمه می کند. زمین خاکی شلمچه ، زیباتر از آبی آسمان است چرا که شلمچهقتلگاه مرغان عاشقی است که برای وصال بی قرار بودند و از کوچه پس کوچه های منیت و مادیت رهیده و به شهر دلگشای معنویت و شهادت دل بستند.
آری ! شلمچه شاهنامه بلند شهادت است ، دیوان عاشقی است ، شعرهای سرخ ، با واژه های خون ، به وزن عشق و قافیه هایی از جنس قلب پاره پاره عاشقی و در قالب غزل عشق و مثنوی بلند شهادت » ، دیوانی که شکسته دلان عارف با قلم استخوان و مرکب خون و با خط شکسته عروج نوشتند و این صفحه طلایی تاریخ ایران اسلامی را با خون دل تهذیب شده شان تذهیب کردند. آری ! شلمچه کتاب است ، خواندنی ترین کتاب حماسه . شلمچه آسمان است سرشار از ستاره های سرخ .شلمچه بهار است لبریز از گلهای محمدی ،شلمچه دریاست ، مواج از موجهای عاشقی .
شلمچه بازار است ، بازار عشقبازی و جانبازی ، شلمچه تابلو است تابلوی حماسه و عرفان که بر تارک تاریخ ایران اسلامی می درخشد. جایگاه اهل زیارت است نه اهل زر ، زیارتگاه دلدادگانی که خود زائرانی بودند که در نیمه راه سفر عاشقی پرپر شدند و به مولای عشق پیوستند و زیباترین حدیث بندگی را با بندبند وجودشان و با قطره قطره خونشان نوشتند. یعقوبهای بی قراری که برای رسیدن به یوسف زیبای شهادت بی قراری می کردند و زلیخای دنیای نتوانست آنها را مفتون خویش کند. آنان که هنوز از دشمن نفس خویش رها نشده اند و دلشان در تصرف شیطان است چگونه می توانند قدر مجاهدانی را بدانند که در کوله پشتی دلشان جز عشق و ایثار نبود. آنان باید بدانند که شلمچه و شهیدانش و شاهدان و شائقان و مشتاقانش خورشید بی غروبند ، چرا که عاشورا و عاشورائیان آفتاب آسمان عشقند که هیچ ابر آلوده و تاریک یزیدی نمی تواند جلوی تابش آنها را بگیرد.
سلام ای سرزمین شلمچه
سلام بر تو ای قرار بی قراران ، ای جائیکه نه چندان دور نردبان معراج و ترقی بودی .

سلام بر تو ای نقطه تلاقی عرش با فرش .

سلام بر آن نیمه شب هایت ،

سلام بر آن فضای عارفانه و عاشقانه ای که شب زنده دارانت با ترنم زیبا و ملکوتی الهی العفو ، می آفریدند.

سلام بر نماز شب هایی که در سنگرهای آسمانی تو آغاز میشد و در بهشت خاتمه می یافت.

و باز سلام بر تو ای شلمچه ، ای جبهه عاشقان ، ای تمامیت عرشیان ،

شلمچه تو مانند موج خاموش و درهم شکسته می مانی .

به ساغری که که خالی از شهد لقاء و بند نام شهادت شده است .

به دریایی که در بستر خویش آرام خفته است .

شلمچه جزر و مَدّت کجا رفت ؟

هر گاه بسیجیها در تو نیستند موج شرارهایت در درون تو فرو رفته است

شلمچه جا دارد امروز چفیه ام را بر سر بکشم و اشک حسرت از چشمان ملتهبم جاری کنم و فریاد بکشم...

من جا مانده ام...

 


نوشته شده در شنبه 28 اسفند 1389 توسط جا مانده از قافله

میدان صبحگاه دوکوهه است اینجا؛ جایی که مثل دریا، انگار انتهایش معلوم نیست. جایی که زمانی معراج روحانیِ عاشقان الله بود. جایی که بسیاری در اینجا مهر شهادت بر پرونده خود زدند و برای همیشه سعادتمند شدند. درست در چنین ساعتهایی اینجا دیگر زمین نبود. اینجا عرش خدا بود. عرش واقعی خدا؛ چونکه عرشیان خاکی در اینجا با خدا ملاقات داشتند. و چه عاشقانه بود آن ملاقاتها!

و اینک بعد از گذشت این همه سال من در جای آنها نشسته ام. چشم که بسته می شود و گوش که از این اصوات دنیوی فارق می گردد به راحتی می توان حضور آنها را در اینجا حس کرد. هنوز انگار از گوشه گوشه میدان، صدای مناجات و العفو گفتن ها بگوش می رسد. هر جای میدان را که نگاه می کنم انگار عزیزی با خدایش خلوتی کرده و آنچنان عاشقانه با او مناجات می کند که گویا فقط، خدا مال خود اوست. هرکس فانوسی به دست و پتویی به سر کشیده، بر گناهان نکرده اش توبه می کند و ...
و من اینک اینجا نشسته ام و همچنان به شرمندگی خود فکر می کنم که آنها که بودند و من که هستم؟!! آنها چه کردند و من چه می کنم؟!! آنها چطور بودند و من الان چطورم؟!!.............

 

مکه من فکه بوَد، منــــای من دوکوهـــه
قبله من جبهه و کربلای من دوکوهه
مدینه ام شلمچه و بقیع مــــن هویــــزه
مروه من طلاییه، صفای من دوکوهه
دیار غربت و غم و وادی عشق و عرفـان
جای قبــول توبه و دعای من دوکوهه
اگرچه راه کربلا بسته به عاشقان است
علقمــه و فرات و نینوای من دوکوهه
قافله رفته و دگـــر جدایــــم از شهیــدان

مریض هجرم و فقط دوای من دوکوهه

 

نامه ای به دوکوهه ...


عید برای هرکس رنگ و بویی خاص دارد. بعضی ها یاد سفره هفت سین و آجیل و عیدی گرفتن می افتند و بعضی هم دید و بازدیدها برایشان تداعی می شود، ولی چند سالی است که عید و تعطیلات نوروز برایم یادآور چیز دیگری است. وقتی حدود ده سال پیش برای اولین بار در این تعطیلات نوروز پایم به مناطق جنگی باز شد، هیچگاه فکر نمی کردم که شاید این سفر، دلم را در گرو چیزی ببرد و اسیر خود کند. وقتی اولین بار پایم به دوکوهه رسید، هیچگاه فکر نمی کردم که دلم تا عید بعد و تجدید زیارت آن، بی قرار باشد. اما نه! همان بار اول کافی بود که هنوز عید نشده تمام همّ و غمم این باشد که یک بار دیگر، حداقل به چشم سر، محل رفت و آمد فرشتگان خاکی خدا را ببینم؛ و خدا هم دل سیاهم را نمی شکست و هر سال با هر سابقه ای که داشتم باز هم محبتش را در حقم صد چندان می نمود و مرا در آن قدمگاه فداییان روح الله(ره) راه می داد، تا دل زنگار گرفته ام جلایی بگیرد و چند صباحی پاکی استشمام کند و خلوص استنشاق کند....
ولی نمی دانم که امسال به کدامین خطایم این حداقل آرزویم برآوده نشد و در حسرت این دیدار سوختم. این چند روز هر بار که دیدم و شنیدم عزیزی راهی این سفر است، انگار تکه ای از دلم کنده می شد. وقتی یاد آن بهشت خاکی ایران می افتادم و یادم می آمد که چه توفیقی از من سلب شد، بیشتر دلم آتش می گرفت. یاد اروند و غروب دلگیرش! یاد طلائیه و سه راهی شهادتش! یاد شلمچه و گودال قتلگاهش! یاد فکه و رملهایش! یاد دهلاویه و ابرمردی که در آن خدایی شد! یاد هویزه و تن هایی که زیر شنی های تانکها لگدمال شد! و یاد دوکوهه ...! و یاد دوکوهه ...! دوکوهه ...! دوکوهه ...!
و ما چه می دانیم که دوکوهه چیست؟؟!!
یاد دوکوهه و ایستگاه قطارش که برای رزمنده ها "دلبر" و "دلاور" بود! یاد دوکوهه و ساختمانهای غربت گرفته اش! یاد دوکوهه و دیوار نوشته هایش! یاد دوکوهه و حسینیه حاج همتش! یاد دوکوهه و حوض کوثرش! یاد دوکوهه و میدان صبحگاهش! همانجا که سجده گاهی بود به وسعت آسمان....

یادش بخیر! چه صفایی داشت میدان صبحگاهش! مثل دریا، انگار تمامی نداشت. یادش بخیر نیمه شبها تو وسط میدون صبحگاه می نشستم و خودم را بین رزمنده ها حس می کردم که دارند مناجات می کنند. یادش بخیر کنج همین میدون بود بود که برای آخرین بار "محمد عبدی" را دیدم .... یادش بخیر حسینیه حاج همت و کمیل خواندن حاجی....
مکه من فکه بود، منای من دوکوهه ....



نوشته شده در شنبه 28 اسفند 1389 توسط جا مانده از قافله
دل نوشته هایی درباره شهید همت

طلائیه و ...
اینجا سرزمینی شوره زار و سوزان است . اینجا همان طلائیه خودمان است . نیك بنگر كه این سیم خاردارها و خورشیدی ها برای سر و سینه های بسیجیان ترسیم شده اند .
آیا كسی هست كه رد گلوله ها و لكه های خون را به نیش سیم خاردارها ببیند؟
آیا كسی هست كه پیكر این بسیجی را از لابلای سیم خاردارها خارج كند ؟
آیا كسی هست كه این دست جدا شده را به پیكرش باز پس دهد؟
آری اینها بالهای ملائكه اند كه به زمین آرام گرفته اند . میدان مین را نظاره كن كه چگونه زیبا جلوه می كند .
آیا كسی هست كه میدان مین را ، میدان وصل و عروج ببیند؟
اینجا همان طلائیه خودمان است و آن سه راهی شهادت ، همان سه راهی معروف است. ببین موتور كوفته و آن جسم بی جان را كه چگونه راحت و آرام گرفته است . او همت است . همان حاج همت خودمان. فرمانده لشكر 27 حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلّم) كه سر ندارد ... .
آیا كسی هست كه پیكر بی سر حسین را به یاد آورد ؟
آیا كسی هست كه گودال وصل را به ذهن آورد ؟ آیا كسی هست كه بتواند خبر شهادت او را به همسر و دو فرزندش هدیه كند؟ آیا كسی هست كه شدت جراحات و عمل تركشها بر سر و صورت و سینه اش را برای خانواده اش توصیف كند ؟
آیا كسی هست كه بتواند به فرزندانش بگوید كه بابا دیگر سر ندارد؟
هیچ میدانی معنای رجال صدقوا را ...

عاشق کشی

می خواستم بنویسم از همت
همه چیز به ذهنم رسید و هیچ چیز روزنامه خوندم , نت سر زدم , یاد سی دی هایی افتادم که از شهدا داشتم , یاد وصایا , یاد عکس های شهدا ولی هیچ چیز ...
به راستی من , تو , ما چه میدانیم از شهدا ؟
ادعا داریم یا بهتر بگویم نوک پیکان رو به طرف خودم بگیرم ادعا دارم که دوستدار شهدایم , مدیون هستم , قدرشان را می دانم به راهشان ره می پویم ولی کو ؟
کجاست ؟
چه نمک شناسی ؟
چه اعتقادی ؟
چه دوست داشتنی ؟
تو بگو بنویس ده خط از همت
تو بگو بنویس یک سطر از باکری
تو بگو بنویس یک جمله از متوسلیان
بنویس یک کلمه از ...
هیچ و دیگر هیچ
گاهی می خواهم به حال خودم زار بزنم می خواهم سر خودم داد بکشم فریاد بزنم و بگم بس نیست این همه ادعا ؟
به دیگران خرده می گیری ؟
از ناملایمت های جامعه می گی ؟
غم عالم تو دلت می شینه وقتی یه فرشته بد جور و نافرم تو خیابون می بینی ؟
بغض راه گلویت را می گیرد وقتی به مزار شهدا می ری و اینهمه معطر بودن آسمونشون را حس می کنی و باز هم از غفلت بازماندگان در حیرت می مونی ؟
اشکت سرازیر میشه وقتی نامه هایی مثل نامه زهرا به پدرشهیدشو را می شنوی ؟
عصبانی می شی وقتی امثال امیر حسین ها جسورانه حرفهای نسل سومی ها رو چشم تو چشم مسولان بنیادها و سازمانها می گن ولی اونها هنوز .... ؟
قاطی می کنی وقتی می بینی خیلی بی تفاوت به مقدساتت توهین می کنن ؟
خب خودت چی ؟ خودت چیکار کردی ؟ خودت چه گلی زدی به سرشون که دیگران نزنند ؟
خودت چقدر رعایت کردی ؟ یعنی تو نمیدونی یه شهید چی گفته ؟ چی میخاد ؟
چه وصیتی به تو و امثال تو داشته ؟
چرا میدونی همه رو می دونی
ولی تو خودتم تو راسته همون خرده گیرایی .
اینها همه مثل یه فیلم از جلوی نظرم رد شد
به یکباره دلم گرفت
چقدر غریب بودند در میان این همه شناسنامه که از این گوهران تابناک ساختیم
چقدر دور و گمنام بودند
چقدر تنها بودند
شنیده بودم که عاشقان غریبند وگمنام و تنها
فقط یک چیز به ذهنم می رسد که بگویم
عاشق
عاشقان ناب
عاشقان واقعی
عاشقان عشق
عاشق شدند و کشته شدند و بهای خونشان را از عاشق کش خود گرفتند .

تو از پنجره هاى آبى گذشتى

محمد! گلم، یادم مى آید فصل بهار بود كه آمدى به دامنم. بهارنارنج و ترنج، بهار باران و شكوفه، بهار نسیم و شبنم. بهار بود كه طعم اولین لبخندت را از غنچه هاى گل سرخ چشیدم و گریه هایت را شبیه باران یافتم.
بهار بود كه از افق شانه هایت سپیده دم طلوع كرد و نگاهت به آسمان پیوند خورد و مثل نسیم سبك از پنجره هاى آبى گذشتى و با گلهاى اقاقى پلك گشودى و روبروى هزار دشت شقایق گامهایت آغاز شد. محمدم! آن روزها كه من و تو یكى بودیم و همه بى قرار آمدن تو بودند و تو از من نفس مى گرفتى، در یكى از روزها من و تو همسفر شدیم و در راه جاده اى سرخ زائر آن سوى فرات شدیم. آن سفر كه تو هنوز در دامان من نشكفته بودى من و تو زائر شدیم. زائر حرم مظلومیت! زائر حرم وفا! زائر حرم تشنگى! ساعتها با هم زیارت نمودیم. دعا خواندیم. گریستیم. ناله كردیم و دلهایمان را كبوترى كردیم تا سالها زائر گلوهاى تشنه باشند و تو به دنیا نیامده به دریاى خون پیوستى.
اینجا جزیره مجنون است. اینجا كانالها پر از پرنده هاى پرپر است. اینجا همه به دنبال لیلاى خویش مى گردند. همه آسمان میهمان این جزیره است. همه لیلا وار شعر جنون مى سرایند. چشمه ها به هوادارى گلوهاى تشنه برخاسته اند. درختها به سجود پیشانى هاى برخاك رفته به قیامند. از طلاییه آتش و خون مى روید. هر لحظه احتمال پرنده شدن است. به همه گفته اند: فكر برگشت نباشید. تو و یارانت پا به پاى تك و پاتك عراقیها آمده اید. اما طلاییه باز هم از تو یار مى گیرد و گل. طلاییه همچنان اسیر كركسان است و هیچ راهى وجود ندارد. عملیات خیبر، تو و لشكرت مأموریت داشتید پل طلاییه را به تصرف درآورید. كار خیلى سختى بود. بچه ها همان شب اول از پل گذشتند. فرداى آن روز عراقیها پاتك زدند. آن هم چه پاتكهایى! بچه ها مقاومت مى كردند. اما ارتباط با عقبه خیلى دشوار بود. ماندن ساده نبود. مجبور شدند برگردند. لشكر چند شب عمل كرد. اما موفق نشد. در منطقه عملیاتى شما كانال آب خیلى بزرگى بود كه باید پل مى انداختید و از روى آن رد مى شدید. ولى این از نظر نظامى غیرممكن بود و تو این را خوب مى دانستى، اما گفتى: باید از این منطقه عبور كنیم. این دستور است. محمدم! هنوز از یاد نبرده ام. آن روز خسته بودى. مرتضى قربانى در جزیره مجنون كنارت بود. به او گفتى: یك نفر را بفرست جلو ببین خط چه خبر است؟ و او در جوابت گفت: دیگر كسى را ندارم بفرستم. معطل نكردى، خودت سوار موتور شدى رفتى جلو. آمدى كنار بچه ها كه دلت براى آنها تنگ شده بود. همگام با آنان شروع كردى به آر.پى.جى شلیك كردن. آب نبود، همه تشنه بودند. بچه ها قمقمه هاى خالى را از آب كناره هاى هور كه كثیف بود پر مى كردند و مى خوردند. این وضعیت تو را ناراحت مى كرد. سوار یكى از پلهاى شكسته شدى و با دست شروع كردى به پارو زدن، تا آمدى وسط هور كه آبش زلال بود. قمقمه ها را پر كردى و به بچه ها رساندى.
مادرت تعریف مى كند: كه سه ماهه آبستن تو بوده كه به زیارت كربلا مى رود. همانجا خواب مى بیند كه آقایى نورانى بچه اى قشنگ در دامانش مى گذارد و مى گوید: مواظب او باش. تو نه ماه بعد به دنیا آمدى و نامت را محمدابراهیم گذاشتند. همه مى گویند تو از همان دوران كربلایى شدى و به لبان تشنه حسین (ع) دل بستى. مادرت مى گوید: اولین سوره هاى قرآن را كه آموختى خودش به تو آموخته و بعدها هم معلم قرآن شدى. همیشه حرفهایت را به اولین كسى كه مى گفتى مادرت بود. خبر مكه رفتنت را هم اولین بار براى او تعریف نمودى. او دوست صمیمى و محرم رازهایت بود. هیچگاه به دنیا دل نبستى. به همین خاطر اصلاً صاحب منزل نشدى و همیشه خانه به دوش بودى. با همه مهربان بودى و آن را از هیچ كس دریغ نمى كردى. تا مى توانستى به فقرا كمك مى نمودى. عملیات خیبر كه شروع شد اسفندماه بود و نزدیكاى عید. عملیات در جزیره مجنون گره خورده بود. خیلى از یارانت همچون پرستوهاى مهاجر به آسمانها كوچیده بودند. باید مقاومت مى كردید و جزیره را حفظ مى نمودید. این دستور بود و تو و یارانت محكم ایستاده بودید. مادرت مى گوید پنج روز به عید مانده خبر شهادتت را آوردند. اما به او چیزى نمى گویند. جز خبر مجروح شدنت و اینكه در بیمارستان هاى اهواز بسترى هستى. فردا صبح برادرت شهادت ترا به او مى گوید و غریبانه ناله سر مى دهد: همانى شد كه خودش گفت. بعد مى خواهد تو را براى آخرین بار ببیند، اما نمى گذارند. چون صورتت از بین رفته بود و یك دستت هم قطع شده بود. اما او همچنان اصرار مى كرد. آخر سر برادرت او را مى آورد بالاى سر تو و جهت اطمینان یافتن انگشت سوم دست راست ات را كه در كوچكى لاى چرخ گوشت گیر كرده بود به او نشان مى دهند. آنگاه دلش آرام مى گیرد و غصه این را مى خورد كه چرا در آخرین تماسش كه چند روز قبل از شروع عملیات خیبر بوده به او اصرار مى كردى بچه ها در خانه تنهایند بیا چند روزى پیششان بمان، او اما نرفته و بهانه آورده كه نمى توانم بیایم و آخرین حرفش را كنار پیكر تو اینگونه زمزمه مى كند: یا حسین! این بچه را خودت به من دادى. حالا هم دارم تقدیمت مى كنم. بى حساب شدیم، از من راضى باش!
آن روز، روز سختى بود. هم براى تو و هم براى بچه هاى لشكر ۲۷ رسول (صلی الله علیه و آله و سلّم) . قرار بود یك گروهان نیرو آماده شوند و خط را تحویل بگیرند. آن روز حاج قاسم فرمانده لشكر ثارالله هم در كنارت بود. با سید حمید سه نفرى رفتید داخل سنگرى كوچك.
حرفهایتان را زدید و قرارهایتان را گذاشتید. با حاج قاسم خداحافظى كردى و با سیدحمید سوار موتور شدى. راه افتادید. یكى دیگر از بچه ها با موتور پشت سرتان بود. سنگر پایین جاده بود. باید از روى پل رد مى شدید و مى آمدید روى جاده و این همان نقطه اى بود كه عراقى ها روى آن كاملاً دید داشتند و تانكى را آنجا مستقر كرده بودند. وقتى آمدید روى پل موتورى كه پشت سرتان بود فریاد زد حاجى اینجا را پر گاز برو! اما افسوس كه دیگر دیر شده بود. گلوله شلیك شده كنار موتور شما نشست و با قدرت تمام منفجر شد و تو و سید حمید از موتور پرتاب شدید. تو به طرفى و حمید به طرفى. گلوله كار خودش را كرده بود. انفجار باعث شد كه ما از صورت مهربانت و لبخندهاى همیشگى ات محروم شویم و با یك دست به پرواز درآیى و به بهشت گام نهى.
محمدجان! آن روز تو از پنجره هاى آبى تا خدا گذشتى و از جزیره مجنون به آسمانها رسیدى. آن روز تو بودى و فرشته ها و پرنده ها. ما بودیم و مویه هاى مادرانه و دلهاى مه آلود و چشمهاى حیران. تو با فرشته ها و پرنده ها، خندان و شادمان در آسمانها ستاره مى چیدید. ما و مویه هاى مادرانه و دلهاى مه آلود و چشمهاى حیران به مزارت پناه آورده بودیم. آن روز كه تو رفتى واژه ها با من صمیمى شدند و من و شعر به هم نزدیكتر شدیم. ( امیرحسین حسینى )

شهید همت در پادگان دوکوهه

«دو کوهه» آخرین ایستگاه قطار بود؛ بچه‌ها از همین جا به مناطق مختلف در خطوط مقدم اعزام می‌شدند. دو کوهه نام آشنای همه رزمنده‌هاست. ردپای همه شهیدان را می‌توانی توی دو کوهه پیدا کنی، دو کوهه پادگانی نزدیک اندیمشک و متعلق به ارتش که زمان جنگ بخش جنوبی آن سهم سپاه شد.
این ساختمان‌های خالی هر کدام حکایتی هستند برای خودشان. گوش‌ات را روی دیوار هر کدام که بگذاری، صدایی می‌شنوی. صدای یکی از روضه قاسم می‌خواند، صدای کسی که روضه علی‌اکبر...، اینجا دیوارها هم چون بچه‌ها زخمی‌اند هنوز، نگاه کن شاید پوکه فشنگی تو را مهمان گذشته کند، تعجب نکن، گاهی وقت‌ها، عراقی‌ها بمب‌هایشان را یکراست سر همین پادگان خالی می‌کردند، تا شاید اینجا خالی شود.
همه بودند. اصفهانی، اراکی، همدانی، خراسانی همه لهجه‌ای صبح‌ها ورزش صبحگاهی داشتند؛ یک، دو، سه ... شهید! اگر خوب گوش کنی صدای دلنشین شهید گلستانی را هم می‌شنوی. که با صدای دلنشین را هم می‌شنوی. که با صدا دلنشین پادگان را گلستان می‌کرد. هنوز صدایش از بلندگوهای سرتاسر پادگان می‌آید؛ اللهم اجعل صباحنا، صباح الابرار... تابلوی تیپ‌ها و گردان‌ها را هنوز برنداشته‌اند، خوش سلیقگی کرده‌اند تا تو بروی و بخوانی؛ حمزه، کمیل، میثم، سلمان، مالک، عمار، ابوذر... اینجا همه شیطنت می‌کنند، سر به سر هم می‌گذراند، شور و حال دارند. به خوبی می‌دانند که بعد از عملیات، خیلی‌هایشان پرنده می‌شوند، بچه‌ها می‌کردند تا برای سفر آسمانی‌شان، همسفر پیدا کنند.
گاهی که عملیاتی در پیش باشد، دوکوهه پر از نیرو می‌شود. آنقدر که فضای اطراف ساختمان‌ها هم چادرهای بزرگ و کوچک برپا می‌کنند. آن وقت تو فکر کن دم اذان است. دوکوهه است و یک حوض کوچک ویک حسینیه کوچک. بسیجی‌ها می‌ریزند دور حوض، اصلا صف می‌گیرند دور حوض، «قربان دستت، داری می‌روی حسینیه به امام جماعت هم بگو قامت نبندد ما هم برسیم!» چه دست‌ها که در این حوض وضو نگرفت و در میدان مین نیفتادند.
نمازهای حسینیه حال و هوای دیگری داشت. سرسری نبود. همه‌اش تضرع و گریه و خوف... تن آدم می‌لرزید. این همه یار خمینی؟! که همه چیزشان را فدای نگاه او می‌کنند. خدایا اگر مهدی (عج) می‌آمد چه می‌شد؟! دو کوهه، سردار زیاد داشت. حاج احمد متوسلیان، حاح همت و ... . همت می‌گفت فرمانده‌ای که عقب بنشیند و بخواهد هدایت کند، نداریم. خودش می‌رفت خط مقدم. آخرش هم شد سردار بی‌سر خیبر، اسم حسینیه هم شد «حاج همت». باید همت کنی تا به راز نهفته دوکوهه پی ببری.
وقت عملیات، سکوت پرمعنا وحزن انگیزی فضای پادگان دوکوهه را فرا می‌گیرد. کسی هم اگر می‌ماند، همه‌اش به این فکر می‌کرد که حالا سینه چند نفر، سپر گلوله‌های دشمن شده است. نه فقط ایمان و خلوص بلکه، حس میهن ‌پرستی را هم باید در چشم‌های رزمنده‌های اینجا پیدا می‌کردی. خانه و زندگی و سرمایه جانشان را می‌دادند برای این یک وجب خاک، «ایران!»، راستی کجا بودند آنانی که در بد حادثه در کنار شومینه‌ها در دل زمستان لم می‌زدند، به یاران خمینی ناسزا می‌گفتند و دم از ایران می‌زدند، کجا بودند آنانی که یک لحظه گرمای پنجاه درجه جنوب را درک نکردند و در رستوران‌های شمال شهر بستنی هفت رنگ ایتالیایی می‌خوردند ودم از ایران می‌زدند.
اگر شلمچه را با غروبش می‌شناسند، دو کوهه را هم با شب‌هایش می‌شناسند. دلت می‌خواهد توی تاریکی شب، لابه‌لای این ساختمان‌ها پیچ و تاب بخوری، بروی، بیایی و در این رفتن و آمدن‌ها، بعضی حقایق، دستگیرت شود.
این وسط، چاشنی دیوانگی‌های تو. جملاتی است از شهید سبز، سید مرتضی آوینی که تو را همراهی می‌کند قدم به قدم.
«دوکوهه مغموم است و دلتنگ یاران عاشورایی خویش است...» و می‌توانی بفهمی «شرف المکان بالمکین» یعنی چه؟
یعنی کسی که روزی اینجا نشسته بود، وضو گرفته بود نماز خوانده بود. اهل آسمان بود پس اینجا آسمان است نه!
یکی از بسیجی‌ها روی یکی از دیوارها نوشته: «ای کسانی که بعداً به این ساختمان‌ها می‌آیید، تو را به خدا با وضو وارد شوید.
«دو کوهه مغموم مباش که یاران آخر الزمانی‌ات از راه می‌رسند...» و شاید تو هم یکی از آنها باشی.

منابع:

سایت امتداد
سایت ساجد



نوشته شده در چهارشنبه 17 شهریور 1389 توسط جا مانده از قافله
موضوع: راهیان نور -خاطرات -

گفت  : چرا دیگه نمی نویسی ؟

گفتم  : از چی بنویسم ؟

گفت : بنویس از دوکوهه

گفتم  : من نمیدونم نمی شناسم تنها اسمی از اون به گوشم خورده

گفت دو کوهه وادی عشق است مگر می شود عاشقی از دو کوهه چیزی بر زبان نیاورد ؟ 

گفتمخوب تو بگو تا من بشناسم

گفتنه

تو خود باید به دنبال دلت راه بیفتی

خودت ببینی و خودت بشناسی

سر در گریبان کردم

خودم

خودم

این حرفو قبلا هم خیلی های دیگه بهم زده بودند

خودت باید بخوای

خودت ببینی

خودت بشنوی

خودت عاشق بشی

خودت بفهمی

خودت ...

اگر قاموس هستی این است

خب من چه ستیزی دارم ؟

...

