طواف یار
در و دیوار شهرم خوب می دانند، تمام افتخار ما شهیدانند.

بزرگ مردتاریخ

جستجو
پیوند ها
لوگو دوستان

 پایگاه مقاومت بسیج نصر

در انتظار یار

اللهم عجّل لولیک الفرج


صفوف آهنین . . .

من یك یهودی ام . . .

http://tiktak-2.persiangig.com/labkhandhayekhaki/logo/belagtapelak.gif



سرافرازان
قافله شهداء


جنبش سایبری ضد صهیونیسم
جعبه حدیث

موضوع: خاطرات -
یک هفته بعد از شروع عملیات والفجر4 ، تیپ عمار می خواست دوباره روی قله ، عملیات کند. آن شب هوا خیلی سرد بود. طبق نقشه ی مهدی خندان ، فرمانده ی تیپ ، باید از معبر می گذشتیم و کانی مانگا را دور می زدیم. احتمال موفقبت در عملیات خیلی زیاد بود. فرمانده گفت : اگر تخریب چی ها را برای گذشتن از میدان مین بفرستیم ، کار به صبح می کشه و عراق زمین گیرمون میکنه. یکی از بچه ها گفت : آقا مهدی! من می خوابم روی مین ، شما رد بشید! مهدی گفت اسمت چیه ؟ پسره گفت : کامبیز روانبخش. این را گفت و پیراهنش را کند. مهدی گفت : چرا پیراهنت را درمیاری ؟ و آن پسر گفت : این مال بیت الماله ،نباید خراب بشه. این پسر بچه خوابید روی مین ، یکی هم بغل دستش خوابید. اول ، مهدی آهسته رد شد. بعد ، یکی یکی بچه ها رد شدند ، وزن یکی از بچه ها سنگین بود. وزن او و بچه های که خوابیده بودند از حد نصاب بیشتر شده و یک دفعه ، مین عمل کرد. هر سه در جا شهید شدند....

نوشته شده در پنجشنبه 9 دی 1389 توسط جا مانده از قافله
موضوع: خاطرات -

می‌دونم دارید این روزها سرکشی می‌کنید. می‌خواهید خودی نشون بدید. می‌خواهید به من بگید دیدی سر حرفت نبودی و نتونستی تحملمان کنی. کور خوندید. اون وقتی که اومدید، سرخ بودید و پنجه‌هامو متلاشی کردید. من که با شماها کاری ندارم. چه شب‌هایی که تا صبح نخوابیدم. براتون گفته بودم از اون شبی که به مهمانی تنم اومدید. تازه تقصیر من که نبود. اگه دست من بود، می‌بردمتون بهشت؛ تو آسمون. خدا خواست كه با شما باشم. بودم، اما حالا دارید سرکشی می‌کنید؛ لابد پیش خودتون می‌گید عجب آدم پوست‌کلفتی هست این مرد. این‌همه تنش‌رو تکه‌تکه کردیم، اما...

حق دارم دستم رو قایمش کنم. شما كه جاتون بد نیست. به شما که بد نمی‌گذره. حالا زدید به سیم آخرو می‌خواهید کار رو یکسره کنید؟ خوب، من تا آخرش ایستادم. من باید بنالم. من باید رنج درد شما رو تابلو کنم. تحمل شما که برام خیلی آسونه، اما تحمل خیلی از آدم‌ها که سروته‌شون پشیزی نمی‌ارزه، سخته؛ آدمها این آدمای متقلّب و متظاهر و هیچی نفهم که از درد و رنج چیزی نمی‌فهمن.

خنده داره. می‌خواهید چی رو به من ثابت کنید؟ مردانگی، وفا یا بی‌وفایی رو؟ غصه نخورید. من تا آخرش با شما هستم؛ تا بهشت.

دست نوشته ای از یك جانباز

تدارکاتچی : شهدای گمنام


نوشته شده در یکشنبه 5 دی 1389 توسط جا مانده از قافله
موضوع: خاطرات -

شب عملیات رمضان من آرپی‌جی‌زن بودم و دو کمک آرپی‌جی‌زن داشتم، یک سرباز و یک بسیجی، در دل شب سیاهی‌ها را می‌شکافتیم و به سمت محل از پیش تعیین شده به پیش می‌رفتیم. در آن میان برادری بسیجی آهسته در گوشم گفت: حاج‌آقا، هیچ می‌دونستی این دوستمون اصلاً نماز نمی‌خونه؟ با لحن ملایمی از آن برادر سرباز پرسیدم: این درسته که شما نماز نمی‌خوانی؟ گفت: بله. گفتم: چرا؟ گفت: من اصلاً بلد نیستم نماز بخوانم! گفتم: اگر در این عملیات شهید بشوی در پیشگاه خدا چه جوابی دربارة نماز خواهی داشت؟ گفت: بله، این حرف درستی است. گفتم: الان که دیگه وقتی برای این کارها نداریم، تو الان توبه کن و تصمیم بگیر که بعد از این عملیات حتماً نمازخواندن را یاد بگیری و این واجب الهی را انجام بدهی، و نمازهای نخوانده‌ات را هم قضا کنی. گفت: حتماً بعد از عملیات این کار را خواهم کرد.

بعد از رد و بدل شدن این‌ صحبت‌ها درگیری شروع شد و باران تیر و ترکش از هر سو ‌بارید و ما به سمت نقطة از پیش تعیین شده همچنان درحال حرکت بودیم. دیدم آن برادر سرباز از ما عقب مانده است، کمک دیگرم را فرستادم ببیند چه اتفاقی افتاده است. برگشت و گفت: می‌گه چیزیم نیست، حالم خوبه، شما برید من خودم را به شما می‌رسونم. کمی که جلوتر رفتیم دیدیم خبری نشد. وقتی دوباره از او خبر گرفتم متوجه شدم که ترکش خمپاره به سرش اصابت کرده بود، چند قدم راه آمده و بعد به شهادت رسیده است. فاصلة میان توبه و تحول او تا پذیرفته‌شدن و شهادتش چندگام صدق بیشتر نبود.

راوی: روحانی آزاده حجت‌الاسلام نریمی‌سا

تدارکاتچی : لبخندهای خاکی



نوشته شده در شنبه 4 دی 1389 توسط جا مانده از قافله

سلام نمی دونم چقدر از شهید گلستانی می دونید من عاشق دعای صبحگاه خوندنشم همیشه دنبال اون دعا گشتم تا بالاخره تونستم اونو پیدا کنم و به این مطالب رسیدم که برام خیلی جالب  و زیبا بود و گفتم شاید برای شما دوستان هم زیبا باشه . اگر کسی فایل صوتی این دعا رو داره برام بفرسته خوشحال میشم .

خاطراتی از مهدکودک شهید گلستانی!

شهید «محسن گلستانی» فرمانده دسته یک از گروهان یک «گردان حمزه سیدالشهدا» بود. اعضای این دسته اکثرا بین 14 تا 16 سال سن داشتند و از این بابت در میان بچه های گردان حمزه یا حتی کل لشکر 27 به دسته ی تحت امر محسن گلستانی می گفتند :« مهدکودک گلستانی». برادر محسن یعنی «حسین گلستانی» هم جمعی همین دسته بود. آن چه می خوانید خاطراتی است از «حسین گلستانی» در باره «مهدکودک گلستانی»:


سال 1364 خدمت وظیفه‌ سربازی من در ارتش تمام شد. در روزهای پایانی هم‌دوره‌ای‌ها همه از نقشه‌هایی که برای ادامه زندگی کشیده بودند صحبت می‌کردند: یکی دنبال کار بود، یکی در پی ازدواج و تشکیل خانواده و یکی هم به فکر ادامه تحصیل. من هم می بایست راه خودم را انتخاب می‌کردم.
محسن، برادرم، دو سالی از من بزرگتر بود و دو سال هم زودتر کارت پایان خدمتش را گرفته و داوطلبانه به جبهه رفته بود. من هم راه خودم را انتخاب کردم. تصمیم گرفتم در کنار و همراه برادرم محسن باشم. از این رو در نوزدهم آبان سال 1364 از طریق پایگاه بسیج عازم جبهه شدم.
خود را به پادگان دوکوهه نرسیده به اندیشمک رساندم و نیروی گردان حمزه از لشکر 27 محمدرسول الله شدم که محسن در آن بود. آن روز البته در ساختمان گردان کسی جز علی میرکیانی معاون گردان نبود. خودم را که معرفی کردم گفت: گردان، دوره آموزشی آبی- خاکی را می‌گذراند و البته دوره تمام شده بچه‌ها فردا یا پس فردا به دو کوهه بازمی‌گردند.
بنابراین منتظر بازگشت گردان ماندم.
از برخورد معاون گردان که با محسن آشنا و صمیمی بود دریافتم که او تصور کرده من هم مانند محسن، قدیمی جبهه و جنگ هستم و امده‌ام مسئولیتی در گردان بگیرم؛ اما خودم می‌دانستم که من فقط در عملیات بدر، تیپ 55 هوابرد شیراز آن هم در رسته عقیدتی-سیاسی و نه رزمی بوده ام. ان روز تصور میرکیانی را در ذهنش خراب نکردم.
گردان آمد و من وارد دسته یک گروهان یک شدم که برادرم مسئول آن بود و پیشتر هم در مرخصی‌ها درباره آن حرف‌هایی زده بود. اکنون آن شنیده‌ها در برابر دیده‌ام بود و از میان همه آنها فقط محمدامین شیرازی را می‌شناختم که از طریق محسن با او آشنا شده بودم.


ساختمان گردان در پادگان دوکوهه چند شب بیشتر طول نکشید و نیروها برای مرخصی یک هفته ای عازم تهران شدند. من که تازه از راه رسیده بودم در پادگان ماندم. دو نفر دیگر از بچه‌های دسته هم در یک به دلیلی ماندند؛ سعید پورکریم و محمدعلیان نژادی.
ان دو و دیگر بچه‌های دسته بیشتر وقتشان به درس خواندن می‌گذشت. شاید به همین خاطر که بیشتر درس بخوانند، به مرخصی نرفتند. آذرماه و دوره امتحانات نزدیک بود.
یک هفته بعد،‌بچه‌ها باز آمدند و اتاقها هم شلوغ بود. تا آن وقت هنوز رسته من تعیین نشده بود. به صلاحدید محسن، آرپی جی زن شدم و سرتیم دو که یعنی نفر چهارم دسته از جهت مسئولیت؛ مسئول دسته، معاون دسته، سرتیم یک و سرتیم دو. افراد دسته بیشترشان نوجوان بودند و من که فقط سابقه حضور در یک عملیات بدر را در کوله‌بارم داشتم از نیروهای قدیم به حساب می‌آمدم. محسن گودرزی که سرتیم یک دسته بود سابقه عملیاتی زیادی داشت و تا آن موقع چند تاتانک عراقثی را اسقاط کرده بود.
من کمک های خود را با همکاری و مشورت محسن انتخاب کردم؛ به ترتیب محمدجواد نصیری پور، سیدحسن رضی و عرب علی قابل. این سه پشت سر من قرار گرفتند تا در شب عملیات در کنار و کمک من باشند.
در آذرماه، تبلیغات لشکر به مناسبت هفته بسیج نمایشگاهی در زمین صبحگاه پادگان ترتیب داد که مورد استقبال همه بچه‌های دسته قرار گرفت. نوجوانان دسته که تا سال‌های قبل در بسیج مسجد محل فقط عکس ادوات نظامی را دیده بودند در این نمایشگاه خود آنها را از نزدیک می‌دیدند و لمس می کردند. این برای آنها جالب توجه بود.
اتاق دسته یک مثل دیگر اتاقها کم داشت؛ اما داخل کمد طور دیگری بود. بچه ها با استفاده از جعبه مهمات یک کتابخانه کوچک خصوصی درست کرده بودند. کتابها آنقدر زیاد بود که بچه ها در نورگیر بالای کمد هم یک جعبه دیگر برای بقیه کتابها گذاشته بودند.
پادگان محل مناسبی برای برگزاری مانور یا تمرینات سنگین نبود. به همین خاطر اغلب اوقات بچه‌ها فرصت داشتند به درس و مشق خود برسند.موقع درس خواندن آنها، روی پتوها کف اتاق پر می شد از کتاب و دفتر و خودکار و مداد و.....؛ طوری که به سختی می توانستی از این طرف اتاق به آن طرف بروی. در این مواقع از بالکن به اتاق دسته دو و به راهرو می رفتیم و از راهرو وارد آن سوی اتاق خودمان می شدیم.
ساختمان مجتمع آموزشی رزمندگان در شمال زمین صبحگاه قرار داشت. بچه‌ها کتاب‌های درسی خود را از آنجا تهیه می‌کردند. همچنین چند معلم در مجتمع حاضر بودند و اشکالات درسی دانش آموزان را برطرف می‌کردند. البته دسته ما معلم سر خود هم داشت سیروس مهدی پور، امدادگر دسته و دانشجوی تربیت معلم بود و تا می‌توانست اشکالات بچه ها را رفع می‌کرد.
اواخر آذرماه که شد فصل امتحانات درسی فرا رسید و عده‌ای از بچه‌ها در پادگان ماندند تا در امتحان شرکت کنند. ما پیشتر به اردوگاه کرخه رفتیم تا با تمرین‌های نظامی آمادگی لازم را برای عملیات آینده پیدا کنیم. در اینجا دیگر در چادر بودیم و از ساختمان و اتاق خبری نبود.
محمدامین شیرازی هفده سال داشت و سبزه رو بود. نخستین بار با دستکاری کپی شناسنامه به جبهه آمده و در عملیات بدر با برادرم محسن همرزم بود. در همین عملیات دست چپش به سختی زخم می‌شود و به خاطر شدت جراحت از سربازی هم معاف می شود. از بس پرجنب و جوش بود و همچنین به دلیل جراحت و ضعف دست چپش محسن او را گذاشته بود پیک دسته. پس از چندی فهمیدم که برادرش مهران هم در همین عملیات بدر مفقود شده خانه‌شان در محله نازی آباد تهران بود.
در اردوگاه کرخه، تمرینات نظامی با جدیت دنبال شد. هر روز ساعتها کار نظامی داشتیم. در این دوره متوجه تفاوت‌های ارتش و سپاه در موضوع آموزش شدم. در ارتش، مشق صف جمع بیشتر جنبه تشریفاتی و نمایش داشت: دوش فنگ و پیش فنگ و... در سپاه و بسیج اما جنبه عملیاتی و رزمی داشت.
برادرم محسن هم سربازی‌اش را در ارتش گذرانده بوده؛ سرلشکر 28 سنندج. او در صحبت‌هایش بارها از فرماندهی به اسم سرهنگ شیرازی نام می‌برد که بچه‌های بسیج او را کمتر می‌شناختند. من چون سربازی‌ام را در ارتش گذارنده بودم با نامش آشنا بودم؛ اما آنجا فهمیدم که او خدمت بزرگی در کردستان انجام داده است. او پس از اشنایی با محسن به او علاقه پیدا کرده و او را در واحد عقیدتی سیاسی مشغول کرده بود. خدمت محسن در زمستان 1361 تمام شده اما او با عضویت در بسیج در جبهه مانده و در این مدت در چند عملیات والفجر مقدماتی، والفجر یک، والفجر چهار، خیبر و بدر شرکت کرده بود.
محسن پیش از خدمت، مشغله فراوانی داشت. او از دوازده سالگی روی پای خودایستاده و همراه با درس خواندن در تأمین هزینه زندگی به خانواده کمک کرده بود. مدتی کارگر شرکت پشم بافی بود که پدر آنجا کار می‌کرد و مدتی هم صافکار و نقاش اتومبیل بود و چنان در این حرفه استاد بود که یک خودرو چپ کرده را مثل یک خودرو نو درست می‌کرد.
او به درس خواندن هم علاقه زیادی داشت. معلمین او همیشه از تیزهوشی و پشتکارش حرف می‌زدند اما سرنوشتش طور دیگری رقم خورد و فرصتی برای ادامه تحصیل پیدا نکرد.
مسئول دسته یک گروهان یک گردان حمزه در لشکر به «برادر صباحنا» شهرت داشت. دعای صبحگاهی را که در مراسم صبحگاه لشکر می‌خواندند او پیدا و انتخاب کرده بود سروده‌ای که گرچه کلماتش عربی بود فهمش ساده و راحت می‌نمود. البته برادرم هیچ وقت ساخت آن را به خود نسبت نداد ولی این دعا در هیچ کتابی هم نبود. یک روز محسن پس از قرائت قرآن در مراسم صبحگاه با آن صدای زیبایش چنین خواند و همه جمله به جمله این کلمات را تکرار کردند:
«اللهم اجعل صباحنا صباح الابرار
و لا تجعل صباحنا صباح الاشرار
اللهم اجعل صباحنا صباح المقبولین
و لا تجعل صباحنا صباح المطرودین
اللهم اجعل صباحنا صباح الصالحین
و لا تجعل صباحنا صباح الطالحین
اللهم اجعل صباحنا صباح الخیر و السعاده
و لا تجعل صباحنا صباح الشر و الشقاوه
یا عزیز یا غفار، اغفر ذنوبی کلها و جمیع ذنوب المؤمنین و المؤمنات بحرمة محمد و آل محمد».
محسن غیر از قرائت قرآن و دعای صبحگاهی مداحی هم می‌کرد و در این کار، کمک محسن کربلایی بود که به عموحسن شهرت داشت؛ پیرمردی شصت ساله که بامحسن صمیمی بود و مشاعره و مبادله شعر هم می‌کرد. گاهی این دو ساعت ها با هم می نشستند و حرف می‌زدند و می خندیدند و گاهی هم برای یکدیگر روضه می خواندند و می گریستند. حال خوشی با هم داشتند که ما فقط از دور شاهد آن بودیم.
شبی نزدیک چادر دسته به خط شدیم. مانور دسته‌ای داشتیم. محسن فرمان صف جمع داد:
- از جلو نظام....
من به تنهایی با صدای بلند جواب داد:
- الله...
گفتم و فهمیدم که اشتباه کرده‌ام که شب هنگام پاسخ داده‌ام؛ اما کار از کار گذشته بود. محسن، بیست سی متر سینه‌خیز جریمه‌ام کرد که هم سختی خودش را داشت هم جلوی چشم بقیه بود. به نظرم اگر یکی دیگر این اشتباه را کرده بود فقط 10-15 تا بشین و پاشو جریمه می‌شد.
هوای اردوگاه سرد بود و زندگی ما در چادر. اولین ماه زمستان هم رو به اتمام بود. بیشتر بچه‌ها بادیگر به تن می‌کردند. تدارکات گردان اورکت برای همه بچه‌ها نداشت.
در اینجا هم بچه‌ها مثل دوکوهه درس می خواندند. البته زیر نور فانوس نمی‌توانستند به اندازه آنجا درس بخوانند. فشار کارهای نظامی هم بیشتر بود. بچه‌ها اما ول کن درس نبودند. معلم دسته هم حسابی به کارهای درسی بچه‌ها می‌رسید.
روزی گروهی 5-6 نفره از بچه ها چادر دسته را با دفتر و قلم ترک کردند و به طرف چادرهای مجتمع آموزشی رفتند تا امتحان بدهند. دقایقی پس از رفتن آنان، هوای اردوگاه ابری شد. ابرهای سنگین و پرباران ناگاه از راه رسیدند و سیل آسیا باریدند. ما در چادر مانده‌ها همه نگران بودیم که آنها فاصله چند کیلومتری مجتمع تا چادرهای گردان را چطور برمی‌گردند. سعید پورکریم از جا بلند شد و گفت:
- هرکس اورکت یا بادگیر دارد بدهد تامن به بچه‌ها برسانم.
یک کیسه انفرادی لباس گرم مهیا شد و سعید خودش را خوب پوشاند و راهی شد. سه ربع بعد همگی برگشتند. خوشبختانه سعید به موقع رسیده بود و از آن باران کسی مریض نشد.
بچه‌ها که سر رسیدند لباس های خیسشان را با چراغ های علاءالدین و والور خشک کردند. محمدامین شیرازی هم از آن گروه بود. او هم با اینکه کمی از سنش گذشته بود با بچه‌ها خوب درس می‌خواند. می‌بایست دوم یا سوم دبیرستان را می خواند اما دوم راهنمایی بود. از میان درس هایش به ادبیات فارسی علاقه بیشتری داشت می‌دانستم که پدر و مادرش هر دو معلم مدرسه‌اند.
در اذرماه تبلیغات لشکر به گردانها اعلام کرد که هر گردان چند تن از بسیجیان قدیمی و خوش فکر خود را معرفی کند تا در مراسم انتخاب بسیجی نمونه از آنها تقدیر شود. یکی از انتخاب شده‌های گردان ما احمدی‌زاده بود که در دسته ما بود؛ اما او حاضر نبود جایزه اش را بگیرد.
در صبحگاه روزی اسامی بسیجیان نمونه گردان اعلام شد و آنها جایزه‌شان را از دست برادر کوثری فرمانده لشکر گرفتند. شامگاه آن روز کسی مرا از بیرون چادر صدا کرد. بیرون رفتمام اما او را نشناختم خودم را معرفی کردم گفت:
- یک بنده خدایی این را به من داد تا بدهم به شما.
با تعجب آن امانتی را گرفتم. جایزه بسیجی نمونه بود. فهمیدم که مال احمدی زاده است. رفتم سراغش. خلوتگاهش را بلد بودم؛ شیاری در کنار چادر. همان جا بود. دستی به شانه‌اش زدم و گفتم:
- این چه کاری بود که کردی؟
مثل همیشه خجالتی و سر به زیر جواب داد:
-برادر گلستانی شما لیاقت این هدیه را دارید، نه من. این جایزه حق شماست.
طبع لیطفش از برگ گل هم نازکتر بود. او را نیازردم؛ اما آنقدر برایش حرف زدم تا اینکه به او قبولاندم جایزه حق خودش است.
آموزش و تمرینات نظامی در روز و شب ادامه داشت؛ شبها البته بیشتر چون بیشتر حملات ما شبانه انجام می‌شد و برای اینکه بچه‌ها بی خوابی شبها را طاقت بیاورند در چادر دسته نیمه شبها قوه درست می کردیم. مسئول دسته با پول خود قهوه تهیه کرده بود و بچه ها هرکه می‌خواست نیمه شبها قهوه می خورد. قهوه خوری بچه‌های دسته یک چنان مشهور بود که مسئولان گروهان یک معاون گردان و گاه فرمانده گردان هم برای خوردن قهوه به چادر ما می آمدند. البته گاهی وقتها نوجوان‌های دسته هم برای اینکه شبها بتوانند درس بخوانند به جمع قهوه خواران می پیوستند.
قهوه خانه دسته، دم در چادر بود؛ جایی که جعبه‌های تدارکاتی قرار داشت و البته جای خواب مسئول و معاون دسته هم بود. ما که قهوه می خوردیم بیشتر بچه ها خواب بودند و چون ما دم در بودیم کارمان مزاحمتی برای آنان نداشت. پیک دسته که جای خوابش در کنار مسئول دسته بود بیشتر از بقیه نوجوانها در جمع ما حاضر بود و قهوه را هم با شکر زیاد می خورد. البته ما در مصرف قند و شکر صرفه‌جویی می‌کردیم تا جیره دسته لطمه نبیند. مهمانها که هرکدام سهمیه شکرشان را با خود می آورند مسئول دسته هم همراه با قهوه، شکر هم از شهر می‌خرید.
سه کمک من جواد نصیری پور، سیدحسن رضی و علی قابل بودند. جواد، لهجه گیلانی آشکاری داشت اما در تهران به دنیا آمده بود. حسن، قدی کوتاه داشت اما چهارشانه بود. علی هم لهجه یزدی داشت و گاهی وقتها که گرسنه بودیم،از کیک یزدی و باقلوا و قطاب حرف می‌زد تا آرام بگیریم. او گاهی شبها وگاهی صبح‌ها دفتری را باز می‌کرد و چند خطی در آن می‌نوشت. کارش که تمام می‌شد، درپوش خودکار آبی اش را می‌گذاشت و آن را با دفتر داخل ساک می‌گذاشت تا دفعه دیگر. علی کشتی گیر قابلی هم بود. به این ورزش علاقه داشت و با تیربارچی دسته غلامرضا نعمتی- کشتی می‌گرفت. فنون کشتی را خوب بلد بود؛ زیر یک خم و فتیله پیچ و .... روزی پرسیدم:
- علی، این فنها را از کجا یاد گرفته‌ای؟
- من در خانه کشتی می‌گیرم؛ هم با پدرم، هم با برادرم.
- با پدرت هم کشتی می‌گیری؟
- آره، پدرم خیلی فن بلده.... من از او یاد گرفتم.
هر سه کمک من دانش آموز بودند. بین آرپی جی‌زنها و کمک ‌هایشان فقط من و اصغر اهری فیلسوف دسته دیپلم داشتیم. سن هیچ کدام به هجده نمی رسید. هم درس می‌خواندند و هم شیطنت‌های نوجوانی‌شان را داشتند.
برای چادرهای گردان برق کشیدند. شبها بین ساعت هفت تا ده، یک لامپ مهتابی در همه چادرها روشن می‌شد. در شب های طولانی زمستان، بچه ها این یک ساعت را غنیمت می شمردند و حسابی درس می‌خواندند. همه از نور کم سو و زرد فانوس خسته شده بودند؛ اما پس از یک هفته موتور برق گردان آتش گرفت و باز فانونسها عزیز شدند.
محسن از عطری به نام شیبر استفاده می‌کرد که شیشه‌اش سبز رنگ بود و بویی متفاوت با عطرهای معمولی داشت. شال بلند سیاه رنگی هم دور گردنش می انداخت که دو لبه‌اش نقش و نگار سبز داشت. این شال را از امامزاده سبز قبای دزفول خریده بود هم برای خودش و هم برای عده ای دیگر از بچه‌های دسته.
محسن به همه افراد دسته پیر و نوجوان علاقه نشان می داد. بچه ها هم حرف های او را با دل و جان می‌شنیدند و به آنها عمل می‌کردند. شبی مانور دسته‌ای داشتیم. مسئول دسته دستور داد که کسی حق ندارد از آب قمقمه‌اش استفاده کند. این دستور موقعی صادر شد که بچه‌ها در اوج خستگی بودند تپه‌ها و شیارها را بارها بالا و پایین رفته بودند و عرقشان حسابی درآمده بود. ناگاه در ستون دسته یکی از بچه‌ها دست به قمقمه اش برد. دیگر طاقتش از تشنگی طاق شده بود. نفر پشت سری اما به او گفت:
- برادر، معصیت نکن!
سکوت در شب چنان حکمفرما بود که صدای آرام او به گوش من رسد و مرا متوجه کرد. نگاهشان کردم. طرف سرانجام تردیدش را کنار گذاشت و قمقمه را سر جایش نهاد.
شبی تازه خوابم برده بود. در خوابی عمیق بودم که شنیدم کسی صدایم می‌کند. تا منگی ازسرم رفت، فهمیدم مسعود اهری است. از چادر بیرون رفتم. بیرون چادر، محمد قمصری هم بود. با هم سلام و علیک کردیم. احساس کردم که دلشان می خواهد همراهشان شوم. بی هیچ حرفی دنبالشان راه افتادم. صد متری که از چادر دور شدیم در سراشیبی شیاری ایستادیم. در آن تاریکی شب آن شیار پرشیب، وهم آلود می‌نمود. خوب که چشم انداختم، گودالی شبیه قبر دیدم. هنوز مات و شاید در خواب دیدم که محمد قمصری پا درون گودال نهاد و کف آن رو به قبله خوابید. مسعود اهری کنار من نشست و سرگرم زمزمه شد:
«.... و اسئلک الامان یوم لا ینفع مال و لا بنون الا من اتی الله بقلب سلیم...»
تا آن شب چنین وضعی را تجربه نکرده بودم. آن دو مرا با برادرم اشتباه گرفته بودند. فکر کرده بودند چون من برادر محسن هستم حتما مداحی هم بلدم و می توانم در این محفل شبانه به آنها کمکی بکنم. حدسشان غلط بود؛ این من بودم که به آن دو احتیاج داشتم. محمد آن پایین، درون گودال اشک می‌ریخت و مسعود در کنار من.
هلال نازک ماه در پشت ابرهای سنگین و تیره و تار پنهان می شد و باز به چشم می آمد. مدتی که گذشت محمد از گودال بالا آمد و مسعود به جای او رفت. بعد از مسعود هم نوبت من شد و داخل قبر دراز کشیدم. از اسمان نور کمی به چشم می رسید. همان اندک چه قوت قلبی می داد. تاریکی قبر بی اندازه دلهره آور بود. این بار من آن پایین بودم و آن دو فرشته آسمانی بر فراز گودال اشک می‌ریختند.
صبح فردا این خبر به گوش رسید که فرمانده گردان تصمیم گرفته عذر نیروهای کم سن و سال و زیر 17 سال را بخواهد. این شایعه چادر دسته را به هم ریخت شایعه‌ای که شاید از گردان دیگری درز کرده بود یا کسی خواسته بود شوخی کند و تا تکذیب شدن ولوله‌ای در چادرها به پا کرده بود. نوجوانها نزد محسن یا معاون دسته- حسین فیاض- شکایت می‌کردند:
- انصاف نیست این همه آموزش دیده‌ایم و شبها بیدار مانده ایم حالا در شب حمله همراه شما نباشیم...
-درست است که ریش و سبیل ما زیاد نیست؛‌ اما کی از بچه‌های گردان عقب تر بوده‌ایم...
- اگر این همه مشغول درس و مشق و کتاب نمی‌شدیم، این طور نمی شد... فرماندهان حق دارند.... در کدام دسته این همه کتاب و دفتر و قلم هست؟
- همه با هم می رویم پیش کوثری، شکایت می‌کنیم. فرمانده لشکر حتما قبول می کند و برمی‌گردیم گردان...
-فکر می‌کنم از اینجا مستقیم برویم آشپزخانه لشکر. چون قد ما کوتاه است، می گذارندمان داخل دیگ و اسکاچ و تاید می‌دهند که دیگ را تمیز کنیم. توی خانه دست به سیاه و سفید نمی زدیم حالا باید دیگ لشکر را بشوییم...
آن روز تا غروب این شایعه بر افکار عمومی حکومت کرد. غروب هنگام وقتی مسئولان گردان از جلسه‌ای طولانی بازگشتند، شایعه از تخت به زیر افتاد و چادر دسته ما هم دوباره آرامش پیدا کرد.
سهمیه غذایی دسته کم بود؛ کمبودی که در جیره غذایی همه لشکر به چشم می‌خورد و در گردانها بیشتر از واحدها. اول که به کرخه آمدیم، نان‌های خشک را دور نریختیم و ذخیر کردیم. پس از چند هفته که گاهی گرسنگی حسابی فشار می آورد از آن نان خشکها می‌خوردیم.
من البته به کم غذایی عادت داشتم. سرتیم یک- محسن گودرزی- گاهی با من شوخی می‌کرد و می‌گفت:
- حسین، اگر غذا نخوری، شب حمله قوی جنگیدن نداری... دو قاشق غذا بخور تا جان بگیری و بهتر بجنگی.
یکی از شب‌های کرخه را هیچ گاه فراموش نمی‌کنم شبی که بچه‌های دسته با هم در کنار چادر دسته یک گودالی قبر مانند کندند و هر یک چند دقیقه‌ای درون آن خوابیدند.
آن شب، مسئول دسته و بچه‌ها حال و هوای دیگری پیدا کرده بودند. در چادر زیارت عاشورا خوانده شد و پس از آن بچه‌ها بیرون رفتند. صدای آنها به وضوح تا درون چادر می‌آمد. فقط ده تایی مثل من داخل چادرمانده بودند. یکی از آنها یک ساعت تمام به حالت سجده بر زمین بود. یکی دیگر هم مثل من نشسته و زانوهایش را بغل گرفته بود یکی دو تای دیگر هم دراز کشیده و روی صورتشان پتو کشیده بودند. ان شب انگار کسی تا صبح نخوابید.
محسن اما در بیرون چادر برای بچه ها از خاطرات عملیات والفجر چهار می گفت و روحیات رزمندگان در آن روزگار. انگاه مناجات حضرت علی (ع) را برایشان خواند.
ما که درون چادر بودیم هم صدای دعا می شنیدیم هم صدای بیل و کلنگ. از همان داخل می‌توانستیم حدس بزنیم که بیرون چه خبر است. تا نزدیک سحر صدای مناجات و احوال خوش بچه ها به گوش می رسید. سحرگاه که برای گرفتن وضو از چادر بیرون رفتم آن گودال را دیدم. از گودال محمد و مسعود خیلی بزرگتر بود.
محمود استادنظری دانش آموزی بسیجی از گروهان دو که می‌گفتند پدرش وضع مالی خوبی دارد، به محسن و دسته یک علاقه خاصی داشت وهر از گاهی به چادرما می‌آمد و با محسن می‌نشست. گاهی با هم قرآن و دعا می‌خواندند؛ یک خط یا آیه را محسن و یکی را محمود. گاهی نیز با هم مشاعره می‌کردند.
یک روز احمد احمدی زاده که بسیجی نمونه شده بود با دفتری پیش من آمد تا برایش یادگاری بنویسم. من هم در روز سه شنبه 17 دی 1364 ساعت هشت و چهل و پنج دقیقه در اردوگاه کرخه برایش جملاتی نوشتم.
اواخر دی ماه گردان به بچه‌ها مرخصی داد. وقتی به تهران رسیدیم من و محسن و چندتا دیگر از بچه‌های دسته بعد از دو روزی ماندن در خانه عازم مشهد شدیم. دو شب که در قطار رفت و برگشت بودیم دو روز هم در مشهد ماندیم. در حرم امام هشتم نگاهم که به اینه کاری صحن افتاد به محسن گفتم:
- خیلی قشنگ کار کرده‌اند....
- قشنگی‌اش در این است که کسی نمی‌تواند خودش را در آینه‌های شکسته ببیند. زائر وقتی وارد حرم می‌شود، باید متواضع و دل شکسته باشد تا قابلیت‌ دیدن یار را پیدا کند.
من آن ظاهر دست ساخته را دیده بودم؛ ولی او متوجه راز نهفته در آن بود.
چون زود می بایست برمی گشتیم پرسیدم:
- زیارت چطور بود؟ وقتش کم نبود؟ ای کاش بیشتر می ماندیم!
- خوب بود. این بار حرفی به امام رضا زدم که انشاء الله خواسته‌ام را اجابت می‌کند!
عجله کردم و پرسیدم: چی به امام رضا گفتی؟
سری تکان داد و با نگاهی از جواب طفره رفت.
در بازگشت به جبه، پدر و مادر سفارش زیادی هم به من و هم به محسن کردند که مراقب خودمان باشیم. در آن زمستان سه برادر از یک خانه در جبهه بودیم و مادر سخت نگران بود.
در کرخه، فرماندهان تأکید داشتند که گردان باید آماده آماده باشد تا بتواند در عملیات آینده مأموریتی مهم بگیرد. از این رو در روزهای بعد تمرینات بسیاری را از سر گذراندیم و در آخرین مانور گردانی در کرخه هم خوب درخشیدیم؛ عبور یک گردان سیصدنفره از گذرگاه و شیار سنگلاخی با کمترین صدا. نیروها کاملا ورزیده و آماده عملیات بودند.
سرانجام پیام آمد که آخرین تلفن مان را بزنیم و آخرین نامه مان را بنویسیم اگر این اردوگاه راترک کنیم دیگر امکان فرستادن نامه و تماس تلفنی نیست. بچه‌ها آخرین وصیتشان را هم در اردوگاه کرخه نوشتند. کمک تیربارچی دسته از من خواست در آغاز وصیت نامه‌اش آیه «و لا تحسبن الذین قتلوا....» را بدون غلط برایش بنویسم. یکی دیگر از بچه‌ها ساعتها و در دو روز سرگرم نوشتن وصیت‌نامه‌اش بود. شاید چند بار آن را پاکنویس کرد. در هر فرصتی خلوت می‌کرد و می‌نوشت.
در آخرین سه شنبه دعای توسلی در دسته خوانده شد که با دعاهای قبلی تفاوت داشت. چهارده بند دعای توسل را چهارده نفر از بچه‌ها خواندند؛ هرکدام یک بند.
روزی واحد تعاون لشکر، وسایل شخصی بچه‌ها را تحویل گرفت. غروب آن روز محسن را دیدم که در حال خودش بود. نشستم کنارش. گفت:
- کاش در کرخه بیشتر می‌ماندیم!
- انشاءالله می‌رویم و بازمی‌گردیم همین اردوگاه.
آن روز از من خواست که اگر شهید شد به خواستگاری دختر مورد علاقه او بروم. اصلا قرار گذاشتیم هرکدام از ما که سالم برگشت با آن دختر ازدواج کند. هنوز دل از او نکنده بود. درباره آن دختر فکر کردم؛ نجیب و مؤمن و پاک بود. با شگفتی از پیشنهادش پذیرفتم تا خیالش راحت شود.
پیش از ترک اردوگاه کرخه به میدان تیر رفتیم. محمد امین شیرازی هم با کلاش تیراندازی کرد. گاه به گاه هم آرنج دستش را می مالید. هم خودش جانباز بود، هم برادر دوقلویش مهران. خودش از ناحیه آرنج آسیب دیده و پای برادرش قطع شده بود. برادر بزرگترشان مجید هم در عملیات بدر مفقود شده بود. شور و نشاطش برای حضور در عملیات بعدی به ما روحیه می داد.
سرانجام ظهر روزی بعد از نماز و ناهار، اردوگاه کرخه را با اتوبوس ترک کردیم و شب هنگام به اردوگاه بعدی رسیدیم. با تجربه عملیات قبلی و دیدن منطقه جفیر وقتی اتوبوسها به سمت شرق پیچیدند فهمیدم که به آنجا نمی‌رویم. اتوبوسها تا نخلستان‌های حاشیه کارون پیش رفتند. هوا تاریک بود که در چادرها مستقر شدیم. اردوگاه جدید کارون نام داشت.
فردایش تخریبچی کم سن و سال دسته حسن قابل اعلا پیشم آمد و از من نوشته یادگاری خواست. گفتم:
- دفتر کو؟
یک دفترچه کوچک آلبالویی رنگ نشانم داد. خدا را شکر کردم که طول و عرض دفترچه اش برعکس دفتر احمدی‌زاده کم است. گفتم:
-برادر حسن، مثل اینکه نفر اول هستم... نمی شد بسم الله دفترت را بدهی یک دوست مؤمن و خوشدل بنویسد.
با حاضرجوابی گفت: چه کسی بهتر از شما مطلب عرفانی می داند؟ شما شروع کنید انشاءالله خیلی زود پرمی شود.
مهدی کبیرزاده کمک آرپی‌چی زن دسته بود. او هم مثل علی قابل لهجه یزدی داشت. روزی در چادر نشسته بودیم که من پیراهن کهنه و رنگ و رورفته‌ام را که چند وصله هم داشت به مهدی نشان دادم و می‌گفتم:
- پیراهن هایمان را عوض کنیم؟
- اشکالی ندارد برادر گلستانی.
پیراهن او سالم تر و نوتر از پیراهن من بود. پوشیدم؛ کمی تنگ بود. پیراهن من هم برای او کمی گشاد بود. وقتی هر دو با خنده راضی شدیم محتویات جیب مهدی را به او دادم. میان آنها یک چراغ قوه جیبی و نخ و سوزن بود. گفتم: با آن پیراهن این نخ و سوزن خیلی به دردت می خورد.
مهدی گفت: من هم خیاط خوبی هستم. جوری وصله و پینه می‌کنم که از روز اول بهتر شود.
یادگاری دادن من و مهدی این طور شد.
روزی در میان نخلستانها به مانور شیمیایی رفتیم. در کرخه برای این منظور به یک تمرین رفته بودیم. اینجا اما به دلیل شرجی بودن هوا استفاده از ماسک سخت تر بود. مانورمان ساعتها راهپیمایی با تجهیزات کامل و ماسک بود. همه گردان در این مانور شرکت داشتند و نفس همه‌شان برید.
صمیمیت و رفاقت میان من و شیرازی پنهان از دید دیگران نبود. آن روز در شانزدهم بهمن برای جواد نصیری پور که کمک اول خودم بود یادگاری نوشتم. در اینکه اول چه کسی بنویسد تعارفات شروع شد:
- بنویس محمدآقا شما بنویس.
- برادر گلستانی کوچکتری بزرگتری گفته‌اند؛ شما اول هستید.
سرانجام شیرازی دفترچه را گرفت و من بعد از او نوشتم. البته شیرازی قول گرفت که نوشته‌اش را نخوانم ما دو نفر در دو صفحه کنار هم یادگاری نوشتیم؛ درست مثل رفاقت و صمیمیتان که همیشه کنار هم بودیم.
همان روز با محمدامین درباره برادر دوقلویش مهران که با پای قطع شده به دو کوهه آمده بود هم کلام شدم پرسیدم:
- کدام زودتر به دنیا آمده اید؟
- مگر نمی بینید من همیشه عجله دارم و پایم یک جا بند نمی‌شود؟ معلوم است که من!
بعد او از من پرسید:
- برادر گلستانی شما با اقا محسن دعوا و کتک کاری کرده‌اید؟
- کتک کاری که نه؛ اما با تیر و کمان یا تفنگ ساچمه‌ای همدیگر را زخمی کرده ایم.
- انشاءالله مهران مرا حلال کند. من با او خیلی کتک کاری کرده ام. چون چند ثانیه از او بزرگتر بودم همیشه بهش زور می‌گفتم؛ او هم کوتاه می آمد تا غائله تمام شود.
- دوقلو بودن هم مزه‌ای داردها!
- در مدرسه و کلاس همیشه باهم بودیم و لباس‌هایمان بعضی وقتها یک شکل و یک اندازه و یک رنگ بود. وقتی کوچک بودیم تشخیص ما دو تا مشکل بود اما بعدا تفاوت‌هایمان زیاد شد.
- الان که تشخیصتان راحت است. تو دستت به گردنت آویزان است و او عصا دارد. راستی پای بریده‌اش را کجا دفن کرده‌اند؟
- در همان بیمارستان شیراز. گاهی مهران می رود و برای پای خودش فاتحه می‌خواند.

منبع: کتاب دسته یک بازروایی شب عملیات در جاده ام القصر - فاو

نوشته شده در چهارشنبه 17 شهریور 1389 توسط جا مانده از قافله
موضوع: راهیان نور -خاطرات -

گفت  : چرا دیگه نمی نویسی ؟

گفتم  : از چی بنویسم ؟

گفت : بنویس از دوکوهه

گفتم  : من نمیدونم نمی شناسم تنها اسمی از اون به گوشم خورده

گفت دو کوهه وادی عشق است مگر می شود عاشقی از دو کوهه چیزی بر زبان نیاورد ؟ 

گفتمخوب تو بگو تا من بشناسم

گفتنه

تو خود باید به دنبال دلت راه بیفتی

خودت ببینی و خودت بشناسی

سر در گریبان کردم

خودم

خودم

این حرفو قبلا هم خیلی های دیگه بهم زده بودند

خودت باید بخوای

خودت ببینی

خودت بشنوی

خودت عاشق بشی

خودت بفهمی

خودت ...

اگر قاموس هستی این است

خب من چه ستیزی دارم ؟

...

غروب غمگین دو کوهه یاد آور دردهای امروزی است و آیا تو خودت دیده ای ؟
نه ندیدم از زبان عاشقانی و سوخته دلانی که زیستند و رفتند می نویسم .
بی اختیار به یاد سخن سید اهل قلم می افتم . که : اگر بپرسی دوکوهه کجاست چه جوابی بدهیم ؟
حکایت حال من است . به قول سید جواب گفتن به این سوال بدین سادگی ها نیست .
من ندیدم
شنیدم
و چه خوب گفت شنیدن کی بود مانند دیدن .
مرغ دلم پر میکشد به حرف دلم گوش می سپارم و به دنبالش به راه می افتم در اندیشه این افکار نوری سپید از روزنه دلم تابیدن می گیرد
قدم بر می دارم و پا بر خاکی می گذارم که نامش را سرزمین دوکوهه نهاده اند . جلوتر که بروی حسینه حاج همت است .
میعاد گاه یاران عصر ، سربازانی که فدایی آن عزیز پرده نشین هستند .
هوا گرگ و میش است شهدای زنده از غرفه های بهشتی خود بیرون می آیند
خواب آلو و خندان
همراه با شیطنتهای نمکین
یکی بر دیگری آب می پاشد
آن طرفتر شهیدی به شهید دیگر سلام می گوید
آن یکی سر به سر رفیق بی سرش می گذارد !
آن طرفتر زنده دلی با کنایه و طنز به رفیقش می گوید : فلانی خوب دیشب با فرشته ها گرم گرفته بودی ! رفتی طبقه هفتم چه خبرا بود ؟ چرا ما رو دعوت نکردی ؟بسیجی و تک خوری؟
سر بی سرش را از شرم پایین می اندازد و لبخند ملیحی تحویلش می دهد
آن طرفتر خورشید خیبر را می بینم
با همان اندام نحیف و نجیبش
خم می شود بوسه بر خاکی که قدم گاه یار آشناست می زند
و تو فکر کن چگونه پیشانی نداشته خود را بر این تربت پاک می ساید ؟!
 
در اینجا پای مهدی بوسه می خورد                  که تحت رحمت آن است اینجا
 
دور آن حوض فیروزه ای و زیر  آسمان نقره ای وضوها گرفته می شود و صلاتها گزارده می شود
و چه با شکوه پر عظمت است بندگی در برابر معشوق
و چه پر ابهت است فدا و فنا شدن در راه معشوق
و چه رایحه ای عطری فضای را می گیرد
این بویی ایست که با خود از بهشت ره آورد آورده اند
بوی گل محمدی
بوی یاس
بوی نرگس
سر مست اگر نشوی باید به خودت شک کنی
صدای همت آن بلند همت تو را به خود می آورد
برادرها همه آماده باشید ...
وهه که چه طنینی دارد صدای رسای سربازان زنده امام زمانمان
محسن گلستانی دعای مقدس در زمین صبحگاه دوکوهه با همرزمان دیگرش تلاوت می کنند ...
 
اللهم اجعل صباحناصباح الابرار 
و لا تجعل صباحنا  -  صباح الاشرار
اللهم جعل صباحنا  - صباح المقبولین
و لا تجعل صباحنا  - صباح المردودین
اللهم جعل صباحناصباح الصالحین
ولا تجعل صباحنا  - صباح الظالمین
اللهم جعل صباحنا - صباح الخیر و السعاده
 الا تجعل صباحنا  - صباح الشر و الشقاوه
 
نصر من الله و فتح القریب
 
زیارت عاشورا ها خوانده می شود
زمان به سرعت می گذرد
ظهر می شود
غروب می شود
خورشید از پشت کوه های دو کوهه کم کم آهنگ جدایی می نوازد 
غمی همه را در بر می گیرد
غروب شد
زمزمه ها شنیده می شود
آقا نیامدن ؟
نه ...
بازهم بغض ها در گلوها می ماند
باز هم ثانیه ها به انتظار می نشینند
باز هم باید برگردند
نه
هنوز وقتش نرسیده
منتظر باشید
 
« عبدالحسین شاه زید » گردانش را باز می گرداند به حجره های خود
و .....   
من نمیدوانم
غروبهای دوکوهه چه سری را در خود نهان دارد
من نمیدانم وقتی خورشید آهنگ خفتن می کند در دل عاشقان و شیفتگانش چه آشوبی برپا می شود
من نمیدانم راز این خاک سرخ چیست
من نمیدانم صوت های دل انگیزی که شنیده می شود چه سوزی دارد
من نمیدانم شبها و روزهای دو کوهه چگونه می گذرد
ولی فقط این را می دانم
 
کل یوم عاشورا                    کل ارض کربلا

نوشته شده در چهارشنبه 17 شهریور 1389 توسط جا مانده از قافله
موضوع: راهیان نور -خاطرات -
«برای تو و به عشق تو»
 
 
 
***دیروز که جنگ، «مرد» را از «نامرد» باز مى شناساند:

من جنگیدم، بدون چون و چرا، تو سکوت کردى، با یک دنیا چون و چرا، او فرار کرد با یک جهان ترس و دنیاخواهى.
من نان کپک زده را سق زدم و جنگیدم، تو چلوکباب سلطانى میل فرمودى و سکوت کردى، او پیتزا خورد و گریخت.
سربرگ همه روزهاى تقویم من عاشورا بود، تقویم تو از عاشورا خالى، او اصلاً تقویمى نداشت.
من در پى اقامه نماز، نشستن را بر خود حرام کرده بودم، تو از همه نماز، جلسه استراحت را دوست داشتى، او اصلاً نماز را دوست نداشت.
من رفتم، دنیا را گم کردم، خود را یافتم و خدا را، تو محافظه کارانه بر وضع موجود پاى فشردى، او خود را گم کرد.
من زخم خوردم، صبر کردم، خندیدم. تو بى خیال سکوت کردى و چرتکه انداختى، او با ماشین حساب کاسیو گریخت.
من مدام بیدار ماندم، تو به چرت عصرانه افتادى، خرناس او گوش فرشته هاى خدا را آزرد.
من زخم آجین شدم، نور پاشیدم، تو لاله  هاى لوسترت را تمیز کردى، او تراول چکهایش را مرتب کرد.
من شهید شدم، پرواز کردم. تو در کاخ پنج هزار مترى ات آرمیدى او به سوى غرب آرزوهایش پرید.
من نمازم را شب عملیات در حرکت خواندم. تو در صف اول جماعت جا رزرو کردى او دیرسالى است که سجاده اى ندیده است...
من با شهادت عروج کردم. تو در هبوط خویش گرفتار ماندى او سقوط کرد.

***امروز، که شیپور جنگ از صدا افتاده است؛

من بدهکار شدم، تو سر به سر شدى، او طلبکارانه حق نداشته اش را از من باز خواست.
من زخمهاى تنم را نگاه کردم، تو باز هم چرتکه انداختى، او صفرهاى سمت راست عدد صحیح حسابش را شمرد.
من تنها عدد صحیح عالم را امام مى دانم، تو حاصل جمع و تفریق چرتکه ات و او عدد منتهى الیه سمت چپ شماره حسابش.
من خود را براى اصلاح آماده کردم، تو ترسیدى و تکفیرم کردى او با زخم زبان به جان زخمهایم افتاد.
من به اصلاح مدام و تزکیه همیشگى در اسلام معتقدم، اسلام تو، اصلاحات را به رسمیت نمى شناسد، او غرب بافته ها را اصلاح مى نامد.
من چوب از لاى چرخ دولت برمى دارم، تو چوب لاى چرخ مى گذارى، او همه ماشین و چرخهایش را هدف گرفته است.
من بعد از جنگ به سازندگى کشور دل بستم، تو به آبادانى کاخ و ویلایت و او مى خواست همان نسخه اى را بپیچید که برایش نوشته بودند.
من با گل و لبخند آمدم، تو گره در ابرو انداختى و مشت گره کردى او، اما...
من همچنان مظلوم، تو..
من هر لحظه با شهیدان زندگى مى کنم، تو شهیدان را مرده مى پندارى، او مى خواهد استخوان برادرانم را از قبر درآورد.
من با هم زخمهاى زنده ام خود را مدیون اسلام و انقلاب به ایران و مردم مى دانم، تو طلبهایت را حساب مى کنى، او یقه مرا گرفته است. امام، دست و بازوى مرا مى بوسید، تو، اما... او هرهر مى خندید.
من براى فرج مصلح، اصلاح طلبانه برمى خیزم، تو در انجمن قاعدین، اسم مى نویسى، او مى خواهد سرداب مقدس را گل بگیرد.
من شعار نمى دهم اما در کنار على و محمد هستم، تو شعار مى دهى و آنها را کوفى منشانه تنها مى گذارى، او، اما، نه به على اعتقادى دارد، نه به محمد.
من حزب اللهى هستم، تو ادا درمى آورى، او فحش مى دهد.
من به پاى شهیدان سرمى سایم. تو از کاسه سر شهیدان عافیت آباد، بنا مى کنى و از نامشان، نردبان مى سازى، او، اما...
من با شهیدان به معراج مى روم، تو مى خواهى از نام و یادشان نردبانى بسازى، او اما، با شهید بیگانه است و از شهادت گریزان.


***فردا وقتى آقا ظهور کند؛

من در رکاب او مى جنگم، اما تو...، اما او...، هیچکدامتان نیستید!



نوشته شده در جمعه 22 مرداد 1389 توسط جا مانده از قافله
موضوع: خاطرات -

بسم الرب الشهدا و الصدیقین

 

پنج شنبه بود..اولین بار بود که میومدم بهشت زهرا.

اولین جایی که رفتیم مزار شهید آوینی بود.چقدر باحال بود.آهنگ گذاشته بودم و زیارت عاشورا میخوندیم و با شهید حرف میزدیم.. چند دقیقه ای رو همونجا نشستیم.

 

 

به مزار شهید کاظمی که نزدیک بود رفتم و فاتحه ای برای شهدا... که نه، برا خودم خوندم.

بچه ها با حاجی اکرمی رفتن مزار شهدای معروف و من جا مونده بودم..

با خودم گفتم برم بین مزار شهدای بهشت زهرا(سلام الله علیها) و از شهدای اینجا معرفت بگیرم.

یاد قطعه ۲۶ افتادم و وبلاگ حسین قدیانی و شهید فراهانی..

 

 

آدرس گرفتم..اما هر چی دنبال مزار آشنایی گشتم ندیدم.

در همین بین که راه میرفتم و نگاه میکردم چشمم خورد به بنر بسیجی شهید حسین غلام کبیری..

 

فکر کنم بشناسیدش.

اولین شهید بعد از جریان فتنه تهران.

رفتم نزدیکتر.پدر شهید میخواست مزار شهیدش رو شستشو بده. داشتم عکس میگرفتم.

دنبال مادر شهید می گشتم.ایشون هم اطراف مزار رو تمییز می کردن.

عکس می گرفتم که مادر شهید باهام برخورد کرد و گفتن که راضی نیستن عکس بگیرم و از کی اجازه این کار رو گرفتم..

بغض کردم..

گفتم منظوری نداشتم و با بچه های دانشگاه و..اومدیم.

سر صحبت رو پدر شهید باز کرد.

می گفت میان عکس میگیرن و سواستفاده می کنن. می گفت هنوز قاتل پسر دردونشون رو نگرفتن. یه ساله که راه دادسرا رو در پیش دارن و جوابی به ایشون نمیدن. می گفت و...

گفتم ماهم دلمون خونه. شما از این بی دینا ضربه خوردین و ما این چند روز هم از اون وهابی های از خدا بی خبر..

فاتحه ای خوندم و راه افتادم..

طرفای قطعه ۲۸بودم . پدر و مادر شهید سید علی راسخ که در عملیات رمضان شهید شده بود، رو دیدم که خیلی مظلومانه نشسته بودن.

 

 

جلوتر پدری روشندل ، پدر شهید غلامرضا عسگری که در عملیات والفجر ۲ شهید شده بودن کنار مزار پسرشون نشسته بودن و صدای مناجات و شعر و..بلند بود.

 

 

رفتم فاتحه ای بخونم که پدر شهید شروع کردن به گفتن دعای خیر در حقم و میگفتن انشالله مرغ آمین الان بشنوه و برآورده شه..شرمنده شدم..

 

از دور مادر شهیدی رو دیدم که با یه چاقوی کوچیک ته یه بطری رو سوراخ کردن و داخل خاکهای گلدون کنار مزار شهیدشون گذاشتن.

 

 

رفتم نزدیک و خسته نباشید بهشون گفتم.

مادر شهید محسن طاهری بودن که پسرشون تو شلمچه شهید شده بود.

باهاشون صحبت کردم.

بهشون گفتم: معتقدم همه شهدا یه صفتی ..مثل نماز شب یا عشق به ائمه یا .. رو خیلی بیشتر از ماها داشتن که رفتن و شهید شدن.

خواستم اونو بدونم.

گفتن:عشق به شهدا و امام حسین (علیه السلام) و نماز شب همراه با گریه زیاد داشتن.

یه شب زمستونی که همه ما خوابیده بودیم، اون زمان هنوز گاز کشی نبود و تو اتاق کرسی داشتیم.

محسن تو اتاق کناری که خیلی هم سرد بود نماز شب می خوند و خیلی گریه می کرد.

رفتم دست گذاشتم روی شونه اش و بهش با شوخی گفتم: مادر، زن و بچه ات بی آب و نون موندن که اینطوری گریه می کنی؟

گفت : نه مادر. دعا کنید منم شهید بشم. خواب امام حسین( علیه السلام) رو دیدم.

خواب دیدم آقا اومده بودن و روی اسب نشسته بودن با چند نفر همراه. خواستم منم باهاشون ببرن.اشاره به اسب سفیدی کردن و گفتن سوارش بشم.

رفتم سوار اسب بشم که اسب فرار کرد.

گریه میکرد و میگفت :من شهید نمیشم،مامان دعا کن.دعا کن شهید بشم

مادر یاد شهیدش کرده بود و اشکش جاری شده بود.

ازشون پرسیدم: از این وضعیت جامعه راضی هستید؟

شکر خدا رو گفت..

گفتم : من به عنوان یه جوون تو این جامعه، از این وضعیت جوونا راضی نیستم و ناراحتم.

شما افسوس نمی خوری که چرا اینطوریه؟ ناراحت نیستی از اینکه تنها پسرت رو فرستادی؟

گریه اش شدت گرفت.

گفت: شکر خدا .اما الان که دخترا رو تو خیابونا با اون وضعیتشون نگاه می کنم میگم ما اون زمان تمام حجابمون رو رعایت میکردیم.اینقدر شهید دادیم و...

از وضعیت اقتصادی هم ناراضی بودن و از بنیاد شهید رسیدگی نمی کردن.

بچه هاشون هم هر کدوم با یه مشکل درگیر بودن..

دلداریشون دادم و ازشون خواستم به خدا توکل کنن و اجرشون پیش خدا محفوظه.

کلی هم دعا در حقم کردن و شرمندم کردن.

با یکی از بچه ها تماس گرفتم. اومد دنبالم و به بچه ها پیوستیم.

در بین مسیر مزار شهید امیر حاج امینی رو هم دیدیم.

حاجی اکرمی راهنمایی می کرد.

 

رفتیم سر مزار ۴ تا شهید از بچه های رزمنده اش.

یکیشون چند سال کنکور داده بود تا پزشکی قبول شه و وقتی قبول شده بود اومده بود جبهه...

سر مزار ابوالفضل سپهر و شهدای گمنام رفتیم..

جای همه خالی ..

انشاالله ادامه دهنده راه شهدا باشیم..

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ترکش مطلب:

یه چیز جالب؛ بچه ها از عبوری ها پرسیده بودن که مزار شهید حسین فهمیده کجاست و جواب شنیده بودن اینها همشون حسین فهمیده ان یا یه شهید دیگه ای رو که پرسیده بودن این جواب رو گرفته بودن.

به قول خودم: بهشت زهرای تهران شلمچه ای بود برام..

خیلی تهرانیا باید قدرشو بدونن و هوای خانواده شهدا رو داشته باشن.خیلی از خانواده ها یه هم صحبت می خوان. می خوان بدونن که هنوز هستن جوونایی که پا روی خون شهیدانشون نمی ذارن...


تدارکاتچی : پلاک ، شهادت



نوشته شده در جمعه 15 مرداد 1389 توسط جا مانده از قافله
موضوع: خاطرات -
«بهترین مهمون»


داداشم محمد، تو عملیات والفجر پنج پای چپش رو از دست داد. اون هر سال نیمه شعبان، جشن کوچیکی می گرفت و دوستاش رو دعوت می کرد. نیمه شعبان سال قبل هم مثل سالهای پیش، برای "آقا" جشن گرفت اما چون تو مسجد محل هم، همزمان جشن مفصل و باشکوهی برگزار شده بود، دوستاش به خونه ما نیومدند. حالِ محمد رو در اون روز از زبون خودش بشنوید:


"دم غروب بود. نسیم خنکی می وزید. روی ویلچر نشسته بودم و با چشمایی اشکبار و دلی گرفته به کوچه نگاه می کردم. از دور کسی می اومد. نزدیکتر که شد، دیدم جوونی خوشرو و با چهره نورانی و محاسن مشکی و لباس سبز رنگ بسیجی است.از اینکه بالاخره یک نفر اومده بود تا از شیرینی امام زمان (عج)؛ بخوره، خوشحال شدم. هر چی اون جوون به من نزدیکتر می شد، عطر خوش یاس و گل محمدی به مشامم می رسید. جلوتر اومد و سلام کرد.
گفتم: سلام از ماست.
حالم رو پرسید. صداش گرم و دلنشین بود. خواستم برم براش شیرینی و شربت بیارم؛ نذاشت. خودش بلند شد، یک شیرینی و یه لیوان شربت برداشت. اومد نزدیک نشست و گفت: شما جانبازید؟ گفتم: بله.
دستی به پام کشید و گفت: بلند شو.
با تعجب گفتم: برادر! من جانبازم، نمی تونم روی پام وایسم و راه برم.
دوباره گفت: یا علی بگو و بلند شو.
گفتم: به خدای مهدی(عج)، نمی تونم!
گفت: چطور قسم به خدای مهدی(عج) می خوری اما به فرمان مهدی(عج) گوش نمی دی؟
زبونم بند اومده بود. دستم رو گرفت و بلند کرد. هیچ دردی تو پام حس نمی کردم.
رو به من کرد و گفت: هر سال برا امام زمانت جشن بگیر. اگه هیچ کس هم در خونه ات رو نزد. اون خودش تو جشنت شرکت می کنه.
پیشانیم رو بوسید و رفت. دیدم که مثل یه کبوتری سبکبال فرش رو به قصد عرش ترک می کنه.
فریاد زدم: نرید آقا! خواهش می کنم نرید..."


یهترین مهمون - قافله شهداء 


تو این لحظه من و پدرم و مادرم، محمد رو دیدیم که تو وسط کوچه ایستاده و گریه می کنه. اولش هیچکدوم متوجه شفا گرفتن محمد نشدیم. به طرفش دویدیم و پرسیدیم چرا گریه می کنی؟؟ همینطور که داشت گریه می کرد، گفت: من امروز بهترین مهمون رو داشتم اما میزبان خوبی نبودم. یه دفعه من متوجه پای محمد شدم و داد زدم: محمد! پات، پات ... پدر و مادرم که تازه موضوع را فهمیده بودن، گیج شده بودن. مادرم از حال رفت و پدرم .....
محمد از اون موقع،‌ هر نیمه شعبان، جشن کوچیکی برا آقا می گیره، حتی اگه کسی هم به مهمونیش نیاد...


                                                 خانم ......


دعا برا فرج گل فاطمه(س) فراموش نشه.
یازهراء(س)


تدارکاتچی : قافله شهدا



نوشته شده در سه شنبه 5 مرداد 1389 توسط جا مانده از قافله
«در جبهه ها، مولا مهدی(عج) علمدار است....»


با هر سختی که بود، حاج محسن وزوایی با پنج نفر دیگه خودشون رو به بالای ارتفاع 1050 متری بازی دراز رسوندند، خیلی سخت بود اما بالاخره تونستند با کمک بقیه بچه ها، حدود 350 نفر از کماندوهای عراقی رو دستگیر کنند. همینکه داشتند اسرا رو به عقب منتقل می کردند، یکی از افسران عراقی اصرار داشت که فرمانده نیروهای ایرانی رو ببینه.


 


بخاطر مسائل امنیتی یکی رو جای حاج محسن معرفی کردند ولی افسر عراقی قبول نمی کرد. می گفت: فرمانده اصلی تون رو می خوام ببینم. حتی وقتی حاج محسن رو هم دید، قبول نکرد و گفت: نه! فرمانده شما این نیست. ازش پرسیدند: پس کی رو منظورت است؟ گفت: «فرمانده شما، هنگام حمله جلوی همه تون با اسب سفید می اومد و هر چی هم بطرفش تیراندازی می کردیم اثری نمی کرد. من می خوام اونو ببینم.»


حاج محسن اینا رو که شنید پاهاش سست شد، به زمین نشست و ...


تدارکاتچی : قافله شهدا

نوشته شده در سه شنبه 5 مرداد 1389 توسط جا مانده از قافله
موضوع: خاطرات -
«عاشق واقعی آقا(عج)»

اوج سالهای جنگ بود و تعداد زیادی شهید آورده بودن شیراز. برا تسلای دل خانواده های شهدا به آیت ا.. حائری پیشنهاد دادم که هر کدوم از علما و روحانیون برا خوندن تلقین چند تا از شهدا بیان و این مسئله رو تقبل کنن تا به خانواده های شهدا هم سر سلامتی گفته بشه.
روز تدفین دومین یا سومین شهیدی بود که رسیدم بالا سرش، اسمش " سید احمد خادم‌الحسین" بود. همینکه شروع کردم به خوندن تلقین؛ تو ذهنم اومد که مگه شهداء هم تلقین می خوان؟!! و مگه اونا احیاء عند ربهم نیستند؟ اما گفتم مستحبه و برا تسلای دل خانواده هاشون ایرادی نداره. داشتم شهادت به ائمه اطهار (ع) رو یک به یک می خوندم که رسیدم به نام صاحب الامر، حضرت امام زمان(عج)، همینکه اسم ایشون رو گفتم و همه به احترام اسم آقا(عج) بلند شدن، یه دفعه دیدم این شهید بزرگوار هم سرش رو به اندازه یه وجب از زمین بلند کرد و بعد مجددا رو زمین گذاشت، از تعجب خشکم زده بود. همه اونایی که دور و برم بودن و این صحنه رو دیدن هم مثل من متعجب بودن. گریه هیچ کدوممون رو امون نمی داد. دیگه نفهمیدم چی شد! حتی یادم نیست خودم از قبر بیرون اومدم یا کسی منو بیرون آورد.


بعد صد سال اگر از سر قبرم گذری
من کفن پاره کنم زندگی از سر گیرم
 عاشق واقعی امام 
زمان(عج)- قافله شهدا


بعدها این قضیه منو واداشت که بیشتر رو این شهید تحقیق کنم و ببینم چی بوده که احترام به آقا(عج) رو حتی بعد شهادتش هم ترک نکرده. وقتی جستجو کردم دیدم این شهید در زمان حیاتش هم عاشق واقعی آقا(عج) بوده و هم خود بسیار در فراقش می سوخته و هم دیگران رو به یاد حضرت می انداخته....                            نقل از: حجت‌الاسلام والمسلمین حاج آقا طوبائی                        
پی نوشت: 
- ایام میلاد آقامونه، همه دارن تدارک جشن براش می بینن، خیابونا چراغونیه، کوچه ها آب و جارو می شه، کیک و شیرینی و ... می گیرن، اما خود آقا بیشتر دلش به چی خوشه، به اینکه من فقط به فکر جشنش باشم یا واقعا به فکر خودش؟!! فقط خیابونا رو آب و جارو کنم و تزیین یا اول دلم رو از غیر خودش خالی کنم و دلم چراغونی کنم؟!! نکنه تو درگیری برگزاری جشن یادمون بره که برا کیه این مراسم و اون ازمون چی می خواد! اگه من بتونم با اعمالم دل آقا رو شاد کنم و نذارم دلش ازم خون بشه فکر می کنین بیشتر آقا خوشحال نمی شه؟!! پس بیاین یادمون نره این کارا وسیله ان و هدف چیز دیگه ایه. خیلی زشته منی که به کوفیان و انصار و مهاجر اشکال می گیرم که چرا اهل بیت(ع) رو تنها گذاشتن، نتونم خودم برا کمکش آماده کنم! به نظرتون زشت نیست بعد از گذشت حدود 12 قرن هنوز 313 یار کنار هم برا آقا آماده نشده؟!!! اونوقت .......

تدارکاتچی :
قافله شهدا

نوشته شده در سه شنبه 5 مرداد 1389 توسط جا مانده از قافله
«دستِ غیب امام زمان(عج) در جبهه ها»

جلسه‌ای داشتیم. وقتی که از جلسه برگشتیم، شهید بروجردی به اتاق نقشه رفت و شروع به بررسی کرد. شب بود و بیرون، در تاریکی فرو رفته بود. ساعت دوی نیمه شب بود، می‌خواستیم عملیات کنیم. قرار بود اوّل پایگاه را بشهید بروجردی و امام زمان(عج)زنیم، بعد از آنجا عملیات را شروع کنیم. جلسه هم برای همین تشکیل شده بود. با برادران ارتشی تبادل نظر می‌کردیم و می‌خواستیم برای پایگاه محل مناسبی پیدا کنیم. بعد از مدتی گفت‌وگو هنوز به نتیجه‌ای نرسیده بودیم. باید هر چه زودتر محلّ پایگاه مشخص می‌شد، و الّا فرصت از دست می‌رفت و شاید تا مدت‌ها نمی‌توانستیم عملیات کنیم.
چند روزی می‌شد که کارمان چند برابر شده بود و معمولاً تا دیروقت هم ادامه پیدا می‌کرد. خستگی داشت مرا از پای در می‌آورد. احساس سنگینی می‌کردم، پلک‌هایم سنگین شده بود و فقط به دنبال یک جا به اندازه خوابیدن می‌گشتم تا بتوانم مدتی آرامش پیدا کنم. بروجردی هنوز در اتاق نشسته بود، گوشه‌ای پیدا کردم و به خواب عمیقی فرو رفتم. قبل از نماز صبح از خواب پریدم. بروجردی آمد توی اتاق، در حالی که چهره‌اش آرامش خاصی پیدا کرده بود و از غم و ناراحتی چند ساعت پیش چیزی در آن نبود. دلم گواهی داد که خبری شده است. رو به من کرد و پرسید: نماز امام زمان(ع) را چطور می‌خوانند؟
با تعجب پرسیدم: حالا چی شده که می‌خواهی نماز امام زمان(ع) را بخوانى؟ گفت: نذر کرده‌ام و بعد لبخندی زد.
گفتم: باید مفاتیح را بیاورم. مفاتیح را آوردم و از روی آن چگونگی نماز را خواندم. نماز را که خواندیم، گفت: برو هرچه زودتر بچه‌ها را خبر کن.
مطمئن شدم که خبری شده وگرنه با این سرعت بچه‌ها را خبر نمی‌کرد. وقتی همه جمع شدند گفت: برادران باید پایگاه را اینجا بزنیم، همه تعجب کردند.
بروجردی با اطمینان روی نقشه یک نقطه را نشان داد و گفت: باید پایگاه اینجا باشد. فرمانده سپاه سردشت هم آنجا بود. رفت طرف نقشه و نقطه‌ای را که بروجردی نشان داده بود، خوب بررسی کرد. بعد در حالی که متعجب، بود لبخندی از رضایت زد و گفت: بهترین نقطه همین جاست، درست همین جا، بهتر از اینجا نمی‌شود.
همه تعجب کرده بودند. دو روز بود که از صبح تا شام بحث می‌کردیم، ولی به نتیجه نمی‌رسیدیم؛ حتی با برادران ارتشی هم جلسه‌ای گذاشته بودیم و ساعت‌ها با همدیگر اوضاع منطقه را بررسی کرده بودیم. حالا چطور در مدتی به این کوتاهى، بروجردی توانسته بود بهترین نقطه را برای پایگاه پیدا کند؟ یکی یکی آن منطقه را بررسی می‌کردیم، همه می‌گفتند: بهترین نقطه همین جاست و باید پایگاه را همین جا زد.
رفتم سراغ برادر بروجردی که گوشه‌ای نشسته بود و رفته بود توی فکر. چهره‌اش خسته نشان می‌داد، کار سنگین این یکی دو روز و کم‌خوابی‌های این مدت خسته‌اش کرده بود. با اینکه چشم‌هایش از بی‌خوابی قرمز شده بودند ولی انگار می‌درخشیدند و شادمانی می‌کردند. پهلوی او نشستم، دلم می‌خواست هرچه زودتر بفهمم جریان از چه قرار است. گفتم: چطور شد محلی به این خوبی را پیدا کردى، الآن چند روز است که هرچه جلسه می‌گذاریم و بحث می‌کنیم به جایی نمی‌رسیم. در حالی که لبخند می‌زد گفت: راستش پیدا کردن محلّ این پایگاه کار من نبود. بعد در حالی که با نگاهی عمیق به نقشه بزرگ روی دیوار می‌نگریست ادامه داد:
شب، قبل از خواب توسل جستم به وجود مقدس امام زمان(ع) و گفتم که ما دیگر کاری از دستمان برنمی‌آید و فکرمان به جایی قد نمی‌دهد، خودت کمکمان کن.
بعد پلک‌هایم سنگین شد و با خودم نذر کردم که اگر این مشکل حل شود، به شکرانه نماز امام زمان(ع) بخوانم. بعد خستگی امانم نداد و همان جا روی نقشه به خواب رفتم.
تازه خوابیده بودم که دیدم آقایی آمد توی اتاق. خوب صورتش را به یاد نمی‌آورم. ولی انگار مدت‌ها بود که او را می‌شناختم، انگار خیلی وقت بود که با او آشنایی داشتم.
آمد و گفت که اینجا را پایگاه بزنید. اینجا محل خوبی است و با دست روی نقشه را نشان داد. به نقشه نگاه کردم و محلی را که آن آقا نشان می‌داد را به خاطر سپردم.
از خواب پریدم، دیدم هیچ کس آنجا نیست. بلند شدم و آمدم نقشه را نگاه کردم، تعجب کردم، اصلاً به فکرم نرسیده بود که در این ارتفاع پایگاه بزنیم و خلاصه اینگونه و با توسل به وجود مقدس امام زمان(ع) مشکل رزمندگان اسلام حل شد.



یکی از همرزمان شهید بروجردی بنقل از کتاب امام زمان(ع) و شهدا


تدارکاتچی : قافله شهدا





نوشته شده در سه شنبه 5 مرداد 1389 توسط جا مانده از قافله
موضوع: زندگینامه -وصیت نامه -خاطرات -
 تولد و تحصیلات دکتر مصطفی چمران در 18 اسفند سال 1311 در تهران، خیابان پانزده خرداد، بازار آهنگرها، سرپولک متولد شد. وی تحصیلات خود را در مدرسه انتصاریه، نزدیک پامنار، آغاز کرد و در دارالفنون و البرز دوران متوسطه را گذراند؛ در دانشکده فنی دانشگاه تهران ادامه تحصیل داد و در سال 1336 در رشته الکترومکانیک فارغ‌التحصیل شد و یک سال به تدریس در دانشکده فنی پرداخت. وی در همه دوران تحصیل شاگرد اول بود. در سال 1337 با استفاده از بورس تحصیلی شاگردان ممتاز به آمریکا اعزام شد و پس از تحقیقات علمی در جمع معروف‌ترین دانشمندان جهان در دانشگاه کالیفرنیا و معتبرترین دانشگاه آمریکا _‌‌ برکلی _ با ممتازترین درجه علمی موفق به اخذ دکترای الکترونیک و فیزیک پلاسما گردید. از تفسیر قرآنی تا جنگهای پارتیزانی مصر از 15 سالگی در درس تفسیر قرآن مرحوم آیت الله طالقانی، در مسجد هدایت، و درس فلسفه و منطق استاد شهید مرتضی مطهری و بعضی از اساتید دیگر شرکت می‌کرد و اولین اعضای انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه تهران بود. در مبارزات سیاسی دوران دکتر مصدق ( از مجلس چهاردهم تا ملی شدن صنعت نفت) شرکت داشت و از عناصر پر تلاش در کشمکش‌های مرگ و حیات این دوره بود. بعد از کودتای ننگین 28 مرداد سخت‌ترین مبارزه‌ها و مسئولیت‌های او علیه استبداد و استعمار شروع شد و تا زمان مهاجرت از ایران بدون خستگی و با همه قدرت خود، علیه نظام طاغوتی شاه جنگید و خطرناک‌ترین مأموریت‌ها را در سخت‌ترین شرایط با پیروزی به انجام رسانید. در آمریکا، با همکاری بعضی از دوستانش، برای اولین بار انجمن اسلامی دانشجویان آمریکا را پایه‌ریزی کرد و از مؤسسین انجمن دانشجویان ایرانی در کالیفرنیا و از فعالین انجمن دانشجویان ایرانی در آمریکا به شمار می‌رفت که به دلیل این فعالیت‌ها، بورس تحصیلی شاگرد ممتازی وی از سوی رژیم شاه قطع می‌شود. پس از قیام خونین پانزده خرداد سال 1342 و سرکوب ظاهری مبارزات مردم مسلمان به رهبری امام خمینی (ره) دست به اقدامی جسورانه و سرنوشت‌ساز می‌زند و همه پلها را پشت سر خود خراب می‌کند و به همراه بعضی از دوستان مؤمن و هم‌فکر، رهسپار مصر می‌شود و مدت دو‌‌ سال، در زمان عبدالناصر، سخت‌ترین دوره‌های چریکی و جنگ‌های پارتیزانی را می‌آموزد و به عنوان بهترین شاگرد این دوره شناخته می‌شود و فوراً مسئولیت تعلیم چریکی مبارزان ایرانی به عهده او گذارده می‌شود. به علت برخورداری از بینش عمیق مذهبی، از ملی‌گرایی ورای اسلام گریزان بود و وقتی در مصر مشاهده کرد که جریان ناسیونالیسم عربی باعث تفرقه مسلمین می‌‌شود، به جمال عبدالناصر اعتراض کرد و ناصر ضمن پذیرش این اعتراض گفت که جریان ناسیونالیسم عربی آنقدر قوی است که نمی‌توان به راحتی با آن مقابله کرد و با تأسف تأکید می‌کند که ما هنوز نمی‌دانیم که بیشتر این تحریکات از ناحیه دشمن و برای ایجاد تفرقه در بین مسلمانان است. به دنبال آن، به چمران و یارانش اجازه می‌دهد که در مصر نظرات خود را بیان کند. پایگاه چریکی لبنان بعد از وفات عبدالناصر، ایجاد پایگاه چریکی مستقل، برای تعلیم مبارزان ایرانی، ضرورت پیدا می‌کند و لذا دکتر چمران رهسپار لبنان می‌شود تا چنین پایگاهی را تأسیس کند. او به کمک امام موسی صدر، رهبر شیعیان لبنان، حرکت محرومین و سپس جناح نظامی آن، سازمان ((امل)) را بر اساس اصول و مبانی اسلامی پی‌ریزی نموده که در میان توطئه‌ها و دشمنی‌های چپ و راست، با تکیه بر ایمان به خدا و با اسلحه شهادت، خط راستین اسلام انقلابی را پیاده می‌کند و علی‌گونه در معرکه‌های مرگ و حیات به آغوش گرداب خطر فرو می‌رود و در طوفان‌های سهمناک سرنوشت، حسین‌وار به استقبال شهادت می‌تازد و پرچم خونین تشیع را در برابر جبارترین سمتگران روزگار، صهیونیزم اشغال‌گر و همدستان خونخوار آن‌ها، راست‌گرایان (( فالانژ)) به اهتزاز در‌می‌آورد و از قلب بیروت سوخته و خراب تا قله‌های بلند کوه‌های جبل عامل و در مرزهای فلسطین اشغال شده، از خود قهرمانی‌ها به یاد گذاشته؛ در قلب محروحین و مستضعفین شیعه جای گرفته و شرح این مبارزات افتخارآمیز با قلمی سرخ و به شهادت خون پاک شهدای لبنان، بر کف خیابان‌های داغ و بر دامنه کوه‌های مرزی اسرائیل برای ابد ثبت گردیده است. بیست و سه سال هجرت دکتر چمران با پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی ایران، بعد از 23 سال هجرت، به وطن باز می‌گردد. همه تجربیات انقلابی و علمی خود را در خدمت انقلاب می‌گذارد؛ خاموش و آرام ولی فعالانه و قاطعانه به سازندگی می‌پردازد و همه تلاش خود را صرف تربیت اولین گروه‌های پاسداران انقلاب در سعدآباد می‌کند. سپس در سمت معاونت نخست‌وزیر در امور انقلاب شب و روز خود را به خطر می‌اندازد تا سریع‌تر و قاطعانه‌تر مسئله کردستان را فصیله دهد تا اینکه بالاخره در قضیه فراموش ناشدنی (( پاوه)) قدرت ایمان و ارداه آهنین و شجاعت و فداکاری او بر همگان ثابت می‌گردد. از خرابه‌های پاوه تا وزارت دفاع در آن شب مخوف پاوه، همه امیدها قطع شده بود و فقط چند پاسدار مجروح، خسته و دل‌شکسته در میان هزاران دشمن مسلح به محاصره افتاده بودند. اکثریت پاسداران قتل‌عام شده بودند و همه شهر و تمام پستی بلندی‌ها به دست دشمن افتاده بود و موج نیروهای خونخوار دشمن لحظه به لحظه نزدیک‌تر می‌شد. باران گلوله می‌بارید و می‌رفت تا آخرین نقطه مقاومت نیز در خون پاسداران غرق گردد. ولی دکتر چمران با شهامت و شجاعت و ایثارگری فراوان توانست این شب هولناک را با پیروزی به صبح امید متصل کند و جان پاسداران باقی مانده را نجات دهد و شهر مصیبت‌‌زده را از سقوط حتمی برهاند. آنگاه فرمان انقلابی امام خمینی (ره) صادر شد. فرماندهی کل قوا را به دست گرفت و ارتش فرمان داد تا در 24 ساعت خود را به پاوه برساند و فرماندهی منطقه نیز به عهده دکتر چمران واگذار شد. رزمندگان از جان گذشته انقلاب، اعم از سرباز و پاسدار به حرکت درآمدند و همه تجارب انقلابی، ایمان، فداکاری، شجاعت، قدرت رهبری و برنامه‌ریزی دکتر چمران در اختیار نیروهای انقلاب قرار گرفت و عالی‌ترین مظاهر انقلابی و شکوهمند‌ترین قهرمانی‌ها به وقوع پیوست و در عرض 15 روز شهرها و راه‌ها و مواضع استراتژیک کردستان از خطر حتمی نجات یافت و مردم مسلمان کرد با شادی و شعف به استقبال این پیروزی رفتند. دکتر چمران بعد از این پیروزی بی‌نظیر به تهران احضار شد و از طرف رهبر عالیقدر انقلاب، امام خمینی (ره)، به وزارت دفاع منصوب گردید. در پست جدید، برای تغییر و تحول ارتش از یک نظام طاغوتی، به یک سلسله برنامه‌های وسیع بنیادی دست زد که پاک‌سازی ارتش و پیاده کردن برنامه‌های اصلاحی از این قبیل است تا به یاری خدا و پشتیبانی ملت، ارتشی به وجود آید که پاسدار انقلاب و امنیت استقلال کشور باشد و رسالت مقدس اسلامی ما را به سر منزل مقصود برساند. نماینده دوره اول مجلس دکتر مصطفی‌ چمران در اولین دور انتخابات مجلس شورای اسلامی، از سوی مردم تهران به نمایندگی  انتخاب شد و تصمیم داشت در تدوین قوانین و نظام جدید انقلابی، بخصوص در ارتش، حداکثر سعی و تلاش خود را بکند تا ساختار گذشته ارتش به نظامی انقلابی و شایسته ارتش اسلامی تبدیل شود. در یکی از نیایش‌های خود بعد از انتخاب نمایندگی مردم در مجلس شورای اسلامی، اینسان خدا را شکر می‌گوید: (( خدایا، مردم آنقدر به من لطف کرده‌اند و آنچنان مرا از باران لطف و محبت خود سرشار کرده‌اند که به راستی خجلم و آنقدر خود را کوچک می‌بینم که نمی‌توانم از عهده آن برآیم. خدایا، تو به من فرصت ده، توانایی ده، تا بتوانم از عهده برآیم و شایسته این همه مهر و محبت باشم.)) وی سپس به نمایندگی رهبر کبیر انقلاب اسلامی در شورای‌ عالی دفاع منصوب شد و مأموریت یافت تا بطور مرتب گزارش کار ارتش را ارائه کند. ستاد جنگ‌های نامنظم در خوزستان گروهی از رزمندگان داوطلب، به گِرد او جمع شدند و او با تربیت و سازماندهی آنان، ستاد جنگ‌های نامنظم را در اهواز تشکیل داد. این گروه کم‌کم قوت گرفت و منسجم شد و خدمت زیادی انجام داد. تنها کسانی که از نزدیک شاهد ماجراهای تلخ و شیرین، پیروزی‌ها و شکست‌ها، شهامت‌ها و شهادت‌ها و ایثارگری‌های آنان بودند، به گوشه‌ای از این خدمات که دکتر چمران شخصاً مایل به تبلیغ و بازگویی آن‌ها نبود، آگاهی دارند. ایجاد واحدهای مهندسی فعال برای ستاد جنگ‌های نامنظم یکی از این برنامه‌ها بود که به کمک آن، جاده‌های نظامی به سرعت در نقاط مختلف ساخته شد و با نصب پمپ‌های آب در کنار رود کارون و احداث یک کانال به طول حدود بیست کیلومتر و عرض یک متر در مدتی حدود یک ماه، آب کارون را به طرف تانک‌های دشمن روانه ساخت، به طوری که آن‌ها مجبور شدند چند کیلومتر عقب‌نشینی کنند و سدی عظیم مقابل خود بسازند و با این عمل فکر تسخیر اهواز را برای همیشه از سر به دور دارند. یکی از کارهای مهم و اساسی او از همان روزهای اول، ایجاد هماهنگی بین ارتش، سپاه و نیروهای داوطلب مردمی بود که در منطقه حضور داشتند. بازده این حرکت و شیوه جنگ مردمی و هماهنگی کامل بین نیروهای موجود، تاکتیک تقریباً جدید جنگی بود؛ چیزی که ابرقدرت‌ها قبلاً فکر آن را نکرده بودند. متأسفانه این هماهنگی در خرمشهر به وجود نیامد و نیروهای مردمی تنها ماندند. او تصمیم داشت به خرمشهر نیز برود، ولی به علت عدم وجود فرماندهی مشخص در آنجا و خطر سقوط جدی اهواز، موفق نشد ولی چندین بار نیروهایی بین دویست تا یک هزار نفر را سازماندهی کرده و به خرمشهر فرستاد و آنان به کمک دیگر برادران مقاوم خود توانستند در جنگی نابرابر مقابل حملات پیاپی دشمن تا مدت‌ها مقاومت کنند.  سوسنگرد، قادسیه نیست پس از یأس دشمن از تسخیر اهواز، صدام سخت به فتح سوسنگرد دل‌بسته بود تا رؤیای قادسیه را تکمیل کند و برای دومین بار به آن شهر مظلوم حمله کرد و سه روز تانک‌های او شهر را در محاصره گرفتند و روز سوم تعدادی از آنان توانستند به داخل شهر راه یابند. دکتر چمران که از محاصره تعدادی از یاران و رزمندگان شجاع خود در آن شهر سخت برآشفته بود، با فشار و تلاش فراوان خود و آیت‌الله خامنه‌ای، ارتش را آماده ساخت که برای اولین بار دست به یک حمله خطرناک و حماسه‌آفرین نابرابر بزند و خود نیز نیروهای مردمی و سپاه پاسداران را در کنار ارتش سازماندهی کرد و با نظمی نو و شیوه‌ای جدید از جانب جاده اهواز _ سوسنگرد به دشمن یورش بردند. شهید چمران پیشاپیش یارانش، به شوق کمک و دیدار برادران محاصره شده در سوسنگرد، به سوی این شهر می‌شتافت که در محاصره تانک‌های دشمن قرار گرفت. او سایر رزمندگان را به سوی دیگری فرستاد تا نجات یابند و خود را به حلقه محاصره دشمن انداخت؛ چون آنجا خطر بیشتر بود و او همیشه به دامان خطر فرو می‌رفت. در این هنگام بود که نبرد سختی درگرفت؛ نیروهای کماندوی دشمن از پشت تانک‌ها به او حمله کردند و او همچون شیری در میدان، در مصاف با دشمن متجاوز از نقطه‌ای به نقطه‌ای دیگر و از سنگری به سنگری دیگر می‌رفت. کماندوهای دشمن او را زیر رگبار گلوله خود گرفته بودند، تانک‌ها به سوی او تیراندازی می‌کردند و او شجاعانه بدون هراس از انبوه دشمن و آتش شدید آن‌ها سریع، چابک، برافروخته و شادان از شوق شهادت در رکاب حسین (ع) و در راه حسین (ع). در روز قبل از تاسوعا، به آتش آن‌ها پاسخ گفته و هر لحظه سنگر خود را تغییر می‌داد. در همین اثنا همرزم با وفایش به شهادت رسید و او یک تنه به نبرد حسین‌گونه خود ادامه می‌داد و به سوی دشمن حمله می‌برد. هر چه تنور جنگ گرم‌تر می‌شد و آتش حمله بیشتر زبانه می‌کشید، چهره ملکوتی او، این مرد راستین خدا و سرباز حسین (ع)، گلگون‌تر و شوق به شهادتش افزون‌تر می‌شد تا آنکه در حین (( رقصی چنین میانه میدان ))‌ از دو قسمت پای چپ زخمی شد. خون گرم او با خاک کربلای خوزستان در هم آمیخت و نقشی زیبا از شجاعت و عشق به شهادت و تلاش خالصانه در را خدا آفرید و هنوز هم گرمی قطرات خون او گرمی‌بخش رزمندگان با وفای اسلام و سرخی خونش الهام‌بخش پیروزی نهایی و بزرگ آنان است. با پای زخمی بر یک کامیون عراقی حمله برد. سربازان صدام از یورش این شیر میدان گریخته و او به کمک جوان چابک دیگری که خو را به مهلکه رسانده بود، به داخل کامیون نشست و با لبانی متبسم، دیگران را نوید پیروزی می‌داد. خبر زخمی شدن سردار پر افتخار اسلام، در نزدیکی دروازه سوسنگرد، شور و هیجانی آمیخته با خشم و اراده و شجاعت در یاران او و سایر رزمندگان افکند که بی محابا به پیش تاختند و شهر قهرمان و مظلوم سوسنگرد و جان چند صد تن رزمنده مؤمن را از چنگال صدامیان نجات بخشیدند. دکتر چمران با همان کامیون که خود را به بیمارستان در اهواز رسانید و بستری شد، اما بیش از یک شب در بیمارستان نماند و بعد از آن خود را به مقر ستاد جنگ‌های نامنظم رساند و دوباره با پای زخمی و دردمند به ارشاد یاران وفادار خود پرداخت. جالب اینجا بود که در همان شبی که در بیمارستان بستری بود، جلسه مشورتی فرماندهان نظامی (تیمسار شهید فلاحی، فرمانده لشگر92، شهید کلاهدوز، مسئولان سپاه و سرهنگ محمد سلیمی که رئیس ستاد او بود)، استاندار خوزستان و نماینده امام در سپاه پاسداران ( شهید محلاتی ) در کنار تخت او در بیمارستان تشکیل شد و در همان حال و همان شب، پیشنهاد حمله به ارتفاعات الله‌اکبر کرد. فاجعه هویزه به رغم اصرار و پیشنهاد مسئولان و دوستانش، حاضر به ترک اهواز و ستاد جنگ‌های نامنظم و حرکت به تهران برای معالجه نشد و تمام مدت را در همان ستاد گذراند، در حالی که در کنار بسترش و در مقابلش نقشه‌های نظامی منطقه، مقدار پیشروی دشمن و حرکت نیروهای خودی نصب شده بود و او که قدرت و یارای جبهه رفتن نداشت، دائماً به آن‌ها می‌نگریست و مرتب طرح‌های جالب و پیشنهادات سازنده در زمینه‌های مختلف نظامی، مهندسی و حتی فرهنگی ارائه می‌داد. کم‌کم زخم‌های پای او التیام می‌یافت و او دیگر نمی‌توانست سکون را تحمل کند و با چوب زیر بغل به پا خاست و باز هم آماده رفتن به جبهه شد. به دنبال نبرد بیست و هشتم صفر (پانزدهم دی ماه 59) که منجر به شکست قسمتی از نیروهای ما شد و فاجعه هویزه به بار آمد، دیگر تاب نشستن نیاورد، تعدادی از رزمندگان شجاع و جان بر کف را از جبهه  فرسیه انتخاب کرد و با چند هلیکوپتر که خود فرماندهی آن‌ها را بر عهده داشت، با همان چوب زیر بغل دست به عملی بی‌سابقه و انتحاری زد. او در حالی که از درد جنگ به خود می‌پیچید و از ناراحتی می‌خروشید، آماده حمله به نیروهای پشت جبهه و تدارکاتی دشمن در جاده جفیر به طلایه شد که به خاطر آتش شدید دشمن، هلیکوپترها نتوانستند از سد آتش آن‌ها از منطقه هویزه بگذرند و حمله هوایی دشمن هلیکوپترها را مجبور به بازگشت ساخت که وی از این بازگشت سخت ناراحت و عصبانی بود. دیدار با امام، فتح ارتفاعات الله اکبر و دهلاویه بالاخره در اسفند 59 چوب زیر بغل را نیز کنار گذاشت و با کمی ناراحتی راه می‌رفت و همراه با همرزمانش از یکایک جبهه‌های نبرد در اهواز دیدن کرد. پس از زخمی شدن، اولین بار، برای دیدار با امام امت و عرض گزارش عازم تهران شد. به حضور امام رسید و حوادثی را که اتفاق افتاده بود و شرح مختصر عملیات و پیشنهادات  خود را ارائه داد. امام امت (ره) پدرانه و با ملاطفت خاصی به سخنانش گوش می‌داد، او و همه رزمندگان را دعا می‌کرد و رهنمود‌های لازم را ارائه می‌داد. دکتر چمران از سکون و عدم تحرکی که در جبهه‌ها وجود داشت دائماً رنج می‌برد و تلاش می‌کرد که با ارائه پیشنهادات و برنامه‌های ابتکاری حرکتی بوجود آورد و اغلب این حرکت‌ها را توسط رزمندگان شجاع و جان بر کف ستاد نیز عملی می‌ساخت. او اصرار داشت که هرچه زودتر به تپه‌های الله‌اکبر و سپس به بستان حمله شود و خود را به تنگ چزابه که نزدیکی مرز است، برساند تا ارتباط شمالی و جنوبی نیروهای عراقی و مرز پیوسته آنان قطع شود. بالاخره در سی و یکم اردیبهشت ماه سال شصت، با یک حمله هماهنگ و برق‌آسا، ارتفاعات الله‌اکبر فتح شد که پس از پیروزی سوسنگرد بزرگترین پیروزی تا آن زمان بود. شهید چمران به همراه رزمندگان شجاع اسلام در زمره اولین کسانی بود که پای به ارتفاعات الله‌اکبر گذاشت؛ در حالی که دشمن زبون هنوز در نقاطی مقاومت می‌کرد. او و فرمانده شجاعش ایرج رستمی، دو روز بعد، با تعدادی از جان بر کفان و یاران خود توانستند با فداکاری و قدرت تمام تپه‌های شحیطیه ( شاهسوند ) را به تصرف درآورند، در حالی که دیگران در هاله‌ای از ناباوری به این اقدام  جسورانه می‌نگریستند. پس  از پیروزی ارتفاعات الله‌اکبر، اصرار داشت نیروهای ما هر چه زود‌تر، قبل از اینکه دشمن بتواند استحکاماتی برای خود ایجاد کند، به سوی بستان سرازیر شوند که این کار عملی نشد و شهید چمران خود طرح تسخیر دهلاویه را با ایثار و گذشت و فداکاری جان بر کفان ستاد جنگ‌های نامنظم و به فرماندهی ایرج رستمی عملی ساخت. فتح دهلاویه، در نوع خود عملی جسورانه و خطرناک و غرورآفرین بود. نیروهای مؤمن ستاد پلی بر روی رودخانه کرخه زدند، پلی ابتکاری و چریکی که خود ساخته بودند. از رودخانه عبور کردند و به قلب دشمن تاختند و دهلاویه را به یاری خدای بزرگ فتح کردند. این اولین پیروزی پس از عزل بنی‌صدر از فرماندهی کل قوا بود که به عنوان طلیعه پیروزی‌های دیگر به حساب آمد. در سی‌‌ام خرداد ماه سال شصت، یعنی یک ماه پس از پیروزی ارتفاعات الله‌اکبر، در جلسه فوق‌العاده شورای‌عالی دفاع در اهواز با حضور مرحوم آیت‌الله اشراقی شرکت و از عدم تحرک و سکون نیروها انتقاد کرد و پیشنهادات نظامی خود، از جمله حمله به بستان را ارائه داد. این آخرین جلسه شورای‌عالی دفاع بود که شهید چمران در آن شرکت داشت و فردای آن روز، روز غم‌انگیز و بسیار سخت و هولناکی بود. بوی شهادت در سحرگاه سی و یکم خرداد ماه شصت، ایرج رستمی فرمانده منطقه دهلاویه به شهادت رسید و شهید دکتر چمران به شدت از این حادثه افسرده و ناراحت بود. غمی مرموز همه رزمندگان ستاد، بخصوص رزمندگان و دوستان رستمی را فرا گرفته بود. دسته‌ای از دوستان صمیمی او می‌گریستند وگروهی دیگر مبهوت  فقط به هم می‌نگریستند. از در و دیوار، از جبهه و شهر، بوی مرگ و نسیم شهادت می‌وزید و گویی همه در سکوتی مرگبار منتظر حادثه‌ای بزرگ و زلزله‌ای وحشتناک بودند. شهید چمران، یکی دیگر از فرماندهانش  را احضار کرد و خود او را به جبهه برد تا در دهلاویه به جای رستمی معرفی کند و در لحظه حرکت وی، یکی از رزمندگان با سادگی و زیبایی گفت: (( همانند روز عاشورا که یکایک یاران حسین (ع) به شهادت رسیدند، عباس علمدار او ( رستمی) هم به شهادت رسید و اینک خود او همانند ظهر عاشورای حسین (ع) آماده حرکت به جبهه است.(( همه اطرافیانش هنگام خروج از ستاد با او وداع می‌کردند و با نگاه‌های اندوه‌بار تا آنجا که چشم می‌دید و گوش می‌شنید، او و همراهانش را دنبال می‌کردند و غمی مرموز و تلخ بر دلشان سنگینی می‌کرد. دکتر چمران، شب قبل در آخرین جلسه مشورتی ستاد، یارانش را با وصایای بی‌سابقه‌ای نصیحت کرده بود و خدا می‌داند که در پس چهره ساکت و آرام ملکوتی او چه غوغا و چه شور و هیجانی از شوق رهایی، رستن از غم و رنج‌ها، شنیدن دروغ و تهمت‌ها و دم برنیاوردن‌ها و از شوق شهادت برپا بود. چه بسیار یاران با وفای او به شهادت رسیده بودند و اینک او خود به قربانگاه می‌رفت. سال‌ها یاران و تربیت‌شدگان عزیزش در مقابل چشمان و در کنارش شهید شدند و او آن‌ها را بر دوش گرفت و خود در اشتیاق شهادت سوخت، ولی خدای بزرگ او را در این آزمایش‌های سخت محک می‌زد و می‌آموزد، او را هرچه بیشتر می‌گداخت و روحش را صیقل می‌داد تا قربانی عالی‌تری از خاکیان را به ملائک معرفی نماید و بگوید: انی اعلم مالا تعلمون: (( من چیزهایی می‌دانم که شما نمی‌دانید.)) به طرف سوسنگرد به راه افتاد و در بین راه مرحوم آیت الله اشراقی و شهید تیمسار فلاحی را ملاقات کرد. برای آخرین بار یکدیگر را بوسیدند و باز هم به حرکت ادامه داد تا به قربانگاه رسید. همه رزمندگان را در کانالی پشت دهلاویه جمع کرد، شهادت فرمانده‌شان، ایرج رستمی را به آن‌ها تبریک و تسلیت گفت و با صدایی محزون و گرفته از غم فقدان رستمی، ولی نگاهی عمیق و پر نور و چهره‌ای نورانی و دلی مالامال از عشق به شهادت و شوق دیدار پروردگار، گفت: « خدا رستمی را دوست داشت و برد و اگر ما را هم دوست داشته باشد، می‌برد.» خداوند ثابت کرد که او را دوست ‌می‌دارد و چه زود او را به سوی خود فرا خواند. سخنش تمام شد، با همه رزمندگان خداحافظی و دیده‌بوسی کرد، به همه سنگرها سرکشی نمود و در خط مقدم، در نزدیکترین نقطه به دشمن، پشت خاکریزی ایستاد و به رزمندگان تأکید کرد که از این نقطه که او هست، دیگر کسی جلوتر نرود، چون دشمن به خوبی با چشم غیرمسلح دیده می‌شد و مطمئناً دشمن هم آن‌ها را دیده بود. آتش خمپاره که از اولین ساعات بامداد شروع شده بود و علاوه بر رستمی قربانی‌های دیگری نیز گرفته بود، باریدن گرفت و دکتر چمران دستور داد رزمندگان به سرعت از کنارش متفرق شوند و از هم فاصله بگیرند. یارانش از او فاصله گرفتند و هر یک در گودالی مات و مبهوت در انتظار حادثه‌ای جانکاه بودند که خمپاره‌ها در اطراف او به زمین خورد و با اصابت یکی از خمپاره‌های صدامیان، یکی از نمونه‌های کامل انسانی که مایه مباهات خلقت است، یکی از شاگردان متواضع علی (ع) و حسین (ع)، یکی از عارفان سالک راه حق و حقیقت و یکی از ارزشمندترین انسان‌های علی‌گونه زمان ما و یکی از یاران با وفای امام خمینی (ره) از دیار ما رخت بربست و به ملکوت اعلی پیوست. ترکش خمپاره دشمن به پشت سر دکتر چمران اصابت کرد و ترکش‌های دیگر صورت و سینه دو یارش را که در کنارش ایستاده بودند شکافت و فریاد و شیون رزمندگان و دوستان و برادران باوفایش به آسمان برخاست. او را به سرعت به آمبولانس رساندند. خون از سرش جاری بود و چهره ملکوتی و متبسم و در عین حال متین و محکم و موقر آغشته به خاک و خونش، با آنکه عمیقاً سخن‌ها داشت، ولی ظاهراً دیگر با کسی سخن نگفت و به کسی نگاه نکرد. شاید در آن اوقات، همان‌طوری که خود آرزو کرده بود، حسین (ع) بر بالینش بود و او از عشق دیدار حسین (ع) و رستن از این دنیای پر درد و پیوستن به حق، به زیبایی، به ملکوت اعلی و به دیار مصفای شهیدان، فرصت نگاهی و سخنی با ما خاکیان نداشت. در بیمارستان سوسنگرد که بعداً به نام شهید دکتر چمران نامیده شد، کمک‌های اولیه انجام شد و آمبولانس به طرف اهواز شتافت، ولی افسوس که فقط جسم بی‌جانش به اهواز رسید و روح او سبک‌بال و با کفنی خونین که لباس رزم او بود، به دیار ملکوتیان و به نزد خدای خویش پرواز کرد و ندای پروردگار را لبیک گفت که: « ارجعی الی ربک راضیه مرضیه». از شهادت انسان‌ساز سردار پر افتخار اسلام، این فرزند هجرت و جهاد و شهادت و اسوه حرکت و مقاومت، نه تنها مردم اهواز و خوزستان بلکه امت مسلمان ایران و شیعیان محروم لبنان به پاخاستند و حتی ملل مستضعف غرق در حسرت و ماتم شدند. امواج خروشان مردم حق‌شناس ما، خشمگین از این جنایت صدام و اندوهبار و اشک‌آلود، پیکر پاک او را در اهواز و تهران تشییع کردند که « انالله و انّا الیه راجعون».   بلی، این چنین زندگی سراسر تلاش و مبارزه خالصانه و عارفانه در راه خدای او آغاز گشت و این چنین در کربلای خوزستان در جهاد و نبرد رویاروی علیه باطل، حسین‌گونه به خاک شهادت افتاد و به ملکوت اعلی عروج کرد و به آرزوی دیرین خود که قربانی شدن عاشقانه در راه خدا بود، نایل گشت. خدایش رحمت کند و او را با حسین (ع) و شهدای کربلا محشور گرداند.  


نوشته شده در دوشنبه 31 خرداد 1389 توسط جا مانده از قافله
موضوع: خاطرات -زندگینامه -وصیت نامه -
http://www.aviny.com/news/83/02/10/vozvaei.jpg

محسن وزرایی در روز هشتم مردادماه سال 1339 در شهر تهران دیده به جهان گشود دوران كودك
ی را در میان كوچه پس كوچه‌های صمیمی زادگاهش سپری كرد. او تحصیلاتش را تا پایان مقطع دبیرستان ادامه داد، و به علت علاقه‌اش به زبان انگلیسی آموزش آن را نیز آغاز نمود. محسن پس از اخذ مدرك دیپلم در رشته شیمی دانشگاه صنعتی شریف رتبه اول را كسب نمود وزوایی در دانشگاه به انجمن اسلامی دانشجویان پیوست و مسئولیت هدایت و جهت‌دهی مبارزات دانشجویی را بر عهده گرفت او در تمام صحنه‌های مبارزات مسلحانه فرهنگی انقلاب شركت نمود و نقش عمده‌ای در تصرف پادگان‌های جمشیدیه و عشرت‌آباد ایفا كرد. پس از پیروزی انقلاب به نیروهای جهاد سازندگی پیوست و به كردستان رفت. چندی بعد در پاوه به یاری پاسداران شتافت و در فتح لانه جاسوسی آمریكا شجاعانه درخشید و مسئولیت سخنگویی دانشجویان مسلمان پیرو خط امام (ره) را در مصاحبه‌ها پذیرفت. محسن پس از آموزش فنون چریكی به عضویت نهاد مقدس سپاه پاسداران درآمد و مسئولیت‌های بسیاری را بر عهده گرفت. گردان 9، گردان حبیب، لشگر10،‌گیلانغرب، گردان ولی‌عصر (عج) و ... خاطرات زیبائی از حضور او را در طول سال‌های دفاع مقدس به یاد دارند.(1) وزوایی پس از شركت در عملیات‌های مختلف برای شركت در عملیات بیت‌المقدس عازم جبهه‌های جنوب شد و در همین عملیات مسئولیت محور عملیاتی تیپ محمد رسول‌الله(ص) را بر عهده گرفت. سرانجام پیك وصل برشانه‌های خسته محسن نشست و نوید عروجی خونین را به او داد، انفجار گلوله توپ در تاریخ 10/2/1361 فرمانده گردان حبیب‌بن‌مظاهر (ع) را به شهادت رساند. پیكر پاك وزرایی را در بهشت‌زهرا (س) به خاك سپردند. 1- او در عملیاتهای مختلف چندین مرتبه مجروح شد.

دنبالک ها: سایت صبح،

نوشته شده در دوشنبه 31 خرداد 1389 توسط جا مانده از قافله

بسم رب الشهدا


روایتگری حاج محمد احمدیان (از اعضای تفحص شهدای برون مرزی)
 

 

 شهدا فدای قدومتان که پس از شهادت هم در راه ولایت آماده ی خدمتید و شرمنده ایم به خاطر کوتاهی هایمان

خاطره ای از پشتیبانی شهدا از ولایت فقیه حتی بعد از شهادتشان (این فایل در بخش رادیو شهدای وبلاگ برای شنیدن آنلاین وجود دارد و فایل صوتی آن نیز ضمیمه شده است)

 

1،5 مگابایت

دانلود کلیپ صوتی

مستقیم یا غیرمستقیم

 

خاطره ای از شهید عباس علی فتاحی شهیدی که عملیات فتح المبین مدیون سکوتش است

 

1،3 مگابایت

دانلود کلیپ صوتی

مستقیم یا غیرمستقیم

 

خاطره ای از یکی از امدادهای غیبی در جبهه های نبرد حق علیه باطل

 

3،02 مگابایت

دانلود کلیپ صوتی

مستقیم یا غیرمستقیم

روایت معجزه ای از تفحص شهدا در منطقه بیات

1،3 مگابایت

دانلود کلیپ صوتی

مستقیم یا غیرمستقیم


  

تدارکاتچی: هئیت فاطمیون رودسر و مبارز کلیپ



نوشته شده در پنجشنبه 20 خرداد 1389 توسط جا مانده از قافله
زندگی زیباست، اما شهادت از آن زیباتر است؛ سلامت تن زیباست، اما پرنده‌ی عشق، تن را قفسی می‌بیند که در باغ نهاده باشند.

 

و مگر نه آنکه گردن‌ها را باریک آفریده‌اند، تا در مقتل کربلای عشق، آسانتر بریده شوند.

و مگر نه آن‌که از پسر آدم، عهدی ازلی ستانده‌اند که حسین را از سر خویش، بیشتر دوست داشته باشد.

و مگر نه آن‌که خانه تن، راه فرسودگی می‌پیماید تا خانه روح، آباد شود.

 

آوینی

 

  و مگر این عاشق بی‌قرار را بر این سفینه سرگردان آسمانی، که کره‌ی زمین باشد، برای ماندن در اصطبل خواب و خور آفریده‌اند.

و مگر از درون این خاک، اگر نردبانی به آسمان نباشد، جز کرم‌هایی فربه و تن‌پرور برمی‌آید.

ای شهید، ای آن‌که بر کرانه‌ی ازلی و ابدی وجود بر نشسته‌ای، دستی برار و ما قبرستان نشینان عادات سخیف را نیز، از این منجلاب بیرون کش".

سید شهیدان اهل قلم ، شهید سید مرتضی آوینی



نوشته شده در جمعه 20 فروردین 1389 توسط جا مانده از قافله
(تعداد کل صفحات:3)      1   2   3  

مقام معظم رهبری

درباره سایت
آمار سایت
Blog Skin
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic