طواف یار
در و دیوار شهرم خوب می دانند، تمام افتخار ما شهیدانند.

بزرگ مردتاریخ

جستجو
پیوند ها
لوگو دوستان

 پایگاه مقاومت بسیج نصر

در انتظار یار

اللهم عجّل لولیک الفرج


صفوف آهنین . . .

من یك یهودی ام . . .

http://tiktak-2.persiangig.com/labkhandhayekhaki/logo/belagtapelak.gif



سرافرازان
قافله شهداء


جنبش سایبری ضد صهیونیسم
جعبه حدیث

موضوع: شعر -ماه مبارک رمضان -

اشعار عید سعید فطر

شب قدر است لبخندی بزن تا عید فطر من

دلم تنگ است و دلتنگ اند دلتنگان و دل ریشان
شب قدر است، لبخندی بزن، مولای درویشان!

اگر همسو نمی‌گردند با فریادهای تو
نمی‌گریند دل ریشان، نمی‌چرخند درویشان

هنوز آن سوی دنیا قدر خوبی را نمی‌فهمند
فراوان‌اند بدخواهان و بسیارند بدکیشان

رها از خود شدم آن قدر این شب‌ها که پنداری
نه با بیگانگانم نسبتی باشد نه با خویشان

به مرگ زندگی!... من مرگ را هم زندگی کردم
جدا از زندگانی کردن این مرگ‌اندیشان

شب قدر است لبخندی بزن تا عید فطر من
تبسم عیدی من باد، بادا عیدی ایشان

شاعر : علیرضا قزوه

بگذشت مه روزه ، عید آمد و عید آمد

بگذشت شب هجران، معشوق پدید آمد

آن صبح چو صادق شد، عذرای تو وامق شد

معشوق توعاشق شد، شیخ تو مرید آمد

شد جنگ و نظر آمد، شد زهر و شکر آمد

شد سنگ و گهر آمد، شد قفل و کلید آمد

جان از تن آلوده، هم پاک به پاکی رفت

هرچند چو خورشیدی بر پاک و پلید آمد

از لذت جام تو دل مانده به دام تو

جان نیز چو واقف شد، او نیز دوید آمد

بس توبه شایسته برسنگ تو بشکسته

بس زاهد و بس عابد کو خرقه درید آمد

باغ از دی نامحرم سه ماه نمی زد دم

بر بوی بهار تو، ازغیب رسید آمد

شاعر : مولوی



نوشته شده در پنجشنبه 18 شهریور 1389 توسط جا مانده از قافله
موضوع: شعر -
در سینه‌ام دوباره غمی جان گرفته است
«امشب دلم به یاد شهیدان گرفته است»
تا  لحظه‌ای  پیش  دلم   گور  سرد  بود
اینـک به یُمن یـاد شما جان گـرفته است
در آسـمـان سینه‌ی مـن ابـر بغض خفت
صـحرای دل بـهـانه‌ی باران گرفته است
از هـر چـه بوی عشق تهی بود، خانه‌ام
اینک صفای لـاله و ریـحـان گرفته است
دیشب دو چشم پنجره در خواب می‌ خزید
امشب سکوت پنجره پـایـان گرفته اسـت
امشب فضای خانه‌ دل، سبز و دیدنی است
در فصل زرد، رنگ بهاران گرفته اسـت


نوشته شده در سه شنبه 5 مرداد 1389 توسط جا مانده از قافله
مژده ای دل که دگر سوم شعبان آمد

مژده ای دل که دگر سوم شعبان آمد

پیک شادی ز بر حضرت جانان آمد

مژده ای دل که برای دل غمدیده ما

هدهد خوش خبر از نزد سلیمان آمد

خیز ای دل تو بیارای کنون بزم طرب

که دگر موسم اندوه به پایان آمد

مطربا نغمه نو ساز کن و پای بکوب

که به ما مژده وصل شه خوبان آمد

ساقیا باده بده خود بنما سرمستم

زان می‌ای کو به تن خسته ما جان آمد

ظلمت و تیرگی شام الم رفت کنون

روز شادی شد و خورشید فروزان آمد

غنچه‌ی دهر در این روز بخندید دگر

که به بستان علی نوگل خندان آمد

عطر پاشید به بستان که همه عطرآگین

سمن و یاسمن و سنبل و ریحان آمد

بلبل از لب به ترنم بگشاید نه عجب

که به گلذار نبی بلبل خوش خوان آمد

گوهری از صدف بحر کرم گشت عیان

که به توصیف رخش لولو مرجان آمد

نور حق جلوه به برج شرف زهرا کرد

بین به این نور که این گونه درخشان آمد

وه چه روزی است مبارک ز قدوم شه دین

موسم مغفرت و رحمت یزدان آمد

روز فرخنده میلاد حسین ابن علی(ع)

مژده‌ی خامُشی آتش نیران آمد

باعث کون و مکان منشاء ایجاد حسین

که وجودش به جهان مفخر انسان آمد

مظهر ذات خدا سبط رسول دو سرا

نور چشمان علی آن شه مردان آمد

حیف و صد حیف که در واقعه کرب و بلا

بر تن خسته او ظلم فراوان آمد

بر سر عهد و وفا در ره معشوق نگر

خود فدا کرد که سالار شهید آن آمد

ای غلامان اگرت بار گنه سنگین شد

غم مخور چونکه حسین شافع عصیان آمد
 

كیمیای اشك؛ سید جلال یاسینی




نوشته شده در جمعه 25 تیر 1389 توسط جا مانده از قافله
موضوع: شعر -

بسم الله


سناریوی دلتنگی

 

 

** اپیزود ۱ - کارنامه **

 

دو بخش دارد : با ... با ... که می شود بابا

همین که هست در آن قاب عکس ، آن بالا

همین که زل زده بر چشم های غمگینم

نشسته در دل سنگر کنار آن آقا

همین که نیست که همبازی ام شود گاهی

اتاق با نفسش گر بگیرد از گرما

همین که نیست كه کشتی بگیرد او با من

و گاه لج کنم و بد شوم و او دعوا ...

همین که نیست که با هم به مدرسه برویم

و یا به مسجد ، هیئت ، خرید یا هرجا

همین که نیست که ما را مسافرت ببرد

شلمچه ، تهران ، قم ، مشهد امام رضا

همین که نیست بگوید : صد آفرین پسرم !

همین که نیست کند کارنامه ای امضا

***

چرا زقاب تکانی نمی خوری ای مرد

چرا سراغ نمی گیری از من تنها

نگاه کن همه نمره های من عالی

نگاه کن تو به این برگه حضرت والا !

***

به گریه سر روی زانو نهاد و خوابش برد

و قاب عکس زمین خورد مثل یک رؤیا

نشسته بود پدر در کنار او با شوق

و بوسه می زد و می گفت مرد من بر پا !

ببین کنار تو هستم بلند شو خوش خواب

آهای مرد حسابی بگیر دستم را

***

کشید چفیه به چشمان ابری و باران ...

گرفت خودکار از دست کوچکش بابا !

 

پروانه نجاتی

شیراز -اسفندماه ۸۶



نوشته شده در پنجشنبه 10 تیر 1389 توسط جا مانده از قافله
موضوع: راهیان نور -شعر -

می آیم از راهی که لبریز سفرهاست
پرواز در پرواز، ردّ بال و پرهاست

از معبری که غرق باور غرق شور است
از سنگری که چشمة جاری نور است

از نیمه شبهای مناجات و عبادت
از لحظه های روشن قبل از شهادت

شبهای جمعه ذکر یا قدّوس یا نور
معراج اشک و بندگی پرواز تا نور

صحن حسینیه نوای سینه زن ها
بوی خدا و بوی سیب پیرهن ها

سربند یازهرا ، سلوکی آسمانی
یعنی شکوه عاشقی در بی نشانی

هر صبح جمعه ندبه های بیقراری
دلتنگی و بی تابی و چشم انتظاری

می آیم از راهی که لبریز سفرهاست
پرواز در پرواز، ردّ بال و پرهاست

پرواز سرخ آن کبوترهای زائر
یک آسمان پر از پرستوی مهاجر

شوق شهادت، جانفشانی، شور ایثار
فریادهای حیدری، مردان پیکار

مردان ایمان و جوانان حسینی
یعنی علی اکبرترین های خمینی

مردان دریادل، دلیران حماسه
در چشمهاشان عاشقی می شد خلاصه

میدان مردان بدون ادعا بود
تفسیر سرخ کلّ أرض کربلا بود

یا لیتنا کنّا معک، تعبیر می شد
اوج رشادت، فتح خون تحریر می شد

چشمی که از شیدایی و احساس می گفت
دستی که از بی دستی عباس می گفت

یک دشت لبریز از شقایقهای پرپر
صد کاروان قاسم، محمد، عون، اکبر

میدان مین و لاله های بی سری که...
فریادهای یا حسین از حنجری که...

مثل غروب و آسمان، خیسِ شفق بود
در خون تپید اما پر از فریاد حق بود

می آیم از راهی که لبریز سفرهاست
پرواز در پرواز، ردّ بال و پرهاست

می آیم اما با دلی در خون نشسته
می آیم اما بالهای من شکسته

با کوله بار درد و غمها مانده ام باز
از کاروان عاشقان جا مانده ام باز

در سینه ام داغی نشسته روی داغی
دارم دل لبریز اندوه فراقی

گنجینه های آسمانی زیر خاکند
اینجا تمام لاله هایش بی پلاکند

بعد از شهیدان جای ماندن نیست اینجا
بوی قفس دارد زمانه، شهر، دنیا

با من بگوئید از حدیث مرد بودن
از ماجرای اهل سوز و درد بودن

دشمن دوباره در کمین و ... صحنه خالی!
بار گرانی بر زمین و ... صحنه خالی!

با من بگو مجنون بگو لیلای من کو؟
خورشیدهای روشن شبهای من کو؟

کو همت و چمران و مهدی باکری ها؟
کو کاظمی ها، صادقی ها، باقری ها؟

آن شب سکوت فکه با من حرف می زد
از قصة پرواز و رفتن حرف می زد

آری خروش جاری اروند باقیست
                                         این جاده، این پوتین، این سربند باقیست...                 
    یوسف رحیمی

شهید همت شهید همت  شهدا شهید  رزمندگان باصفا  رزمنده



نوشته شده در جمعه 3 اردیبهشت 1389 توسط جا مانده از قافله
موضوع: شعر -
رفته بودم سفری سمت مزار شهدا
كه طوافی بكنم گرد مزار شهدا
به امیدی كه دل خسته هوایی بخورد
متبرك شود از گرد و غبار شهدا
هرچه زد خنجر احساس به سرچشمه ی چشم
شرمگینم كه نشد اشك نثار شهدا
خشكی چشم عطش خورده از آنجاست كه من
آبیاری نشدم فصل بهار شهدا
اما...
آخرین خط وصایای من این است كه مرا
خاك سپارید كنار شهدا...


نوشته شده در شنبه 28 فروردین 1389 توسط جا مانده از قافله
موضوع: شعر -

شهدای گمنام، ببرید از ما نام
تا بنوشیم جرعه، تا رسیم بر آن كام
به باغبان بگویید، دیگه لاله نكاره
كه گوشه، گوشه ی این سرزمین لاله زاره
بعضی هاشون غریبن، مثل امّن یجیبن
خوش به حال دلاشون، خوش به حال صفاشون
ما ایم و عقده های مونده ی كربلاشون
بعد از اون اهل تقوا، ما شدیم خیلی تنها
به كوه و دشت و صحرا، به دنبال شهدا
شهدای گمنام، همه مدیونتونیم
تا ابد خالصانه، حامی خونتونیم
همنوا با ولایت، رهرو راهتونیم
شهدا عاشقانه مست نگاهتونیم
شما ها بحر عشقید، ساكن شهر عشقید
به خدا این دلامون، خیلی تنگه براتون
قربون چهره های خاكی و با صفاتون
دست ما رو بگیرید، ما رو تنها نذارید
ما رو تنهای تنها تو این دنیا نذارید


نوشته شده در شنبه 28 فروردین 1389 توسط جا مانده از قافله
موضوع: شعر -
 هر روز چقدر دلم هوای تو می کند                         
حتی غروب گریه برای تو می کند
گاهی کنار پنجره می نشینم بدون تو                       
چشمی میان کوچه رهای تو می کنم
خیره به کوچه می شوم اما تو نیستی                    
یاد تو یاد مهر و وفای تو می کنم
خود نامه ای برای خودم می نویسم و                      
آن را همیشه پست برای تو می کنم
وقتی که نامه می رسد از سوی من به من               
می خوانم و دوباره هوای تو می کنم


نوشته شده در سه شنبه 25 اسفند 1388 توسط جا مانده از قافله
موضوع: شعر -
الهی به آنان كه پرپر شدند

 پر از زخم های مكرر شدند

به آنان كه امروز، فردایی اند

به آنان كه فردا تماشایی اند

به آنان كه چون پرده بالا زدند

قدم در حریم تماشا زدند

به آنان كه كارون خروش آمدند

چنان خون كارون به جوش آمدند

به آنان كه زخمی ترین بوده اند

شهیدان میدان مین بوده اند

به آنان كه بالی رها داشتند

گذرنامه كربلا داشتند

به تكبیر آن دم كه دم می زدند

 سكوت زمان را به هم می زدند

همانان كه از مهر فرزند خویش

 بریدند یكباره پیوند خویش

بریدند تا وصل آسان شود

نیستانه درد درمان شود

همانان كه روح روان داشتند

سفرنامه آسمان داشتند

همانان كه دلداده او شدند

 كبوتر كبوتر پرستو شدند

 پرستو پرستو فراز آمدند

و بی سر سرافراز باز آمدند

كه این خطه خاك سرافرازی است

 همه همت و شور جانبازی است

شب عاشقی را رقم می زدند

همانان كه بر مین قدم می زدند

 از آنان كه تنها پلاكی به جاست

كمی استخوان مشت خاكی به جاست

 الهی به آوازه این حریم

به هورالهویزه به هورالعظیم

 به دشتی كه پیوسته عباس داشت

 كه بی دست هم خیمه را پاس داشت

به رمزی كه چون نام خیبر گرفت

غریبانه از ما برادر گرفت

خبر بود و تكرار خمپاره ها

جگرگوشه ها، پاره پاره رها

خطر، رمل، توفان شن، ماسه ها

زمین، مین، كمین، رد قناسه ها

خطر پشت هر لحظه پا می گرفت

زیاران ما دست و پا می گرفت

و آن لحظه هایی كه خمپاره شصت

میان نماز عزیزان نشست

 نمازی كه یك ركعتش پاره شد

تشهد پر از موج خمپاره شد

كجایند مردان والفجر هشت

كه از خونتان دشت گلپوش گشت

 كجایند مردان فتح المبین

كجایند اسطوره های یقین



نوشته شده در یکشنبه 23 اسفند 1388 توسط جا مانده از قافله
کوه پرسید ز رود...
              زیر این سقف کبود..


راز ماندن در چیست؟ گفت : در رفتن من
         کوه پرسید : ومن؟ گفت : در ماندن تو


      بلبلی گفت : و من؟
                 خنده‌ای کرد و گفت : در غزل‌خوانی تو


آه از آن آبادی
           که در آن کوه رَوَد،

                       رود ، مرداب شود

 

 


و در آن بلبل سرگشته سرش را به گریبان ببرد،
               و نخواند دیگر...


من و تو ، بلبل و کوه و رودیم

 
راز ماندن جز

 


در خواندنِ من ، ماندنِ تو ،

                     رفتنِ یاران سفر کرده‌ی‌مان نیست ،

 

 بدان!

نوشته شده در شنبه 8 اسفند 1388 توسط جا مانده از قافله
موضوع: شعر -

گریه ابر

گر بگرید ابر چشم اشكبار آرم بیاد                        ور بخندد لاله قلب داغدار آرم بیاد

گر ببینم شمع سوزانى میان انجمن                    سرگذشت عمر را بى‏اختیار آرم بیاد

صحنه ‏ها هردم بچشمانم مجسم مى‏ شود          خاطرات دردناك و ناگوار آرم بیاد

ابر گه گه گرید اما چشم من هر صبح و شام          روزهاى شام و آن شبهاى تار آرم بیاد

گر ببینم زینب و زیور روى گردانم از آن                   گوشهاى پاره و بى‏گوشوار آرم بیاد

گر گلى عطشان ببینم در كنار غنچه‏ اش              هم رباب نشسته و هم شیر خوار آرم بیاد

ریزش باران كه مى ‏بینم بهر دشت چمن              سنگهاى شامیان نابكار آرم بیاد

گر ببینم آتشى از دور گویم خیمه ‏هاست             خیمه و طفلان در حال فرار آرم بیاد

 

در جسم جهان فیض بهارانم من                       عالم چون زمین تشنه بارانم من

در زهد دلیل پارسایان جان                               در عشق امام جان نثارانم من

فرزند حسین و زینت عبّادم                              شایسته ترین سجده گذارانم من

با اینهمه منزلت ز سوز دل و جان                      روشنگر بزم سوگوارانم من

چون لاله همیشه از جگر مى‏ سوزم                 چون شمع همیشه اشكبارانم من

دردا كه چه آورد قضا بر سر من                         ایكاش نمى‏زاد مرا مادر من



نوشته شده در پنجشنبه 15 بهمن 1388 توسط جا مانده از قافله
موضوع: شعر -

شهیدان از شما شرمنده هستیم
که دنیای دنی را بنده هستیم
زبانی یادتان را پاس داریم
به میدان عمل بازنده هستیم
شما محبوب درگاه الهی
ولی ما از گنه آکنده هستیم
شهیدان دست ما را هم بگیرید
سرود توبه را خواننده هستیم

 

شهادت شهادت همه آرزومه شهادت شهادت رویای ناتمومه

اگه یه روز فرشته ها بگن چی می خوای ازخدا میگم به خواهش و دعا:

شهادت شهادت همه آرزومه شهادت شهادت رویای ناتمومه

یاد اون دلهای یه رنگ یادش بخیر یادش بخیر    

یاد بروبچه های جنگ یادش بخیر یادش بخیر

یاد اون اشک و شور و شین یادش بخیر یادش بخیر

یاد سربند یاحسین یادش بخیر یادش بخیر

یاد اون غصه ها و رنج یادش بخیر یادش بخیر

یاد کرب و بلای 5  یادش بخیر یادش بخیر

یاد فکه منای عشق یادش بخیر یادش بخیر

دوکوهه کربلای عشق یادش بخیر یادش بخیر

منم همون عاشقی که جامونده ام از قافله

فقط تو این عالم یه چیز دارم دوای دردمه:

شهادت شهادت تموم آرزومه شهادت شهادت رویای ناتمومه

یاد اون مردای خدا یادش بخیر یادش بخیر    

بچه های بی ادعا یادش بخیر یادش بخیر    

یاد اون سنگرای عشق یادش بخیر یادش بخیر    

شب جمعه دعای عشق یادش بخیر یادش بخیر    

یاد کارون عشق و شور یادش بخیر یادش بخیر    

کرخه و نینوا و هور یادش بخیر یادش بخیر    

یاد اون غصه ها و رنج یادش بخیر یادش بخیر   

شهادت شهادت تموم آرزومه شهادت شهادت رویای ناتمومه



نوشته شده در پنجشنبه 10 دی 1388 توسط جا مانده از قافله
موضوع: شعر -

ای جماعت جنگ یک آئینه است
هفتة تاریخ را آدینه است
لحظه‌ای از این همیشه بگذرید
اندرین آئینه خود را بنگرید
داغ بود و اشک بود و سوز بود
آه ! گویی این همه دیروز بود
اینک اما در نگاهی راز نیست
در گلویی عقدة آواز نیست
نسل‌های جاودان فانی شدند
شعرها هم آنچه می‌دانی شدند
روزگاران عجیبی آمدند
نسل‌های نانجیبی آمدند
ابتدا احساسهامان ترد بود
ابتدا اندوههامان خرد بود
رفته، رفته خنده‌ها زاری شدند
زخم‌هامان کم‌کمک کاری شدند
عقده‌ها رفتند و علّت مانده است
در گلویم حاج همت مانده است
زخمیم اما نمک بی‌فایده است
درد دارم نی‌لبک بی فایده است
عاقبت آب از سر نوحم گذشت
لشکر چنگیز از روحم گذشت
جان من پوسید در شبغاره‌ها
آه ای خمپاره‌ها، خمپاره‌ها ... !

منبع: سالنامه لشگر27 محمد رسول الله 1385

شاعر : محمد حسین جعفریان



نوشته شده در چهارشنبه 20 آبان 1388 توسط جا مانده از قافله
(تعداد کل صفحات:2)      1   2  

مقام معظم رهبری

درباره سایت
آمار سایت
Blog Skin
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو