طواف یار
در و دیوار شهرم خوب می دانند، تمام افتخار ما شهیدانند.

بزرگ مردتاریخ

جستجو
پیوند ها
لوگو دوستان

 پایگاه مقاومت بسیج نصر

در انتظار یار

اللهم عجّل لولیک الفرج


صفوف آهنین . . .

من یك یهودی ام . . .

http://tiktak-2.persiangig.com/labkhandhayekhaki/logo/belagtapelak.gif



سرافرازان
قافله شهداء


جنبش سایبری ضد صهیونیسم
جعبه حدیث

شهید صیاد شیرازی

فرزند شهید سپهبد صیاد شیرازی در گفتگویی مشروح   كه با هدف بررسی زاویه‌ی دیگر از ترور وی و همچنین ویژگی‌های برجسته شخصیتی این شهید صورت گرفت، موضوعات مختلفی را مورد توجه قرار داد.

 * شب قبل از ترور چه مسائلی بین شهید صیاد شیرازی و خانواده گذشت؟

در اون سال من سوم دبیرستان بودم و شب شهادت ایشان شب امتحان درسی بنده هم بود و برای استفاده از محضر ایشان و طرح مسائل درسی خود به ایشان مراجعه کردم چراکه ایشان بر ریاضیات و زبان انگلیسی تسلط کاملی را داشتند.

ایشان هم تازه از سفر مشهد مقدس و زیارت امام رضا (ع) و دیدار با والده برگشته بودند و روحیه معنوی قوی هم در وجودشان بود و این روحیه معنوی را به فضای خانواده نیز انتقال داده بودند و نه تنها در شب شهادتشان بلکه همیشه با خانواده مهربان و با محبت بودند.

* صحبت خاصی در آن شب با خانواده نداشتند؟

به خود بنده بیشتر توصیه ایشان پرداختن به درس و علم بود تا مسائل علمی خود را با توجه بیشتری پیگیری کنم و حتما با دیگر اعضای خانواده نیز به طور حتم مباحثی را مطرح کرده‌اند.

* در صبح روز ترور شما در اون صحنه حاضر بودید، واقعه ترور ایشان چگونه بود؟

در روز ترور من و برادرم برای رفتن به مدرسه آماده شده بودیم و قرار بود که پدرم ما را به مدرسه برسانند.    بنده کمی زودتر وارد حیاط شدم و پدرم از حسینیه‌ای که در طبقه پایین منزل ما بود با دو کیفی که در دست داشتند خارج شدند و آن دو کیف را در صندق عقب ماشین تویوتایی که داشتند قرار دادند و بنده هم کیف مدرسه خودم را در ماشین گذاشتم و درب پارکینگ را باز کردم و ایشان ماشین را ساعت شش و 30 دقیقه بود كه از پاركینگ منزل خارج كردند و چند دقیقه‌ای برای اینکه برادرم هم به ما ملحق بشوند در مقابل درب منزل توقف کردند.

در این لحظه من مشغول بستن درب پارکینگ بودم و شخصی را دیدم كه با لباس نارنجی رنگ شهرداری در حالی که ماسک به صورت و یک خارو در دست داشت، و در حالی که مشغول جارو زدن زمین بود به ماشین نزدیک شد و  نامه‌ای را به پدرم داد و در حالی که پدرم مشغول مطالعه این نامه بودند، این فرد اسلحه‌ای را از لباس خودش خارج کرد و چهار گلوله به سر ایشان شلیک کرد و به سرعت به سمت کوچه پایینی منزل ما فرار کرد و در همان لحظه صدای موتوری را شنیدم؛ لذا به احتمال زیاد این فرد تنها نبود.

وقتی بنده صدای تیر را شنیدم به سمت ماشین حرکت کردم و پدرم را غرق در خون دیدم و دیگر اعضای خانواده نیز که صدای شلیک را شنیده بودند به سمت درب منزل آمدند و ما به سرعت ایشان را به بیمارستان رساندیم ولی به دلیل اینکه گلوله‌ها به نقطه حساس بدن ایشان یعنی سر، مغز و جمجمه اصابت کرده بود به فیض شهادت نائل شدند.
* در مورد پیگیری پرونده ایشان چه مراحلی توسط خانواده، وكلای شما و دولت طی شده است؟

در حال حاضر پرونده ترور شهید صیاد شیرازی در حال بررسی است و بنده نیز به عنوان شاكی و شاهد دنبال این كار هستم و همه نهادهای قضایی از جمله قوه قضائیه،زحمت كشیده‌اند.
در حال حاضر این پرونده به فضای بین‌المللی و در یك دادگاه بی‌طرف در كشور فرانسه پیگیر می‌شود و طرح دعوا و شكایت  خانواده را مطرح كردم و چگونگی به وقوع پیوستن را هم برای مسئولان این دادگاه شرح دادم و اسناد و مداركی را در اختیار آنها گذاشتم ولی همچنان نتیجه قطعی برای بیان حاصل نشده است.

* خود شما این شكایت را طرح كرده‌اید؟

نه شكایت از سوی خانواده طرح شده و این شكایت به طور رسمی در همین فروردین ماه سال گذشته مطرح شد اما در گذشته نیز وكلای ما شكایتی را برای طرح دعوا در كشور فرانسه طرح كرده بودند.

از همان 10 سال پیش وقتی پرونده وارد پروسه قضایی شد وكلای ما نیز گرفته شد و زمانی كه قرار شد در فرانسه نیز طرح دعوا صورت بگیرد و قرار شد به دلیل اینكه خود سازمان مجاهدین خلق (منافقین)این ترور را بر عهده گرفتند  لذا از این سازمان شكایت‌ها صورت گرفت.
* تا به امور چند جلسه برای رسیدگی به این پرونده تشكیل شده؟

تعداد جلساتی كه وكلای ما حضور داشتند زیاد بوده اما خود دادگاه فرانسه برای اولین بار از بنده به عنوان شاهد و شاكی پرونده دعوت كرده بود همین فروردین ماه سال جاری بود و بیشتر سوالات در این دادگاه حول محور نحوه ترور و شرح واقعه بود.

* فكر می‌كنید چه میزان زمان برای به نتیجه رسیدن این پرونده وجود دارد و در دادگاه فرانسه هم چه اقداماتی انجام شده؟

ما تنها اطلاعاتی كه به ما رسیده را بیان می‌كنیم و این مسئله این است كه 3 الی 4 سال است كه این مسیر به این كیفیت دنبال می‌شود.
و قبلا تنها در ایران مسیر دنبال می‌شد و تصمیم گرفته شد پرونده ایشان و دیگر شهدای ترور از طریق خود كشوری كه این مجرمین در آن حضور دارند نیز پیگیری شود.

* تحلیل خود شما برای به نتیجه رسیدن این پرونده و بازداشت عاملان این ترور چیست؟

من متناسب با سند و مدارك موجود صحبت می‌كنم اما خود سازمان مجاهدین خلق این ترور را براساس اخبار منتشر شده از سوی آنها در اینترنت و هم براساس فیلم‌هایی كه منتشر كرده‌اند این موضوع را بر عهده گرفتند و تا یك زمانی هم دادگاه فرانسه و مسئولان قضایی آن كشور نیز متوجه این قضیه شده‌اند و در حال بررسی دیگر ابعاد این ترور هستند.

سازمان مجاهدین خلق نیز علت ترور ایشان را مقابله با منافین در عملیات مرصاد عنوان كرده‌اند و این سخنان خود را با فیلم و برخی اسناد مطرح كرده‌اند.
* آیا این سازمان به اهداف خود در ترور شهید صیاد شیرازی دست پیدا كرده‌ است؟

این افراد اهدافشان برای شهید صیاد شیرازی در حوزه اهداف سازمان مجاهدین خلق بود و به دنبال منافع گروهی و سازمانی خودشان بودند و در حوزه مخالفت با نظام جمهوری اسلامی ایران هست و تنها بدنبال سركوب كردن افرادی مانند شهید صیاد شیرازی بود؛ چراكه چنین شخصیت‌هایی را مخالف و مانع تحقق اهداف خودشان می‌دانند.

گروههایی مانند مجاهدین خلق گروههای مخرب و تروریستی هستند و متاسفانه گروههایی كه ادعای حقوق بشری را در جهان دارند گروه منافقین را از لیست تروریست‌ها خارج می‌كنند ولی ما معتقد هستیم همه تروریست‌ها و همه افرادی كه اینگونه گروهها را تربیت می‌كنند باید مجرم شناخته شوند و در مقابل عملكردشان پاسخگو باشند.

ما امروز مشاهده می‌كنیم برخی از افراد در آمریكا ادعای دوستی با ایران دارند اما پشت این زبان چرب و نرم یك چهره زشت وجود دارد و در اصل آمریكا و صهیونیسم خود تروریسم هستند.
* بر عهده گرفتن این ترور از سوی مجاهدین خلق نشانه چیست؟

این امر نشان می‌دهد كه این افراد یك برنامه آنی نداشتند بلكه از مدتها قبل برای ترور ایشان برنامه‌ریزی كرده بودند و شهید صیاد شیرازی جز ترور این گروه بود تا راه اجرای برنامه‌های خود را باز كنند و احتمال دارد این افراد مدتها قبل برای این امر برنامه‌ریزی كردند و به دنبال فرصت مناسب برای تحقق این امر بودند و شاید این زمان را كه ایشان راننده و محافظ نداشتند، بهترین فرصت برای ترور دیدند.

* چرا ایشان راننده و محافظ نداشتند؟

در آن مقطع زمانی و لحظه شهادت خودشان رانندگی می‌كردند.
ایشان یك خصوصیتی كه داشتند این بود كه مردمی بودند سعی می‌كردند به كسی زحمتی ندهند هم خودشان رانندگی كنند هم محافظ استفاده نكنند.

من یادم هست كسانی هم این حرف را به ایشان می‌زدند، ایشان جواب می داد كه محافظ هم بنده خداست. تا آنجا كه می‌توانستند سعی می‌كردند احساس مسئولیت در این مساله داشته باشند و نمی‌خواستند كسی را به زحمت و خطر بیاندازند.

ضمن اینكه این مسئله حفاظت ایشان، برای خانوادشان  هم محرومیتهایی را می‌آورد بالاخره هر جایی می‌رفتند باید با یك گروهی می‌رفتند ولی با عدم حضور محافظ از نزدیك می‌توانستند با بچه‌ها و خانواده باشند.

البته ما هم در آن زمان و هم امروز گفته‌ایم كه تا حدودی در این امر غفلت شد و همیشه گفته‌ایم كه هم در آن زمان و هم امروز برای برخی از شخصیت‌های ما غفلت صورت می‌گیرد و نظر من این است كه باید این حفاظت در مرود افرادی كه شخصیت مردمی دارند بصورت نامحسوس انجام بشود.
* چه خصلت‌هایی در شهید صیاد شیرازی وجود داشت كه شخصیت او را فردی مردمی كرده بود؟

یكی از ویژگی‌های ایشان غیر از اخلاق خوب و مهربانی ایشان با مردم و خانواده و با طبقات مختلف جامعه داشتند شركت در نماز جمعه بدون اینكه در محل مخصوص شخصیت‌ها حضور پیدا كنند و در صف‌های عقب و در كنار قشرهای مختلف مردم حضور پیدا می‌كردند.

شهید صیاد شیرازی بدون هیچ تشریفاتی در جلسات مذهبی و در كنار مردم حضور پیدا می‌كردند و یكی از جلساتی كه ایشان شركت می‌كردند و به آن علاقه داشتند جلسات حاج آقا مجتبی تهرانی بود كه محفلی برای جوانان بود و ایشان هم در كنار مردم مشغول یادداشت مطالب آموزنده این جلسات بودند.

شهید صیاد شیرازی به فقرا و نیازمندان رسیدگی زیادی داشتند و حتی اكثر این افراد كه بصورت آبرومند اما در فقر زندگی می‌كردند اگر شهید صیاد شیرازی متوجه می‌شدند حتما به آنها از نظر مالی و معنوی كمك می‌كرد و در مجموع رابطه صمیمی با مردم داشتند.

شهید صیاد شیرازی تا جایی كه توان داشت تلاش می‌كرد مشكلات مردم را حل كند و تا می‌توانست جواب رد به درخواست آنها نمی‌داد.
* پس از شهادت صیاد شیرازی چه شرایطی برای شما و خانواده ایجاد شد؟

بیشتر تاثیر خلا حضور ایشان عاطفی بود چرا كه ایشان هم پدر و هم استاد زندگی ما بودند و لذا جای خالی ایشان بسیار محسوس بود و اگر این افراد دستگیر می‌شدند و عاملان این ترور محاكمه می‌شدند و نتیجه قطعی و پیروزی حاصل می‌شد باعث تسكین خاطر خانواده می‌شد، اما همین عدم حصول یك نتیجه قطعی باعث روشنتر شدن مظلومیت ایشان هست و امیدواریم كه مجرمان این ترور و افراد دیگر كه به دست این افراد ترور شده‌اند به سزای اعمال خود برسند.