غروب غمگین دو کوهه یاد آور دردهای امروزی است و آیا تو خودت دیده ای ؟
نه ندیدم از زبان عاشقانی و سوخته دلانی که زیستند و رفتند می نویسم .
بی اختیار به یاد سخن سید اهل قلم می افتم . که : اگر بپرسی دوکوهه کجاست چه جوابی بدهیم ؟
حکایت حال من است . به قول سید جواب گفتن به این سوال بدین سادگی ها نیست .
من ندیدم
شنیدم
و چه خوب گفت شنیدن کی بود مانند دیدن .
مرغ دلم پر میکشد به حرف دلم گوش می سپارم و به دنبالش به راه می افتم در اندیشه این افکار نوری سپید از روزنه دلم تابیدن می گیرد
قدم بر می دارم و پا بر خاکی می گذارم که نامش را سرزمین دوکوهه نهاده اند . جلوتر که بروی حسینه حاج همت است .
میعاد گاه یاران عصر ، سربازانی که فدایی آن عزیز پرده نشین هستند .
هوا گرگ و میش است شهدای زنده از غرفه های بهشتی خود بیرون می آیند
خواب آلو و خندان
همراه با شیطنتهای نمکین
یکی بر دیگری آب می پاشد
آن طرفتر شهیدی به شهید دیگر سلام می گوید
آن یکی سر به سر رفیق بی سرش می گذارد !
آن طرفتر زنده دلی با کنایه و طنز به رفیقش می گوید : فلانی خوب دیشب با فرشته ها گرم گرفته بودی ! رفتی طبقه هفتم چه خبرا بود ؟ چرا ما رو دعوت نکردی ؟بسیجی و تک خوری؟
سر بی سرش را از شرم پایین می اندازد و لبخند ملیحی تحویلش می دهد
آن طرفتر خورشید خیبر را می بینم
با همان اندام نحیف و نجیبش
خم می شود بوسه بر خاکی که قدم گاه یار آشناست می زند
و تو فکر کن چگونه پیشانی نداشته خود را بر این تربت پاک می ساید ؟!
 
در اینجا پای مهدی بوسه می خورد                  که تحت رحمت آن است اینجا
 
دور آن حوض فیروزه ای و زیر  آسمان نقره ای وضوها گرفته می شود و صلاتها گزارده می شود
و چه با شکوه پر عظمت است بندگی در برابر معشوق
و چه پر ابهت است فدا و فنا شدن در راه معشوق
و چه رایحه ای عطری فضای را می گیرد
این بویی ایست که با خود از بهشت ره آورد آورده اند
بوی گل محمدی
بوی یاس
بوی نرگس
سر مست اگر نشوی باید به خودت شک کنی
صدای همت آن بلند همت تو را به خود می آورد
برادرها همه آماده باشید ...
وهه که چه طنینی دارد صدای رسای سربازان زنده امام زمانمان
محسن گلستانی دعای مقدس در زمین صبحگاه دوکوهه با همرزمان دیگرش تلاوت می کنند ...
 
اللهم اجعل صباحناصباح الابرار 
و لا تجعل صباحنا  -  صباح الاشرار
اللهم جعل صباحنا  - صباح المقبولین
و لا تجعل صباحنا  - صباح المردودین
اللهم جعل صباحناصباح الصالحین
ولا تجعل صباحنا  - صباح الظالمین
اللهم جعل صباحنا - صباح الخیر و السعاده
 الا تجعل صباحنا  - صباح الشر و الشقاوه
 
نصر من الله و فتح القریب
 
زیارت عاشورا ها خوانده می شود
زمان به سرعت می گذرد
ظهر می شود
غروب می شود
خورشید از پشت کوه های دو کوهه کم کم آهنگ جدایی می نوازد 
غمی همه را در بر می گیرد
غروب شد
زمزمه ها شنیده می شود
آقا نیامدن ؟
نه ...
بازهم بغض ها در گلوها می ماند
باز هم ثانیه ها به انتظار می نشینند
باز هم باید برگردند
نه
هنوز وقتش نرسیده
منتظر باشید
 
« عبدالحسین شاه زید » گردانش را باز می گرداند به حجره های خود
و .....   
من نمیدوانم
غروبهای دوکوهه چه سری را در خود نهان دارد
من نمیدانم وقتی خورشید آهنگ خفتن می کند در دل عاشقان و شیفتگانش چه آشوبی برپا می شود
من نمیدانم راز این خاک سرخ چیست
من نمیدانم صوت های دل انگیزی که شنیده می شود چه سوزی دارد
من نمیدانم شبها و روزهای دو کوهه چگونه می گذرد
ولی فقط این را می دانم
 
کل یوم عاشورا                    کل ارض کربلا

نوشته شده در چهارشنبه 17 شهریور 1389 توسط جا مانده از قافله
موضوع: راهیان نور -خاطرات -
«برای تو و به عشق تو»
 
 
 
***دیروز که جنگ، «مرد» را از «نامرد» باز مى شناساند:

من جنگیدم، بدون چون و چرا، تو سکوت کردى، با یک دنیا چون و چرا، او فرار کرد با یک جهان ترس و دنیاخواهى.
من نان کپک زده را سق زدم و جنگیدم، تو چلوکباب سلطانى میل فرمودى و سکوت کردى، او پیتزا خورد و گریخت.
سربرگ همه روزهاى تقویم من عاشورا بود، تقویم تو از عاشورا خالى، او اصلاً تقویمى نداشت.
من در پى اقامه نماز، نشستن را بر خود حرام کرده بودم، تو از همه نماز، جلسه استراحت را دوست داشتى، او اصلاً نماز را دوست نداشت.
من رفتم، دنیا را گم کردم، خود را یافتم و خدا را، تو محافظه کارانه بر وضع موجود پاى فشردى، او خود را گم کرد.
من زخم خوردم، صبر کردم، خندیدم. تو بى خیال سکوت کردى و چرتکه انداختى، او با ماشین حساب کاسیو گریخت.
من مدام بیدار ماندم، تو به چرت عصرانه افتادى، خرناس او گوش فرشته هاى خدا را آزرد.
من زخم آجین شدم، نور پاشیدم، تو لاله  هاى لوسترت را تمیز کردى، او تراول چکهایش را مرتب کرد.
من شهید شدم، پرواز کردم. تو در کاخ پنج هزار مترى ات آرمیدى او به سوى غرب آرزوهایش پرید.
من نمازم را شب عملیات در حرکت خواندم. تو در صف اول جماعت جا رزرو کردى او دیرسالى است که سجاده اى ندیده است...
من با شهادت عروج کردم. تو در هبوط خویش گرفتار ماندى او سقوط کرد.

***امروز، که شیپور جنگ از صدا افتاده است؛

من بدهکار شدم، تو سر به سر شدى، او طلبکارانه حق نداشته اش را از من باز خواست.
من زخمهاى تنم را نگاه کردم، تو باز هم چرتکه انداختى، او صفرهاى سمت راست عدد صحیح حسابش را شمرد.
من تنها عدد صحیح عالم را امام مى دانم، تو حاصل جمع و تفریق چرتکه ات و او عدد منتهى الیه سمت چپ شماره حسابش.
من خود را براى اصلاح آماده کردم، تو ترسیدى و تکفیرم کردى او با زخم زبان به جان زخمهایم افتاد.
من به اصلاح مدام و تزکیه همیشگى در اسلام معتقدم، اسلام تو، اصلاحات را به رسمیت نمى شناسد، او غرب بافته ها را اصلاح مى نامد.
من چوب از لاى چرخ دولت برمى دارم، تو چوب لاى چرخ مى گذارى، او همه ماشین و چرخهایش را هدف گرفته است.
من بعد از جنگ به سازندگى کشور دل بستم، تو به آبادانى کاخ و ویلایت و او مى خواست همان نسخه اى را بپیچید که برایش نوشته بودند.
من با گل و لبخند آمدم، تو گره در ابرو انداختى و مشت گره کردى او، اما...
من همچنان مظلوم، تو..
من هر لحظه با شهیدان زندگى مى کنم، تو شهیدان را مرده مى پندارى، او مى خواهد استخوان برادرانم را از قبر درآورد.
من با هم زخمهاى زنده ام خود را مدیون اسلام و انقلاب به ایران و مردم مى دانم، تو طلبهایت را حساب مى کنى، او یقه مرا گرفته است. امام، دست و بازوى مرا مى بوسید، تو، اما... او هرهر مى خندید.
من براى فرج مصلح، اصلاح طلبانه برمى خیزم، تو در انجمن قاعدین، اسم مى نویسى، او مى خواهد سرداب مقدس را گل بگیرد.
من شعار نمى دهم اما در کنار على و محمد هستم، تو شعار مى دهى و آنها را کوفى منشانه تنها مى گذارى، او، اما، نه به على اعتقادى دارد، نه به محمد.
من حزب اللهى هستم، تو ادا درمى آورى، او فحش مى دهد.
من به پاى شهیدان سرمى سایم. تو از کاسه سر شهیدان عافیت آباد، بنا مى کنى و از نامشان، نردبان مى سازى، او، اما...
من با شهیدان به معراج مى روم، تو مى خواهى از نام و یادشان نردبانى بسازى، او اما، با شهید بیگانه است و از شهادت گریزان.


***فردا وقتى آقا ظهور کند؛

من در رکاب او مى جنگم، اما تو...، اما او...، هیچکدامتان نیستید!



نوشته شده در جمعه 22 مرداد 1389 توسط جا مانده از قافله

 

 السلام علی الشهداء و الصدیقین...   

 فکه یعنی سرزمین پربلا                                      فکه یعنی یک قدم تا کربلا

 کربلا و کربلا وکربلا                                               تشنه لب ُ بی کفن و سر جدا

 فکه یعنی با حسین سر جدا                                       فکه یعنی یک قدم تا به خدا

وقتی میرسی به پادگان شهید برونسی حس میکنی هیچ چی از دو کوهه کم نداره هرچند هنوز دو کوهه رو ندیدم اما نمیتونم هضم کنم برا خودم  اون لحظه ای رو که سردار قالیباف به احترام شهید فرومندی قائم مقام لشکر ۵ نصر میشینه و از کنار در ماشینش تکون نمیخوره و بعدشم که مجبور میشه حرف بزنه میگه جایی که آب هست تیمم ...

خلاصه انکه وقتی تو اولین جای این منطقه سر میزاری سرت پایینه و میگی شهدا شرمنده ایم

کاش بشنوی یکی میگه"ارفع راسک"...

طلائیه عجب طلائیه دومین جایی که میرم اما من تشنه میشم میرم یادم نیست شربت میخورم اما میدونم مهمون شهدام...اینجا جاییه که خرازی  دست داد اینجا جاییه که قمقمه پر آب پیدا شد یعنی قمقمه ها تشنه شون بود که از لب یه فرشته کام بگیرن اما کی اونا رو تحویل گرفت طلائیه یعنی کربلا

راهیان نور طلائیه اروند شلمچه فكه هویزه كاروان راهیان نور شرهانی     این تصاویر رو از وبلاگ    www.shefaat.blogfa.com    بگیرید

هویزه  سید پسر سیده* علم الهدی پسر حضرت زهرا* آتیش =آتیش* استخون شکسته=استخون شکسته *در و دیوار =شنی تانک و... من بازم حواسم نیست اینجا همه اش خاکِ تشنه، عرق سرخ میریخته از خجالت نعره میزده اما داخل شکاف دهنش رو با گوشت علم الهدی و بچه هاش پر میکرده من سرگرم بازی میشم کاش یه کم بر میگشتم شهدا من و میبینین چه قد بی دست شدم قدم کوتاه شده به هیچ جا نمیرسم

راهیان نور طلائیه اروند شلمچه فكه هویزه كاروان راهیان نور شرهانی     این تصاویر رو از وبلاگ    www.shefaat.blogfa.com    بگیرید

اروند بر لب دریا لب دریا دلان خشكیده است 

اگه سینه ی اروند شكافته بشه چقد طلا تو سینه اش قایم كرده چقد مروارید

راهیان نور طلائیه اروند شلمچه فكه هویزه كاروان راهیان نور شرهانی     این تصاویر رو از وبلاگ    www.shefaat.blogfa.com    بگیرید

دهلاویه یه مرد آسمونی اینجا رو معروف كرد همونی كه امام از دوریش بی طاقت بود

 آسمونی ها همش حسرت دوریشو میخوردن اما مثل اینكه او به ما علاقه ای نداشت نه به ما نه به زنجیرای محكم این خاك كه به پاهاش بسته شده بودند و چه راحت مثل یه مرد این زنجیرا رو پاره كرد و رفت

راهیان نور طلائیه اروند شلمچه فكه هویزه كاروان راهیان نور شرهانی     این تصاویر رو از وبلاگ    www.shefaat.blogfa.com    بگیرید

محمودوند  ۲۱ لاله ی عاشق كه میگفتند ای بی عرضه ها بازم باید خودمون بیایم تا حال و هوای شما رو عوض كنیم؟؟؟؟پس شما كه ادعا میكینین دنبال راه ما رو میرین دارین كجا میرین معلوم هست

یكی از شهدا میگفت آآآآآی خونم مثل اینكه پا  رو خونش گذاشته بودن....

راهیان نور طلائیه اروند شلمچه فكه هویزه محمود وند شهدای گمنام كاروان راهیان نور شرهانی     این تصاویر رو از وبلاگ    www.shefaat.blogfa.com    بگیرید

راهیان نور طلائیه اروند شلمچه فكه هویزه محمود وند شهدای گمنام كاروان راهیان نور شرهانی     این تصاویر رو از وبلاگ    www.shefaat.blogfa.com    بگیرید

راهیان نور طلائیه اروند شلمچه فكه هویزه محمود وند شهدای گمنام كاروان راهیان نور شرهانی     این تصاویر رو از وبلاگ    www.shefaat.blogfa.com    بگیرید

**دانلود با کیفیت تصویر بالا**

شلمچه هنوز هم بوی چادر خاكی میاد  حتی وقتی رو خاك میشینی خاكی نمیشی چون انگار یكی چادرشو پهن كرده و از مهمونای بچه هاش مهمون نوازی میكنه

چه جمله ی قشنگی اگه سور اسرافیل دمیده بشه از هر قدم این خاك یه شهید بلند میشه..

میدونی كجا پامونو گذاشتیم شاید رو چشمای یكی از شهدا وااااای ....

راهیان نور طلائیه اروند شلمچه فكه هویزه كاروان راهیان نور شرهانی     این تصاویر رو از وبلاگ    www.shefaat.blogfa.com    بگیرید

فكه و امام حسن  فكه و حضرت زهرا فكه و امام حسین  فكه و غریبی فكه و اهل بیت

پات كه تو رملها میره دلت میخواد یكی از پشت سر بیاد كوله پشتی كه پر از معصیت آوردی رو یه سوراخ بكنه و بریزه هر چی از خاك آوردی و جاش پر كنه برات از آسمون ...

راهیان نور طلائیه اروند شلمچه فكه هویزه كاروان راهیان نور شرهانی     این تصاویر رو از وبلاگ    www.shefaat.blogfa.com    بگیرید

شرهانی هنوز تو حیرت و غم غروبشم چیزی ندارم بگم...

نقطه ی ایثار من عاجزم از وصفش هر چی دارم به مخم فشار میارم .. ولش كن تعطیله مخم رو میگم

راهیان نور طلائیه اروند شلمچه فكه هویزه كاروان راهیان نور شرهانی     این تصاویر رو از وبلاگ    www.shefaat.blogfa.com    بگیرید

و مرصاد ان ربک لبالمرصاد...

 

پی نوشت:

۱-دلم در تنگه ی چزابه گم شد...

۲-نقطه ی ایثار:  بند الف الهی عظم البلا و برح الخفا ...

بند ب  اقاجون دعا کن من ِ عوضی عوض بشم

بند ج  الهی العفو



نوشته شده در دوشنبه 20 اردیبهشت 1389 توسط جا مانده از قافله
موضوع: راهیان نور -شعر -

می آیم از راهی که لبریز سفرهاست
پرواز در پرواز، ردّ بال و پرهاست

از معبری که غرق باور غرق شور است
از سنگری که چشمة جاری نور است

از نیمه شبهای مناجات و عبادت
از لحظه های روشن قبل از شهادت

شبهای جمعه ذکر یا قدّوس یا نور
معراج اشک و بندگی پرواز تا نور

صحن حسینیه نوای سینه زن ها
بوی خدا و بوی سیب پیرهن ها

سربند یازهرا ، سلوکی آسمانی
یعنی شکوه عاشقی در بی نشانی

هر صبح جمعه ندبه های بیقراری
دلتنگی و بی تابی و چشم انتظاری

می آیم از راهی که لبریز سفرهاست
پرواز در پرواز، ردّ بال و پرهاست

پرواز سرخ آن کبوترهای زائر
یک آسمان پر از پرستوی مهاجر

شوق شهادت، جانفشانی، شور ایثار
فریادهای حیدری، مردان پیکار

مردان ایمان و جوانان حسینی
یعنی علی اکبرترین های خمینی

مردان دریادل، دلیران حماسه
در چشمهاشان عاشقی می شد خلاصه

میدان مردان بدون ادعا بود
تفسیر سرخ کلّ أرض کربلا بود

یا لیتنا کنّا معک، تعبیر می شد
اوج رشادت، فتح خون تحریر می شد

چشمی که از شیدایی و احساس می گفت
دستی که از بی دستی عباس می گفت

یک دشت لبریز از شقایقهای پرپر
صد کاروان قاسم، محمد، عون، اکبر

میدان مین و لاله های بی سری که...
فریادهای یا حسین از حنجری که...

مثل غروب و آسمان، خیسِ شفق بود
در خون تپید اما پر از فریاد حق بود

می آیم از راهی که لبریز سفرهاست
پرواز در پرواز، ردّ بال و پرهاست

می آیم اما با دلی در خون نشسته
می آیم اما بالهای من شکسته

با کوله بار درد و غمها مانده ام باز
از کاروان عاشقان جا مانده ام باز

در سینه ام داغی نشسته روی داغی
دارم دل لبریز اندوه فراقی

گنجینه های آسمانی زیر خاکند
اینجا تمام لاله هایش بی پلاکند

بعد از شهیدان جای ماندن نیست اینجا
بوی قفس دارد زمانه، شهر، دنیا

با من بگوئید از حدیث مرد بودن
از ماجرای اهل سوز و درد بودن

دشمن دوباره در کمین و ... صحنه خالی!
بار گرانی بر زمین و ... صحنه خالی!

با من بگو مجنون بگو لیلای من کو؟
خورشیدهای روشن شبهای من کو؟

کو همت و چمران و مهدی باکری ها؟
کو کاظمی ها، صادقی ها، باقری ها؟

آن شب سکوت فکه با من حرف می زد
از قصة پرواز و رفتن حرف می زد

آری خروش جاری اروند باقیست
                                         این جاده، این پوتین، این سربند باقیست...                 
    یوسف رحیمی

شهید همت شهید همت  شهدا شهید  رزمندگان باصفا  رزمنده



نوشته شده در جمعه 3 اردیبهشت 1389 توسط جا مانده از قافله

از دل هزاران شهید عبور کردی ، در ایستگاههای بهشت ، لختی درنگ کردی و برایت روایت کردند و گریستی ، به تو گفتند که کربلا همچنان جاری است ، از عاشورای 61 هجری تا امروز و فرداو...


شاید بارها و بارها به هر کدام از قدمگاههای شهیدان که می رسیدی ، با خود می گفتی کاش مرا نیز به خیل شهیدان راهی بود و حسرت می خوردی که چرا از قافله جا مانده ای . آری زمان ما را از قافله کربلا دور داشته است . اما هنوز می توان آن گونه که سید شهیدان اهل قلم خواست ، بخواهیم ( کربلا ما را نیز در خیل شهیدان بپذیر)

به شهر باز می گردی ، دلت برای همین بیابانها می گیرد. اولش می خواهی زار بزنی و گریه کنی . تازه با رفقایت مانوس شده بودی ، تازه شهدا را شناخته بودی ، تازه فهمیده بودی که هر چه هست ، در گمنامی و در این بیابانهاست.

به خود می آیی ، سبکبار می شوی ، خیلی چیزها آموخته ای که هرگز نباید فراموششان کنی ، چنانچه زینب (س) کربلا را فراموش نکرد.

به شهر که نزدیک می شوی دلت تنگ می شود ، برای خاک ، برای نخل ، برای خاکریز ، برای جاده ای که هنوز رد خمپاره ها بر آن جا مانده بود . برای ترکش هایی که زنگ زده بودند و برای آسمان مردانی که سالها بود در ملکوت گم شده بودند.

پر از حیرتی، پر از حسرتی ، چیزی را جا گذاشته ای ، شاید رد پایت را . شاید گناهانت را ، شاید آرزوهای دور و درازت را ، شاید کودکی ات را ، و شاید دلت را . روزهایی است که تو هم مثل شهیدان پر از نور خدا زیسته ای ، روزهایی است که به مرگ خندیده ای ، روزهایی است که در سرزمین های جنوب زیسته ای ، روزهایی است که در زیارت اولیاء الله بوده ای .  زیارت قبول

نقل از نشریه امتداد




نوشته شده در شنبه 14 فروردین 1389 توسط جا مانده از قافله

این پست وبلاگ را از معراج الشهدا (پادگان شهید محمودوند ) به روز می کنم.


 از دوماه پیش بود که برای آماده سازی یادمان معراج الشهدا  به اتفاق چند تن از دوستان عازم اهواز شدیم .یادمان باید برای 8 اسفند که اولین گروه راهیان نور به یادمان میامدن آماده می کردیم .خدا شکر به برکت و عنایت شهدای گمنام معراج شرایط میزبانی از کاروان های راهیان نور فراهم اومد.


روزهایی که تو معراج بودیم را با هیچ روزی در زندگیم نمی تونم عوض کنم.و افتخار خادمی معراج الشهدا مدالی ارزشمند برای من در طول دوران زندگیم بود.


پیکر های مطهر شهدایی که توسط برو بچه های تفحص از مناطق عملیاتی تفحص می شوند به این محل انتقال می شوند.در حال حاظر که این وبلاگ رو در40 دقیقه بامداد روز چهار شنبه 4 فروردین 89 در حال به روز کردن وبلاگ هستم تعداد 21 شهید تفحص شده از مناطق عملیاتی اینجا حضور دارند.


یه گزارش تصویری از معراج را براتون میزارم تا ببینید که اینجا مثل یک بهشت واقعیه.


 



ضریح زیبا و بسیار معنوی معراج .


عوض کردن کفن های این 21 شهید تازه تفحص شده معراج بهترین ،معنوی ترین و زیباترین لحظه برامون بود.



 محوطه معراج و غرفه های خمول و جبهه فرهنگی رزمندگان جوان دفاع مقدس 


  


ماکت تفحص 



 


 


 راهرو ورودی معراج


 


روایت گری سردار سید محمد باقرزاده در لحظه تحویل سال نو در معراج الشهدا


منتظر قدوم خاکی شما در معراج الشهدا هستیم .خاک قدماتون سرمه چشامون



نوشته شده در چهارشنبه 4 فروردین 1389 توسط جا مانده از قافله
موضوع: راهیان نور -

با وضو وارد شوید (دوکوهه)

«دوکوهه» آخرین ایستگاه قطار بود؛ بچه­ ها از همین جا به مناطق مختلف در خطوط مقدم اعزام می­شدند. دوکوهه نام آشنای همه رزمنده‌هاست. ردپای همه شهیدان را می­توانی توی دوکوهه پیدا کنی. دوکوهه پادگانی نزدیک اندیمشک و متعلق به ارتش که زمان جنگ، بخش جنوبی آن سهم سپاه شد.

این ساختمان‌های خالی هر کدام حکایتی هستند برای خودشان. گوش‌ات را روی دیوار هر کدام که بگذاری، صدایی می­شنوی. صدای یکی که روضه­ قاسم می­خواند، صدای کسی که روضه­ علی اکبر...، اینجا دیوارها هم چون بچه‌ها زخمی­اند هنوز. نگاه کن شاید پوکه فشنگی تو را مهمان گذشته کند، تعجب نکن. گاهی وقتها، عراقی‌ها بمبهایشان را یکراست سر همین پادگان خالی می­کردند، تا شاید اینجا خالی شود.

همه بودند. اصفهانی، اراکی، همدانی، خراسانی همه لهجه‌ای صبح‌ها ورزش صبحگاهی داشتند؛ یک، دو، سه... شهید! اگر خوب گوش کنی صدای دلنشین شهید گلستانی را هم می­شنوی. که با صدای دلنشین پادگان را گلستان می‌کرد، هنوز صدایش از بلندگوهای سرتاسر پادگان می­آید: اللهم اجعل صباحنا، صباح الابرار...

تابلوی تیپها و گردانها را هنوز برنداشته­اند، خوش سلیقگی کرده­اند تا تو بروی و بخوانی: حمزه، کمیل، میثم، سلمان، مالک، عمار، ابوذر... اینجا همه شیطنت می­کنند، سر به سر هم می­گذراند، شور و حال دارند. به خوبی می­دانند که بعد از عملیات، خیلی­هایشان پرنده می‌شوند، بچه­ها می­گردند تا برای سفر آسمانی­شان، همسفر پیدا کنند.

گاهی که عملیاتی در پیش باشد، دوکوهه پر از نیرو می‌شود. آنقدر که فضای اطراف ساختمانها هم چادرهای بزرگ و کوچک برپا می­کنند. آن وقت تو فکر کن دم اذان است. دوکوهه است و یک حوض کوچک و یک حسینیه­ کوچک. بسیجی­ها می‌ریزند دور حوض، اصلا صف می­گیرند دور حوض. «قربان دستت، داری می‌روی حسینیه به امام جماعت هم بگو قامت نبندد ما هم برسیم!» چه دست‌ها که در این حوض وضو نگرفت و در میدان مین نیفتادند.

نمازهای حسینیه حال و هوای دیگری داشت. سرسری نبود. همه­اش تضرع و گریه و خوف... تن آدم می­لرزید. این همه یار خمینی ؟! که همه چیزشان را فدای نگاه او می‌کنند. خدایا اگر مهدی(عج) می‌آمد چه می‌شد؟!

دوکوهه، سردار زیاد داشت. حاج احمد متوسلیان، حاج همت و... . همت می­گفت فرمانده­ای که عقب بنشیند و بخواهد هدایت کند، نداریم. خودش می­رفت خط مقدم. آخرش هم شد سردار بی­سر خیبر. اسم حسینیه هم شد «حاج همت». باید همت کنی تا به راز نهفته دوکوهه پی ببری.

وقت عملیات، سکوت پر معنا و حزن انگیزی فضای پادگان دوکوهه را فرا می­گیرد. کسی هم اگر می­ماند، همه­اش به این فکر می­کرد که حالا سینه چند نفر، سپر گلوله­های دشمن شده است. نه فقط ایمان و خلوص بلکه، حس میهن پرستی را هم باید در چشم­های رزمنده­های اینجا پیدا می­کردی. خانه و زندگی و سرمایه جانشان را می­دادند برای این یک وجب خاک، «ایران!»، راستی کجا بودند آنانی که در بد حادثه در کنار شومینه‌ها در دل زمستان لم می‌زدند، به یاران خمینی ناسزا می‌گفتند و دم از ایران می‌زدند، کجا بودند آنانی که یک لحظه گرمای پنجاه درجة جنوب را درک نکردند و در رستوران‌های شمال شهر بستنی هفت‌رنگ ایتالیایی می‌خوردند و دم از ایران می‌زدند.

اگر شلمچه را با غروبش می­شناسند، دوکوهه را هم با شبهایش می‌شناسند. دلت می­خواهد توی تاریکی شب، لابه­لای این ساختمانها پیچ و تاب بخوری، بروی، بیایی و در این رفتن و آمدن‌ها، بعضی حقایق­، دستگیرت شود.

این وسط، چاشنی دیوانگی­های تو، جملاتی است از شهید سبز، سید مرتضی آوینی که تو را همراهی می­کند قدم به قدم.

«دوکوهه مغموم است و دلتنگ یاران عاشورایی خویش است...» و می‌توانی بفهمی «شرف المکان بالمکین» یعنی چه؟ یعنی کسی که روزی اینجا نشسته بود، وضو گرفته بود نمازخوانده بود. اهل آسمان بود پس اینجا آسمان است نه!

یکی از بسیجی­ها روی یکی از دیوارها نوشته: «ای کسانی که بعداً به این ساختمان­ها می­آیید، تو را به خدا با وضو وارد شوید.»

«دوکوهه مغموم مباش که یاران آخر الزمانی­ات از راه می رسند...» و شاید تو هم یکی از آنها باشی


نوشته شده در دوشنبه 17 اسفند 1388 توسط جا مانده از قافله
موضوع: راهیان نور -

ان که صحبت می کند می گوید" طلاییه عجب طلاییه"

من یاد ویترین طلا فروشی شهر می افتم و طلاها یی

که با رنگ طلایی شان ادم را میخکوب می کند

خاصیت رنگ طلایی این است که جذب کننده است

یعنی تو قادری چند ساعت پشت ویترین بایستی و

نگاه کنی.

اما طلاییه!

ما الان دو ساعت است که اینجا بیتوته کردیم

این را وقتی می فهمم که به ساعتم نگاه می کنم

خنده ام می گیرد فکرکردم نیم ساعته که اینجاییم

اما نه دو ساعت گذشته و من نه خستگی در کسی می بینم

و نه دل کندن و رفتن

ان که صحبت می کندحتما ساعت ها اینجا بوده

 وهر بار برایش جذاب تربوده که می گوید" طلاییه عجب طلایی"

اما واقعا طلاییه چقدر با طلا فرق دارد؟

ان دنیا دارد تفاخر دارد ثروت دارد علافی دارد...

اما طلاییه هیچ کدام را ندارد

راستی طلاییه چه طلایی دارد که این قدر محب دارد؟

 

طلاییه



نوشته شده در جمعه 14 اسفند 1388 توسط جا مانده از قافله
مقام معظم رهبری

درباره سایت
آمار سایت
Blog Skin