تبلیغات
طواف یار - مطالب شعر

طواف یار
در و دیوار شهرم خوب می دانند، تمام افتخار ما شهیدانند.

بزرگ مردتاریخ

جستجو
پیوند ها
لوگو دوستان

 پایگاه مقاومت بسیج نصر

در انتظار یار

اللهم عجّل لولیک الفرج


صفوف آهنین . . .

من یك یهودی ام . . .

http://tiktak-2.persiangig.com/labkhandhayekhaki/logo/belagtapelak.gif



سرافرازان
قافله شهداء


جنبش سایبری ضد صهیونیسم
جعبه حدیث

شب آرامی بود

می روم در ایوان، تا بپرسم از خود


زندگی یعنی چه؟


مادرم سینی چایی در دست


گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من


خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا


لب پاشویه نشست


پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد


شعر زیبایی خواند و مرا برد، به آرامش زیبای یقین


با خودم می گفتم :


زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست


زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست


رود دنیا جاریست


زندگی، آبتنی کردن در این رود است


وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم


دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟


هیچ !!!


زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند


شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری


شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت


زندگی درک همین اکنون است


زندگی شوق رسیدن به همان


فردایی است، که نخواهد آمد


تو نه در دیروزی، و نه در فردایی


ظرف امروز، پر از بودن توست


شاید این خنده که امروز، دریغش کردی


آخرین فرصت همراهی با، امید است


زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک


به جا می ماند


زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ


زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود


زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر


زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ


زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق


زندگی، فهم نفهمیدن هاست


زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود


تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست



آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست


فرصت بازی این پنجره را دریابیم


در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم


پرده از ساحت دل برگیریم


رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم


زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است


وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست


زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند


چای مادر، که مرا گرم نمود


نان خواهر، که به ماهی ها داد


زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم


زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت


زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست


لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست


من دلم می خواهد،


قدر این خاطره را ، دریابیم



زنده یاد سهراب سپهری


نوشته شده در یکشنبه 29 خرداد 1390 توسط جا مانده از قافله
موضوع: شعر -

ماه بالای سر آبادی است

اهل ابادی در خواب است

باغ همسایه چراغش روشن،

من چراغم خاموش

ماه تابیده به بشقاب خیار، به لب كوزه آب

غوك ها می خوانند

مرغ حق هم گاهی

كوه نزدیك است، پشت افراها، سنجد ها

و بیابان پیداست

سنگ ها پیدا نیست، گلچهه ها پیدا نیست

سایه ها یی از دور، مثل تنهایی آب، مثل آواز خدا پیداست

نیمه شب بباید باشد

دب اكبر آن است، دو وجب بالاتراز بام

آسمان آبی نیست، روز ابی بود

یاد من باشد فردا، بروم باغ حسن گوجه و قیسی بخرم

یاد من باشد فردا لب سلخ، طرحی از بز ها بردارم،

طرحی از جارو ها، سایه ها شان در آب

 یاد من باشد , هر چه پروانه كه می افتد در آب , زود از آب

درآورم             

یاد من باشد فردا لب جوی، حوله ام را هم با چوبه بشویم

یاد من باشد تنها هستم

ماه بالای سر تنهایی است


 
( سهراب سپهری )


نوشته شده در سه شنبه 24 خرداد 1390 توسط جا مانده از قافله
موضوع: شعر -
حاجی ! تمام گشته مهماتمان، تمام
ما مانده ایم و چند تنِ نیمه جان،تمام
ما مانده ایم و غربت تلخی از ابتدا
تا انتهای وحشت آخر ، زمان تمام
خرچنگ هـا مـحـاصـره را تنگ کـرده اند
اما امید ماست خدا ؛ بی گمان ، تمام
حاجی!خدا کند که بفهمی چه دیده ام
از پشـت زخـم های دل آسمان ، تمام
این جا هنوز اول خطِّ شروع ماست
پایان انتـظارِ بـه خـون خفته مان ، تمام
فرصت گذشته است ؛ مرا هم حلال کن
شاید شکسته شیشه عمر جهان،تمام
تنهاصدای خش خشِ بیسیم بود و بس
تنها صدای اشهد یک نـوجوان ، تمام
10سالِ بعد ، کار تفحص نتیجه داد
بی سیمِ تکه تکه و یک استخوان، تمام
حالـا کـنار تـربـت حاجی نوشته انـد :
گمنام، عشق ما و خدا ،بیکران....تمام


نوشته شده در چهارشنبه 11 اسفند 1389 توسط جا مانده از قافله



دلا امشب سبو را پر ز می کن
حریم منزل و میخانه طی کن

به حق امشب که حق من را ندا داد
تو را نرخی فزون‌تر از طلا داد

خم از ابرویمان یکباره وا کرد
میان میکده ما را رها کرد

به جان تشنه‌ام آب سبو داد
مرا با ساقی و میخانه خو داد

درون سینه‌ام مِهری نهان کرد
که وصف حال او کی می‌توان کرد

بگفتا آید از این در نگاری
که دارد عاشقان بی‌شماری

کنون ساقی و من بر یک قراریم
خمارِ مقدمِ سبزِ نگاریم

درون میکده هر کس به دستی
قدح را پر نموده بهرِ مستی

ولی ناگه تمام هستی آمد
کمالِ لحظه‌های مستی آمد

پیاله دست من، دستش سبویی
نسیمِ عاشقی آمد چه بویی

خدایا آن که گفتی رخ عیان کرد
تمام غصه‌هایم را نهان کرد

خدایا آن که گفتی برده هوشم
فقط از دست او باده بنوشم

چرا که پیر میخانه فقط اوست
شراب عشق و پیمانه فقط اوست

قلندرگونه باید رو به او کرد
برای دیدنش صدها وضو کرد

همه، عالم شده دیوانه‌ی او
منم مستِ میِ میخانه‌‌ی او

دگر می از کفِ ساقی نگیرم
سراغی از میِ باقی نگیرم

چرا؟ چون نوش کردم با حقایق
تمامِ عمر از صهبای صادق


نوشته شده در دوشنبه 2 اسفند 1389 توسط جا مانده از قافله
موضوع: اخبار -شعر -



شبِ میلادِ و بر برگِ شقایق
نوشته نام زیبای تو صادق

رئیس مذهب پاکِ تشیّع
تو بر دل آشنا کردی حقایق

در آن گمراهیِ سختِ زمانه
ز تو تفسیر شد قرآن ناطق

اگر اکنون علی را دوست داریم
همه از زحمتت گردیده لایق

به هر بزم سؤالِ فقه و علمی
ز پاسخ‌های خود گشتی تو فائق

اگر ای پاسدار دین نبودی
کجا بود این همه عشق و علایق

بدان تا حشر ای شیخ الائمه
بوَد مدیون درسِ تو خلایق


نوشته شده در دوشنبه 2 اسفند 1389 توسط جا مانده از قافله


صد شکر که عمری ز تو گفتیم و شنیدیم
هر سو نگریدیم گل روی تو دیدیم

هرجا که نشستیم به خاک تو نشستیم
هر سو که پریدیم به بام تو پریدیم

عطر تو پراکنده شد از هر نفس ما
هر گه به سر زلف سخن شانه کشیدیم

زآن روز که گشتیم ز مادر متولد
از مأذنه ها روز و شب اسم تو شنیدیم

مرگی که به پای تو بود زندگی ماست
ماییم که در موج عزا عید سعیدیم

تا بودن ما نام محمد(ص) به لب ماست
روزی که نبودیم به احمد(ص) گرویدیم


آب و گل ما را که سرشتند ز آغاز
آغوش گشودیم ، وصالش طلبیدیم

زآن باده که در سوره زیبای محمد(ص)
اوصاف ورا گفته خداوند چشیدیم

آن باده که از ساغر فیض ازلی بود
سرچشمة آن کوثر و ساقیش علی(ع) بود

روزی که عدم بود و عدم بود و عدم بود
نه ارض و سما بود ، نه لوح و نه قلم بود

تسبیح خدا در نفس پاک محمد(ص)
لب های علی(ع) هم سخن ذات قِدَم بود

روزی که گلِ آدم خاکی بسرشتند
آدم به تولای علی(ع) صاحبِ دم بود

از خاک قدم های علی(ع) کعبه بنا شد
او را نتوان گفت که نوزاد حرم بود


روزی که کرم بود دُری در صدف غیب
والله علی(ع) قبله ارباب کرم بود

بر قلب علی علم خدا از دل احمد(ص)
چون سیل خروشنده روان در دل یم بود

در بین رسولان که به عالم عَلَم استند
نام نبی(ص) و نام علی(ع) هر دو عَلَم بود

در جوف نبی(ص) دید نبی(ص) حمد خداوند
با نعت وی و مدح علی(ع) ذکر صنم بود

بالله تجلای نبی(ص) مطلع الانوار
والله تولای علی(ع) فوق نعم بود

خلقت چو خدا خالق بخشنده ندارد
خالق چو نبی(ص) و چو علی(ع) بنده ندارد


نوشته شده در دوشنبه 2 اسفند 1389 توسط جا مانده از قافله


ای جان جهان بسته به یک نیم نگاهت
دل گشته چو گل سبز به خاک سر راهت

هم بام فلک پایگه قدر و جلالت
هم چشم ملک خاک قدمهای سپاهت

عیسی به شمیم نفست روح گرفته
دل بسته دو صد یوسف صدّیق به چاهت

دلهای خدایی همه چون گوی به چوگان
ارواح مکرّم همه درماندة جاهت

از عرش خداوند الی فرش، به هر آن
هستند همه عالم خلقت به پناهت

دائم صلوات از طرف خالق و خلقت
بر روی سفید تو و بر خال سیاهت

زیباتر و بالاتری از آنکه به بیتی
تشبیه به خورشید کنم یا که به ماهت

سوگند به چشمت که رسولان الهی
هستند به محشر همه مشتاق نگاهت

زیبد که کند ناز به گلخانه جنت
خاری که شود سبز در اطراف گیاهت

این نیست مقام تو که آدم به تو نازد
والله که خلّاق دو عالم به تو نازد


نوشته شده در دوشنبه 2 اسفند 1389 توسط جا مانده از قافله

 

که را روی این دست ها می برند؟
خدایا مگر عشق را می برند؟


کسی نیست آیا که گوید به من
تن بی کفن را کجا می برند؟


چه در مخملی سبز پیچیده اند
که او را به باغ خدا می برند؟


به دوش نسیم سحرگاه عشق
شهید مرا تا کجا می برند؟


من و کوچه ی سرد غمگین تو
تو را از نگاهم چرا می برند؟


چرا خون نگریم ، مگر می شود؟
عزیز مرا سر جدا می برند

 


نوشته شده در پنجشنبه 21 بهمن 1389 توسط جا مانده از قافله
موضوع: شعر -
لیسانس علوم سیاسی است و شاعری جوان، توانا و خلاق. انسانی با اخلاق و دوستی مهربان از خطة پهلوانان، کرمانشاه، که با لهجة‌ شیرین کردی دوست‌داشتنی‌تر می‌شود. غزل و مثنوی‌های عمو اصغر بسیار خواندنی و زیبا هستند. غزل «شهید زنده» را از او می‌خوانیم. با این توضیح که در این غزل زبان شاعر، اعتراضی است.

شهید زنده

گرچه با کپسول اکسیژن مجابت کرده‌اند

مادرت می‌گفت دکترها جوابت کرده‌اند

مرگ تدریجی است این دردی که داری می‌کشی

منتها با قرص‌های خواب، خوابت کرده‌اند

خواب می‌بینی که در «سردشتی»(1) و «گیلان غرب»(1)

خواب می‌بینی که بر آتش کبابت کرده‌اند

خواب می‌بینی می‌آید بوی ترش سیب کال(3)

پس برای آزمایش انتخابت کرده‌اند

خواب می‌بینی که مسئولان بنیاد شهید

بر در دروازه‌های شهر قابت کرده‌اند

از خدا می‌خواستی محشور باشی با حسین(ع)

خواب می‌بینی دعایت را اجابت کرده‌اند

قصر شیرینی که از شیرینی‌ات چیزی نماند!

یا پلی هستی که چون «سرپل»(4) خرابت کرده‌اند

خوشه خوشه بمب‌های خوشه‌ای را چیده‌ای

باد خاکی با کدامین آتش آبت کرده‌اند؟

با کدامین آتش ای شمعی که در خود سوختی

قطره قطره در وجود خود مذابت کرده‌اند؟

می‌پری از خواب و می‌بینی شهید زنده‌ای

با چه معیاری ـ نمی‌دانم ـ حسابت کرده‌اند


1. نام منطقه‌ای است در کردستان که مورد اصابت بمب‌های شیمیایی قرار گرفت.

2. دومین شهر مقام کشور که مردم روستای لساردیر از توابع آن مورد هجوم شیمیایی دشمن قرار گرفتند.

3. بویی که هنگام اصابت نوعی از بمب‌هایی شیمیایی به مشام می‌رسد.

4. سرپل ذهاب شهری است در استان کرمانشاه که کاملا تخریب شد.



نوشته شده در یکشنبه 19 دی 1389 توسط جا مانده از قافله


حمزه جبهه ها

ای جــــــــلـوه ســـــــــرخ استقــــامــت
ســــــــردار شهیـــد راسـت قـامــت

ای خفتـــه به خـون در صـف عشــــاق
محبـــــــوب خـــــدا٫شهــره آفــــاق

طـــــــــــوســـــی گـــــرام مهــــــربـانم
ای قــــوت دل٫راحــــت جـــــــانــم

افســــوس کـه رفتــــه ای تـو از دسـت
مـن بـی تـو فقیــرم و تهیـــدسـت

در غبطـــــــه آن مقــــــــــام عــــــالــی
مـن مانـدم و شعــــرهـای خیــالی

تقـــــــدیــر چنیـــن شـد کـه بیـــــــایـم
تا مرثیـــــــــــه ات را بســـــــرایــم

ای جبهــــــــــــه نشیـــن بـی تکلـــف
مصـــــداق بسیـــــــج بـی تـوقــف

رزمنـــــده دلیـــر و شیـــر بـی بــــــاک
ای خــاکـی رفتــه تــا بـه افــــلاک

فـــرمــــــان ولـــــــی را چـو شنیـــدی
جــز عشـــق دگـــر هیـــچ نـدیـدی

در زیـــــر تبســـــــــــــم لبــــــــــــانـت
لبیـــــــــــک ادا شـد ز زبـــــــانــت

بـــردی بـه مصـــــــاف کینــــــــه ورزان
جــان را چــو یکـــی متـــــاع ارزان

مـــــردانـــــه زدی تیــــــــــغ مکــــــــرر
چـون مـالــــک بـی قـــرار حیــــدر

مـرعـوب شـد از تـو صـف کفــــــــــــار
ای حمــــــــــزه جبهــــه پیمبـــــر

فــرمانــده تـو پیـــــــــر خمیــــــن بـود
الگـوی تـو عبــــاس حسیـــن بـود

ای آمـــــده بـــا قــــــامــــت پـــــرپـــــر
ای نـــاب تریــن یـــــــاور رهبـــــــر

پــــرپـــــر شــدی امــــا نشکستـــــی
احسنت بــر آن عهــد کـه بستــی

صـــــد پـــــاره اگــــــر در کفنــــــی تـو
الگــوی هــزاران چــو منـــــی تــو

در منصــــب جـــانشیــن لشکــــــــــــر
بـــــودی بـه مثــل مـالــک اشتـــر

تـدبیــــــر تـو در جنــــگ جـــلا داشــت
آهنــــگ نجـــــات کـــربـلا داشــت

هـــــر چنـــــد که دیـــــن تــو ادا شـــد
افسـوس کـه جــــان تـو فــــدا شد

ایقــــــان مـن ایـن اسـت تـو صـــد بـار
گـــر زنــــده شــوی بـه امـــــر دادار

هـــــر روز بـــه فــــــــرمــــــان ولایــت
صـــد بــار کنــی غســل شهـــادت

این بــزم عــزا که چون عروسی است
تنــدیس وفــاداری طــــوسی است

صــادق شــده شــرمنــده ســــــردار
الــــکن بــود ایــن زبــــان گفتـــــــــار


نوشته شده در یکشنبه 12 دی 1389 توسط جا مانده از قافله
عده ای را بنزها بلعیده اند

بجـای لعن تـاریکی ........ بیا شمعی برافروزیم




نمی دانم قصد شاعر از سرودن این شعر چه بوده ولی می دانم که مفاهیمش به امروز ما بسیار شبیه است.
به روزگاری که دروغ و ریا با حقیقت آمیخته شده است. بارها دلاورمردی حسین (ع) و یارانش را در عرصه کربلا شنیده ایم. از حسین (ع) پرسیدند برای شهادت می روی یا خلافت؟
فرمود برای هیچ یک برای امر به معروف و نهی از منکر می روم. در آن زمان ظالمی بود و الان نیز هست در آن زمان ظلمی بود و الان نیز هست در آن زمان حسین (ع) و یارانش بودند و امروز هم میلیونها ایرانی هستند که دوست ندارند مظلوم باشند و مورد ظلم قرار بگیرند و می خواهند برای حفظ کشور، شرف و دینشان مبارزه کنند
. وقتی می شنویم کل الیوم عاشورا و کل الارض کربلا یعنی که در هر زمان و هر مکان باید هدف سالار شهیدان را که همانا امر به معروف و نهی از منکر بود را دنبال کرد.
شعری از محمد حسین جعفریان


فصل های پیش از این هم ابر داشت
بر کویرم بارشی بی صبر داشت
پیش از اینها آسمان گلپوش بود
پیش از اینها یار در آغوش بود
اینک اما عده‌ای آتش شدند
بعد کوچ کوه ها آرش شدند
از بلند از حلق آویزها
قلب‌های مانده در دهلیزها
بذرهایی ناشناس و گول و گند
از میان خاک و خون قد می‌کشند
بعضی از آنها که خون نوشیده‌اند
ارث جنگ عشق را پوشیده‌اند
عده‌ای حسن القضاء را دیده اند
عده‌ای را بنزها بلعیده اند
بزدلانی کز هراس ابتر شدند
از بسیجی‌ها بسیجی تر شدند
ای بی جان ها! دلم را بشنوید
اندکی از حاصلم را بشنوید
توچه می‌دانی تگرگ و برگ را
غرق خون خویش،‌ رقص مرگ را
تو چه می‌دانی که رمل و ماسه چیست
بین ابروها رد قناسه چیست
تو چه می‌دانی سقوط "پاوه" را
"عاصمی" را "باکری" را "کاوه" ‌را
هیچ می دانی"مریوان" چیست؟‌ هان!
هیچ می‌دانی که "چمران" ‌کیست؟ هان!
هیچ می‌دانی بسیجی سر جداست؟
هیچ می‌دانی "دو عیجی"‌ در کجاست؟
این صدای بوستانی پرپر است
این زبان سرخ نسلی بی سر است
با همان‌هایم که در دین غش زدند
ریشه اسلام را آتش زدند
پای خندق‌ها احد را ساختند
خون فروشی کرده خود را ساختند
زنده‌های کمتر از مردارها
با شما هستم، غنیمت خوارها
بذر هفتاد و دو آفت در شما
بردگان سکه! لعنت بر شما
باز دنیا کاسه خمر شماست
باز هم شیطان اولی الامر شماست
با همانهایم که بعد از آن ولی
شوکران کردند در کام علی
باز آیا استخوانی در گلوست؟
باز آیا خار در چشمان اوست؟
ای شکوه رفته امشب بازگرد!
این سکوت مرده را درهم نورد
از نسیم شادی یاران بگو
از "شکست حصر آبادان" بگو!
از شکستن از گسستن از یقین
از شکوه فتح در "فتح المبین"
از "شلمچه"، "فاو"‌ از "بستان" بگو!
از شکوه رفته! از "مهران"‌ بگو!
از همانهایی که سر بر در زدند
روی فرش خون خود پرپر زدند
شب شکاران سحر اندوخته
از پرستوهای در خود سوخته
زان همه گلها که می بردی بگو!
از "بقایی" از "بروجردی" بگو!
پهلوانانی که سهرابی شدند
از پلنگانی که مهتابی شدند
عشق بود و داغ بود و سوز بود
آه! گویی این همه دیروز بود
اینک اما در نگاهی راز نیست
تیردان پرتیر و تیرانداز نیست
نسل های جاودان فانی شدند
شعرها هم آنچه می دانی شدند
روزگاران عجیبی آمدند
نسل های نانجیبی آمدند
ابتدا احساس هامان ترد بود
ابتدا اندوهامان خرد بود
رفته رفته خنده ها زاری شدند
زخم هامان کم کمک کاری شدند
خواب دیدم دیو بیعار کبود
در مسیل آرزوها خفته بود
خواب دیدم برفها باقی شدند
لحظه‌های مرده ام ساقی شدند
ای شهیدان! دردها برگشته اند
روزهامان را به شب آغشته‌اند
فصل هامان گونه‌ای دیگر شدند
چشمهامان مست و جادوگر شدند
روحهامان سخت و تن آلوده‌اند
آسمانهامان لجن آلوده‌اند
هفته ها در هفته ها گم می‌شوند
وهم‌ها فردای مردم می‌شوند
فانیان وادی بی سنگری!
تیغ ها مانده در آهنگری
حاصل آغازها پایان شده است؟
میوه فرهنگ جبهه نان شده است؟
شعله ها! سردیم ما، سردیم ما
رخصتی، ‌شاید که برگردیم ما
"یسطرون" ‌هم رفت و ما نون مانده‌ایم
بعد لیلا باز مجنون مانده‌ایم
بحر مرداب است بی امواج،‌آی !
عشق یک شوخی است بی حلاج، آی!
یک نفر از خویش دلگیر است باز
یک نفر بغضش گلوگیر است باز
زخمی‌ام، اما نمک... بی فایده است
درد دارم، نی لبک... بی فایده است
عاقبت آب از سر نوحم گذشت
لشگر چنگیز از روحم گذشت


نوشته شده در شنبه 11 دی 1389 توسط جا مانده از قافله
موضوع: شعر -
با كه گوید غم این داغ نهان؟ بابا كو؟
مادرش شاد و جوان بود ولی دیگر نیست



بابا كو؟
كودكی باز سراغ پدرش می گیرد
لحظه ای ساكت و با داد و فغان،
بابا كو؟
شب جمعه سر قبر پدر گمنامش
اشك هایش همه چون سیل روان،
بابا كو؟
مادرش یاد شلمچه و دوكوهه است هنوز
چه جوابی به سوال همگان،
بابا كو؟
گاهگاهی دم در چشم به راه باباست
و سوالی كند از رهگذران ؛
بابا كو؟
دوستان پدرش شاد، سرافراز، رها
«همه شادند ولی مادرجان،
بابا كو؟»
نیست جز عكس و لباس و چفیه از بابا
قد مادر شده مه واره كمان ،
بابا كو؟
وصیت نامه بابا همه شب می گرید
و بگوید پدرت بود جوان،
بابا كو؟
چه جوابی به سوالات در و همسایه؟
«پدرت خانه بوَد دختر جان؟
بابا كو؟»
مدرسه ، اردو ، امضای رضایت نامه
«این كه امضای پدر نیست جوان!
بابا كو؟»
چه كسی گفته كه جای شهدا خالی نیست
تو جهان داری و ما نصف جهان،
بابا كو؟
حركت، خنده و خمپاره. دگر بابا نیست
پرسد از عكس پدر گریه كنان
بابا كو؟



پیمان طالبی


نوشته شده در شنبه 11 دی 1389 توسط جا مانده از قافله
شهید گمنام، فرزند روح‌الله؛ همدم روزهای تنهایی مادر
نگاهی به مادر کرد و سرش را در گریبان فرو برد.
شرم، اشک، لرز، همه چیز از درون او موج‌ می‌زد.
دست به جیب برد و پلاک نیمه سوخته تو را به مادر داد؛ پلاکی که با خون غسلش داده بودند، اما از تو چه خبری داشت؟... هیچ...

هوا بارانی است. نمی‌دانم چرا یاد تو افتادم. یاد اشک‌های آخرین خداحافظی‌ات که در میان پلک‌ها پنهان شد. یادت هست این مادرت بود که رویت را بوسید و تو را از زیر نورانی‌ترین‌ها رد کرد؟ یادت هست چند قدمی برداشتی و با یک نگاه دیگر به مادر از آن کوچه گذشتی؟
مادر می‌دانست که نباید پشت سر مسافرش گریه کند؛ اما اشک‌ها این را نمی‌فهمیدند و بعد از رفتن تو، باریدند.
آخرین نامه‌ات را که نوشتی، یادت هست؟ روبه‌رویت برهوتی از عشق بود و در نگاه تو این زمین و آسمان بودند که در یک نقطه به هم متصل می‌شدند؛ زمین خاکی و آسمان آبی. آیا برای تو هم وصلی خواهد بود؟ روی آن تخته سنگ نشسته بودی و قلم را بی‌پروا حرکت می‌دادی. در کنار تو لاله روییده بود. برای مادر چند شاخه چیده بودی.
آری! آخرین نوشته‌ات هنوز با همان لاله‌ها در کنار عکس تو روی طاقچه قدیمی خانه‌اند.
مادر هر روز به آنها نگاه می‌کند و با اشک دل به لاله‌های تو آب می‌دهد.
می‌دانی تا به امروز هنوز هیچ کس جرئت کنار زدن پرده دل مادر را نداشته است.
تنها خاطره‌ای که در کنج ذهنش امید دیدار تو را می‌دهد، آخرین لبخندت است وقتی که از پیچ کوچه می‌گذشتی و دستی که بالا بردی.
مادر حالا می‌فهمد که تو می‌خواستی بگویی «مسافر آسمانی» اما فقط اشاره کرده بودی؛ بی‌‌هیچ حرفی.

ثانیه‌های انتظار سال‌ها بود که می‌گذشت تا اینکه صدای دستی لرزان روی زنگ در، قلب مادر را فشرد. همسنگرت بود؛ یکی از آنها که مانند تو مسافر آسمان بود، اما...
نگاهی به مادر کرد و سرش را در گریبان فرو برد.
شرم، اشک، لرز، همه چیز از درون او موج‌ می‌زد. دست به جیب برد و پلاک نیمه سوخته تو را به مادر داد؛ پلاکی که با خون غسلش داده بودند، اما از تو چه خبری داشت؟
... هیچ...

از آن به بعد، تنها سنگ‌هایی که روی آنها نوشته بودند «شهید گمنام، فرزند روح‌الله» همدم روزهای تنهایی مادر شد.
غزلی برای شهید گمنام از زبان او می‌خوانیم:
نه جامه‌ای، نه پلاکی، نه عطر خاطره‌ای
نه ره به‌سوی تو دارد نگاه پنجره‌ای
نه واژه‌ای، نه کلامی، نه بانگ آوازی
نه بغض می‌شکند در تو تار حنجره‌ای
سکوت، غرق سکوتی شهید گمنامم
ندارد آن دل پرخون سر مناظره‌ای
توکیستی گل پرپر که در عبور از خاک؟
میان حلقة فوج ملک محاصره‌ای
نمی‌شناسمت اما چه می‌درخشی تو
که آفتابی و من اشتیاق شاپره‌ای
تو آن‌قدر به خدای امید نزدیکی
که دست سبز گشایش برای هر گره‌ای
دریغ و درد که آغوش شهر کوچک بود
برای چون تو بزرگی، شهاب گستره‌ای


مریم رهبری-تهران، برگرفته از امتداد


نوشته شده در شنبه 11 دی 1389 توسط جا مانده از قافله
یار

عدو هر دم مرا آزار کرده
به زهرش جسمِ من بیمار کرده
بیا مادر به کنجِ آشیانم
که بی یاری هوای یار کرده

کام

دل شیعه ز من آرام گیرد
تشیع از تلاشم نام گیرد
به راه دین شدم راضی به این امر
که سَمّ دشمن از من کام گیرد

عزادار

دین از تو پدیدار شده حضرت صادق
شیعه ز تو بیدار شده حضرت صادق
از مکتب تو جن و ملک علم گرفتند
انسان ز تو دیندار شده حضرت صادق
دانشگاه شیعه که وجودش همه فخر است
از توست، گوهر بار شده حضرت صادق
تا یاد کنم ظلم پر از کینه‌ی منصور
آن جا بصرم تار شده حضرت صادق
یک لحظه نیاسود مطهر گلِ جسمت
چون دم به دم آزار شده حضرت صادق
آن شب که در راز نشستی بَرِ معبود
دشمن ز تو بیزار شده حضرت صادق
آمد که تو را زخم زند بین امارت
جدّت که تو را یار شده حضرت صادق
لیکن چه گریز از غم همدردی مادر
در کوچه گرفتار شده حضرت صادق
چون فاطمه بنشست به خاک غم و غربت
افتاده به دیوار شده حضرت صادق
آمد نظرش مادر خود گفت سؤالی
او را که مددکار شده حضرت صادق؟
فطرش چو شنیدش غم تو ای گلِ زهرا
عمریست عزادار شده حضرت صادق

شراره‌ها

صادق آلِ فاطمه، منم که خون جگر شدم
میانِ کوچه‌های غم، غریب و در به در شدم
خدا ببین عدو مرا به هر دمی صدا کند
دلِ غمینِ و خسته‌ام به غصه‌ مبتلا کند
کشد به آتش جفا گهی حریم خانه‌‌ام
تو خود بدانی ای خدا غریبِ این زمانه‌ام
به بزم عیش و نوش خود مرا شبانه برده‌اند
نماز من شکسته‌اند، با تازیانه برده‌اند
حالا که زهرِ مجلسِ حرامیان چشیده‌ام
ببین که خون روان شده ز گوشه‌های دیده‌ام
ببین به راه خانه‌ام نشسته‌ام چو مادرم
به مرگ خود رضا شدم، شکسته‌ام چو مادرم
شراره‌های زهرِ کین عطش به پیکرم نشاند
به یاد جد اطهرم مرا به کربلا کشاند
خدا ببین که چون حسین به سینه بر زمین شدم
ولی خوشم در این جهان که شیعه سازِ دین شدم

بقیع

یه بار می‌شه بقیعت و بیام زیارت آقاجون
کنارِ قبرِ مادر و عرض ارادت آقاجون
سرم پایین، چشمای تو تاج رویِ سرم ‌می‌شه
بی سر و سامونت می‌شم با یه عبارت آقاجون
می‌شه یه روز بگن به من خاکِ بقیع و سرمه کن
خاکِ بقیع و خونِ چشم، تو و نظارت آقاجون
اون روز می‌دونم که دیگه گمشده‌ام پیدا می‌شه
چون تو به من نشون می‌دی با یه اشارت آقاجون
عمرم داره می‌گذره و هنوز بقیع رو ندیدم
آقا به فریادم برس جونم نثارت آقا جون
نذار چشام بسته بشه حسرت به دل مونده برم
نذار با این همه دعا ، باشم خمارت آقاجون
تو مکتب تشیعت، شیعه شدم رهام نکن
نذار که دشمنات کنند دلم رو غارت آقاجون

همنشین

همنشین دلِ من زهرِ شرر بار شده
قاتل مادرِ من آن در و دیوار شده
یاد مادر به خدا کرده مرا دلگیرم
قصه‌ی کوچه میانِ دلِ من خار شده
من که در کوچه، زمین خورده به خود می‌پیچم
جگرم سوخته و سخت گرفتار شده
می‌خورم روی زمین خاک شده غمخوارم
صادقِ آلِ علی یکّه و بی‌یار شده
بسکه منصور خورانده به دلم زهرِ ستم
دلِ پژمرده‌ی من زخمی و بیمار شده
آخر از سوز شرر سینه‌ی من می‌سوزد
روز من در نظرم همچو شبِ تار شده
شکر حق روزه‌ی امروز قبولش گردید
عاقبت روزه به زهرِ عدو افطار شده



نوشته شده در یکشنبه 11 مهر 1389 توسط جا مانده از قافله

آن که می سوخت نه قرآن، سند عیسی بود..آن که خندید 
اسراییل، آمریکا بود

 

آسمان تنگ شد و زهر هلاهل بارید
فتنه از لانه ی صهیون و ستم، آغازید


نامه ی مریم و عیسی و خدا سوزاندند
بذر از کینه زده، گریه و خون رویاندند


آن که می سوخت نه قرآن، سند عیسی بود
آن که می خندید اسراییل، آمریکا بود


خبط کردید! که این طرح مسیحی ها نیست
چشم این فتنه به جز دولت امریکا نیست


قلب از فتنه ی صهیون و سیا، خونبارست
این نه از سوی نصاراست، ز استکبارست


ما که مظلومیم، ما امت احمد هستیم
سر پیمان وفا، صلح محمّد هستیم


خون بریزید و بسوزید، نه قرآن، ما را
یا که مصلوب، آن سان که زدید عیسی را


خلق، دانستند، القاعده بازیچه تان
فتنه ی خود زنی و حمله، شده شیوه تان


دین ما دین جهاد است ولی با شیطان
مرحمت داریم، با مردم و با محرومان


بغض در سینه، سر قصه ی رشدی باقیست!
اشک  و خون و عرق از وضع درون ها حاکی است!...


دیده خونبار، گر از سوختن قرآن است
قلب ما زخمی از غزه و پاکستان است


گرچه با فتنه ی تان جبهه ی اصلی گم نیست
با بصیرت ترس از گم شدن مردم نیست


خار در چشم و گلو تیغ درون، چون رهبر
خشم می آریم از سوخته ی خاکستر


باطل است این وهم، حق از سرتان خاموش است
آن چه سوزاندید خود زادگه ققنوس است


از پس لانه ی تان مرد به پا می سازیم
مشعل از سوخته ی حرف خدا می سازیم


لانه ی فتنه به مردان خدا می گیریم
قدس را عاقبت از چنگ شما می گیریم



نوشته شده در دوشنبه 22 شهریور 1389 توسط جا مانده از قافله
(تعداد کل صفحات:2)      1   2  

مقام معظم رهبری

درباره سایت
آمار سایت
Blog Skin