* تصویری كه جامعه و مردم ما از این حادثه در خاطر دارند حضور مقام معظم رهبری در مراسم تشییع پیكر ایشان هست نحوه حضور ایشان را شرح می‌دهید؟

شب تشییع پیكر ایشان خانواده در غسالخانه با پدرم آخرین صحبتها و وداع‌ها را انجام دادند و به ما گفته شد كه قرار است مراسم تشیع پیكر ایشان در ستاد كل نیروهای مسلح انجام شود و قرار شد مراسم ایشان در همان محل كار ایشان برگزار شود.

در این مراسم همه اعضای خانواده حضور داشتند و به ما خبر دادند كه مقام معظم رهبری هم در مراسم حضور پیدا كرده‌اند كه بنده به دلیل اینكه توفیق دیدار ایشان را تا آن زمان نداشتم و در آن زمان شرایط عاطفی خاصی بر من و خانواده حاكم بود اولین دیدارم در كنار تابوت پدرم با ایاشن بود و زمانی كه با ایشان مواجه شدم اول خم شده تا پای ایشان را ببوسم و ارادت خودم را به ایشان نشان بدهم و ایشان هم ما را مورد مهر و محبت خود قرار دادند و روزهای بعد از تلویزیون بوسیده شدن تابوت پدرم را توسط مقام معظم رهبری دیدم.
 


در آن دیدار به مقام معظم رهبری گفتم كه ایشان در راه امام حسین (ع) شهید شدند كه ایشان لبخند محبت آمیزی به بنده زدند و مادر بنده نیز به ایشان گفتند: "برای ما دعا كنید تا همه ما بگونه‌ای شهید شویم" و مقام معظم رهبری هم پاسخ دادند "شهادت افتخار همه ما است" و بعد از این مراسم صبح روز بعد زمانی كه بر سر مزار ایشان حاضر شدیم دیدیم كه مقام معظم رهبری نیز در آنجا از صبح زود حضور پیدا كرده‌اند و مادر ما به ایشان گفتند: "از بس كه گریه كرده‌اند دیگر توان و قوت اشك چشم ایشان خشك شده است" و مقام معظم رهبری در پاسخ فرمودند: گریه كردن برای شهید صیاد شیرازی بسیار تسكین دهنده است و شما شریك زندگی ایشان بودید و صبری و همراهی كه با ایشان در طول دفاع مقدس و پس از آن داشتید بطور حتم شما را در پاداش شهادت ایشان شریك می‌كند.

*  ایشان از دریافت درجه سرلشكری و كلا ارتقا درجه چه احساسی داشتند؟

موارد زیادی بود كه ایشان ابراز می‌كردند كه به دنبال ارتقا درجه نیستم یا به دنبال یك رتبه و درجه مادی نیستم و كارم را نمی‌‌خواهم برای یك همچنین هدف كوچكی انجام بدهم.

ایشان تعلقی به دریافت درجه نداشتند و نیت اصلی ایشان خدمت به مردم و رضای خداوند بود تا اینكه ارتقای درجه برای ایشان مهم باشد.

درجه سرلشكری هم به ایشان ابلاغ شده بود و قرار بود در همان روزهای كه شهید شدند از دست مقام معظم رهبری دریافت كنند و چون به فیض شهادت نائل شدند یك درجه ارتقا پیدا كردند و درجه سپهبد به خانواده اهدا شد.
* از آن لحظه‌ای كه برای دریافت درجه سپهبدی خدمت مقام معظم رهبری رفته بودید می‌فرمایید.

به خانواده ما گفته شد كه یكی از اعضای خانواده باید برای دریافت درجه به نیابت از این شهید خدمت مقام معظم رهبری بروند و لذا چون هم بنده علاقه بسیاری به دیدار دوباره ایشان داشتم و هم شرایط روحی من بهتر از دیگر اعضای خانواده بود؛ لذا بنده به دیدار ایشان رفتم.

* قرآنی هم در این دیدار با خود خدمت مقام معظم رهبری برده بودید از این قرآن فرمائید.

بله در این دیدار یك قرآن همراه خودم بردم تا مقام معظم رهبری مطالبی را در ابتدای این قرآن بنویسند و مقام معظم رهبری نوشتند: بسم‌الله الرحمن الرحیم جوانی را در راه خودسازی روحی، جسمی و فكری مغتنم بشمارید و نماز را با توجه و حضور قلب بخوانید و با قرآن عزیز انس پیدا كنید و فضای معطر شهادت را كه زندگی شما را معطر كرده قدر بدانید و بنده نیز تلاش می‌كنم زندگی خود را بر همین اساس پایه‌گذاری كنم و از ایشان خواستم تا برای ما دعا كنند.

* پدرتان معمولا تأكیدات و سفارشات ویژه‌ای هم به شما داشت؟

توصیه همیشگی پدرم ایستادگی بر سر هدف، و دفاع از كلمه حق در هر شرایطی بود و تأكید داشتند كه این 2 امر مهم تنها در سایه قرار گرفتن در خط اصیل ولایت حاصل می‌شود.
پدرم توصیه همیشگی ایشان این بود كه تبعیت از ولایت، در همه جا و در همه حال معیار ما در تمامی گزینش‌ها اشاره ایشان است.

به یاد دارم كه پدرم در زمان شهادت شهید لاجوردی گفتند: برای رساندن پرچم مقدس انقلاب به صاحب اصیلش حضرت مهدی (عج)، باید در ولایت ذوب شد.

اما شهید صیاد شیرازی بیشتر تلاش می‌كردند تا در عمل خود بسیاری از خصوصیات و ویژگی‌های اخلاقی را به ما بیاموزند و حتی در مسائل انقلابی، اجتماعی و اسلامی را به ما به همین روش انتقال می‌دادند.

اما ایشان یك توصیه را به عنوان وصیت به ما گفتند و آن هم نماز اول وقت بود واین وصیت را در یكی از نمازهای جماعتی كه در منزل داشتیم در بین دو نماز به خانواده گفتند: تنها وصیت من این است كه تلاش كنید نمازهای خود را اول وقت بخوانید» و این حرف را یك هدیه از سوی خود به ما ارائه كردند.

هر جمعه در بین مردم به نماز می‌ایستادند و آن را به هر برنامه دیگری اولویت می‌دادند و همیشه به من توصیه می‌كردند كه نماز جمعه، مركز وحدت، عشق و ایمان به رهبری است.

ایشان در قنوت هم دعاهای مختلف را می‌خواند ولی در پایان قنوت دعای "اللهم اید آیت الله العظمی خامنه‌ای اللهم حفظه و وفقه و ثبته" را همیشه قرائت می‌كردند.
* مهمترین و جاودانه‌ترین خاطره از ایشان در ذهن شما چیست؟

تمامی لحظاتی كه ما با ایشان بودیم و در قید حیات بودند همه خاطره است ولی تمامی سفرهاییكه در كنار ایشان حضور داشتم بسیار آموزنده و خوب بود چرا كه فضای حاكم بود كه می‌ـوانستیم از نظر علمی تجربه‌های خوبی كسب كنیم.

ایشان یكی از سفرهایی كه ما را می‌بردند به مناطق عملیاتی هشت سال دفاع مقدس بود و همین راهیان نور قبل از اینكه چنین اسمی داشته باشد توسط ایشان حركتش شروع شد و چنین برنامه‌هایی را دنبال می‌كردند و به نقاط مختلف مانند شلمچه، دو كوهه، فكه سفر می‌كردند و تاكید داشتند كه چنین سفرهایی انجام شود و افراید كه مستقیم در جنگ حضور داشتند نیز برای مردم مناطق عملیاتی را تشریح كنند.

شهید صیاد شیرازی در همان زمان گروه «معارف جنگ را تشكیل دادند تا این گروه به طور تخصصی برای دانشجویان دانشكده افسری از نزدیك مناطق جنگی را علمی و كارشناسی توضیح می‌دادند و وقایع هشت سال جنگ تحمیلی را تشریح می‌كردند.
* اگر روزی با ضارب شهید صیاد شیرازی مواجه شوید چه حرفهایی می‌زنید؟

ما همین روحیه‌ای كه امروز داریم، در همان روز هم تلاش می‌كنیم با روحیه تعقل از این فرد اهدافش را سوال كنیم و از رفتارهای غیرمنطقی خودداری خواهیم كرد و تنها به دنبال اجرای حكم قانون شرع و اسلام مانند امروز خواهیم بود و اینگونه برخورد كردن اشتباهات اون فرد را به وی متذكر می‌شود.

برگرفته از  سایت سرداران دفاع مقدس


نوشته شده در جمعه 20 فروردین 1389 توسط جا مانده از قافله
موضوع: زندگینامه -خاطرات -
شهید صیاد در آینه توصیف امام (ره)


سرهنگ صیادشیرازی با تعهد کامل به اسلام، در طول دفاع مقدس از هیچ خدمتی خودداری نکرده است...
بسم‌ الله الرحمن الرحیم
با تقدیر از زحمت‌های طاقت فرسای سرکار سرهنگ صیاد شیرازی که با تعهدکامل به اسلام و جمهوری اسلامی در طول دفاع مقدس از هیچ گونه خدمتی به کشور اسلامی خودداری نکرده و امید است در آتیه نیز در هر مقامی باشد موفق به ادامه خدمت‌های ارزنده خود باشد، با پیشنهاد مذکور موافقت نموده و سرکار حسین حسنی سعدی را به فرماندهی نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران منصوب می‌نمایم. امید است خدای تعالی به ایشان توفیق خدمت به اسلام و ایران و جمهوری اسلامی را مرحمت فرماید.
به تاریخ 11/مرداد/1365
روح‌الله الموسوی الخمینی


بسم الله الرحمن الرحیم
برای فعال کردن هر چه بیش‌تر و بهتر قوای مسلح کشور ضرورت دارد از تجربه اشخاصی که در متن مسائل جنگ بوده‌اند استفاده هرچه بیش‌تر شود. بدین سبب سرکار سرهنگ صیاد شیرازی و وزیر سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را تا پایان جنگ به عضویت شورای عالی دفاع منصوب می‌‌نمایم. از خداوند متعال توفیق همگان را در خدمت به اسلام و کشور مسئلت می‌نمایم.

روح الله الموسوی الخمینی


شهید صیاد در آینه رهبر          


بسم الله الرحمن الرحیم
من المؤمنین رجال صدقوا ما عاهدوالله علیه فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا.

امیر سرافراز ارتش اسلام و سرباز صادق و فداکار دین و قرآن، نظامی مؤمن و پارسا و پرهیزگار، سپهبد علی صیاد شیرازی امروز به دست منافقین مجرم و خونخوار و روسیاه به شهادت رسید. این نه اولین و نه آخرین باری است که دلی نورانی و سرشار از عشق و ایمان و وفاداری به آرمان‌های بلند الهی، هدف تیر خشم و عناد و عصبیت از سوی زمره جنایتکار و فاسدی که ادامه حیات خود را در خدمت‌گزاری به دشمنان اسلام دانسته است، قرار می‌گیرد و دست خائن خودفروخته‌ای، نهال ثمربخش انسان والایی را قطع می‌کند. او مانند دیگر مردان حق از روزی که قدم در راه انقلاب نهاد، همواره سر و جان خود را برای نثار در راه خدا بر روی دست داشت. سرزمین‌های داغ خوزستان و گردنه‌های برافراشته کردستان، سال‌ها شاهد آمادگی و فداکاری این انسان پاک نهاد و مصمم و شجاع بوده و جبهه‌های دفاع مقدس صدها خاطره از رشادت و از خودگذشتگی او حفظ کرده است. خطر مرگ کوچک‌تر از آن است که بندگان صالح خدا را از راه او بازگرداند و عشق به منال دنیوی حقیرتر از آن است که در دل نورانی شایستگان جایی بیابد. کوردلان منافق بدانند که با این جنایت‌ها روز به روز نفرت ملت ایران از آنان بیش‌تر خواهد شد و خون مردان پاکدامن و پارسایی هم‌چون صیاد شیرازی و شهید لاجوردی، بدنامی و سیاه‌رویی آنان را در تاریخ و در دل این ملت همیشگی خواهد کرد.
و سردمداران استکبار که با وجود لافزنی‌های ضدتروریستی خود، به امید آن نشسته‌اند که تروریست‌های مزدورشان در ایران اسلامی با شهید کردن مردان استوار و مقاوم انقلاب، راه تسلط بر ایران اسلامی را هموار کنند، بدانند که خون شهیدان راه حق، ملت مؤمن ما را سخت‌تر و آشتی ناپذیرتر و مقاوم‌تر می‌سازد.
رحمت و فضل بیکران الهی بر روح شهید عزیزمان علی صیاد شیرازی و لعنت و نفرین خدا و فرشتگان و بندگان صالحش بر ایادی منفور و مطرود استکبار.
اینجانب شهادت این بنده برگزیده خدا را به ملت ایران به خصوص به یاران دفاع مقدس و ایثارگران جبهه‌های نور و حقیقت و به خانواده گرامی و فداکار و بازماندگان محترمش تبریک و تسلیت می‌گویم و صمیمی‌ترین درود خود را بر روح پاک او و خون به ناحق ریخته او نثار می‌کنم.
والسلام علی عبادالله الصالحین
سیدعلی خامنه‌ای

23 تیر ماه 1365 21/1/1378


نوشته شده در جمعه 20 فروردین 1389 توسط جا مانده از قافله
خاطراتی از سردار خیبر شهید حاج محمد ابراهیم همت
روزه ممنوع!
محمد ابراهیم تحصیلات خود را در شهرضا و اصفهان تا فارغ التحصیلی از دانشسرای این شهر ادامه داد و در سال 1354 به سربازی اعزام شد. فرمانده لشگر او را مسئول آشپزخانه كرد. ماه مبارك رمضان از راه رسید. ابراهیم به بچه‌ها خبر داد كسانیكه روزه می‌گیرند، می‌توانند برای گرفتن سحری به آشپزخانه بیایند.
سرلشگر ناجی فرمانده گردان از این موضوع مطلع شد و او را بازداشت كرد. پس از اتمام بازداشت ابراهیم باز هم به كار خود ادامه داد. خبر رسید كه سر لشگر ناجی قرار است نیمه شب برای سركشی به آشپزخانه بیاید. ابراهیم فكری كرد و به دوستا ن خود گفت باید كاری كنیم كه تا آخر ماه رمضان نتواند مزاحمتی برای ما ایجاد كند. كف آشپزخانه را خوب شستند و یك حلب روغن روی آن خالی كردند. ساعتی بعد صدایی در آشپزخانه به گوش رسید، فرمانده چنان به زمین خورده بود كه تا آخر ماه رمضان در بیمارستا ن بستری شد. استخوان شكسته او تا مدت‌ها عذابش می‌داد.
منبع:كتاب سردار خیبر

حماسه ساز كردستان
سال 1359 بود. تاخت و تاز عناصر تجزیه‌طلب و ضد انقلابیون، كردستا ن را ناامن كرده بود. ابراهیم دیگر طاقت ماندن نداشت بار سفر بست و رهسپار پاوه شد. در بدو ورود از سوی شهید ناصر كاظمی‌، مسئول روابط عمومی سپاه پاوه شده و در كنار شهیدانی چون چمران، كاظمی‌، بروجردی و قاضی به مبارزات خود ادامه می‌داد. خلوص و صمیمیت آنان به حدی بود كه مردم كردستان آن‌ها را از خود می‌دانستند و دوستی عمیقی در بین آنان ا یجاد شده بود.
ناصر كاظمی‌ توفیق حضور یافت و به دیدن معبود شتافت. ابراهیم در پست فرماندهی عملیات‌ها به خدمت مشغول و پس از مدتی به دلیل لیاقت و كاردانی كه از خود نشان داد به فرماندهی سپاه پاوه برگزیده شد.از سال 1359 تا سال 1360، بیست و پنج عملیات موفقیت‌آمیز جهت پاكسازی روستاهای كردستان از ضد انقلاب انجام شد كه در طی این عملیات‌ها درگیری‌هایی نیز با دشمن بعثی به وقوع پیوست.


منبع:كتاب سردار خیبر

عشق برای او به رنگ حماسه بود
هر وقت با او از ازدواج صحبت می‌كردیم لبخند می‌زد و می‌گفت: «من همسری می‌خواهم كه تا پشت كوههای لبنان با من باشد چون بعد از جنگ تازه نوبت آزادسازی قدس است.» فكر می‌كردیم شوخی می‌كند اما آینده ثابت كرد كه او واقعاً چنین می‌خواست. در دی ماه سال 1360 ابراهیم ازدواج كرد. همسر او شیرزنی بود از تبار زینبیان. زندگی ساده و پر مشقت آنان تنها دو سال و دو ماه به طول انجامید. از زبان این بانوی استوار شنیدم كه می‌گفت:
«عشق دردانه است و من غواص و دریا میــــــكده
ســـــــــــر فرو بردم در این‌جا تا كجا ســـــر بر كنم
عاشقان را گر در آتش می‌پسندد لطف دوست
تنگ چشمم گــــــر نظر در چشمه كــــــــوثر كنم
بعد از جاری شدن خطبه عقد به مزار شهدای شهر رفتیم و زیارتی كردیم و بعد راهی سفر شدیم. مدتی در پاوه زندگی كردیم و بعد هم به دلیل احساس نیاز به نیروهای رزمنده به جبهه‌های جنوب رفتیم. من در دزفول ساكن شدم. پس از مدت زیاری گشتن اطاقی برای سكونت پیدا كردیم كه محل نگهداری مرغ و جوجه بود. تمیز كردن اطاق مدت زیادی طول كشید و بسیار سخت انجام شد. فرش و موكت نداشتیم كف اطاق را با دو پتوی سربازی پوشاندم و ملحفه سفیدی را دو لایه كردم و به پشت پنجره آویختم. به بازار رفتم و یك قوری با دو استكان و دو بشقاب و دو كاسه خریدم. تازه پس از گذشت یك ماه سر و سامان می‌گرفتیم اما مشكل عقربها حل نمی‌شد.
حدود بیست و پنج عقرب در خانه كشتم. به دلیل مشغله زیاد حاج ابراهیم اغلب نیمه‌های شب به خانه می‌آمد و سپیده‌دم از خانه خارج می‌شد. شاید در این دو سال ما یك 24 ساعت به طور كامل در كنار هم نبودیم. این زندگی ساده كه تمام داراییش در صندوق عقب یك ماشین جای می‌گرفت همین قدر كوتاه بود.

منبع:كتاب سردار خیبر
سرما و اورکت
سال 1362 در قلاجه بودیم و هوا خیلی سرد بود. رفتیم تمام اورکت‌هایی را که تو دوکوهه داشتیم برداشتیم آوردیم دادیم به بچه‌ها. حاج همت آمد. داشت مثل بید می‌لرزید. گفتم:«اورکت داریم، بدهم تنت میکنی؟»
گفت:«هروقت دیدم همه تنشان هست، من هم تنم می‌کنم تا آنجا ندیدم اورکت تنش کند می‌لرزید و می‌خندید».

منبع:به مجنون گفتم زنده بمان
مثل نیروها
رسیدیم دوکوهه، جلسه پشت جلسه برگزار شد. به عبادیان گفتم:«شام نخوردیم حاجی تعارف می‌کند می‌گوید خوردیم او هم رفت از مقر خودشان دو تا ظرف غذا آورد برای من و حاجی دو تا تن ماهی هم آورد». بازشان کرد گذاشت شان توی سفره‌یی که حالا دیگر خیلی رنگین حساب می‌شد من هول بودم قاشق را برداشتم و با بسم‌الله شروع کردم حاجی قاشق را برداشت داشت با عبادیان حرف می‌زد گفت:«بچه‌ها شام چی داشتند؟»
عبادیان گفت:«از همین، حاج همت دوباره پرسید:«جان من از همین بود؟» عبادیان ادامه داد:«همه‌اش که نه، تنش را فردا ظهر می‌دهیم بخورند. حاجی هم قاشق برگرداند توی بشقاب. لقمه توی دهانم خشک شد، عبادیان گفت:«به خدا قسم فردا ظهر می‌دهیم به آن‌ها». حاجی در حالیکه بلند شده بود گفت:«به خدا قسم من هم فردا ظهر می خورم....».

منبع:به مجنون گفتم زنده بمان صفحه 231

راوی:باقر شیبانی


نور ماه
ه آسمان نگاه می‌کرد و اشک می‌ریخت. پیش خودم فکر کردم :«بگذار به حال خودش باشد». اما طاقت نیاوردم رفتم پرسیدم : «چی شده؟» جواب نداد به آسمان نگاه کردم چیزی فهمیدم. بعد ماه را دیدم که داشت به بچه‌ها کمک می‌کرد رسیده بودند به رودخانه و به نور احتیاج داشتند که بگذرند تا چند دقیقه قبل نور ماه در دشت نبود و حالا داشت نورافشانی می‌کرد حاج همت از پشت بی‌سیم به فرماندهان گردان‌ها گفت:«ما را می‌بینید؟» پنج دقیقه بیشتر طول نکشید که شنیدم تمام فرماندهان دارند از پشت بی‌سیم‌ گریه می‌کنند......

منبع:به مجنون گفتم زنده بمان

راوی:سعید قاسمی

ترس از خدا

گوشی بی‌سیم را که به دست حاجی داد، خمپاره‌ای زوزه‌کشان آمد و گرد و غبار به آسمان بلند شد. بی‌سیم‌چی ترسید با دو دست گوشهایش را چسبیده بود، حاجی با لبخند نگاهش کرد اما انگار با شنیدن صدای خمپاره کنترل بدن از دستش خارج می‌شد زانوها خود به خود شل می‌شدند. قلب به تپش می‌افتاد و بدن نقش بر زمین می‌شد.
خیلی سعی کرد بر این ترس غلبه کند حتی یک شب در تاریکی دل به بیابان سپرد کمی که جلوتر رفت حاجی را دید که مشغول نماز است از او هم گذشت جلوتر رفت و نشست تا صبح اما باز هم ترسش نریخت. بالاخره شرمگین از حاج همت پرسید؟ «من چرا می‌ترسم؟ شما چرا نمی‌ترسی؟ راستش خیلی تلاش می‌کنم که نترسم اما به خدا دست خودم نیست مگر آدم می‌تواند جلوی قلبش را بگیرد که تند‌تند نزند؟ مگر می‌تواند به رنگ صورتش بگوید زرد نشو؟
اصلاً من بی‌اختیار روی زمین دراز می‌کشم کنترلم به دست خودم نیست. حاجی دست بر شانه جوان گذاشت و گفت:«من هم یک روزی مثل تو بودم ذهن من هم یک روزی پر بود از این سؤال‌ها اما امام (ره) جواب همه این سؤال‌ها را داده اوایل انقلاب از اصفهان به جماران رفتیم و با اصرار توانستیم ایشان را زیارت کنیم. دور تا دور امام نشستیم یکدفعه ضربه محکمی به پنجره خورد و یکی از شیشه‌های اتاق شکست. از این صدای غیر منتظره همه از جا پریدند به جز امام (ره) امام (ره) در همان حال که صحبت می‌کرد آرام سرش را برگرداند و به پنجره نگاه کرد. هنوز صحبت‌هایش تمام نشده بود که صدای اذان شنیده شد. بلافاصله والسلام گفت از جا برخاست همان جا فهمیدم که آدم‌ها همگی می‌ترسند. امام (ره) از دیر شدن وقت نماز می ترسید و ما از صدای شکستن شیشه او از خدا ترسید و ما از غیر خدا. آن‌جا فهمیدم هرکس واقعاًَ از خدا بترسد دیگر از غیر خدا نمی‌ترسد…..
بی‌سیم‌چی در ذهنش تصویر حاجی را موقع نماز خواندن به یاد آورد که چنان می‌گریست که گویی هر لحظه از ترس جان خواهد داد. اما موقع انفجار مهیب‌ترین بمب‌ها، خم به ابرو نمی آورد ….

منبع:کتاب قصر فرماندهان 2
پوتین‌های کهنه
در مشغول حرف زدن بود، که چشمم به پوتین‌های کهنه و رنگ و رو رفته حاج همت افتاد دقایقی بعد الله اکبر را دید پرسید:«اکبر آقا، مگر دولت به رزمنده‌ها کفش و لباس نمی‌دهد؟» اکبر سرش را زیر انداخت و پاسخ داد:«کربلایی به خدا من یکی زبانم مو درآورد بس که به حاجی گفتم پوتینهایت را عوض کن می‌گویم ناسلامتی تو فرمانده لشگری با آدم‌های مهم رفت و امد داری خوب نیست این پوتین‌ها را پایت کنی ... والله تو گوشش فرو نمی‌رود که نمی رود .....
می‌گوید فرمانده باید خودش را با کمترین نیروهایش مقایسه کند من باید همرنگ بسیجی‌ها باشم پدر تصمیم گرفت برای حاجی کفش تهیه کند همت را صدا زد و گفت :دوست دارم یک بار دیگر مثل بچگی‌هایت دستت را بگیرم ببرم بازار و یک جفت کتانی برایت بخرم ناسلامتی هنوز پسرمی هرچند فرمانده لشگری اما برای من هنوز پسری .....
حاجی قبول کرد با هم رفتیم کفش را خریدم در راه بازگشت یکی از بسیجیان کنار خیابان ایستاده بود،‌ حاجی او را سوار کرد مدام به عقب نگاه می‌کرد پدر متوجه نگاه‌های ابراهیم شد. کنجکاوانه خط نگاهش را دنبال کرد. اکبر هم نگاه آن دو را دنبال می‌کرد و چشمش به پوتین‌های کهنه و رنگ رو رفته نوجوان افتاد یکباره پدر زد روی داشبورد گفت:«نگه دار آکبر آقا. حاجی و پدر پیاده شدند. این که راحتت کنم می‌گویم وظیفه‌ی من تا همینجا بود که انجام دادم. از تو هم ممنونم که حرفم را زمین نزدی و به خاطر احترام به من مقام خودت را زیر پا گذاشتی از حالا به بعد تصمیم با خودت است. هر کاری دوست داری بکن .... من راضی‌ام.
حاجی بلافاصله به سراغ پسر رفت و گفت:«این کتانی‌ها داشت پایم را داغان می‌کرد مانده بودم چه کارش کنم که خدا تو را رساند کتانی‌ها را به نوجوان بسیجی داد بعد هم پوتین‌های رنگ و رو رفته‌ او را به پا کرد.

منبع:کتاب معلم فراری صفحه 51
حلقه ازدواج
مراسم ازدواجمان ساده بود. یک انگشتر عقیق برای ابراهیم خریدیم. به قیمت 150 تومان پدرم از خرید رضای نبود می‌گفت:«تو آبروی ما را بردی» وقتی ابراهیم تنماس گرفت گفت:«شما بروید یک حلقه ی آبرودار بخرید بیاورید بعد بیایید با هم صحبت کنیم». ابراهیم گفت:«این از سر من هم زیاد است شما فقط دعا کنید من بتوانم توی زندگی مشترکم حق همین انگشتر را هم درست ادا کنم بقیه‌اش دیگر کرم شماست و مصلحت خدا خودش کریم است».
به همین انگشتر هم خیلی مقید بود. وقتی در عملیات بیت‌المقدس شکست، گشت و یکی با همان مدل خرید. با خنده گفتم:«حالا چه اصراری است که این همه قید و بند داشته باشی؟» گفت:«این حلقه سایه ی یک مرد یا یک زن است توی زندگی مشترک». من دوست دارم سایه‌ی تو همیشه دنبال من باشد. این حلقه همیشه در اوج تنهایی‌ها همین را به یاد من می‌آورد و من گاهی محتاج می‌شوم که یاد بیاورم. می‌فهمی محتاج شدن یعنی چه؟


منبع:کتاب به مجنون گفتم زنده بمان

شهادت
سید حمید و حاج همت سوار بر موتور شدند و من پشت سرشان بودم فاصله‌مان یکی دو متر می‌شد سنگر پایین جاده بود و برای رفتن روی پد وسط باید از پایین پد می رفتیم. روی جاده این کار باعث می‌شد سرعت موتور کم شود کار هرروزمان بود عراقی‌ها روی آن نقطه دید کامل داشتند تانکی آنجا بود که هروقت ماشینی یا موتوری بالا و پایین می‌شد گلوله‌اش را شلیک می‌کرد. آن روز موتور حاجی رفت روی پد من هم پشت سرش رفتم. طبق معمول گلوله‌ی توپ شلیک نشد اما یک حسی به من می‌گفت:«گلوله شلیک می‌شود حاج همت را صدا زدم و گفتم:«حاجی! این جا را پر گاز تر برو» گلوله همان لحظه منفجر شد.و دود غلیظی آمد بین من و موتور حاج همت صدای گلوله و انفجارش موجی را به طرفم آورد که باعث شد تا چند لحظه گیج و مبهوت بمانم و نفهمم چه اتفاقی افتاده رسیدم روی پد وسط چشمم به موتوری افتاد که سمت چپ جاده افتاده بود دو جنازه هم روی زمین افتاده بودند.
آرام رفتم سمتشان اولین نفر را برگردانم دیدم تمام بدنش سالم است. فقط سر ندارد. و دست چپ موج صورتش را برده بود. اصلاً شناخته نمی‌شد. عرق سردی روی پیشانی‌ام نشست. دویدم سراغ نفر دوم سید حمید بود همیشه می‌شد از لباس ساده‌اش او را شناخت.
یاد چهره‌شان افتادم دیدم هردوشان یک نقطه مشترک داشتند آن هم چشم‌های زیبایشان بود. خدا همیشه گفته هرکسی را دوست داشته باشد بهترین چیزش را می‌گیرد و چه چیزی بهتر از این چشم‌ها. بالاخره ابراهیم همت نیز از میان خاکیان رخت بربست و به ارزویش رسید.

منبع:کتاب به مجنون گفتم زنده بمان صفحه 237

راوی:مهدی شفازند


سردار بی‌سر
آخرین باری كه او را دیدم در جزیره بود. عملیات خیبر به اوج رسیده بود. حاجی در خود فرو رفته و حالت عجیبی داشت. در چشمانش انتظاری بزرگ موج می‌زد. حال مسافری را داشت كه آماده عزیمت است اما افسوس كه ما آن وقت درنیافتیم. به نزدیكش كه رسیدم سلام كردم. پاسخم را داد و گفت: «بچه‌ها قرار است به اینجا بیایند و خط را تحویل بگیرند. منطقه را خوب برایشان توجیه كن.» گفتم: «چشم حاج آ قا.» خداحافظی كرد و رفت. ساعتی گذشت. باید به حاج همت گزارش می‌دادم. با یكی از دوستان به طرف قرارگاه حركت كردیم. در مسیر جنازه‌ای دیدیم كه سر نداشت.
از موتور پیاده شدیم و جنازه را به كنار جاده كشیدیم. در قرارگاه هیچكس از حاجی خبر نداشت و همه به دنبال او می‌گشتند. ناگهان به یاد جنازه افتادم. بادگیر آبی كه جنازه به تن داشت درست شبیه بادگیر حاجی بود. با سرعت به محل قبلی بازگشتم جنازه را به معراج شهدا برده بودند. با عجله به معراج رفتم. در راه تنها چیزی كه ذهنم را اشغال كرده بود زیر پیراهن قهوه‌ای و چراغ قوه كوچكی بود كه حاجی همیشه به همراه داشت. در میان پیكرهای مطهر شهدا همان اندام بی‌سر توجهم را به خود جلب كرد زیر پیراهن قهوه‌ای و چراغ قوه‌ای كوچك. آه از نهادم بلند شد. ابراهیم سر در ره دوست نهاده بود. خبر شهادت حاجی تا چند روز مخفی نگه داشته شد. بعد از اتمام عملیات خیبر، رادیو اعلام كرد: «سردار بزرگ اسلام، فاتح خیبر، حاج ابراهیم همت فرمانده تیپ 27 محمد رسول الله به شهادت رسید.»
اگر در حین ا نجام عملیات دشمن این خبر را می‌شنید روحیه گرفته و امكان شكست عملیات پیش می‌آمد. پس پیكر بی‌سر آن عزیز چون شمعی در میان دوستان روزها به انتظار ماند. با اعلام خبر، پیكر شهید همت را به دو كوهه بردیم تا با آن مكان دوست داشتنی‌اش وداع كند. در تهران، اصفهان و شهرضا تشییع جنازه با شكوهی برای او برگزار شد و شاید او تنها كسی باشد كه با پركشیدنش سه شهر را به خروش آورد.

منبع:كتاب سردار خیبر


نوشته شده در شنبه 22 اسفند 1388 توسط جا مانده از قافله
امروز سالگرد شهادت شهید ابراهیم همت است. در طول هشت سال دفاع مقدس بسیاری از رزمندگان و فرماندهان سپاه اسلام به درجه رفیع شهادت نائل شدند ، کسانی همچون شهید باکری ها و شهید عباس کریمی ها که آنها نیز در همین ایام سالگرد شهادتشان است.
برای تجلیل از شهید همت ، به سراغ همسر و سه تن از همرزمان او رفته ایم تا روایتی متفاوت از زندگی و نحوه شهادت حاج ابراهیم همت را بازگو کنند.

همسر شهید همت: صبح قرار بود راننده زود بیاید دنبالش بروند منطقه. دیر کرد. با 2 ساعت تاخیر آمد. گفت: ماشین خراب شده حاجی. باید بردش تعمیر.
ابراهیم خیلی عصبانی شد. پرخاش کرد. داد زد و گفت: برادر من! مگر تو نمی دانی آن بچه های زبان بسته الان معطل ما هستند؟ مگر نمی دانی نباید آنها را چشم به راه گذاشت؟ آخر من به تو چی بگویم؟
من از خوشحالی توی پوست خود نمی گنجیدم. چون ابراهیم 2 ساعت دیگر مال من بود. روزهای آخر اصلا نمی توانست خودش را کنترل کند. عصبانی بود ، خیلی عصبانی بود آمدیم توی اتاق تکیه دادیم به رختخواب ها که گذاشته بودیمشان گوشه اتاق. مهدی داشت دورش می چرخید. برای اولین بار داشت دورش می چرخید. همیشه غریبی می کرد. تا ابراهیم بغلش می کرد یا می خواست باش بازی کند ، گریه می کرد. یک بار خیلی گریه کرد. طوری که مجبور شد لباسهایش را در بیاورد ببیند چی شده. فکر می کرد عقرب توی لباس بچه است. دید نه. گریه اش فقط برای این است که می خواهد بیاید بغل من.
گفت زیاد به خودت مغرور نشو دختر! اگر این صدام لعنتی نبود ، بهت می گفتم که بچه مان مرا بیشتر دوست می داشت یا تو را.
با بغض گفت: خدا لعنتت کند ، صدام ، که کاری کردی بچه مان هم نمی شناسدمان.
ولی آن روز صبح این طور نبود. قوری کوچکش را گرفته بود دستش. می آمد جلوی ابراهیم ، اداهای بچگانه درمی آورد می گفت بابایی د.
خنده هایی می کرد که قند توی دل آدم آب می شد. ابراهیم نمی دیدش. محلش نمی گذاشت. توی خودش بود.
سعی کردم خودم را کنترل کنم. نتوانستم. عصبانی شدم گفتم تو خیلی بی عاطفه ای ابراهیم. از دیشب تا حالا که به من محل نمی دهی ، حالا هم که به این بچه ها. جوابم را نداد. رویش را کرد آن ور.
عصبانی تر شدم گفتم با تو هستم مرد ، نه با دیوار.
رفتم روبه رویش نشستم. خواستم حرف بزنم که دیدم اشک تمام صورتش را خیس کرده.
گفتم حالا من هیچی ، این بچه چه گناهی کرده که....
رفتنش را دیدم. دیگر آن دلبستگی قبلی را به ما نداشت. دفعه های قبل می آمد دور ما می چرخید ، قربان صدقه مان می رفت ، می گفت ، می خندید ، ولی آن شب فقط آمده بود یک بار دیگر ما را ببیند ، خیالش راحت بشود و برود.
مارش حمله که از رادیو بلند شد ، گفت عملیات در جزیره مجنون است. به خودم گفتم نکند شوخی های ما از لیلی و مجنون بی حکمت نبوده ، که ابراهیم حالا باید برود جزیره مجنون و من بمانم اینجا؟
فهرستی را یادم آمد که ابراهیم آن بار آورد نشان من داد گفت همه شان به جز یک نفر شهید شده اند.
گفت چهره اینها نشان می دهد که آماده رفتن هستند و توی عملیات بعدی شهید می شوند.
عملیات خیبر را می گفت ، در جزیره مجنون. تعدادشان 13 نفر بود. ابراهیم پایین فهرست نوشت چهارده و جلوش 3 تا نقطه گذاشت. گفتم کیه این چهاردهمی! گفت: نمی دانم.
لبخند زد و نمی خواستم آن لحظه بفهمم منظورش از آن 14 و آن 3 نقطه و آن لبخند چیست. بعدها یقین پیدا کردم آمده از همه مان دل بکند ، چون نرفت مثل هر بار بند پوتین های گشاد و کهنه اش را توی ماشین ببندد. نشست دم در ، با آرامش تمام بندهای پوتینش را بست. بعد بلند شد رفت مهدی را بغل گرفت که با هم برویم به خانه عبادیان سفارش کند ما پیش آنها زندگی کنیم تا بنایی تمام شود. توی راه می خندید. به مهدی می گفت بابا تو روز به روز داری تپل و مپل تر می شوی. فکر نمی کنی این مادرت چطور می خواهد بزرگت کند؟
اصلا نمی گفت من یا ما. فقط می گفت مادرت.
می گفت: اینقدر نخور بابا ، خیکی می شوی اذیتش می کنی. باشد؟
وقتی در زد و خانم عبادیان آمد ، یکی از بچه ها را داد دستش ، ازش تشکر کرد ، دعاش کرد که چقدر زحمت ما را می کشد. بخصوص برای مصطفی ، که آنجا به دنیا آمده بود و تمام بی خوابی ها و سختی های آمدنش روی دوش او بود اگر ابراهیم نبود. می خواست حسابش را صاف کند با تشکرهایی که می کرد یا عذرهایی که می خواست.
به من گفت ، مثل همیشه حلالم کن ، ژیلا.
خندید و رفت.
دنبالش نرفتم. همان جا ایستادم و نگاهش کردم که چطور گردنش را راست گرفته بود و قدش از همیشه بلندتر به نظر می رسید. که چطور داشت می رفت. که چطور داشت از دستم می رفت و چقدر آن لباس سبز بهش می آمد. از همان لحظه داشت دلم براش تنگ می شد. می خواستم بدوم بروم پیشش ؛ نشد ، نرفتم ، نخواستم. به خود می گفتم بازمی گردد. مطمئنم.
اما حالا آمدم معراج شهدا و بالای تابوتش نمی خواستم ببینمش تا مطمئن شوم خود ابراهیم است. می خواستم خودم را گول بزنم که جنازه سر ندارد و می تواند ابراهیم نباشد و می توانم باز منتظرش باشم. اما نمی شد. خودش بود. آن روزها زده بود به سرم. هر کسی مرا می دید ، می فهمید حال عادی ندارم و خودم هم فکر نمی کردم زنده بمانم. یقین داشتم تا چهلمش زنده نمی مانم. قسمش می دادم ، التماسش می کردم ، به سر خودم می زدم که مرا هم با خودش ببرد و وقتی می دیدم هنوز زنده ام می گفتم من هم برات آبرو نمی گذارم که بی من رفتی ، بی معرفت.
دو سه بار غش کردم ، آن هم من که هرگز فکرش را نمی کردم توی سیستم بدنم غش کردن معنا داشته باشد.
بارها کنار گوش بچه های شیرخواره اش زمزمه می کرد که از این بابا فقط یک اسم برای شما می ماند. تمام زحمتهای شما برای مادرتان است.
به من می گفت من نگران بچه ها نیستم. چون آنها را می سپارم به دست تو. نگران پدر و مادرم هم نیستم. چون بعد از عمری با افتخار رفتن من زندگی می کنند.
می گفتم چه حرفها می زنی تو؟ رفتنی اگر باشد هردومان با هم.
می گفت تعارف نمی کنم به خدا. مطمئنم تو می نشینی بچه هام را بزرگ می کنی. مطمئنم نمی گذاری هیچ خلایی توی زندگی شان پیدا شود. مطمئنم از همه نظر ، حتی عاطفی ، تامین شان می کنی ، ژیلا.
می گفت خدایا! من زن جوانم را به دست کی بسپارم؟
او امروز مرا می دید. به خوابم هم که آمد ، با برادرش ، جلو نیامد بام حرف بزند.
به برادرش گفتم چرا ابراهیم نمی آید جلو؟
گفت از شما خجالت می کشد. روی جلو آمدن ندارد.
خودش می دانست ، هنوز هم می داند ، که طعم زندگی با او را اصلا از جنس دنیا نمی دانستم. بهشتی بود. شاید به خاطر همین بود که همیشه می گفت من از خدا خواسته ام که تو جفت دنیا و آخرت من باشی.
می گفتم اگر بهتر از من ، بسازتر از من گیر آوردی چی؟
می گفت قول می دهم ، مطمئن باش که فقط منتظر تو می مانم.
خدا وعده بهشتی داده که به شما جفت نیکو می دهم و من هم یقین دارم ابراهیم جفت نیکوی من است.
بعدها هم دیگر کمتر گریه کردم ، وقتی این چیزها یادم آمد یا می آید.
گاهی حتی با دوستهام شوخی می کنم می گویم من ابراهیم را سه طلاقه اش کرده ام.
دیگر مثل قبل نمی سوزم. شاید به همین دلیل بود که با چند تا از زنهای شهید تصمیم گرفتیم برویم قم زندگی کنیم.

محسن رضایی: اولین باری که درجنگ به کسی عنوان سیدالشهداء دادند در همین عملیات خیبر بود برای «حاج همت»درس می دادم آنجا ، شیمی ، الان هم شیمی درس می دهم. اصفهان البته و اصلا ناراحت نیستم که زمانی قم بودم و خانه مان شده بود مامن دوستهای ابراهیم و خانواده هاشان.
یک بار به شوخی گفتم راه قدس از کربلا می گذرد و راه بهشت از خانه ما.
سختی ها را این طور تحمل می کردم. گاهی هم البته کم می آوردم. مثل آن بار که یکی از پسرها نیمه شب داشت توی تب می سوخت. کسی نبود. نمی دانستم چی کار کنم. آن شب نه بچه خوابید و نه من. دم صبح ، نزدیک اذان ، گریه ام گرفت. به ابراهیم گفتم بی معرفت! دست کم دو دقیقه بیا این بچه را نگه دار ساکتش کن!
خوابم نبرد. مطمئنم ، ولی در حالتی بین خواب و بیداری دیدم ابراهیم آمد بچه را ازم گرفت. دو سه بار دست کشید به سرش و... من به خودم آمدم دیدم بچه آرام خوابیده. به خودم گفتم این حالت حتما از نشانه های قبل از مرگ بچه است. خیلی ترسیدم. آفتاب که زد ، بی قرار و گریان ، بلند شدم رفتم دکتر.
دکتر گفت این بچه که چیزیش نیست.
حضورش را گاهی این طور حس می کردیم. او همه جا با من است ، او همه جا با ماست ، یقین دارم. بخصوص وقتی می روم سراغ آخرین یادداشتی که برای من نوشت ، درآن روزها که ما خانه نبودیم. نوشته بود: سلام بر همسر مومن و مهربان و خوبم.
گرچه بی تو ماندن در این خانه برایم بسیار سخت بود ، ولیکن یک شب را تنهایی در اینجا به سرآوردم. مدام تو را اینجا می دیدم. خداوند نگهدار تو باشد و نگهدار مهدی ، که بعد از خدا و امام همه چیز من هستید. ان شاءالله که سالم می رسید. کمی میوه گرفتم. نوش جان کنید. تو را به خدا به خودتان برسید. خصوصا آن کوچولوی خوابیده در شکم که مدام گرسنه است. از همه شما التماس دعا دارم. ان شاءالله به زودی به خانه امیدم می آیم.

اکبر حاج محمدی: ما گردان 410 بودیم ، از لشکر 41 ثارالله (ع)... صبح آن روز ، به گمانم نزدیک ساعت 8 ، سید حمید میرافضلی و حاج همت آمدند برای بازدید خط. فرمانده لشکرمان حاج قاسم سلیمانی و رضا عباس زاده هم بودند. حاج همت را من هنوز درست نمی شناختم. به من گفت بروم پیامی را از بی سیم به یکی از تیپهای لشکرش ابلاغ کنم و زود برگردم. سیدحمید نشسته بود ترک موتور حاج همت. رفتم ابلاغ کردم و سریع برگشتم. نبودند! نه سید ، نه حاجی. گفتم: کجا رفته اند؟ گفتند: همین الان رفتند. بعد فهمیدم با هم رفته اند به طرف چهارراه مرگ ، توی خود جزیره جنوبی مجنون.

مهدی شفازند: سوار بر موتورهایمان ، راه افتادیم. موتور حاج همت و میرافضلی که ترک حاج محمدی نشسته بود ، از جلو می رفت و من هم پشت سرشان. فاصله مان با هم دو ، سه متری بیشتر نبود. سنگر پایین جاده بود و برای رفتن رو پد وسط ، باید از پایین پد می رفتیم روی جاده. همین کار، باعث می شد دور و شتاب موتور کم بشود. البته این ، کار هر روزمان بود. عراقی ها روی آن نقطه دید کامل داشتند. درست به موازات نقطه مرکزی پد ، تانکی را مستقر کرده بودند و هر وقت ماشین یا موتوری پایین و بالا می شد و نور آفتاب به شیشه شان می خورد ، تیر مستقیمش را شلیک می کرد. ما موتورها را با گل مالی بدنه شان استتار کرده بودیم ، با این حال عراقی ها باز ما را می دیدند. آخر فاصله خیلی نزدیک بود.
موتور حاج همت کشید بالا تا برود روی پد. من هم پشت سرشان رفتم. حسی به من می گفت الان گلوله شلیک می شود.
رو به حاج همت گفتم: حاجی! این جا را پرگازتر برو! در یک آن ، گلوله شلیک و منفجر شد. دودی غلیظ آمد، بین من و موتور حاج همت قرار گرفت.
صدای گلوله و انفجارش موجی را به طرفم آورد که باعث شد تا چند لحظه گیج و مبهوت بمانم. طوری که نفهمم اصلا چه اتفاقی افتاده. گاز موتور را دوباره گرفتم و رسیدم روی پد وسط. از بین دود باروت آمدم بیرون. راه خودم را رفتم. انگار یادم رفته بود چه اتفاقی افتاده و با کی ها همسفر بوده ام. در یک لحظه ، موتوری را دیدم که افتاده بود سمت چپ جاده. 2جنازه هم روی زمین افتاده بودند. به خودم گفتم: من صبح از همین مسیر آمده بودم. اینجا که جنازه ای نبود. پس این جسدها مال چه کسانی است؟ نمی دانم شاید آن لحظه دچار موج گرفتگی شده بودم.
شاید هم این کار خدا بود. آرام از موتور پیاده شدم و آن را گذاشتم روی جک. رفتم به طرفشان. اولین نفر، به رو، روی زمین افتاده بود. او را که برگرداندم ، دیدم تمام بدنش سالم است. فقط صورت ندارد و دست چپ. موج آمده و صورتش را برده بود. اصلا شناخته نمی شد. در یک آن ، همه چیز یادم آمد! عرق سردی روی پیشانی ام نشست. رفتم سراغ دومی که او هم به رو افتاده بود. نمی توانستم باور کنم که این ، جسد سیدحمید است. از لباس ساده اش او را شناختم. یاد چهره شان افتادم. دیدم همت و سیدحمید ، هر دو یک نقطه مشترک دارند و آن هم چشمهای زیبایشان است. خدا همیشه گفته هر کی را دوست داشته باشد ، بهترین چیزش را می گیرد و چه چیزی بهتر از چشمهای آنها؟!

محسن رضایی: در تماس بی سیم با فرمانده قرارگاه جزیره جنوبی ، گفتم حاجی چطوره؟ وضع اش را سریع بگو. گفت گفتنی نیست. گفتم ولی تو به من می گویی. چی شده؟ گفت همت شهید شده! نتوانستم بایستم. نشستم... عراقی ها حتی جشن گرفتند. توی رسانه هاشان با خوشحالی اعلام کردند یکی از فرمانده های قوی ایران را کشته اند. اولین باری که در جنگ به کسی عنوان سیدالشهداء دادند ، در همین عملیات خیبر بود برای «حاج همت». 


نوشته شده در سه شنبه 18 اسفند 1388 توسط جا مانده از قافله
موضوع: خاطرات -
سال 75 اربعین شهادت سالار شهیدان مصادف بود با چهلمین روز شهادت عباس صابرى.
عباس از اون بچه رزمنده هایى بود كه بعد از جنگ نتونست تو شهر بمونه، و از مال دنیا، فقط یه دیپلم ریاضى داشت. خونوادش هرچى اصرار كردن توى تهران بمونه و بره دنبال زندگى، به خرجش نرفت. داداشش حسن، تو عملیات بیت المقدس 2 شهید شده بود و عباس هم غیر از رسیدن به داداش و رفیقاش، هیچ فكر و ذكر دیگه اى نداشت و الحق مصداق: دست از طلب ندارم تا كامن من برآید
یا جان رسد به جانان یا جان زتن درآید.

همه اونایى كه عباس رودیده بودن و باهاش آشنایى داشتن، به صداقت و مهربانى و لبخند او و زود عصبانى شدنش، عادت داشتن، حالات عرفانى و خوبى هاى عباس صابرى رو باید از بچه هاى مسجد جامع خرمشهر كه چند ماهى با اونا برخورد داشته، شنید. فقط اینو بگم كه عباس یه كارى با بچه هاى خرمشهر كرده بود كه وقتى شهید شد، همشون بلافاصله و سراسیمه اومدن تهران واسه تشییع جنازه و ختم عباس. یكى شون به نام «عقیل» مى گفت:
- ما چون زمان جنگ كوچك بودیم و با شهدا ارتباط نداشتیم، فقط اوصاف اونا رو شنیده بودیم، بعد از جنگ، عباس اولین شهیدى بود كه ما باهاش زندگى كردیم و حالات معنوى شهدارو كاملا مشاهده كردیم.
بعدهم از نماز شب ها و مناجات هاى عباس صابرى گفت.
شهادت عباس روز هفتم محرم سال 75 بود و روز عاشورا پیكرش رو تو بهشت زهرا به خاك سپردن. اون چند روز آخر عباس رواز زبون «عباس قنبرى» براتون مى گم:
- تو فكه با بچه هاى تفحص لشكر 27 بودیم. به اهواز زنگ زدم كه حال بچه هاى كمیته جستجوى مفقودین رو جویا بشم كه عباس صابرى به من گفت: «مى خوام از اینجا تسویه حساب كنم و بیام پیش شما» خلاصه كار عباس درست شد و اومد فكه پیش ما.
روزها با برو بچه ها و عباس، براى پیدا كردن پیكر شهدا، جلو مى رفتیم. عباس هم كه تخصصش تخریب و به قول خوشد «از بین بردن فنرهاى (مین هاى) عراقى» بود، براى ما معبر باز مى كرد تا داخل میدون هاى مین به دنبال شهدا بگردیم. دو روز قبل از ماه محرم، عباس گفت: «مى خوام واسه دهه اول محرم برم تهران». منم بهش گفتم: «همه عشق كربلا و شهدا اینجاست. خود امام زمان هم میاد اینجا و با این بدن شهدا واسه امام حسین گریه مى كنه. تو هم نرو تهرون و اینجا بمون. با هم عزادارى مى كنیم».
از من اصرار و از اون انكار، كه عباس گفت: «میرم، ولى سوم محرم بر مى گردم».
خلاصه یك روز قبل از محرم، عباس با «سید تقى موسوى» اومدن تهران. عصر روز سوم محرم بود و دم در سوله نشسته بودم كه دیدم عباس با یكى از بچه ها اومد. تا رسید، بهش گفتم: «عباس تو عجب حالى دارى ها، حال و هواى دهه اول محرم تهران رو ول كردى، اومدى اینجا؟ اینو بهت بگم كه شربت مربت خبرى نیست». منظورم شربت شهادت بود، ولى عباس فكر كرد شربت آبلیمو را مى گم. گفت: «مهم نیست، سخت نگیر...» سوار ماشین شدن و رفتن جلو.
دم دماى غروب بود كه برگشتن. گفتم: «كجا رفته بودین؟ گفت: «رفتیم مقتل محمود غلامى و سعید شاهدى رو زیارت كنیم».
شب جمعه، روز چهارم محرم بود كه عباس به من گفت: «بلند شو بریم شهر» و رفتیم اندیمشك. قرار بود یكى از دوستانش از تهران بیاد دو كوهه كه ما هم رفتیم اونو بیاریم. عصرى رفتیم حمومِ دو كوهه. عباس رفت دوش گرفت. من هم شروع كردم به شستن لباس هاى خودم و عباس. وقتى از حموم اومدم بیرون، دیدم عباس توى رختكن نشسته و داره زیارت عاشورا مى خونه. اون همیشه زیارت عاشورا رو با «صد لعن» و «صد سلام» مى خوند.
با هم رفتیم ساختمان معاونت نیرو، اطاق بچه هاى تفحص كه از اونجا بریم «سبزه قباى» دزفول براى زیارت و عزادارى. موقع رفتن، دیدیم تلویزیون داره فكه رو نشون مى ده، كه كلى خوش به حالمون شد. بعد رفتیم سبزه قبا. یه سینه زنى حسابى كردیم. (برو بچه هایى كه زمان جنگ گذارشون به دزفول افتاده، حتماً یه سرى هم به زیارت سبزه قبا رفته اند. حرم محمد بن موسى الكاظم پسر امام كاظم، معروف به سبز قبا، یه حالِ معنوى عجیبى داره كه همه بچه رزمنده ها با اون آشنا هستن. خصوصاً اگه غروباى سرخ خوزستان رو توى حرم شاهد باشى.)
روز پنجم و ششم محرم دو كوهه بودیم. دور ساختموانو مى گشتیم و یكى یكى شهدا رو یاد مى كردیم. (چند روز قبل از محرم هوایى شدیم و با عباس صابرثى، از اندیمشك تا دو كوهه پیاده اومدم بودیم). نوحه مى خوندیم و روضه. یه كمى عباس مى خوند، یه كمى هم من. با هم زمزمه كردیم. روى پل دو كوهه بودیم كه عباس به من گفت: «عباس قنبرى،، یه خواب از «اكبر محمدى بخش» دیدم، مى خوام برات تعریف كنم».
عباس، اكبر محمدى بخش رو خلیلى دوست داشت. خدا رحمتش كنه، اكبر سال 72 توى جاده قم تصادف كرد و با مصطفى قهارى و محمد قنبرى، روحشون پر كشید پیش سیدالشهدا. گفتم: «خب بگو». گفت: «چند شب پیش خواب اكبر و دیدم، كلى با هم حرف زدیم و من از شهدا و اون طرف از اكبر پرسیدم. آخرین سوالم از اكبر این بود كه پرسیدم، اكبر شما دو كوهه میایین؟ اكبر گفت: خدا بالاى سر این دو كوهه، توى اسمون یه دو كوهه ساخته كه همه شهدا میان اونجا».
صبح روز بعد، سوار ماشین شدیم و با رفیق عباس، سه تایى رفتیم فكه. توى راه، من نوار روضه حضرت قاسم رو گذاشته بودم. و عباس حسابى گریه مى كرد. رسیدیم به مقر تفحص توى فكه. توى مقر عباس شروع كرد به رفیقش وصیت كردن. گفتم: «اى بابا، عباس جون باز قاطى كردى، روز سوم محرم كه اومدى، بهت گفتم شربت مربیت خبرى نیست، پس وصیت نكن». و او خندید و رفت.
هر سال محرم، توى مقاتل شهدا، جاهایى كه بچه هاى تفحص شهید شده بودند، دسته عزادارى راه مى انداختیم و سینه مى زدیم. صبح روز هفتم محرم، سید میر طاهرى (مسئول گروه تفحص لشكر 27) به من گفت: «عباس قنبرى، بلند شو ماشین رو راه بینداز بریم شهر براى خرید گوسفند و برنج و وسایل شام شب و روز عاشورا».
روز هفتم محرم، تو زمان جنگ و بعد از جنگ، واسه من یه حساب خاصى داشت. هر سال یا من خودم مجروح شده بودم. یا رفیقام شهید شده بودن. همیشه روز هفتم محرم یه حالت انتظارى داشتم منتظر بودم. منتظر یه حادثه.
با میر طاهرى كلنجار رفتم كه به شهر نروم ولى نشد. با عباس صابرى خداحافظى كردم. همش تو این فكر بودم. اصلا متوجه رانندگى و زمان و مكان نبودم. حسابى اضطراب داشتم. میرطاهرى یه دونه به شونم زد و گفت: «كجایى؟». تازه به خودم اومدم و دیدم 50 كیلومتر از راه رو اومدیم. رفتیم اندیمشك و دزفول وسایل رو خریدیم و رفتیم دو كوهه. نماز مغرب و عشا رو تو اتاق تفحص خوندیم. تو سجده آخر نماز عشا بودم كه حال عجیبى بهم دست داد. غم بزرگى افتاد توى دلم. زدم زیر گریه. میرطاهرى گفت: «بابا امروز، تو چته؟» هیچى نگفتم. چایى رو خوردیم كه یهو در اتاق باز شد. تاجیك از در وارد شد و به سید بهزاد گفت: «آقا سید، یه دیقه بیا بیرون». تا اینو گفتت، هوررى دلم ریخت. تا سید میرطاهرى رفت بیرون، صداى «یا ابالفضل» بلند شد. سریع اومد تو و گفت: «عباس قنبرى بلند شو بریم»، «كجا؟»، «بیمارستان»، «چه خبره؟»، «صابرى رفته روى مین».
من و سید میرطاهرى سوار آمبولانس شدیم. آمبولانسى كه تاجیك با اون اومده بود. وقتى نشستم پشت فرمون. یه نگاه به عقب انداختم. كف آمبولانس پر بود از خون و یه لگنه پوتین، خاكى و خونى هم افتاده بود. گفتم حتماً عباس یه پاش قطع شده. بیمارستان صحرایى مخبرى، كه توى فكه ساخته شده، اولین جایى یه كه مجروح ها رو میارن و بعد از اونجا مى برن شهر. جلو در اورژانس به سرعت از ماشین پریدم پایین. یكى از سربازهاى تفحص كه امدادگر بود، با عباس مجروح شده بود. از اون پرسیدم: «عباس چى شده؟» جواب منو نداد و روشو برگردوند. به سید میرطاهرى گفتم: «سید عباس رو بردن شهر» كه گفت: «قنبرى بیا و نور چراغ ماشینت رو بینداز توى كانتینر.
اصلا حواسم نبود چى به چیه. مى خواستم زودتر برم پیش عباس كه اگه كارى داره براش انجام بدم. یا اگه خون مى خواد، براش خون بدم. پیش خودم گفتم الان چه موقع یخ درآوردن این موقع شب؟ نور ماشین رو انداختم روى در كانتینر. در رو كه باز كردن، دیدم توى كانتینر یه پیكر افتاده. از ماشین پیاده شدم. با حیرت رفتم جلو. باور كردنى نبود. فكر كردم اشتباه مى كنم. ولى نه، خودش بود. نمى دونم تو چه حالى بودم. ولى هر طورى كه بود، صورت عباس رو كه بدجورى سوخته بود، با گلاب شستم. كفن بریدیم و قرار شد كه با همون آمبولانس به طرف تهران حركت كنیم.
به سید میرطاهرى گفتم: «عباس صابرى عشقش دو كوهه بود، برا آخرین بار ببریمش دو كوهه و دور ساختمونا طوافش بدیم...»، سید گفت: «حرف ندارم، راضى ام».
پیكر عباس رو داخل آمبولانس گذاشتیم و بردیمش دو كوهه. زمین صبحگاه و ساختموناى دو كوهه جور دیگه اى شده بودند. بازم تو دو كوهه عطر شهید و شهادت پیچیده بود. همین طور كه عباس رو توى دو كوهه مى چرخوندیم یاد چند روز پیش افتادم. نوحه هایى رو كه با هم مى خوندیم، زمزمه كردم و اشك مى ریختیم.
شهدا به استقبال عباس اومده بودن. دو كوهه نور باران بود. شهدا توى دو كوه اسمون، همونى كه اكبر محمدى بخش به عباس گفته بود، توى آسموناست، براى عباس پرگشوده بودن.

عباس قنبری
شادی روح تمام شهدا صلوات


نوشته شده در شنبه 8 اسفند 1388 توسط جا مانده از قافله
موضوع: خاطرات -
«معراج شهدا» شلوغ بود. سالن پر بود. جمعیت كم بود، ولى آنچه بیشتر به چشم مى آمد، تابوت هاى چوبى پیچیده در پرچم سه رنگ جمهورى اسلامى بودند.
هر ساعت، خانواده اى مى آمد. پدرى و مادرى، برادرى و خواهرى، آرام مى گریستند، ولى صدایشان مى آمد. از بدو ورود به سالن، سراسیمه مقواهاى نصب شده روى تابوت ها را مى خواندند و گمشده خویش را مى جستند.

خانواده اى وارد شد، مادرى و پدرى. برادرهاى شهید هم بودند. تابوت را كه در ردیف بالایى، رو به سقف بود، پایین آوردند. همه بى تاب بودند. بخصوص مادر. تابوت كه بر زمین نشست، صلواتى فرستاده شد و پس از پرچم، درِ چوبى كنده شد. گریه ها شدت گرفت. صداها بلندتر شد. هق هق ها به ناله تبدیل شدند. ولى مادر، آرام و ساكت بندهاى كفن كوچك را كه به جثه اى درهم پیچیده و كوچك مى ماند، همچون كودكى در قنداقه اى سفید، باز كرد. چیزى نبود جز چند تكه استخوان زرد شده، زردى به رنگ خاك. جمجمه اى نیز در كنار پیكر بود. با چشمانى كه هنوز مى نگریستند.
مادر مبهوت بود. برادرها، او را «برادر» خطاب مى كند و مى گریستند; پدر نیز او را به نام پسرش صدا مى زد، ولى مادر همچنان، با چشمانش، میان استخوان ها را مى كاوید، لحظه اى سر بلند كرد و رو به مسئولین معراج شهدا كه در كنارش بودند، گفت: «این پسر من نیست!» چرا؟ مگر پلاك ندارد؟ چگونه مى گویى پسرت نیست. سر پایین انداخت و شروع كرد به جستن میان استخوان ها; تكه پاره اى از شلوار بسیجى به دستش آمد. او را كه در دست گرفت، خطاب به بقیه گفت: «این تكه لباس، جیب سمت راست شلوار پسر من است كه میان استخوان هایش بوده، و این راز پسر من است. هنگامى كه عازم جبهه بود، تكه اى كش سفید و پهن داخل جیب سمت راست شلوار او دوختم. ناخواسته این كار را كردم، شاید دلم مى گفت كه سال ها باید به دنبال او بگردم. حالا این تكه پارچه خونین، جیب شلوار است. اگر همان گونه كه خود مى دانم، كش مورد نظر داخل آن باشد، پسرم است، و گرنه، كه هیچ!»
همه نگاه ها مضطرب بود. نگران به دستان مادر مى نگریستند. مادر صلواتى فرستاد و جیب شلوار را به داخل برگرداند. تكه اى قهوه اى رنگ شده خودنماى كرد، خودش بود. مادر ذوق زده شد. چشمان پاكش از اشك لبریز بودند، برگشت رو به پدر و گفت: «خودشه... پسرم... این همان كشى است كه با همین دست هاى خودم دوختم.»
دستانش مى لرزیدند. به دستانش نگاه مى كرد و به استخوان هاى پسر، دست هایى كه سال ها پیش از این، ظاهراً ناخواسته، كارى انجام دادند كه پس از 10 سال فرزند به دامان مادر باز مى گشت.

* حمید داودآبادی

جهت شادی ارواح تمام شهدای حق علیه باطل صلوات


نوشته شده در شنبه 8 اسفند 1388 توسط جا مانده از قافله
موضوع: خاطرات -
بنام خدا

..

بهار سال هفتاد و پنج بود كه رفته بودم به فكه. منطقه والفجر یك. بچه ها مشغول كار بودند در طى یك هفته اخیر فقطه تكه اى استخوان بدن یك شهید را پیدا كرده بودند. بدون هیچ مشخصه اى. به گفته بچه ها، بعید نبود كه پاى شهید یا مجروحى بوده كه قطع شده و در میان مین مانده است.

هوا هنوز آنچنان كه انتظار مى رفت، گرم نشده بود. سید میرطاهرى كه نگاههایش نشان از ناراحتى درونش داشت، منطقه را مى كاوید. معلوم بود از پیدا نشدن شهید، بدجورى خسته است.
ناگهان توطئه آغاز شد. رسمى بود كه باید اجرا مى شد. «رسم دیرینه» بچه هاى تفحص. اگر چند روز شهید پیدا نشود، یكى از تازه میهمان ها را خاك مى كنند تا به شهدا التماس كند. خیالم راحت شد. توطئه براى من نبود; هدف «سید وحید صمصامى» از بچه هاى تبریز بود. هرچى كه بود «سیدى» او كلى كار مى كرد.
تا آمد به خودش بجنبید، ریختیم دورش. دست و پایش را گرفتیم و خواباندیم روى زمین. كمى رحم كردیم و با بیل دستى رویش خاك ریختیم. فقط سرش بیرون بود كه بتواند نفس بكشد. سنگى مثل گورستان فیلم هاى وسترن رویش گذاشتیم و رفتیم. گفتیم كه: «باید تا غروب اینجا زیر خاك باشى و به شهدا التماس كنى تا خودشان را نشان دهند».
اولین بار بود كه با این آداب و رسوم روبه رو مى شدم. جالب است كه همیشه این كار را نمى كنند. یعنى هر دفعه كه شهید پیدا نكنند، دست به این پذیرایى نمى زنند. ولى هر بار كه یكى را خاك كرده اند، بلا استثناءشهیدى به فریاد او رسیده و مجبور شده خود را نشان دهد.
یك ربع بیشتر نگذشته بود كه كنار سید میرطاهرى ایستاده بودم و جایى را كه على محمودوند با بیل مكانیكى زیرورو مى كرد. از نظر مى گذرانم. ناگهان تخت سیاه رنگ پوتینى نمایان شد. فریاد زدم، دادزدیم، على آقا دستگاه را نگه داشت و آمد پایین. كمى خاك ها را كنار زدیم. پیكر شهیدى نمایان شد. خوشحال شدیم و صلوات فرستادیم. اینجا صلوات بازارش گرم است. اگر شهید پیدا نكنند صلوات نذر مى كنند و اگر هم پیدا بكنند، از شادى صلوات مى فرستند.
اولین كارى كه كردیم، این بود كه سید وحید را از زیر خاك درآوردیم تا او هم شاهد درآوردن شهید باشد. هرچه كه باشد التماس او باعث نمایان شدن شهید شد.
شهید را كه در آوردیم، متأسفانه هیچ پلاك یا كارت شناسایى یافت نشد. در كمال ناراحتى ولى شكر خدا، او را در كیسه اى گذاشتیم و از كنار پاسگاه 30 راه مقر را در پیش گرفتیم. حتماً خودش مى خواسته كه گمنام بماند.

* حمید داودآبادی


نوشته شده در شنبه 8 اسفند 1388 توسط جا مانده از قافله
موضوع: خاطرات -

در عملیات کربلای 5 نیروهای لشکر 5 نفر در موقعیت سخت و خطرناکی قرار گرفتند.

ما داخل سنگر کوچکی که گروهی از فرماندهان از جمله برادر شوشتری (جانشین فرمانده قرارگاه )در آن حضور داشتند،نشسته بودیم. سردار شوشتری از آنجا به کمک بی سیم به هدایت عملیات مشغول بود و گویی اصلا در جمع ما قرار نداشت و روحش پیش نیروهای در خط بود. در آن بین برادر سعید مؤلف اناری برداشت و داشت آب لمبو می کرد تا بخورد. وقتی فشارهایش را به انار بیش تر می کرد. گفتم :«آقا سعید! الان می ترکدها !»

اما آقا سعید گوش نکرد و ناگهان انار ترکید و مقدار زیادی آب انار روی سر و صورت آقای شوشتری ریخت .

یکدفعه آقای شوشتری بهت زده از جا پرید و چون هوش و حواسش در سنگر نبود . نگاهی به اطراف کرد و با گوشی بیسیم محکم به سر من زد و دوباره به کارش مشغول شد .

 

 شهید شوشتری

 

بعد از دفع حمله ی دشمن ، وقتی که آرامش به خط برگشت جرات کردم و به ایشان گفتم : «حاج آقا ! سعید بود که انار را روی شما ریخت ، شما چرا مرا زدید ؟»

گفت :« هرچه بود ، تمام شد . او دور بود و شما نزدیک ! من هم کار داشتم نمی شد او را بزنم !!»

از کتاب قلب عملیات ، راوی موسوی زاده



نوشته شده در شنبه 8 اسفند 1388 توسط جا مانده از قافله
برگه شفاعت
با صدای گریه‌اش بیدار شدم. نیمه شب بود و فضای خانه لبریز از شمیم آسمانی گریه‌های علی. باران اشك توانایی حرف زدن را از او گرفته بود. اندك اندك صدای گریه‌اش آرامتر شد و در حالی كه همچنان می‌لرزید، گفت: «خواب دیدم در خیابانی كه مقر سپاه در آن است، با ماشین می‌روم در حالی كه برگه مأموریت نداشتم و این مسأله نگرانم كرده بود. ناراحت بودم كه چگونه این ماشین را بدون برگه مأموریت برگردانم. همان موقع احساس كردم حضرت سوار بر اسب سفیدی آمدند در حالی كه شال سبزی بر كمر بسته بودند و به من اشاره كردند كه از ماشین پیاده شوم. از خوشحالی دیدار، متحیر مانده بودم كه با اشاره دوباره حضرت پیاده شدم. برگه كاغذی به دستم دادند و فرمودند: «این برگه مأموریت شماست. می‌توانید بروید.» من هم سوار ماشین شدم و به سمت جبهه به راه افتادم. علی صبح روز بعد راهی سپاه شد و وقتی از آنجا برگشت به او مأموریت داده بودند كه به عنوان فرمانده گردانهای شهید قاضی و شهید مدنی به جبهه اعزام شود و او دوباره با همان برگه مأموریت به جبهه رفت.

منبع:كتاب ستاره بدر

راوی:برادر شهید

حماسه شجاعت
علی استوار بود و شجاع، روح خستگی ناپذیر و مقاوم او، هیچگاه از پای در نمی‌آمد. آن روز شدت مبارزات بالا گرفته بود و نیروها، توانایی مقاومت و ایستادگی را از دست داده بودند. مشكلات فراوانی نیز از جمله نبودن تجهیزات و مهمات بر آنها فشار می‌آورد. تنها مقداری مهمات در خانه‌های سازمانی مانده بود كه نیروهای پیاده دشمن آنجا سنگر داشتند. در چنین شرایطی، علی پشت فرمان وانت نیسان نشست. نیسان، لاستیك نداشت و با رینگ رانده می‌شد. چند دقیقه بعد، اثری از ماشین و تجلایی نبود. از بازگشتش ناامید بودیم كه ماشین با سرعت زیاد، داخل خیابان پیچید. در نیسان باز شد و او با جسمی غرق به خون، بر زمین غلتید، در حالیكه با ماشین مهمات آمده بود. تجلایی در خانه‌های سازمانی، حدود 4 دقیقه به تنهایی، با نیروهای دشمن جنگیده و گلوله‌ای به پای او اصابت كرده بود. وی را به مسجد بردیم و گلوله را بیرون آوردیم. خونریزی قطع نمی‌شد، اما او همچنان با كمك بچه‌ها راه می‌رفت. با استواری جنگ را هدایت می‌كرد و می‌گفت: «اگر در این لحظه، تیر حتی به جمجمه‌ام هم بخورد، ناراحت نمی‌شوم، چرا كه با لطف خدا سوسنگرد آزاد شد.»

منبع:كتاب ستاره بدر

راوی:همرزم شهید

فصل شهادت
مشغول نظاره تمرین برادران بودیم كه از دور علی آقا را دیدیم. همه بچه‌ها از دیدن او، روحیه‌ای دیگر پیدا كرده بودند. آمده بود تا با بسیجی‌ها در عملیات شركت كند. چند شب بعد، حدود ساعت 9 شب حركت كردیم. علی وارد خاكریز شد، بی‌امان می‌جنگید، مثل یك بسیجی ساده، قرار بود گردان سید الشهدا (ع) به كمكمان بیاید اما از آنها خبری نشد. پس از مدتی، بی‌سیم‌چی گردان سیدالشهدا از راه رسید و گفت: «گردان نتوانست بیاید و تنها من توانستم از روستا عبور كنم.» خاكریز بعدی، حدودا پانزده متر با ما فاصله داشت و ما از وضعیت پشت آن بی‌اطلاع بودیم. تجلایی، برای بررسی موقعیت به آنجا رفت. وقتی به خاكریز رسید، برای دیدن منطقه، لحظه‌ای برخاست. اما، همان دم، تیری به قلبش اصابت كرد و او بر زمین خاكریز آرام گرفت. با دست اشاره‌ای كرد كه هیچ یك از ما، معنای آن اشارت را درنیافتیم. شاید آب می‌خواست، اما هیچكس آبی به همراه نداشت. اما او، خود گفته بود: «قمقمه هایتان را پر نكنید، ما به دیدار كسی می‌رویم كه تشنه لب، شهید شده است.»

منبع:كتاب ستاره بدر

راوی:همرزم شهید


نوشته شده در جمعه 7 اسفند 1388 توسط جا مانده از قافله
موضوع: خاطرات -

غلام مرتضی

همه چیز برای سفر آماده بود. اما مسئول اردو کمی دلواپس بود، یکی از اتوبوسها در آخرین لحظات خراب شد. چاره‌ای نبود باید منتظر اتوبوس جدیدی می‌شدیم. طولی نکشید که اتوبوسی با دو راننده علی‌آقا و آقا غلام با حدود 40 یا 50 سال سن، رسید. سیگاری به لب داشتند و زیر چشمی ما را می‌پاییدند. سبیلهایشان خیلی دیدنی بود. در میان راه هیچ صحبتی بین ما رد و بدل نشد. آقا غلام صاحب ماشین اهل مشهد بود. اما زیاد اهل نماز و ... نبود تمام عشقش خانواده و ماشینش بود. وقتی به فکه رسیدیم کنار مقتل شهید آوینی رفتیم. آقا غلام هم همراه ما آمد. بعد از صرف نهار به منطقه عملیاتی فتح‌المبین رفتیم. آقا غلام ساکت بود. پرسیدم:«چیزی شده؟» با آن صدای زمختش گفت:«هیچی».
در منطقه عملیاتی فتح‌المبین به من گفت:«حاج آقا پیاده که شدیم، کارتان دارم بعد از نهار سراغش رفتم. گفت:«آقا رضا شما هم آن بو را احساس کردید؟» با تعجب پرسیدم:«کدام بو!» نگاهش را به زمین دوخت و پاسخ داد:«نمی‌دانم کی به خودش عطر زده بود عطری به این خوشبویی ندیدم پیش قتلگاه همان آقا سید... من کنار شما ایستاده بودم» گفتم:«من که چیزی احساس نکردم.» آقا غلام کمی به فکر فرو رفت دستی به سبیلش کشید و پرسید:«این یعنی چه؟» لبخندی زدم و گفتم:«یعنی اینکه شهدا دوستت دارند خوش به حالت آقا غلام آنها به تو نظر کردند، اما آقا غلام منظورم را نفهمید. در اهواز برای اولین بار نماز خواندن او را دیدم حال و هوای او در شلمچه به اوج خود رسید. با پای برهنه توی گلها می‌رفت. انگار چیزی را گم کرده باشد دور خودش می‌چرخید زیارت عاشورا که خوانده شد روی گلها نشست و زار زد.
بچه‌ها که سوار شدند کف اتوبوس پر از گل شد. قیافه‌ی آقا غلام برایم از همه چیز دیدنی‌تر بود او بر خلاف همیشه ناراحت نشد. موقع بازگشت به خرمشهر ما را به مقر گروه تفحص لشگر 31 عاشورا دعوت کردند. پیکر چند تا از شهداء را که تازه پیدا کرده بودند در نمازخانه در معرض بازدید عموم قرار دادند غروب دلگیر خوزستان و صدای شیون و زاری بچه‌ها آقا غلام را به شدت متأثر کرد. بعد از سفر به من گفت:«آقا رضا کمکم می‌کنی؟ می‌خواهم توبه کنم به مشهد که برگردم اولین کارم این است که خانواده‌ام را بردارم و بیاورم جنوب به آنها می‌گویم قصد دارم طور دیگری زندگی کنم».
مدتی بعد آقا غلام ماشین‌اش را فروخت و راننده شهرداری شد. سالها بعد که او را دیدم با مهربانی گفت:«این طور بیشتر می‌توانم درمشهد بمانم و به حرم بروم».

منبع: كتاب خاك و خاطره



نوشته شده در دوشنبه 25 آبان 1388 توسط جا مانده از قافله
موضوع: خاطرات -

غیرتهای خفته

اصلاً نفهمیدم شاگرد اتوبوس است،‌ پسر راننده است یا خادم کاروان؟ هرچه بود رفتار خیلی جلفی داشت،‌ توی اتوبوسی که همه‌شان از دخترهای دانشجوی کاردانی هنر بودند، پسری با این شکل و قیافه و رفتار، وصله‌ی نچسبی به نظر می‌رسید. با یکی از دخترها بیش از اندازه شوخی می‌کرد. مردد بودم که نصیحت‌شان کنم یا نه؟
من بین راه به آنها ملحق شده بودم و قرار بود فقط تا طلاییه همراهشان باشم. بنابراین شناخت چندانی از آن جمع نداشتم. طبق وظیفه‌ای که داشتم بلند شدم و چند دقیقه‌ای را درباره شجاعت و مردانگی شهدا صحبت کردم کار آنها که در طلاییه تمام شد، خداحافظی کردم و برای استراحت به سوله‌ی مخصوص سربازها رفتم. از پشت در، کسی صدایم کرد، بلند شدم دیدم همان دختری است که آن پسر خیلی با او شوخی می‌کرد از دیدنش تعجب کردم. با عجله کاغذی به من داد و تند گفت:«حاج آقا لطفاً تا من نرفتم این کاغذ را نخوانید».
فکر کردم شاید حرفی توی اتوبوس زده‌ام که باعث ناراحتی‌اش شده.
کاغذ را باز کردم، بعد از سلام و کمی تعارف نوشته بود:«حاج آقا! آن پسر جوانی که داخل ماشین دیدید، برادر من است که متأسفانه معتاد به هرویین بوده. هرچه با او صحبت می‌کردم فایده‌ای نداشت. البته یک بار ترک کرد؛ اما دوستان ناباب، باز او را به اعتیاد کشاندند. روز عرفه‌ی پارسال من طلاییه بودم. از شهدای گمنام طلاییه خواهش کردم کاری کنند برادرم به این جا بیاید و به واسطه شهدا غیرتش زنده شود.
به اصرار من، مسئول کاروان قبول کرد تا برادرم به عنوان خادم گروه با ما همسفر شود. حرفهای شما و سایر برادران راوی، ذره‌ای از غیرت شهدا را به او فهماند او خیلی متحول شده است....
حاج آقا! از طرف من به بگویید شهدا بد و خوب را از هم جدا نمی‌کنند آنها همه را برای زیارت دعوت می‌کنند حتی برادر معتاد مرا.

منبع: كتاب خاك و خاطره

راوی: حجت‌الاسلام نائبی



نوشته شده در دوشنبه 25 آبان 1388 توسط جا مانده از قافله
موضوع: خاطرات -

كلاس شلمچه

چه کنم دیگه؟ منم دلم خوشه به این یه مشت خاک. چقدر خوب شد این خاکها رو آوردم. خاک نیست تربته، اون روز که منم می‌خواستم مثل بقیه‌ی بچه‌ها یه مشت خاک تبرکی از شلمچه برادرم نزدیک بود شیطون گولم بزنه و از ترس اینکه کلاسم پایین بیاد، دستام رو خاکی نکنم... من از شلمچه چیزی نمی‌دونستم .... من که خیلی چیزی یادم نمی‌آمد، اما داداشم می‌گه وقتی جنگ شروع شد. بابا همه ما رو فرستاد امریکا بعدش هم خودش اومد اونجا.... وقتی رفتیم شلمچه خیلی از بچه‌ها از حال و هوش رفتن... زیارت عاشورا خواندیم و بعد همه بچه‌ها از خاک اونجا تبرکی برداشتن. منم می‌خواستم بردارم ولی یه دفعه گفتم بابام و دوستام مسخره‌ام می‌کنند؟ ولی وقتی یاد اون جایی افتادم که می‌گفتن فقط چهارصد شهید رو یه جا از زمینش بیرون آوردن، دلم آتش گرفت و خودم رو سرزنش کردم افتادم روی خاکها، یه پلاستیک که توش خوراکی بود از ته کیفم بیرون آوردم خوراکیهایش را ریختم بیرون دو سه تا مشت برداشتم و ریختم توی پلاستیک. بعد هم که از جنوب برگشتم فکر اونجا دست ازسرم برنمی‌داشت پیش خودم می‌گفتم:«ما کجا و جبهه کجا؟» حالا دیگه عوض شدم. حالا وقتی که دلم می‌گیره و می‌خوام به خاطر گذشته‌ها استغفار کنم می‌روم توی اتاقم و چفیه‌ای که قبلاً به جای روسری‌ام استفاده می‌کردم و موهایم از زیرش بیرون می‌ریخت روز باز می‌کنم و تربت شلمچه رو می‌ریزم روش زیارت عاشورا می‌خوانم و از خدا می‌خواهم مرا ببخشد و پیش شهداء‌ روسفیدم کند هروقت می‌روم تا با تربت شلمچه و چفیه‌ام خلوت کنم. مادر می‌پرسد کجا می‌روی؟ منم می‌گم می‌رم درس بخوانم به خدا دروغ نمی‌گم... من می‌روم توی کلاس چفیه و از معلم شلمچه درس می‌گیرم .... کم‌کم دارم بچه‌های کلاس رو عادت می‌دم که دیگه منو پریوش صدا نکنن به بچه‌ها گفتم به من بگن زینب.... «زینب بابایی»

منبع: كتاب خاك و خاطره

راوی: زینب بابایی



نوشته شده در دوشنبه 25 آبان 1388 توسط جا مانده از قافله
پای سخن همراهان سردار سپاه اسلام شهید مهدی باكری
او كارهای سخت تر را بیشتر دوست می داشت
مهرماه سال 1352 اولین ملاقات من با آقا مهدی در ساختمان شماره 7 دانشكده فنی تبریز رخ داد . جوانی آرام و با چهره ای دوست داشتنی كه در عمق نگاهش یك غم كهنه نهفته بود. راز و رمز این غم و چهره آرام دنیای عجیبی است كه تاكنون هیچكس در ترسیم واقعی آن موفق نبوده است همچنین به خاطر عظمت مهدی و بزرگی همراه با اخلاص او ساواك نیز هرگز به درون پرغوغای او دست نیافت و ناامید از ظاهر خاموش او به حیله های دیگر دست زد. « او بنده ای از بندگان خدا بود كه صبر اخلاص صداقت در عمل سلامت در نفس شجاعت و فداكاری تواضع و فروتنی بی ادعایی و كم حرفی و پركاری و سختكوشی را در حد كمالش در وجودش پر كرده بود. » هرچه به روزهای پیروزی انقلاب نزدیك می شدیم فعالیت آقا مهدی رنگ معنوی تری به خود می گرفت . با اینكه آقا مهدی مسلح بود اما هرگز بدون اجازه امام یا نمایندگان امام اعتقاد به استفاده از آن را نداشت در دوران دانشجویی (بین سالهای 52 تا 56 ) آقا مهدی معتقد بود كه دل كندن از مال مقدمه ایست برای دست شستن از جان ; دقت در عبادت و انس با قرآن و آشنایی با مبانی بعنوان یك موتور محرك و چراغی راهنما برای او یك امر جدی بود. در تقسیم كار آنچه را ارزش می شمرد این بود كه كارهای پائین تر و سخت تر را بیشتر بعهده بگیرد و این را یك مسابقه برای شكست نفس خود و فرار از تنبلی تلقی می كرد.


نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان 1388 توسط جا مانده از قافله
سخنرانی منتشر نشده ی شهیدهمت در جمع رزمندگان لشکر 27 محمد رسول الله (ص) در خاتمه ی عملیات والفجر4
در عملیات والفجر چهار، سرداران بزرگی را از دست دادیم. و بسیجیان گمنامی که ما قادر به شناختشان نبودیم و فقط خدا توانست آنان را درک کند. این شهادت ها بایستی ما را در ادامه راه مصرتر و پافشرده تر کند.

همه شما عزیزان معتقد به این مطلب هستید که جهاد یکی از درهای بهشت است و قشنگ تر، مأنوس تر و زیباتر از کلمه شهادت، در تاریخ نداریم. به همین مناسب است که وقتی به کلمه شهید می رسیم، می بینیم که در روز قیامت و زمان بازخواست، خداوند چه احترامی بر شهید می گذارد. بنابر روایات اولین قطره ی خون که بر زمین چکیده می شود، تمامی گناهانش بخشیده می شود.

در زندگی بعد از مرگ، مرحله ای داریم به نام پل صراط؛ برای رفتن و داخل شدن به قیامت و جواب دادن به خدا. شهید این مرحله را نخواهد داشت.

با شروع عملیات والفجر چهار، ضربه ی دیگری توی پوز دشمنان زده شد. از میله مرزی که رد می شویم، بیش از 900 کیلومترمربع در این عملیات آزاد شده است. در صحبت هایی که برای بچه ها می کردم، گفتم که در خیلی از کارها، خداوند ما را آزمایش می کند. همه اش این نیست که پیروزی بدهد. اگر تند تند موفقیت بدهد – می دانید که وضع بشر خراب است – هوای نفس بر او غلبه می کند. یک دفعه که دو سه تا موفقیت داده شد، می بینی که زیر بغلش دو سه تا هندوانه است و فکر می کند تو آسمان، با ملائکه و فرشته ها پرواز می کند. این است که دو سه عملیات محکم و همراه با پیروزی که شد، باید سختی کشید. «و مارمیت اذرمیت» فکر نکنید شما این گلوله ها را می زنید، خداست که تیرها را هدایت می کند. خدا می خواهد شما را که دارید می روید، صدا بزند تا حواسشان باشد چه کار می کنید. این نباشد اگر یک عملیات با سختی همراه شد، یک ارتفاع گرفته نشد یا اصلاً هدف انهدام دشمن بود، برای بچه ها سخت باشد.

الحمدالله رب العالمین، مرحله اول عملیات، دشمن وحشتناک تلفات داد. هفت تیپ آن ها منهدم شد و بنا به آمار خودشان، ده هزار نفر کشته و زخمی دادند و خیلی از امکاناتشان منهدم شد. آن قدر که زمینه آماده بود، یک نیرو بیفتد پشت سر بعثی ها، یک لشکر گوششان را بگیرد و عملیات را ادامه دهد. ولی نیرو که بود دیدید که چند روز بعد، یک دفعه عملیات منتفی شد.



نوشته شده در سه شنبه 19 آبان 1388 توسط جا مانده از قافله
موضوع: خاطرات -
خاطره ای از شهید محمدابراهیم همت محو سخنان حاج همت بودیم كه در صبحگاه لشگر با شور و هیجان و حركات خاص سر و دستش مشغول سخنرانی بود. مثل همیشه آنقدر صحبت های حاجی گیرا بود كه كسی به كار دیگری نپردازد. سكوت همه جا را فراگرفته بود و صدا فقط صدای حاج همت بود و گاهی صدای صلوات بچه ها. تو همین اوضاع صدای پچ پچی توجه ها را به خود جلب كرد. صدای یكی از بسیجی های كم سن و سال لشگر بود كه داشت با یكی از دوستاش صحبت می كرد. فرمانده دسته هرچی به این بسیجی تذكر داد كه ساكت شود و به صحبت های فرمانده لشگر گوش كند توجهی نمی كرد. شیطنتش گل كرده بود و مثلا می خواست نشان بدهد كه بچه بسیجی از فرمانده لشگرش نمی ترسد. خلاصه فرمانده دسته یك برخوردی با این بسیجی كرد. سروصداها كار خودش را كرد تا بالاخره حاج همت متوجه شد و صحبت هایش را قطع كرد و پرسید : « برادر! اون جا چه خبره یك كم تحمل كنید زحمت رو كم می كنیم . » كسی از میان صفوف به طرف حاجی رفت و چیزی در گوشش گفت . حاجی سری تكان داد و روبه جمعیت كرد و خیلی محكم و قاطع گفت : « آن برادری كه باهاش برخورد شده بیاد جلو. » بسیجی كم سن و سال شروع كرد سلانه سلانه به سمت جایگاه حركت كردن . حاجی صدایش را بلند تر كرد : « بدو برادر! بجنب » بسیجی جلوی جایگاه كه رسید حاجی محكم گفت : « بشمار سه پوتین هات را دربیار » و بعد شروع كرد به شمردن .بسیجی كمی جا خورد و سرش را به علامت تعجب به پهلو چرخاند. بعد پوتین اون بسیجی را گرفت و توش آب ریخت بسیجی متحیر به حاج همت نگاه می كرد بعد حاج همت پوتین پراز آب را به دندان گرفت و آب داخل اون رو نوشید. و گفت : فقط میخوام بدونید كه همت خاك پای همه بسیجی هاست و بسیجی پس از این حرف همانطور متحیر نشسته بود.


نوشته شده در سه شنبه 19 آبان 1388 توسط جا مانده از قافله
(تعداد کل صفحات:3)      1   2   3  

مقام معظم رهبری

درباره سایت
آمار سایت
Blog Skin
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic