طواف یار
در و دیوار شهرم خوب می دانند، تمام افتخار ما شهیدانند.

بزرگ مردتاریخ

جستجو
پیوند ها
لوگو دوستان

 پایگاه مقاومت بسیج نصر

در انتظار یار

اللهم عجّل لولیک الفرج


صفوف آهنین . . .

من یك یهودی ام . . .

http://tiktak-2.persiangig.com/labkhandhayekhaki/logo/belagtapelak.gif



سرافرازان
قافله شهداء


جنبش سایبری ضد صهیونیسم
جعبه حدیث

موضوع: خاطرات -

آن چه خواهید خواند خاطره ای است از یک رزمنده دلاور گیلانی که نامش به درخواست خودش فاش نشده است. وی در سال های دفاع مقدس افتخار جهاد در رکاب سرداران شهید لشگر قدس گیلان را داشته است، از جمله شهید مهدی خوش سیرت ، فرمانده تیپ دوم از این لشگر که خاطره زیر یادآور شوخ طبعی های آن سردار شهید است.


_ هفتم اردیبهشت سال 66 یک روز بعضی از فرماندهان و جانشینان گردان های لشکر قدس طبق روال معمول که به همدیگر سرکشی می کردند، نزد بنده آمدند که شهیدان خوش سیرت، لاهوتی، رزاقی و آقای عبدالهیان و محمد عبدالله پور در این جمع حضور داشتند.

آن روز شهید خوش سیرت که معمولاً با هم شوخی می کردیم به بنده گفت: آقا[...]مدتی است که کله شما بوی شهادت می دهد و نورانیت و روحانیت در صورتتان موج می زند.فکر می کنم زمان شهادت و عروج شما خیلی نزدیک باشد.
شهید مهدی خوش سیرت

من هم سریع در جوابش گفتم: اتفاقاً بر عکس ، شما نور بالا می زنید و قرار است بپرید. من باید بمانم و برای دیگران تعریف کنم که شما چطور جنگیدید و به شهادت رسیدید. این قدر هم مطمئن هستم که حاضرم طی نامه ای خطاب به حضرت عزرائیل- قابض الارواح - سفارش شما را بکنم.

این بود که همانجا کاغذی برداشتم و به عزرائیل ابلاغ کردم تا در آینده ای نزدیک ایشان را قبض روح نماید.شهید خوش سیرت با خنده و شوخی نامه را از من گرفت.فردای آن روز نامه ای مشابه به همان نامه با دست خط شهید خوش سیرت خطاب به عزرائیل در مورد بنده به دستم رسید.

این قضیه گذشت و من که در مراحل اولیه عملیات نصر4 شدیداً مجروح شده و در بیمارستان سینای تهران بستری بودم، خبر جانکاه شهادت خوش سیرت را شنیدم.

بعد از مدتی که به شهرستان آستانه اشرفیه رفتم، دیدم نمایشگاهی از لوازم شخصی شهید و دست نوشته ها و عکس های ایشان برگزار شده، از قضا همان نامه دست خط بنده به ایشان نیز در نمایشگاه برای تماشای عموم موجود است.خیلی هم شلوغ بود.

محّمد عبدالله پور هم در کنارم بود و وقتی به آن نامه رسیدیم به من گفت: هر کس که می آید و این نامه را می بیند، می پرسد این آقائی که این نامه را نوشته کیست و کجاست؟ و همه می گویند عجب آدم بد چشمی بود!!

و ادامه داد که خیلی دوست دارند تو را ببینند و من می خواهم بروم و از بلندگو شما را معرفی کنم و سپس راه افتاد که برود.

من که از شوخی های محّمد عبدالله پور و جدیت او در این جور مواقع خبر داشتم و می دانستم این کار از او بر می آید و الان است که مرا ببرد، اوضاع را قمر در عقرب دیدم و دیگر ماندن را صلاح ندانستم و مانند عراقی ها فرار تاکتیکی را بر قرار ترجیح دادم.

نوشته شده در جمعه 31 تیر 1390 توسط جا مانده از قافله
موضوع: خاطرات -
خاطره‌ای از جنگ؛
رجز خوانی شهید دستواره
گلوله از همه طرف مى بارید. مجال تكان خوردن نداشتیم. سه نفرى داخل سنگرى كه از كیسه هاى گونى تهیه شده بود، پناه گرفته بودیم. بقیه بچه ها، هر كدام در سنگرى قرار داشتند ...

نیروهاى ضد انقلاب، مقر سپاه مریوان را محاصره كرده بودند. براى این كه فرصت مقابله به ما ندهند، براى یك لحظه هم آتش اسلحه هاى شان خاموش نمى شد. همان طور كه گوشه سنگر پناه گرفته بودیم و لبه كیسه گونى ها بر اثر اصابت گلوله پاره پاره مى شد، سید محمدرضا دستواره با تبسم همیشگى گفت:
- بچه ها! مى خواهید حال همه ضد انقلاب ها رو بگیرم؟
با تعجب پرسیدیم: «چطورى؟ آن هم زیر این باران تیر و آر پى جى؟!»
سید خندید و گفت: «الان نشان مى دهم چه جورى»
و به یكباره بلند شد. لبه سنگر تا كمر او بود و از كمر به بالایش از سنگر بیرون. در حالى كه خنده از لبانش دور نمى شد، فریاد زد:
- این منم سید رضا دستواره فرزند سید تقى ...
و سریع نشست. رگبار تیربارها شدت گرفت. لبخند روى لب ما هم جان گرفت. سیدرضا قهقهه مى زد و مى گفت:
- دیدى چه جورى شاكیشون كردم ... حالا بدتر حالشون رو مى گیرم.
هرچه اصرار كردیم كه دست از این شوخى خطرناك بردارد، ثمرى نبخشید، دوباره برخاست و فریاد زد:
- این سید رضا دستواره است كه با شما حرف مى زند... شما ضد انقلاب هاى احمق هم هیچ غلطى نمى توانید بكنید...
و نشست. رگبار گلوله شدیدتر شد و خنده سیدرضا هم.
با شادى گفت: «مى خواهید دوباره بلند شوم؟».



نوشته شده در سه شنبه 24 خرداد 1390 توسط جا مانده از قافله
موضوع: خاطرات -
یکى از سربازهایى که در تفحص کار مى کرد، آمد پهلویم و با حالت ناراحتى گفت: «مادرم مریض است...» گفتم: «خب برو مرخصى ان شاء الله که زودتر خوب مى شود. برو که ببریش دیکتر و درمان...». گفت: «نه! به این حرف ها نیست. مى دونم چطور درمانش کنم و چه دوایى دارد!»
آن روز شهدایى پیدا کردیم که قمقمه اش پر بود از آبى زلال و گوارا. با اینکه بیش از ده سال از شهادت او گذشته بود، قمقمه همچنان آبى شفاف و خوش طعم داشت. ده سال پیش در فکه، زیر خروارها خاک، و حالا کجا. بچه ها هر کدام جرعه اى از آب به نیت تبرّک و تیمّن خوردند و صلوات فرستادند.
آن سرباز، رفت به مرخصى و چند روز بعد شادمان بگرشت. از چهره اش فهمیدم که باید حال مادرش خوب شده باشد. گفتم: «الحمدلله مثل اینکه حال مادرت خوب شده و دوا و درمان موثر واقع شده...». جا خورد. نگاهى انداخت و گفت: «نه آقا سید. دوا و درمان موثر نبود. راه اصلى اش را پیدا کردم.» تعجب کردم. نکند اتفاقى افتاده باشد. گفتم: «پس چى؟» گفت:
- چند جرعه از آب قمقمه آن شهید که چند روز پیش پیدا کردیم بردم تهران و دادم مادرم خورد، به امید خدا خیلى زود حالش خوب شد. اصلا نیتم این بود که براى شفاى او جرعه اى از آب فکه ببرم...


نوشته شده در جمعه 9 اردیبهشت 1390 توسط جا مانده از قافله
موضوع: خاطرات -
در ارتفاع 112 فكه، داشتیم میدان منی را پاكسازی می كردیم تا داخل آن میدان را بگردیم كه اگر شهیدی هست در بیاوریم. داشتم مین ها را از محلی كه قرار بود بگردیم جمع می كردم. هر پنج - شش تا مینی كه بر می داشتیم، می بردیم یك كناری می چیدیم; چون مین ها حساس شده بودند و این هم به خاطر مدت حدود ده - یازده سالی بود كه از كار گذاشتن آنها می گذشت و آب باران رویشان اثر گذاشته بود. چاشنی آن ها را در نمی آوردیم. فقط آنها را برمی داشتیم و در جایی كه محل گذر نباشد كنار هم می گذاشتیم. نیروها هم می دانستند كه چنین جاهایی را نباید طرفش رفت.

مین های آنجا اكثراً والمری بودند، یكی از والمری ها را از خاك در آوردم و بردم كه در كناری بگذارم. در سراشیبی كمی قرار داشتم. روزهای قبل باران زیادی باریده بود و منطقه هنوز گل بود و خیس. در همان حال كه مین در دستهایم قرار داشت ناگهان پایم میان گِل ها لیز خورد و افتادم زمین. افتادن همان و سه چهار متر لیز خوردن همان. همه حواسم به مین بود. هر لحظه منتظر بودم توی بغلم منفجر شود. كوچكترین اشاره می توانست كار را تمام كند. نمی دانستم چكار كنم. بچه ها مات مانده بودند. هیچكس نمی توانست كمكم كند. فقط نگاه می كردند. پناه گرفته و مرا می پائیدند. در همان حالی كه سر می خوردم و می رفتم پائین، پایم را به تل خاكی كه جلویم بود كوبیدم و یك لحظه حالت ایست بهم دست داد. ناگهان در اوج هراس، مین از دستم پرید و روی سرازی غلت خورد و همین طوری رفت پائین. نمی دانستم چكار كنم. هر آن می گفتم الان می تركد. خودم را به زمین گلی چسباندم. پاهایم را بر زمین فشار می دادم، انگار می خواستم بروم توی زمین. با دست گوشهایم را گرفتم و چشمانم را بستم. حال نداشتم نگاهش كنم. همه جای بدنم را مهیای درد و تركش های سوزان والمری كردم و لحظه شماری می كردم. چند ثانیه ای كه گذشت، خبری نشد. احتمال دادم كه دیگر مین به پائین سرازیری رسیده است. ولی چرا منفجر نشد؟ آرام نگاهی انداختم. مین در پائین تپه به كناری لمیده و آرام گرفته بود.


نگاهی عمیق كه به آن انداختم، یك آن تصویری در آن دیدم كه به حالت تمسخر به من می خندید و می گفت: «دیدی آمادگی شهادت رو نداری. این بار هم نشد...»


نوشته شده در جمعه 9 اردیبهشت 1390 توسط جا مانده از قافله
در آن اطراف پنجاه شهید پیدا كرده بودیم. فكر می كردیم كه دیگر چیزی نباشد. دوروبر را هم كه كندیم، دیگر به چیزی بر نخوردیم و این نشان دهنده این بود كه دشمن پیكر شهدا را در یك جا جمع كرده و چه بسا دوربین های وحشت زدگان صدامی استفاده تبلیغاتی نیز از این صحنه ها برده باشند.

اطراف ارتفاع 112 بود و در گوشه ای یك كامیون ایفای عراقی سوخته بود. در كنارش تل خاكی ایجاده شده بود كه مقدار زیادی آت و آشغال میان آن به چشم می خورد. شنی پاره شده تانكی از میان خاك ها بیرون زده، چند لاستیك نیم سوخته ماشین و دیگر وسایل منهدم شده جزو تل خاك بودند.


«محمد رضا كاكا» از بچه های تهران، كه خدمت سربازی اش را همراه ما در تفحص می گذراند، با نگاهی مشكوك به تل خاك نظر می كرد. كلید كرد كه الاّ و بلاّ اینجا را بكنیم. هرچه گفتیم كه اینجا فقط مقداری آشغال و وسایل جمع شده و بعید است اینجا شهید باشد، نمی پذیرفت.


خوبی تفحص به این است كه بودن یا نبودن شهید بستگی به نظر «رئیس» و «مسئول» ندارد، هركس احساس كند شهیدی صدایش می زند، بقیه تابع می شوند. با خستگی گفتم: «آخر پدر آمرزیده، تو چطوری می خواهی شنی تانك را در بیاوری، یا بدون هرگونه امكاناتی كامیون سوخته را جابجا كنی؟ ول كن اینجا چیزی گیرت نمی آید...»


ولی او مصرّ شد كه تل خاك را بكند. و شروع كرد به زیرورو كردن خاك ها. چند سرباز گذاشتم پهلویش و خودم با دو سه نفر دیگر رفتیم كه شیار روبه رویی را كه خیلی مشكوك به نظر می رسید بگردیم. چند قدمی كه رفتم، دلم رضایت نداد. برگشتم و نگاهشان انداختم. با علاقه تمام داشتند خاك ها را می كاویدند. مغلوب همتشان شدم و برگشتم. بیل دستی را برداشتم و شروع كردم به كندن از یك طرف دیگر از تل خاك.


هر چی بیشتر می كندیم. بچه ها بیشتر به «كاكا» تیكه می انداختند. همه را خسته كرده بود ولی خودش می گفت: «شما بروید دنبال شیار، من خودم تنها می مانم و تكلیف اینجا را معلوم می كنم».


برخوردیم به تكه ای سیم سیاه تلفن، یك دفعه كاكا داد زد: «اینهاش. دیدید گفتم. خودشه». سیم تلفن را گرفت تا رد آن را بیابد. با خودم گفتم اشتباه می كند و بعید است اینجا شهید باشد. ولی او ول كن نبود. اصلا می خواست آن تل خاك را از میان بردارد تا خیالش راحت شود.


رسیدیم به سختی زمین یعنی جایی كه دیگر ثابت می شد شهیدی اینجا نیست. ولی سیم تلفن پیچ خورده و كمی آن طرَفتر زیر خاك ها رفته بود. برای خودم هم جالب شد. با اینكه خسته بودیم، با شدت بیشتری می كندیم. ناگهان كاكا فریاد زد: «یافتم... یافتم...».


رسیدیم به چند تكه استخوان پای انسان، این را كه دیدم، گفتم: «حالا باید با احتیاط اطراف را خالی كنیم» همه دست به بیل شدیم و در كمال دقت و احتیاط، تپه خاك را برداشتیم و در كمال تعجب برخوردیم به پیكر چند شهید كه در كنار یكدیگر دفن شده بودند.


دشمن خبیث با سیم تلفن دست و پای آنها را بسته و روی هم دیگر انداخته بود. شهید بوده اند یا مجروح، خدا می داند. ولی انسان كشته شده كه نیازی ندارد دست و پایش را با سیم تلفن محكم ببندند. «كاكا» كه خوشحال شده بود، شادمان بیل می زد و مدام صلوات می فرستاد.


در عطر آگینی صلوات، پیكر هشت شهید را كه مظلومانه و معصومانه كنار هم خفته بودند، از زیر تل خاك و میان وسایل بیرون آوردیم و هریك را با احترام و بغض خاص، داخل كیسه سفید گذاشتیم، و آنهایی را كه پلاك داشتند، شماره را روی كیسه شان نوشتیم و آن كه نداشت روی پارچه و كارتش این طور نوشتیم:


دفن شده در كنار شماره پلاك... در ارتفاع 112 فكه منطقه عملیاتی والفجر یك.


نوشته شده در جمعه 9 اردیبهشت 1390 توسط جا مانده از قافله
موضوع: خاطرات -

بیاد شهید حاج رجبعلى بكشلو:

آخرین بار وقتى همسرم به جبهه اعزام مى‏شد، چهره‏اى بشاش و نورانى و بسیار شاد و سرحال داشت. گویا از شهادت خود مطلع بود. چند بار از او سؤال كردم: «مگر كجا مى‏روى كه این قدر خوشحال هستى؟» با آن كه در طول پنج سال، مرتب به جبهه مى‏رفت و مى‏آمد و چندین بار هم مجروح شده بود؛ اما این بار با دفعات قبل فرق داشت. قبل از این كه برود، تمام مایحتاج خانه را خریدارى كرد و در منزل گذاشت كه تا آن موقع بى‏سابقه بود. مدام با خود فكر مى‏كردم خبرى هست و چیزى وجود دارد كه او آن را از ما پنهان مى‏كند. در آن موقع فرزندان ما كوچك بودند و خودش هم در همان سال یعنى سال 1365 دوبار مجروح شده بود؛ بنابراین، از او خواستم مدتى به جبهه نرود؛ اما او گفت: «نگران نباش. مى‏روم و هفته‏ى دیگر در تهران هستم».

خداحافظى كرد و رفت و همان طور كه خودش گفته بود، جسم مطهرش را هفته‏ى دیگر آوردند .

(مجله‏ى خانواده، ش 171، 1 / 7 / 78، ص 16)

راوى: همسر شهید

 

زیارت امام حسین علیه‏السلام با لباس اسیر عراقى

بیاد شهید سید محمد اینانلو

وقتى كه برادر كوچكتر سید، «محمود» شهید شد، همسنگرانش به خاطر این كه جسدش در سرزمین كفر از تركش خمپاره‏ها محفوظ بماند، اطراف جنازه‏اش را سنگ چیدند. سید «محمد» به بهانه‏ى برگرداندن پیكر برادر شهیدش، به منطقه‏ى پنجوین عزیمت كرد و در آن جا به مدت هجده روز در محاصره‏ى دشمنان قرار گرفت. در همان زمان به لطف الهى توانست با استفاده از لباس یك اسیر عراقى به زیارت مولاى خود امام حسین علیه‏السلام نایل شود.

دو ماه بعد از شهادت برادرش، سید محمد نیز با همسرش در حالى كه در انتظار تولد فرزند سه ماهه‏اش به سر مى‏برد، وداع نمود و در عملیات خیبر به درجه‏ى رفیع شهادت نایل آمد. سید محمد قبل از شهادتش به همسرش گفته بود تا سه روز دیگر بیشتر زنده نمى‏ماند و حتى زمان دقیق شهادتش را نیز گفته بود.

(مجله‏ى شاهد، ش 258، آبان 75، ص 15)

 

مشخص كردن محل دفن خویش

بیاد شهید نصرت الله كسبى

مراسم هفتم شهادت برادرم بود. به گلزار شهدا رفته بودیم كه ناگهان در یكى از قطعه‏هاى گلزار، پاى همسرم پیچ خورد و به زمین افتاد. در حالى كه از جا بلند مى‏شد، گفت: «شاید محل دفن من این جاست. به زودى مرا در این مكان به خاك مى‏سپارند».

گفتم: «تازه اول زندگى‏مان است این حرفها را نزن».

لبخندى زد و گفت: «جدى مى‏گویم». چهل روز از واقعه‏ى آن روز گذشت كه خبر پروازش را دادند و اتفاقا در همان مكانى كه پایش پیچ خورده بود، به خاك سپرده شد.

(نشریه‏ى غریبانه، گروه فرهنگى معراج، ویژه نامه‏ى یاد یاران 3، ص 7)

راوى: همسر شهید



نوشته شده در جمعه 13 اسفند 1389 توسط جا مانده از قافله
موضوع: خاطرات -

 

یاد » جبهه ها «بخیر كه دانشگاه خودسازى بود و كـنــكـورش صـداقـت و اخــلاص و مـتـون درســى آن را در كربلا با مركب خون به چاپ «انتشارات شهادت » مى رساند .

یاد » موقعیت هایى «بخیر كه كسى به فكر موقعیت نبود و قرارگاه هایى كه دل را بى قرار مى كرد . یاد » سنگر «بخیر كه به غار ثور مى ماند و » ایستگاه صلـواتى «كه مـحل استـراحت ملائـك بود .مى روم تـا ببینم آنچه را تاكنون فقط شنیده ام .

دلش را در چفیه اى خونین خلاصه كرده «باكرى » است ، چفیه اى كـه از برادرى شهید برایش به یادگار «مهـدى باكرى » مانـده است .خداونـدا،سردار شهـید چـه رازى در درون داشت ، چـه جـوانمردى بـود كـه با گذشت سال ها از دوران دفاع مقدس هنوز قلب ها به عشق او مى تپد .

 هـنوز هـم مى تـوان آهنگ درد آلـود «دشت عـباس » نمازهاى شبانه را در این دشت شنید .هنوز مى توان از حافظه آرام این فضا صداى تپش » ایثار «و دلدادگى را شنید .شهیدان » باران رحمت «حق اند بر زمین .

 

 اگر شهیدان نبودند دریاى دلهامان كویر مى شد . شهیدان رفتند تا ما ماندن بیاموزیم و ما چه مى دانیم از » راهیان «خط ایثار و از چابك سواران عرصه پیكار، آنان كه » میدان رزم «از نبرد جانانه شان به لرزه درآمده بــود .

آنـهــایـى كــه در بـزم خــون » حـنــا «بـســتـنــد و بـا فریادشان خط بطلان بر واژه شوم » ذلت «كشیدند .

 اى شــهــیـــدان هــشــت فــصــل شــهـــادت ، از شــمــا تقاضایى داریم به آبرویتان سوگند، نه نگویید، تقاضا داریـم مـا را شـفـاعـت كـنـیـد .اى شـهـیـدان بـا حـضـور آسمانى و عاشقانه شماست كه از خاك خونین دشت گل مـى شكـفد و بـا تكـبیر سـلحـشورانـه شمـاست كه سق سكـون و سكوت ترك برمى دارد و نور خـدا بر زمین تجلى مى گردد .

اینك مایـیم و تندیسى از پـیكارتان ، اینك مایـیم و حــمــاســـه اى ســتــرگ كــه شـــمــا بــرادران ســفـــر كــرده «ازدحام عشق » آفریده اید .اینك ماییم و دریایى كه در بـوى بهـار گـرفتـه و لحـظه لحـظـه ظهـورى كـه مـردم را انتظار مى كشد .



نوشته شده در چهارشنبه 11 اسفند 1389 توسط جا مانده از قافله
موضوع: خاطرات -

 

شهید زین الدین در میان بسیجی ها از محبوبیت عجیبی برخوردار بود.

 بچه ها وقتی او را در كنارخود می دیدند انگار از خوشحالی می خواستند بال درآورند گاه با شور و هلهله دنبالش می دویدند.

دست بلند می كردند و شعار می دادند"فرمانده آزاده آماده ایم آماده....

دوستی می گفت یك بار پس از چنین قضایایی كه آقا مهدی به سختی توانست خودش را از چنگ بچه های بسیجی خلاص كند با چشمانی اشك آلود نشسته بود به تأدیب نفس...
با تشر به خود می گفت:مهدی خیال نكنی كسی شده ای كه اینها اینقدر بهت اهمیت می دهند توهیچ نیستی. تو خاك پای بسیجیانی....."

همینطور می گفت و آرام آرام می گریست....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

جای شما خالی.. چند روز پیش رفته بودیم زیارت حضرت معصومه (سلام الله علیها)

خیلی دلمون می خواست بهشت معصومه می رفتیم و این شهید رو هم زیارت می کردیم اما وقت تنگ بود و..

در عوض تصمیم گرفتیم بریم بهشت زهرا (سلام الله علیها) ..

   تدارکانچی : پلاک،شهادت

نوشته شده در جمعه 29 بهمن 1389 توسط جا مانده از قافله
موضوع: خاطرات -

 

روز درگیری حرم حضرت امام خمینی که رحمت خدا بر او باد، رفتیم. بعد از خوندن نماز و زیارت رفتیم بهشت زهرا (سلام الله علیها)..

 

از چند نفر آدرس شهدای شاخص خصوصا شهید پلارک رو گرفتیم.

 

بعد از خواندن فاتحه بر مزار شهیدان آوینی و کاظمی و صیاد شیرازی و محمد امینی با خانم طلبه ای به سمت مزار شهید سید احمد پلارک حرکت کردیم..

 

از داستان شهید پرسیدیم و اینکه تا چه حد واقعیت داره..

کلی صحبت کردن ..

 

مادر شهید برای اینکه بو از بین بره یه بار روی مزار شهید نفت میریزه اما قطرات نقت مثل زمانی که آب و نفت رو با هم قاطی کنیم رو مزار شهید نمی مونه و جدا میشه..این کار رو با بنزین هم تکرار کردن اما باز هم مثل دفعه قبل و بوی عطر همچنان باقی بود..

 

توی همین وبلاگ با یکی از بزرگان صحبت می کردیم. ایشون می گفتن پیگیری کردن و عطری به مشام نمی رسیده و ..

اما چیزی رو که خودمون شاهدش بودیم..

 

به قطعه ۲۶ نرسیده بودیم که دیدیم جمعیتی دارن به سمت یه مزار میرن ..حدس زدیم مقصد ما هم همونجاست.. به دلیل شلوغی صبر کردیم خلوت شود..

 

شاید حدود۶ یا ۷ نفر از بچه ها بودیم.. مزار شهید از دور خیس به نظر میومد. اما وقتی لمس می کردی خشک بود و نرمی و لطافت خاصی داشت..چند بار روی مزار دست کشیدیم و بوییدیم اما متوجه بوی عطری نشدیم..

 

نشستیم دور میله ای که اطراف مزار شهید کشیده بودن.. بوی خوشی استشمام شد. طوریکه از بچه ها پرسیدم: شما به لباس یا بدنتون عطر زدید؟

جواب منفی شنیدم..بازم بوی خوش اومد.. چند بار .. طوری شده بود که هر موقع بو به مشاممون میرسید نگاه همه بچه ها به هم گره می خورد و بهم اشاره می کردن.

 

بوی خاصی بود..بوی مشک همراه با گلاب. دوست داشتی همون جا باشی و فقط تو حال خودت باشی.

یه خانمی می گفت از دور که ما میومدیم بوی عطر میومد..

 

شنیدم خیلیا از این شهید بزرگوار حاجت گرفتن..و بهش ارادت دارن

لطف خدا بود که بریم سر مزار شهید و شاهد این معجزه خدایی باشیم..

 

انشالله به همین زودیا طلبیده بشیم....یا شهید

در مورد شهید سید احمد پلارک

   تدارکاتچی : پلاک،شهادت

نوشته شده در جمعه 29 بهمن 1389 توسط جا مانده از قافله

بسم رب الشهدا و الصدیقین

بعد از نماز صبح و خواندن زیارت عاشورا، به سمت منطقه مورد نظر در تپه

هاى فکه حرکت کردیم . از روز قبل ، یک شیار را نشانه کرده بودیم و قرار بود

آن روز درون آن شیار به تفحص بپردازیم .

پاى کار که رسیدیم ، بچه ها «بسم الله» گویان شروع کردند به کندن زمین .


 چند ساعت شیار را بالا و پائین کردیم ، ولى هیچ خبرى نبود . نشانه هاى

رنج و غصه در چهره بچه ها پدیدار شد. ناامید شده بودیم. مى خواستیم به 

مقر برگردیم ، اما احساس ناشناخته اى روح ما را به خود آورده بود.

انگار یکى مى گفت: «نروید... شهدا را تنها نگذارید...».


بچه ها که مى خواستند دست از کار بکشند ، مجدداً خودشان شروع کردند

به کار . تا دم اذان ظهر تمام شیار را زیررو کردند . درست وقت اذان ظهر بود

که به نقطه اى که خاک نرمى داشت ، برخوردیم و این نشانه خوبى بود .

لایه اى از خاک را کنار زدیم . یک گرمکن آبى رنگ نمایان شد .

 به آنچه که مى خواستیم ، رسیدیم . اطراف لباس را از خاک خالى کردیم تا

ترکیب بدن شهید به هم نخورد ، پیکر جلویمان قرار داشت . متوجه شدیم

شهید به حالت «سجده» بر زمین افتاده است .


پیکر مطهر را بلند کرده و به کنارى نهادیم و براى پیدا کردن پلاک ، خاک هاى

محل کشف او را «سرند» کردیم ولى متأسفانه از پلاک خبرى نبود .


بچه ها از یک طرف خوشحال بودند که سرانجام شهیدى را پیدا کرده اند و از

طرف دیگر ناراحت بودند که آن شهید عزیز شناسایى نشد و همچنان گمنام

باقى مى ماند . کسى چه مى داند؟

 شاید آن عزیز ، هنوز هم «گمنام» باقى مانده باشد .

 *******************

که را روی این دست ها می برند؟

خدایا مگر عشق را می برند؟

کسی نیست آیا که گوید به من

تن بی کفن را کجا می برند؟

چه در مخملی سبز پیچیده اند

که او را به باغ خدا می برند؟


به دوش نسیم سحرگاه عشق

شهید مرا تا کجا می برند؟


من و کوچه ی سرد غمگین تو

تو را از نگاهم چرا می برند؟


چرا خون نگریم ، مگر می شود؟

عزیز مرا سر جدا می برند

شادی روح شهدامون صلوات

تدارکاتچی : اشک و چفیه


نوشته شده در سه شنبه 26 بهمن 1389 توسط جا مانده از قافله

سردار رشید اسلام شهید حسن باقری به امدادهای غیبی ، اراده و قدرت الهی اعتقاد و توكل كامل داشت و در هر مناسبتی ، با نشان دادن اعتقادات و التزامش ، دیگران را هم به توجه به آن ها توصیه می‌كرد. همین اعتقاد و توكل را می‌توان پایه ی محكمی برای شجاعت‌ها و جسارت‌های آن شهید عزیز دانست ، زیرا ، او خوب می‌دانست كه آن چه بر ذهن خالی از حب دنیا خطور كند ، الهامی از عالم ملكوت است. سرتیپ پاسدار شهید می‌گوید: «در عملیات ثامن الائمه ، طرحی برای آتش زدن نفت روی رودخانة كارون آماده شده بود تا در وقت ضروری اقدام شود . حادثه‌ای باعث شد كه قبل از زمان مقرر نفت شعله ور شود و دود ناشی از آتش ، بخش وسیعی از قرار گاه و محور‌های عملیاتی را بپوشاند ، تا جایی كه قرار گاه ارتش غیر قابل استفاده شده بود و برادران ارتشی مجبور شدند آن جا را ترك كنند و بروند به سنگر كوچك حسن كه كمی جلوتر بود.

عملیات در خطر بود و شهید باقری رفت و با اطمینان و آرامش خاطر عملیات را ادامه داد. در همان وقت، در حالی كه دود تا چند متری سنگر حسن آمده بود ، باد شدیدی آمد و تمام دود را به آسمان برد و هوا كاملاً صاف و پاك شد.

حسن به یكی از برادرانش گفت : بیا بیرون و ببین و عبرت بگیر ، تا بعد كسی نگوید خدا كمك نكرد ، این معجزه است.»!

  

نوشته شده در پنجشنبه 21 بهمن 1389 توسط جا مانده از قافله
حکایت آدم های جنگ

حکایت آدم های جنگ، حکایت انسان هایی است که شاید رفتار و گفتارشان در چهارچوب عقل ابزاری بشر امروزی نمی گنجید و نوع نگاه و دریچه ای که آنها از زاویه آن به پیرامون خود می نگریستند، شاید اکنون برای خیلی از ما نامفهوم و حتی در تناقض با عقل و منطق جلوه کند، با این همه اما، شاید تنها صفای درون، پاکی، زلالی، خلوص و اعتقاد راسخ به هدف که رستگاری را برایشان به ارمغان آورد، بتواند دلیل و برهان قاطعی باشد برای ما، تا بفهمیم آنها را و تلاش کنیم تا بشویم آن گونه که آنها بودند.
حاج محمود هدایت پناه، یکی از همین آدم هاست که روایتی هر چند کوتاه از زندگی او، شاید تلنگری باشد برای همه ما که بدون شک غافلیم و در خسران... .
نخست:
حاج محمود هدایت پناه، بوی عملیات را كه می‌شنید، كار كشاورزی را رها می‌كرد و یكراست خودش را به لشكر می‌رساند.
فرقی هم نمی‌كرد كه چند تا از بچه هایش در لشكر باشند. می‌گفت:
به من چه؟ احمد و مهدی و علیرضا و محمدرضا و غلامرضا برای خودشان به جبهه می‌روند، من هم برای خودم. هیچ كس هم نمی‌تواند من را به شهر برگرداند.

احمد، پدرش ـ حاج محمود ـ را در آغوش گرفته است و می‌بوسد


یك دنده بود. تازه از موی سفیدش هم خجالت می‌كشیدیم و تسلیم اصرار و قاطعیتش می‌شدیم.
دوم:
مرحله دوم عملیات بدر بود كه احمد را در كنار پدرش حاج محمود دیدم. سلام كردم.
با گرمی پاسخم دادند و احمد از من خواست تا بین آنها قضاوت كنم.
سپس ادامه داد: من فرمانده توپخانه لشكر هستم و بنا بر فتوای حضرت امام، اطاعت از فرمانده واجب است، ولی پدرم كه یكی از نیروهای من است، از من اطاعت نمی‌كند و هر چه به او می گویم كه نباید به خط مقدم برود، نمی‌پذیرد.
حاج محمود دیگر طاقت سكوت نداشت. با دستپاچگی گفت: آقا سید! مگر اطاعت از پدر واجب نیست؟ من می‌گویم باید به خط مقدم بروم ولی احمد قبول نمی‌كند.
اصلا تو بگو آیا ایستادن در برابر پدر، گناه نیست؟

مات و مبهوت مانده بودم. پدر و پسر مانند دو كودك با هم جر و بحث می‌كردند و از من قضاوت می‌خواستند.
هر دو را در آغوش گرفتم. صورت هایشان را بوسیدم و گفتم: من كه گیج شدم.
شما خودتان با هم كنار بیایید.

حاج محمود و احمد در میان رزمندگان اسلام


سوم:
حاج محمود تا پایان جنگ تحمیلی در جبهه‌ها ماند و شهادت احمدش در عملیات كربلای 5 و غلامرضایش در عملیات والفجر10 و بارها مجروحیت خود و دیگر فرزندانش او را از جبهه جدا نكرد. سال 1388 بود كه حاج محمود هدایت پناه ـ كشاورز و رزمنده دفاع مقدس ـ بر اثر عوارض شیمیایی و مجروحیت های پی در پی به دیدار شهیدانش شتافت... .
چهارم:
مدت هاست كه همسر او و مادر دو شهیدش، وقتی دلش می‌گیرد بر مزار آنها می‌رود و با آنها درد دل می‌كند؛ مادری كه در شهادت فرزندانش می‌گفت:
همه خانواده ام قربان امام خمینی...


بخش فرهنگ پایداری تبیان

منبع :
تابناک


نوشته شده در یکشنبه 3 بهمن 1389 توسط جا مانده از قافله
موضوع: خاطرات -
هیچگاه نخواست رزمنده بودن و شیمیایی شدنش را به رخ دیگران بكشد.
این اواخر سرفه‌هایش زیاد شده بود.
معلم بود.
مادر یكی از بچه‌ها كه از زبان پسرش شنیده بود در كلاس خیلی سرفه می‌كند یك روز صبح پیش مدیر دبیرستان رفت و از معلم پسرش شكایت كرد و گفت: اگر سرما خورده چرا خودش را درمان نمی‌كند؟ مگر بچه‌های مردم چه گناهی كرده‌اند كه معلمشان آنها را مریض می‌كند؟
مدیر دبیرستان از سرگذشت این معلم خبر داشت اما چون می‌دانست ناراحت می‌شود حرفی از جانبازیش نزد. اما هر كاری كرد مادر دانش‌آموز راضی نشد. دست آخر هم به مدیر گفت به منطقه شكایت می‌كند.
چند روزی گذشت. بیشتر دانش‌آموزان از غیبت معلم خود نگران شده بودند.
همهمه‌های دبیران و دانش‌آموزان زیاد شده بود.
مادر این دانش‌آموز كه گفته بود اگر حرفی بزند به آن عمل می‌كند، به منطقه رفت و از معلم شكایت كرد.
خبر داشت چند روزی است به مدرسه نیامده است. با كپی برگه شكایتی كه در دست داشت وارد دفتر مدیر دبیرستان شد و در حالی كه قیافه حق به جانب گرفته بود گفت: بالاخره این معلم شما حرف گوش كرد؟ ولی فكر نمی‌كنی غیبت هایش طولانی شده است؟ چرا باید بچه‌های مردم از درسشان عقب بیفتند؟ چرا به جایش معلم دیگری معرفی نمی‌كنید؟
مدیر كه تا این لحظه ساكت مانده و سر به زیر انداخته بود در حالی كه اشك از چشمانش جاری شده بود سرش را بلند كرد و گفت: خانم، ایشان به حرف شما گوش كرد و خودش را درمان كرد.
مادر دانش‌آموز كه با تعجب مدیر را نگاه می‌كرد پرسید پس اگر درمان كرده چرا سر كلاس حاضر نمی‌شود؟ شما چرا گریه می‌كنید؟ چیزی شده؟
مدیر در حالی كه هر لحظه بر هق هق گریه‌هایش افزوده می‌شد با اشاره دست دیوار دفتر را نشان داد و گفت: ایشان حاضرند...
مادر دانش‌آموز در حالی كه فكر می‌كرد با برگشتن به سمت دیوار، معلم را می‌بیند به جایش یك اعلامیه ترحیم را دید كه در آن نوشته شده بود:
شهید ... پس از تحمل ۲۰ سال درد و رنج ناشی از بمباران شیمیایی دشمن در عملیات ... به شهادت رسید.
مادر دانش‌آموز نمی‌دانست چه بگوید. برگه شكایت از دستش افتاد و در حالی كه می‌خواست چیزی بگوید درب دفتر مدیر دبیرستان باز شد... ببخشید من معلم جدید دانش‌آموزان كلاس... هستم...
ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــ
تدارکاتچی: فریاد خاموش


نوشته شده در پنجشنبه 30 دی 1389 توسط جا مانده از قافله
اگه یه پوتین برام بیارین و بگین مال طاهرمه، دیگه هیچ آرزویی ندارم.
اگه یه تکّه پارچه از لباس طاهرم رو بیارین، برام بسّه.

بسم الله
کسی توی مسجد نمانده بود؛ همه رفته بودند. نگاه آقا رحمان که به گوشه‌ی حیاط افتاد، یک راست رفت به آن طرف.
- تو که هنوز این جایی دختر؛ چرا نرفتی؟ نکنه باز می‌خوای...
کلی فکر کرده بود که به آقا رحمان چه بگوید تا قانعش کند کمی بیش‌تر توی مسجد بماند.
دست آخر هم به همان نتیجه‌ی همیشگی رسیده بود.
خندید و بدون این که بخواهد مقدمه چنین کند، گفت:
ـ اِ... آقا رحمان، داشتیم؟! شما که بزرگ منی برای چی این حرفا رو می‌زنین؟!
پیرمرد خندید و گفت: از دست تو دختر. خوب قِلِق من اومده به دستت. هر وقت کارت لنگ می‌شه، دست می‌ذاری روی نقطه ضعف من.
برو دخترم... برو تو. فقط قول بده برای من دعا کنی.
برق خوش حالیِ توی چشم‌هایش را نمی‌توانست مخفی کند. این بار بلند خندید و گفت: چشم آقا رحمان، قول می‌دم.
از تاریکی گوشه‌ی حیاط که بیرون آمد، راه افتاد به طرف شبستان هنوز چند قدمی نرفته بود که صدای پیرمرد دوباره بلند شد.
ـ راستی، معصومه جان...
هول برگشت به طرفش و نگذاشت حرفش را بگوید.
ـ بله آقا رحمان.
ـ هیچی...
پیرمرد انگار پشیمان شده باشد، گفت: برو، زود برو. اگه تا وقتی که بیام، خواستی بری، در رو پشت سرت ببند. چراغ که روشن نمی‌کنی؟
و باز آرام گفت: نه، مثل همیشه توی تاریکی... اگه زود اومدم، درِ خونه تون خبر می‌دم.
هر دوشان به هم پشت کردند و راه افتادند.
پیرمرد به طرف درِ مسجد رفت و زیر لب گفت: پیر بشی بابا جون... عاقبت به خیر.
و معصومه به طرف شبستان رفت و چیزی نگفت.
آرام رفت به طرف جلوی شبستان و کنار محراب نشست. تسبیح کوچکش را که دور انگشت‌هایش پیچیده بود، آرام تکان داد تا باز شد و گذاشت پیش رویش.
صدای به هم خوردن دانه‌های عقیقِ تسبیح توی سکوتِ شبستان پیچید. سجّاده‌ی کوچکش را باز کرد و مُهر نمازش را گذاشت و نیت نماز کرد؛ همان طور نشسته.
نیت کرد دو رکعت نماز بخواند، ثوابش را به روح شهدا هدیه کند تا...
تکبیر گفت؛ حمد و سوره خوانده و بعد، دست روی زانوهایش گذاشت و صورتش را تا جایی که می‌شد، به زمین نزدیک کرد؛ به رکوع رفت.
تا نزدیک مُهر نماز پایین رفت. بوی خاک در مشامش پیچید. بوی خاک؛ بوی خاکی که چند سال قبل طاهر برایش آورده بود و خودش با آن مُهر نماز درست کرده بود.
طاهر با یک ظرف کوچک آب که آن را هم از داخل ساکش درآورد، خاک را گِل کرد و با دست آن را وَرز داد تا کمی سفت شد. بعد هم آن را به شکل یک مربع کوچک درآورد و گذاشت توی جای خالی یکی از آجرهای دیوارِ حیاط که کنده شده بود، تا خشک شود.
عصر آن را برداشت و داد به معصومه که در تمام آن مدّت نگاهش کرده بود و حتی تا عصر که خشک شود، چند بار به آن سر زده بود و نگاهش کرده بود؛ اما به آن دست نزده بود. چون طاهر گفته بود.
دمِ غروب، وقتی معصومه داشت چادر به سر می‌کرد تا با مادر به مسجد برود، طاهر صدایش زد و مُهر نمازی را که خودش ساخته بود، به او داد. قول هم گرفت که هیچ وقت بی ‌وضو به آن دست نزند؛ و معصومه قول داد.
بوی خاک توی مشامش پیچیده و آرام، از رکوعِ اولِ نمازش بلند شد. تکبیر گفت و دوباره صورتش را آرام پایین برد. توی تاریکی مُهر نماز را نمی‌دید؛ دست برد جلوی صورتش و وقتی انگشتش به آن خورد، سرش را آن قدر پایین برد تا پیشانی‌اش روی مُهر جا بگیرد.
آن روز، وقتی طاهر مُهر نمازی را که خودش ساخته بود، به معصومه داد، و وقتی معصومه اولین بار سرش را روی آن گذاشت، آرام شد و آرامشی عجیب ریخت توی وجودش.
و حالا معصومه دوباره آن آرامش را پیدا کرد. آرام شد؛ درست مثل آرامشی که همان روز ریخت توی وجودش. آرامشی که روی مُهر عجیبش به او دست داده بود. مُهری که شکلش کمی نامنظم بود، رنگش کمی تیره و از آن عجیب‌تر، بویش، بوی خاکش تا چند نفر آن طرف‌تر را متوجبه خودش می‌کرد.
بعد از نماز که آمد توی خانه، یک راست رفت سراغ طاهر و جریان مُهر نمازش را به او گفت.
گفت کناری‌هایش با تعجّب به آن نگاه می‌کرده‌اند و گفت که زن بغل دستی‌اش خواسته آن را بردارد، اما ناخودآگاه گفته یادگاری است و نمی‌تواند آن را به کسی بدهد.
سربرداشت و تکبیر گفت. دوباره به سجده رفت و دوباره همان آرامش ریشه دواند توی وجودش؛ آن قدر لطیف و آرام که قطره‌های اشک هم آرام آرام از گوشه‌ی چشمش جاری شدند. معصومه همان‌طور آرام، سر به سجده گذاشته بود.
یادش آمد از آن روز هر وقت روی آن سر به سجده گذاشته، همین آرامش را داشته؛ حتی وقتی برای اولین بار به تقلید از طاهر نیمه شب بیدار شد و نماز شب خواند.
سجده‌هایش را هم درست مثل او طولانی کرد؛ آن قدر که پیشانی‌اش کمی درگرفت. صبح مهر را با سجّاده‌ی کوچکی که چند روز بعد خودش برای آن دوخته بود، به طرف طاهر گرفت و گفت: بیا، من اینو نمی‌خوام.
نگاه بُهت زده‌ی طاهر را که دید، گفت: نه که بد باشه، نه. فقط. .. نمی‌توانست حرفش را ادامه بدهد.
ـ چیه آبچی؟ فقط چی؟
معصومه، معصومیت کودکانه‌اش را ریخت توی نگاه و صدایش و خیره به طاهر گفت: این یه کمی زبر و سفته؛ می‌ترسم پیشونی‌م مثل...
دوباره حرفش را ناتمام گذاشت.


نوشته شده در پنجشنبه 16 دی 1389 توسط جا مانده از قافله
موضوع: خاطرات -
یادت هست آمدم بالای سرت؟ تو نداشتی؛ بوی خاك بود و چشم انتظار. استخوان داشتی، لاله هم بود اما .... پلاك نداشتی.
 

پلاك

 

یادت هست آمدم بالای سرت؟ معراج شهدا بودی، پشت حصارها. نزدیك دستانم بودی. اما نداشتی؛ كه بود كه تو را پیدا كرده بود؟ چرا چیزی نگفته بود؟ نامِ گمنام داشتی، لاله هم بود اما ... تاریخ تفحص نداشتی.

 

 

یادت هست آمدم بالای سرت؟ گلزار شهدا بودی؛ در جمع مردم. اشك های نادیده ای پای مزارت بود. نگاه های گمشده ای دنبالت بود. اما نداشتی؛ بوی غربت یاس داشتی، لاله هم بود، همه چیز بود، كد رجعت نداشتی .... .

پلاك نبود، تاریخ تفحص نبود، كد رجعت نبود. فقط همین را می دانم كه هر چه نباشد، تو هستی، او هست... . همین



نوشته شده در پنجشنبه 9 دی 1389 توسط جا مانده از قافله
(تعداد کل صفحات:3)      1   2   3  

مقام معظم رهبری

درباره سایت
آمار سایت
Blog Skin