طواف یار
در و دیوار شهرم خوب می دانند، تمام افتخار ما شهیدانند.

بزرگ مردتاریخ

جستجو
پیوند ها
لوگو دوستان

 پایگاه مقاومت بسیج نصر

در انتظار یار

اللهم عجّل لولیک الفرج


صفوف آهنین . . .

من یك یهودی ام . . .

http://tiktak-2.persiangig.com/labkhandhayekhaki/logo/belagtapelak.gif



سرافرازان
قافله شهداء


جنبش سایبری ضد صهیونیسم
جعبه حدیث

تولد و كودكی

به سال 1338 ه.ش در خانواده ای مذهبی و مستضعف در جنوب شهر تهران به دنیا آمد و دوران تحصیل دبستان را در مدرسه ای بنام باغ آذری گذراند. سپس تا مقطع دیپلم، تحصیلات خود را با نمرات عالی به پایان رساند. ایشان در تمام طول دوران تحصیل از هوش و حافظه ای قوی برخوردار بود. گرایش دینی و علایق مذهبی از همان كودكی در حركات و سكنات شهید دستواره به وضوح نمایان بود و هر روز افزایش می یافت. او به تلاوت قرآن و شركت در مسابقات قرائت قرآن علاقه وافری داشت. زمانی كه خود هنوز به سن تكلیف نرسیده بود اعضای خانواده را به انجام تكالیف الهی و رعایت اخلاق اسلامی توصیه می كرد و همسایگان، او را به عنوان روحانی خانواده اش می شناختند. 

فعالیتهای سیاسی – مذهبی

با اوج گیری انقلاب اسلامی، همراه با سیل خروشان امت مسلمان در تظاهرات و فعالیتهای مردمی شركت فعال داشت و در این زمینه چند بار توسط عوامل رژیم منحوس پهلوی دستگیر شد. سال 1357 زمانی كه در سال آخر دبیرستان درس می خواند نه تنها خود فعالانه در تظاهرات و اعتراضات عمومی علیه طاغوت شركت می كرد، بلكه دوستان همكلاسی و برادران كوچكترش را نیز به این امر ترغیب و تشویق می نمود. زمانی كه یكی از برادرانش گفته بود شاه توپ و تانك دارد و پیروزی بر او مشكل است اظهار داشته بود كه: «ما خدا را داریم.» به واسطه حضور فعال و مستمری كه در صحنه های مختلف داشت توسط عوامل رژیم شناسایی و در روز 14 آبان سال 1357 در دانشگاه تهران دستگیر و روانه زندان گردید، اما پس از مدتی از زندان آزاد شد. به هنگام ورود حضرت امام خمینی(ره) فعالانه در مراسم استقبال از حضرت امام(ره) شركت كرد و مسئولیت امنیت قسمتی از میدان آزادی را به عهده گرفت. پس از پیروزی انقلاب شكوهمند اسلامی جهت پاسداری از دست آوردهای انقلاب به جمع پاسداران كمیته انقلاب اسلامی پیوست و طی چهار ماه خدمت خود در این نهاد انقلابی، زحمات زیادی را در جهت انجام ماموریتهای مختلف و تثبیت حاكمیت انقلاب اسلامی تحمل نمود. سپس به خیل سپاهیان پاسدار پیوست و بلافاصله داوطلبانه طی ماموریتی عازم كردستان شد. 

حضور در كردستان و مقابله با ضدانقلاب

او همراه فرماندهان عزیزی چون شهید چراغی و حاج احمد متوسلیان، زحمات زیادی را در مقابله با ضدانقلاب به جان خرید. بعد از آزادسازی شهر مریوان در معیت برادر متوسلیان و سایر برادران رزمنده وارد شهر مریوان شد. از آنجا كه این شهر جنگ زده پس از آزادی با مشكلات متعددی مواجه بود و سازمانها و موسسات دولتی تعطیل شده بودند، به دستور برادر متوسلیان، برادر پاسدار در مراكز و ادارات مختلف از جمله شهرداری،‌رادیو و تلویزیون مشغول خدمت شدند. شهید دستواره نیز ماموریت یافت تا كالاهای ضروری مردم را تهیه كرده و در اختیار آنان قرار دهد. او به نحو احسن این ماموریت را انجام داد و در روزهای عملیات نیز مانند سایر برادران، سلاح به دست در قله های مریوان با ضدانقلاب و با دشمن بعثی جنگید. ایشان مدتی نیز فرماندهی پاسگاه شهدا، در محور مریوان را به عهده داشت.  

شهید دستواره و دفاع مقدس

هنگامی كه سردار متوسلیان ماموریت یافت تیپ محمدرسول الله(ص) را تشكیل دهد، او همراه سایر برادران به سمت جبهه های جنوب عزیمت كرد و در آنجا به علت مهارت در جذب نیرو مامور تشكیل واحد پرسنلی تیپ گردید. ایشان با میل باطنی كه به گردانها رزمی داشت، روحیه اطاعت پذیری اش باعث شد تا بدون هیچگونه ابهامی مسئولیت محوله را قبول كند، اما از فرماندهان تقاضا كرد كه مجاز به شركت در عملیات باشد. بنابراین در روزهای عملیات، سلاح به دست در كنار فرماندهان گردان وارد عمل می شد. شهید دستواره به همراه سرداران لشكر محمدرسول الله(ص) برای یاری رساندن به مردم مسلمان و ستمدیده لبنان و شركت در نبردهای پرحماسه رمضان و مسلم بن عقیل به فرماندهی تیپ سوم ابوذر منصوب گردید و تا زمان عملیات خیبر در همین مسئولیت به خدمت صادقانه مشغول بود. در عملیات خیبر بعد از شهادت فرمانده دلاور لشكر محمدرسول الله(ص) - «شهید حاج همت» و واگذاری فرماندهی به «شهید كریمی» - سید به عنوان قائم مقام لشكر 27 حضرت رسول(ص) منصوب گردید. پس از شهادت برادر كریمی در عملیات بدر، به عنوان سرپرست لشكر در خدمت رزمندگان اسلام علیه كفار جنگید و در نهایت با انتصاب فرماندهی جدید لشكر، ایشان همچنان به عنوان قائم مقام لشكر، در خدمت جنگ و دفاع مقدس انجام می كرد. مناطق اشغالی كردستان و صحنه های مختلف جبهه های جنوب كشور بویژه عملیات والفجر8 و جاده ام القصر (در فاو) شاهد دلاوریهای عاشقانه و جانفشانیهای این شهید عزیز است.  

ویژگیهای اخلاقی

از خصوصیات بارز شهید، خوشرویی، جذابیت، صفای باطن، اخلاص و توكل به خدا بود. به گفته همرزمانش، جایی كه او بود غم و اندوه بیرون می رفت. او در روحیه دادن به رزمندگان نقش به سزایی داشت. از شجاعت بالایی برخوردار بود. تجزیه و تحلیل حساب شده مسائل جنگ و قدرت تصمیم گیری سریع، یكی از ویژگیهایی بود كه در مشكلات، سید را یاری می كرد. با آنكه از نظر جسمی بدنی نحیف و لاغر داشت، خستگی ناپذیری و اعتماد به نفس او زبانزد خاص و عام بود. او در اكثر نبردها بجز مواقعی كه مجروح شده بود، حضور داشت و در شبهای عملیات تا صبح در خط اول درگیری با دشمن و در كنار رزمندگان از نزدیك به هدایت عملیات می پرداخت. آن بزرگوار تا هنگام شهادت 11 بار مجروح شد ولی هرگز از پای ننشست و با شجاعت كم نظیر تا نثار جان عزیزش به دفاع از اسلام و آرمانهای متعالی حضرت امام خمینی(ره) و حفظ كیان جمهوری اسلامی ادامه داد.

نحوه شهادت

در عملیات كربلای 1 – كه برادرش حسین در خط پدافندی شهید شد – جهت شركت در مراسم تشییع و تدفین او به تهران رفت. ولی بیش از سه روز در تهران نماند و به منطقه بازگشت. وقتی به وی گفته می شود كه خوب بود لااقل تا شب هفت برادرت می ماندی و بعد بر می گشتی، در جواب می گوید به آنها گفته ام كنار قبر حسین قبری را برای من خالی نگهدارید. بیش از 10 روز از شهادت برادرش نگذشته بود كه در عملیات كربلای 1، «روز آزادسازی شهر مهران» از چنگال دشمن بعثی، روح بزرگش از كالبدش رها شد و مظلومانه به شهادت رسید و در جرگه شهیدان كربلا راه یافت و بر سریر «عند ربهم» جلوس نمود.

 گوشه ای از وصیتنامه 

من نتوانستم آنطوری كه می خواستم به اسلام خدمت كنم، شما از امام پیروی كنید و به نظام مقدس جمهوری اسلامی خدمت نمایید.




نوشته شده در سه شنبه 24 خرداد 1390 توسط جا مانده از قافله


شهید نورعلی شوشتری

نورعلی شوشتری در سال 1327 در روستای سرولایت شهرستان نیشابور به دنیا آمد.
وی که از فرماندهان پرافتخار و یادگاران نامدار دفاع مقدس محسوب می شود در دوران قبل ازانقلاب با ارادت ویژه‌ای که نسبت به مقام معظم رهبری، حضرت آیت الله العظمی خامنه‌ای داشت، به طور مرتب در جلسات ایشان شرکت می نمود و بدین طریق با فضای مبارزه ارتباط داشت. در دوران بعد از انقلاب و به ویژه در زمان دفاع مقدس نیز درعملیات‌های مختلف_ خصوصاً در جبهه غرب_ حضوری فعال داشت.
سردارشوشتری که افتخار همرزمی شهیدان بزرگواری چون شهید باکری و شهید برونسی را در کارنامه زرین خود داشت در اکثر عملیات‌ها با مسئولیت‌های مختلف به ویژه فرماندهی محورهای عملیاتی حضور فعال داشت؛ هفت بارجراحت شدید داشت و تحمل درد و رنج ناشی از آن ماحصل این حضور فعال و مخلصانه بود. این حضورها و رشادت‌ها افتخار جانبازی راچون برگ زرین دیگری برای کتاب زندگی سراسر مجاهدت او به ارمغان آورد.
با وقوع عملیات مرصاد به توصیه مقام معظم رهبری، مسئولیت این عملیات غرور‌آفرین را بر عهده گرفت. از شهید صیاد شیرازی نقل است که شوشتری در این عملیات فرماندهی شایسته‌ای را از خود به نمایش گذاشت تا جایی که در تماس مرحوم حاج سید احمد خمینی با وی و ابلاغ گزارش پیشرفت عملیات توسط آن مرحوم به امام خمینی‌(ره)‌، حضرت امام خطاب به سردارشوشتری می‌فرمایند :‌‌«در این دنیا که نمی‌توانم کاری بکنم. اگر آبرویی داشته باشم درآن دنیا قطعاْ شما را شفاعت خواهم کرد.»
فرماندهی لشکر 5 قرارگاه نجف، فرماندهی قرارگاه حمزه و جانشینی فرمانده نیروی زمینی سپاه برخی از مسئولیت‌‌های این فرمانده بزرگ و شهید والا مقام است. وی از اول فروردین 1388با حفظ سمت، فرماندهی قرارگاه قدس زاهدان را نیز عهده‌دار شد و موفق گردید با تلاشی پیگیر و مجاهدتی خستگی ناپذیر، ایجاد اتحاد بین طوایف شیعه و سنی را در این استان به افتخارات خود بیفزاید.
نور‌علی شوشتری که‌‌ سال‌های متمادی منصب خادمی افتخاری بارگاه ملکوتی امام رضا‌(ع)‌را عهده‌‌ دار بود‌، بارها در جمع همرزمانش گفته بود‌:
«آرزو دارم در میدان جنگ باشم و به شهادت برسم و جسم ناقابلم در راه خدا تکه تکه شود‌».
سردار نور‌علی شوشتری صبح روز یکشنبه 26/7/1388 در منطقه پیشین سیستان و بلوچستان طی یک عملیات تروریستی در سن 61سالگی به درجه رفیع شهادت نایل آمد.
روحش شاد‌‌ و ‌راهش پررهرو‌باد

منبع:بروشورسازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران
پیش‌ بینی
پیش بینی سردار شوشتری از شهادتش در سیستان
سردار شوشتری جانشین فرمانده نیروی زمینی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی که در ابتدی سال 1388 به عنوان فرمانده قرارگاه قدس انتخاب شده بود‌،‌‌شهادت خود را پیش‌بینی کرده بود.
وی که به همراه چند تن از فرماندهان سپاه و تعدادی از سران قبیله در عملیاتی تروریستی به شهادت رسید چندی پیش در محفلی باحضور دوستانش گفته بود که" ‌از خدا خواسته‌ام اینجا محل شهادتم شود و دلم گواهی می‌دهد که خداوند آرزوی مرا برآورده خواهد کرد‌‌. بعد از احمد کاظمی و دیگر یاران من تنها شده‌ام و به همین خاطر انتظار شهادتم را می‌کشم‌. امیدوارم خداوند با شهادت من مشکلات این منطقه و معضلات آن را حل کند‌. "
سردار شوشتری از زمان انتصاب خود به سمت فرمانده قرار گاه قدس علی رغم مسئولیت سنگینش در تهران همواره در منطقه سیستان و بلوچستان و در میان مردم فقیر حضور داشت و اقدامات متعدد فرهنگی و حتی فعالیت‌های متعددی در زمینه حل مشکلات معیشی مردم منطقه می‌‌کرد‌‌‌‌‌.
حضور این شهید سرفراز تابدان‌جا بود‌که‌خانواده و نزدیکانش به سختی موفق به دیدن وی می‌شدند اما کپرها و چادرهای قبیله منطقه مامن مناسبی برای حضور جانشین فرمانده نیروی زمینی سپاه پاسداران بود.
 
منبع:پایگاه اطلاع رسانی تابناك

رمضان در سیستان

دقایقی قبل از اذان مغرب روز شانزدهم رمضان‌، ‌ماشین‌های جور‌‌وا‌جوری كه اكثرشان وانت بودند‌، جاده سربالایی، با شیب نسبتاً تند تپه بزرگ شهر راسك‌، مركز شهرستان سرباز، كه مقر سپاه بر روی آن واقع شده، را می پیمودند و بالا می آمدند، با مختصر شناسایی و با گفتن جمله كوتاه « ما میهمان سرداریم » از نگهبانی ورودی به آسانی و با احترام نظامی می‌گذشتند و داخل می‌‌شدند‌.
لحظاتی بعد سرنشینان این خودروها كه همگی در لباس سفید بلوچی وتك و توكی هم با لباس خاكی رنگ و خاكستری هستند‌، مورد استقبال گرم سرداران و دیگر پاسداران قرار می‌گیرند‌، آری اینان كه سران طوایف و عشایر منطقه سرباز هستند، آمده‌اند تا میزبان سفره افطار یكی از‌ سربازان ولایت و رهبری باشند.
سردار شوشتری جانشین فرمانده نیروی زمینی و فرمانده قرارگاه قدس سپاه كه با عزمی خستگی ناپذ‌یر، كمر همت را به خشكاندن ریشه ناامنی در جنوب شرق بسته است‌‌، این روز مبارك را غنیمت شمرده‌،‌تا در این نقطه دور افتاده و محروم‌، میزبان جمعی از بندگان روزه‌دار خدای رحمان باشد.
پس از اقامه نمازمغرب‌‌، سفره افطار در گوشه نمازخانه سپاه پهن می‌شود‌، سفره‌های ساده و بی‌ریا. سفره‌ای كه شاید مشابه آن را در هیچ‌جای دیگری نتوان یافت.
همه آمده‌اند، طوایف آسكانی، صلاحی، شاه‌بخش‌، بر و دیگران. از راه‌های دور‌و نزدیك، از پیشین، جكی گور و از خود شهر راسك، بخش سرباز یا مناطق دورتری هم چون آشار و یرافشان وخیلی جاهای دیگری كه من حتی اسمشان را نمی‌دانم.
عبدالرحیم از پیشین، خان محمد از آن سوی‌تر، رحیم داد از آشار، ابوالحسن از یرافشان وكدخدا محمد از تگران، غلام‌علی از نقطه صفر مرزی و به قول خودش از میل مرزی 196 وده‌ها چهره دیگر.
سردار چونان نزدیكان و خویشان خود، یكی یكی تعارف می‌كند و با احترام بر سفره می‌نشاند و در تب و تاب است تا كم وكسری نباشد، هر از چند گاهی هم كه تازه واردی می‌آید، تعارف به نشستن می‌كند و دوباره افطار خود را ادامه می‌دهد. با پایان یافتن افطار گپ و گفت و‌گوها و بگو و بخندها شروع می‌شود. «‌‌ خان‌محمد صلاحی چطور است ؟»، « كدخدا محمد بسیار بسیار خوش آمدید » و جالب این كه كه بیشتر افراد را به اسم كوچك می‌شناسد و صدا می‌زند.
این رابطه صمیمی سردار را كه می‌بینم نا خود آگاه به یاد حرف چند روز پیش حاج كمال فرمانده گردان تكاورمان می‌افتم كه با خنده می‌گفت: « اگر خواستی بفهمی سردار كی به منطقه می‌آید كافی است از یكی از این عشایر بپرسی، نه من یا دیگری! زیرا آن ها بهتر از ما خبر دارند ».
سفره افطار جمع می‌شود. سران طوایف بلوچ به دور سردار حلقه می‌زنند و او نیز در همان ابتدا پس از نام و یاد خدا می‌گوید: «این را از همین اول بگویم كه من با حضور شما مردم غیور دیگر هیچ دغدغه امنیتی در اینجا ندارم و یقین هم دارم هیچ كس نمی تواند كوچك ترین نفوذی در صفوف مستحكم شما داشته باشد».
والحق كه این گونه است ، زیرا مرد بلوچ امروز دیگر بخوبی دریافته است، آن‌هایی كه در آن سوی مرزها با بلعیدن دلارهای آمریكایی و پوندهای انگلیسی سنگ خلق بلوچ را برسینه می زنند، تنها و تنها به منافع خویش می اندیشند و لاغیر‌. سردار به پیروی از مولا و مرادش حضرت آقا، از وحدت وهمدلی سخن به میان می آورد و می گوید: « برادران من، امروز دشمن منتظر تفرقه شماست، منتظر دودستگی است. اگر خدای ناكرده، اختلافی پیش آمد، نگذارید به جای باریك كشیده شود. اصلاً یكی از خصوصیات طایفه، همین با هم بودن است».
توصیه‌های وحدت بخش سردار كه به این جا می رسد، به یاد حرف‌های پیش از افطار ابوالحسن از طایفه آسكانی می افتم كه می گفت: «خوبی سپاه به همین است كه قبل از هر چیزی به فكر وحدت ماست، كاری كه بعضی‌ها از آن غفلت كردند. سپاه به فكر خدمت است و برای همین است كه ما تا پای جان در كنار سپاه هستیم».
صحبت‌های سردار هم چنان ادامه دارد و به اینجا رسیده است كه می گوید:‌« یكی از نكات قوت در كار شما خان‌های بلوچ این است كه شما از خادمی به خانی رسیده‌اید، نه از سر تعدی و ظلم و قدرت و ثروت و مانند آن و این افتخار بزرگی برای شماست. پس این روحیه خادمی وخدمت گزاری را حفظ كنید. همان‌گونه كه امام عظیم الشانمان، به خادمی افتخار می‌كرد و می‌گفت به من رهبر نگویید، خادم بگویید» و این حرف را سردار، در عمل هم در ضیافت آن شب به كار بست. هر‌گاه كه یكی از سران طوایف و عشایر از مشكلات طایفه اش می‌گفت، او بلافاصله در جواب می‌گفت:«ای به چشم!» و فوراً خطاب به علویان و فرماندهان زمینی و مقاومت مستقر در منطقه می‌گفت: «فوراً مشكل آقایان را حل كنید» و در موارد محدودی هم كه خواسته‌ها در حد مقدورات نبود با لبخندی بر لب می گفت:«صبر كنید انشاءا... درست می شود، خوش خوش، كم كم!» و یا آن‌گاه كه یكی از سران طوایف، از شناسایی 100خانوار نیازمند در طایفه‌اش گفت، سردار بلافاصله خطاب به آقای علویان گفت‌: «عجالتاً 10تن آرد می‌دهیم، بدهید به این عزیزان، تا بعداً اقدامی اساسی برای این‌ها بشود».
سردار هم چنان در لابه‌لای سوالات مطرح شده، از طرح‌های سپاه می‌گوید و به طرح همایش وحدت سران طوایف اشاره می‌كند و از عبدالرحیم كه گویی داوطلب یكی از این همایش‌هاست، پیشرفت كار را می‌پرسد و او كه حالا دیگر به بركات وحدت بیش از پیش پی برده است می‌گوید: «سردار ما نظرمان این شد كه به جای این كه تنها همایش سران طایفه خودمان را داشته باشیم، می‌خواهیم همایشی برای همه طوایف در پیشین داشته باشیم تا اختلافی هم پیش نیاید.» پیشنهادی كه با استقبال شدید سردار مواجه شد وگفت: «كارتان را هر چه زودتر شروع كنید و نگران بودجه و امكانات هم نباشید، با توكل به خدا و با همت شما همه چیز حل می‌شود». در ادامه صحبت به نكته دیگری هم اشاره می‌كند و خطاب به سران طوایف می‌گوید: «برای پیشبرد كارها به باسوادها و نخبگان، دانشگاهیان و مولوی‌ها و تحصیل كرده‌های محلی خودتان بها بدهید، در هر كجا هستند از فكر و تجربه آن‌ها بخوبی استفاده كنید. چون این‌ها بهتر از همه می‌توانند به شما كمك كنند».
 
منبع:پایگاه اطلاع رسانی تابناك




نوشته شده در دوشنبه 26 مهر 1389 توسط جا مانده از قافله
موضوع: زندگینامه -اخبار -

محمد گلدوی ،مولود و شهید مسجد

سردار علیرضا جاهد فرمانده سپاه سیستان و بلوچستان با اشاره به برگزاری مراسم تشییع پیکرهای شهدای شعبانیه مسجد جامع زاهدان اظهار داشت: این مراسم به ‏نحو احسن برگزار شد و همه اقشار اعم از شیعه و سنی و سران طوایف در این مراسم شرکت داشتند و اعلام کردند که ما مرزداران واقعی انقلاب هستیم.

    

وی با بیان اینکه این حادثه تروریستی به هیچ وجه کار اهل تسنن نیست، گفت: این حادثه تروریستی کار چند مزدور آمریکایی است و ما خواستار محاکمه این افراد هستیم و از کشورهای همسایه خصوصا پاکستان درخواست می‌کنیم تا نقطه امنی برای عوامل ضد انقلاب نباشند.
 

جاهد ادامه داد: حادثه تروریستی مسجد جامع زاهدان یک حرکت نظامی کور بود و به آن، یک اقدام عملیاتی نمی‌گویند.
  

 از مقام شهید محمد گلدوی تجلیل به عمل می‌آید
 

فرمانده سپاه سیستان و بلوچستان در ادامه با اشاره به زندگی شهید محمد گلدوی اظهار داشت: پدر شهید گلدوی خادم مسجد جامع زاهدان بوده و این شهید در خانه‌شان که در خود مسجد جامع بود به دنیا آمد و در همان مسجد هم به درجه رفیع شهادت نایل شد و شهید گلدوی، شهید فهمیده زمان است.
 

وی ادامه داد: به زودی از مقام این شهید به عنوان یک شهید ملی مانند شهید فهمیده تجلیل به عمل می‌آید و یکی از روزهای سال را به یاد این شهید نامگذاری می‌‌شود.
 

جاهد در بخش دیگر از سخنانش با بیان اینکه این حادثه تروریستی قطعا در امنیت استان تاثیر گذاشته است، گفت: ولی با وجود این حادثه مردم آگاه و بیدار هستند و در حال رایزنی با سران طوایف می‌باشند تا چگونه با این حادثه مقابله کنند چون همه ما می‌دانیم که این انفجار کار اسرائیل و آمریکا بوده است.

   

فرمانده سپاه سیستان و بلوچستان در پایان با بیان اینکه گروهک تروریستی ریگی مسئولیت این حادثه را به گردن گرفته است، خاطرنشان کرد: دیپلماسی نظام باید فعال شود و دولت‌های همسایه باید همکاری کنند تا این گروهک‌ها نتوانند به کشورشان رفت و آمد کنند زیرا ممکن است حتی در آینده این گروهک‌ها برای خود آن کشورها ایجاد ناامنی کنند.
  

نحوه شهادت شهید گلدوی
  

محمد گلدوی به همراه چند نفر دیگر از همرزمان بسیجی خود مشغول بازرسی میهمانان مراسم جشن ولادت حضرت امام حسین (علیه السلام)  و دعای کمیل در ورودی مسجد جامع زاهدان بود ، که فردی قصد وارد شدن به داخل مسجد را می کند و شهید گلدوی قصد بازرسی او را داشته  اما ممانعت وی سبب ظن شهید گلدوی و جلوگیری از ورود این شخص  به داخل مسجد می شود . مهاجم سعی می‌کند خود را به داخل جمعیت حاضر در صحن مسجد برساند  که این  شهید ایثارگر  او را در آغوش می‌گیرد و این مهاجم را از جمعیت دور می کند و  در این هنگام تروریست جنایتکار با کشیدن ضامن بمب اقدام به انفجار می‌کند.
 

رشادت شهید گلدوی  از بروز یک فاجعه بزرگتر انسانی جلوگیری کرده و  این شهید  با ایثارگری و عمل قهرمانانه خود در واقعه انفجار مسجد جامع زاهدان  یاد و خاطره شهید حسین فهمیده را در اذهان زنده کرد و  به یک الگوی ایثارگرانه و جاوید برای مردم و کشور تبدیل شد.

    

تدارکاتچی: تبیان



نوشته شده در سه شنبه 5 مرداد 1389 توسط جا مانده از قافله
بسم رب الشهدا


وعده ما جمعه ۱۸ تیر ماه، گلزار شهدای تهران، قطعه ۲۶ ردیف ۱۶ شماره ۷۵ مزار شهید مسلم فراهانی



روزه بود در شب لیله الرغائب. آرزوها داشت برای خودش قشنگ و رنگارنگ. آرزو می کرد آن دنیا محشور شود با “مسلم”. مسلم سفیر حسین است اما فرزند عقیل نیست. مسلم فرزند خود علی است. مسلم سفیر حسین است اما در آخرالزمان. مسلم از دارالعماره روزگار به حسین سلام داد و مادرش سفره افطار پهن کرده بود در قطعه ۲۶ چادرش مشکی بود؛ درست مثل چشم مسلم. مسلم، مسلم، مسلم … برخیز از مزارت و برای مادرت از بهشت خرما بیاور که می خواهد باز کند روزه اش را. “ای شهید، ای آنکه بر کرانه ابدی و ازلی وجود بر نشسته ای دستی بر آر” که مادرت تشنه است. گرسنه است. موذن اذان داده و خدا اذن داده که مادر روزه اش را با نگاه تو باز کند. مسلم، مسلم، مسلم …

 

 چه سنگ نوشته ای دارد مزارت: ” متاب ای مه تو بر سنگ مزارم، که بنشسته دمی مادر کنارم؛ بسان کودکی های دل من، که شبها بود و مادر در کنارم؛ هم اکنون مادر غم پرور من، بود با حال خسته در کنارم؛ چه غم دارم که در دنیا و عقبی، عزیزم مادرم باشد کنارم.

  

مسلم فراهانی. فرزند محمد. تولد: ۱۳۴۴ شهادت: ۵/ ۴/ ۶۱ محل شهادت: شیاه کوه تپه.

 

 ببوسم دستت ای مادر که پروردی مرا آزاد، بیا بابا تماشا کن که فرزندت شده داماد؛ به حجله می روم شادان ولی زخمی به تن دارم، به جای رخت دامادی لباس خون به تن دارم. قطعه ۲۶ ردیف ۱۶ شماره ۷۵″. مسلم، مسلم، مسلم … می دانی چند سال است که ندیده تو را؟

 

 سال هاست که برایت به جای سالگرد شهادت، جشن تولد می گیرد. جمعه ۱۸ تیر ماه جشن تولد توست. تو البته ۱۵ تیر به دنیا آمده ای اما مادرت مراسم جشن تولد تو را انداخته جمعه ساعت ۱۰ صبح که همه بتوانند بیایند.  جمعه ۱۸ تیر از بهشت مرخصی بگیر و بیا. برای دل مادرت هم که شده بیا. “بیا شمعا رو فوت کن، که صد سال زنده باشی”. ثواب دارد. بیا و شاد کن دل پیر زن را.

به اندازه کافی غم و غصه خورده. مادرت هر شب به این آرزو می خوابد که خواب تو را ببیند و با این امید از خواب بر می خیزد که تو دستش را بگیری. روزی به تو شیر داد که شیر بچه اش باشی. عصای دستش باشی. تو را در لباس دامادی ببیند. برایت اسپند دود کند اما همه آرزوهایش بر باد رفت وقتی پیکر تو را غرق در خون دید. شهادت افتخار است ولی می شکند کمر مادر را. دل مادر کوچک است. تاب ندارد ببیند جگر گوشه اش بر زمین افتاده بی دست، حتی اگر آن مادر، “ام البنین” باشد.

 

 مادر عباس بود اما کارش شده بود گریه و زاری. دلش تنگ می شد برای قد رشید عباس. گاهی می نشست در بقیع و زار می زد از فراق عباس. از داغ عباس. یک چیزهایی شنیده بود از عمود آهن ولی کافی نبود. چه کشیده بود زینب که آن صحنه ها را دیده بود. ام البنین همیشه می گفت: ناجوانمردانه کشتند پسرم را. یک تنه لشکری را حریف بود. شمشیر که می زد، می شد مظهر قهر خدا. شیر بود پسرم. شیر بچه حیدر کرار.

 

گاهی که کودک بود ذوالفقار پدر را دست می گرفت و به حسین می گفت: مولای من! من و دیگر برادرانم فدای تو. تا ما را داری غم نداشته باش. یادش داده بودم حسین را برادر صدا نزند. به او گفته بودم فرق خودم را با فاطمه. به او گفته بودم؛ حسین را همیشه “مولا” صدا کن. از حسین لحظه ای جلوتر قدم بر ندار. همیشه چند قدم پشت سر او حرکت کن. مراقب حسین باش. اول بگذار حسین بنشیند بعد تو. آبی اگر بود اول بده حسین بنوشد. هوای بچه های حسین را داشته باش. حسین مظلوم است. مواظبش باش. کربلا رفتی، همه فکر و ذکر تو حسین باشد. ببین پسرم! در کربلا تو راه را از میان باران نیزه ها باز می کنی و به علقمه می رسی. مبادا از آب علقمه بنوشی در حالی که حسین تشنه لب باشد.

 

در مشک تو آنقدر آبی جمع نمی شود اما اول بده کودکان حسین. بعد جرعه ای به مولایت تعارف کن و بعد، از همان شجره طیبه ای که اصلها ثابت و فرعها فی السماست دانه ای خرما بچین و بده دست “مسلم” که مادرش مثل من روزی مادر شهید خواهد شد. پسرم! تو ماموری از طرف خدا که در آخرالزمان نگهدار سیدی از تبار خراسان باشی که نائب خورشید است. ماه است. پسرم! “ابا الفضل علمدار، خامنه ای نگهدار”!

 

تدارکاتچی:حسین قدیانی


نوشته شده در دوشنبه 14 تیر 1389 توسط جا مانده از قافله
موضوع: زندگینامه -وصیت نامه -خاطرات -
 تولد و تحصیلات دکتر مصطفی چمران در 18 اسفند سال 1311 در تهران، خیابان پانزده خرداد، بازار آهنگرها، سرپولک متولد شد. وی تحصیلات خود را در مدرسه انتصاریه، نزدیک پامنار، آغاز کرد و در دارالفنون و البرز دوران متوسطه را گذراند؛ در دانشکده فنی دانشگاه تهران ادامه تحصیل داد و در سال 1336 در رشته الکترومکانیک فارغ‌التحصیل شد و یک سال به تدریس در دانشکده فنی پرداخت. وی در همه دوران تحصیل شاگرد اول بود. در سال 1337 با استفاده از بورس تحصیلی شاگردان ممتاز به آمریکا اعزام شد و پس از تحقیقات علمی در جمع معروف‌ترین دانشمندان جهان در دانشگاه کالیفرنیا و معتبرترین دانشگاه آمریکا _‌‌ برکلی _ با ممتازترین درجه علمی موفق به اخذ دکترای الکترونیک و فیزیک پلاسما گردید. از تفسیر قرآنی تا جنگهای پارتیزانی مصر از 15 سالگی در درس تفسیر قرآن مرحوم آیت الله طالقانی، در مسجد هدایت، و درس فلسفه و منطق استاد شهید مرتضی مطهری و بعضی از اساتید دیگر شرکت می‌کرد و اولین اعضای انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه تهران بود. در مبارزات سیاسی دوران دکتر مصدق ( از مجلس چهاردهم تا ملی شدن صنعت نفت) شرکت داشت و از عناصر پر تلاش در کشمکش‌های مرگ و حیات این دوره بود. بعد از کودتای ننگین 28 مرداد سخت‌ترین مبارزه‌ها و مسئولیت‌های او علیه استبداد و استعمار شروع شد و تا زمان مهاجرت از ایران بدون خستگی و با همه قدرت خود، علیه نظام طاغوتی شاه جنگید و خطرناک‌ترین مأموریت‌ها را در سخت‌ترین شرایط با پیروزی به انجام رسانید. در آمریکا، با همکاری بعضی از دوستانش، برای اولین بار انجمن اسلامی دانشجویان آمریکا را پایه‌ریزی کرد و از مؤسسین انجمن دانشجویان ایرانی در کالیفرنیا و از فعالین انجمن دانشجویان ایرانی در آمریکا به شمار می‌رفت که به دلیل این فعالیت‌ها، بورس تحصیلی شاگرد ممتازی وی از سوی رژیم شاه قطع می‌شود. پس از قیام خونین پانزده خرداد سال 1342 و سرکوب ظاهری مبارزات مردم مسلمان به رهبری امام خمینی (ره) دست به اقدامی جسورانه و سرنوشت‌ساز می‌زند و همه پلها را پشت سر خود خراب می‌کند و به همراه بعضی از دوستان مؤمن و هم‌فکر، رهسپار مصر می‌شود و مدت دو‌‌ سال، در زمان عبدالناصر، سخت‌ترین دوره‌های چریکی و جنگ‌های پارتیزانی را می‌آموزد و به عنوان بهترین شاگرد این دوره شناخته می‌شود و فوراً مسئولیت تعلیم چریکی مبارزان ایرانی به عهده او گذارده می‌شود. به علت برخورداری از بینش عمیق مذهبی، از ملی‌گرایی ورای اسلام گریزان بود و وقتی در مصر مشاهده کرد که جریان ناسیونالیسم عربی باعث تفرقه مسلمین می‌‌شود، به جمال عبدالناصر اعتراض کرد و ناصر ضمن پذیرش این اعتراض گفت که جریان ناسیونالیسم عربی آنقدر قوی است که نمی‌توان به راحتی با آن مقابله کرد و با تأسف تأکید می‌کند که ما هنوز نمی‌دانیم که بیشتر این تحریکات از ناحیه دشمن و برای ایجاد تفرقه در بین مسلمانان است. به دنبال آن، به چمران و یارانش اجازه می‌دهد که در مصر نظرات خود را بیان کند. پایگاه چریکی لبنان بعد از وفات عبدالناصر، ایجاد پایگاه چریکی مستقل، برای تعلیم مبارزان ایرانی، ضرورت پیدا می‌کند و لذا دکتر چمران رهسپار لبنان می‌شود تا چنین پایگاهی را تأسیس کند. او به کمک امام موسی صدر، رهبر شیعیان لبنان، حرکت محرومین و سپس جناح نظامی آن، سازمان ((امل)) را بر اساس اصول و مبانی اسلامی پی‌ریزی نموده که در میان توطئه‌ها و دشمنی‌های چپ و راست، با تکیه بر ایمان به خدا و با اسلحه شهادت، خط راستین اسلام انقلابی را پیاده می‌کند و علی‌گونه در معرکه‌های مرگ و حیات به آغوش گرداب خطر فرو می‌رود و در طوفان‌های سهمناک سرنوشت، حسین‌وار به استقبال شهادت می‌تازد و پرچم خونین تشیع را در برابر جبارترین سمتگران روزگار، صهیونیزم اشغال‌گر و همدستان خونخوار آن‌ها، راست‌گرایان (( فالانژ)) به اهتزاز در‌می‌آورد و از قلب بیروت سوخته و خراب تا قله‌های بلند کوه‌های جبل عامل و در مرزهای فلسطین اشغال شده، از خود قهرمانی‌ها به یاد گذاشته؛ در قلب محروحین و مستضعفین شیعه جای گرفته و شرح این مبارزات افتخارآمیز با قلمی سرخ و به شهادت خون پاک شهدای لبنان، بر کف خیابان‌های داغ و بر دامنه کوه‌های مرزی اسرائیل برای ابد ثبت گردیده است. بیست و سه سال هجرت دکتر چمران با پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی ایران، بعد از 23 سال هجرت، به وطن باز می‌گردد. همه تجربیات انقلابی و علمی خود را در خدمت انقلاب می‌گذارد؛ خاموش و آرام ولی فعالانه و قاطعانه به سازندگی می‌پردازد و همه تلاش خود را صرف تربیت اولین گروه‌های پاسداران انقلاب در سعدآباد می‌کند. سپس در سمت معاونت نخست‌وزیر در امور انقلاب شب و روز خود را به خطر می‌اندازد تا سریع‌تر و قاطعانه‌تر مسئله کردستان را فصیله دهد تا اینکه بالاخره در قضیه فراموش ناشدنی (( پاوه)) قدرت ایمان و ارداه آهنین و شجاعت و فداکاری او بر همگان ثابت می‌گردد. از خرابه‌های پاوه تا وزارت دفاع در آن شب مخوف پاوه، همه امیدها قطع شده بود و فقط چند پاسدار مجروح، خسته و دل‌شکسته در میان هزاران دشمن مسلح به محاصره افتاده بودند. اکثریت پاسداران قتل‌عام شده بودند و همه شهر و تمام پستی بلندی‌ها به دست دشمن افتاده بود و موج نیروهای خونخوار دشمن لحظه به لحظه نزدیک‌تر می‌شد. باران گلوله می‌بارید و می‌رفت تا آخرین نقطه مقاومت نیز در خون پاسداران غرق گردد. ولی دکتر چمران با شهامت و شجاعت و ایثارگری فراوان توانست این شب هولناک را با پیروزی به صبح امید متصل کند و جان پاسداران باقی مانده را نجات دهد و شهر مصیبت‌‌زده را از سقوط حتمی برهاند. آنگاه فرمان انقلابی امام خمینی (ره) صادر شد. فرماندهی کل قوا را به دست گرفت و ارتش فرمان داد تا در 24 ساعت خود را به پاوه برساند و فرماندهی منطقه نیز به عهده دکتر چمران واگذار شد. رزمندگان از جان گذشته انقلاب، اعم از سرباز و پاسدار به حرکت درآمدند و همه تجارب انقلابی، ایمان، فداکاری، شجاعت، قدرت رهبری و برنامه‌ریزی دکتر چمران در اختیار نیروهای انقلاب قرار گرفت و عالی‌ترین مظاهر انقلابی و شکوهمند‌ترین قهرمانی‌ها به وقوع پیوست و در عرض 15 روز شهرها و راه‌ها و مواضع استراتژیک کردستان از خطر حتمی نجات یافت و مردم مسلمان کرد با شادی و شعف به استقبال این پیروزی رفتند. دکتر چمران بعد از این پیروزی بی‌نظیر به تهران احضار شد و از طرف رهبر عالیقدر انقلاب، امام خمینی (ره)، به وزارت دفاع منصوب گردید. در پست جدید، برای تغییر و تحول ارتش از یک نظام طاغوتی، به یک سلسله برنامه‌های وسیع بنیادی دست زد که پاک‌سازی ارتش و پیاده کردن برنامه‌های اصلاحی از این قبیل است تا به یاری خدا و پشتیبانی ملت، ارتشی به وجود آید که پاسدار انقلاب و امنیت استقلال کشور باشد و رسالت مقدس اسلامی ما را به سر منزل مقصود برساند. نماینده دوره اول مجلس دکتر مصطفی‌ چمران در اولین دور انتخابات مجلس شورای اسلامی، از سوی مردم تهران به نمایندگی  انتخاب شد و تصمیم داشت در تدوین قوانین و نظام جدید انقلابی، بخصوص در ارتش، حداکثر سعی و تلاش خود را بکند تا ساختار گذشته ارتش به نظامی انقلابی و شایسته ارتش اسلامی تبدیل شود. در یکی از نیایش‌های خود بعد از انتخاب نمایندگی مردم در مجلس شورای اسلامی، اینسان خدا را شکر می‌گوید: (( خدایا، مردم آنقدر به من لطف کرده‌اند و آنچنان مرا از باران لطف و محبت خود سرشار کرده‌اند که به راستی خجلم و آنقدر خود را کوچک می‌بینم که نمی‌توانم از عهده آن برآیم. خدایا، تو به من فرصت ده، توانایی ده، تا بتوانم از عهده برآیم و شایسته این همه مهر و محبت باشم.)) وی سپس به نمایندگی رهبر کبیر انقلاب اسلامی در شورای‌ عالی دفاع منصوب شد و مأموریت یافت تا بطور مرتب گزارش کار ارتش را ارائه کند. ستاد جنگ‌های نامنظم در خوزستان گروهی از رزمندگان داوطلب، به گِرد او جمع شدند و او با تربیت و سازماندهی آنان، ستاد جنگ‌های نامنظم را در اهواز تشکیل داد. این گروه کم‌کم قوت گرفت و منسجم شد و خدمت زیادی انجام داد. تنها کسانی که از نزدیک شاهد ماجراهای تلخ و شیرین، پیروزی‌ها و شکست‌ها، شهامت‌ها و شهادت‌ها و ایثارگری‌های آنان بودند، به گوشه‌ای از این خدمات که دکتر چمران شخصاً مایل به تبلیغ و بازگویی آن‌ها نبود، آگاهی دارند. ایجاد واحدهای مهندسی فعال برای ستاد جنگ‌های نامنظم یکی از این برنامه‌ها بود که به کمک آن، جاده‌های نظامی به سرعت در نقاط مختلف ساخته شد و با نصب پمپ‌های آب در کنار رود کارون و احداث یک کانال به طول حدود بیست کیلومتر و عرض یک متر در مدتی حدود یک ماه، آب کارون را به طرف تانک‌های دشمن روانه ساخت، به طوری که آن‌ها مجبور شدند چند کیلومتر عقب‌نشینی کنند و سدی عظیم مقابل خود بسازند و با این عمل فکر تسخیر اهواز را برای همیشه از سر به دور دارند. یکی از کارهای مهم و اساسی او از همان روزهای اول، ایجاد هماهنگی بین ارتش، سپاه و نیروهای داوطلب مردمی بود که در منطقه حضور داشتند. بازده این حرکت و شیوه جنگ مردمی و هماهنگی کامل بین نیروهای موجود، تاکتیک تقریباً جدید جنگی بود؛ چیزی که ابرقدرت‌ها قبلاً فکر آن را نکرده بودند. متأسفانه این هماهنگی در خرمشهر به وجود نیامد و نیروهای مردمی تنها ماندند. او تصمیم داشت به خرمشهر نیز برود، ولی به علت عدم وجود فرماندهی مشخص در آنجا و خطر سقوط جدی اهواز، موفق نشد ولی چندین بار نیروهایی بین دویست تا یک هزار نفر را سازماندهی کرده و به خرمشهر فرستاد و آنان به کمک دیگر برادران مقاوم خود توانستند در جنگی نابرابر مقابل حملات پیاپی دشمن تا مدت‌ها مقاومت کنند.  سوسنگرد، قادسیه نیست پس از یأس دشمن از تسخیر اهواز، صدام سخت به فتح سوسنگرد دل‌بسته بود تا رؤیای قادسیه را تکمیل کند و برای دومین بار به آن شهر مظلوم حمله کرد و سه روز تانک‌های او شهر را در محاصره گرفتند و روز سوم تعدادی از آنان توانستند به داخل شهر راه یابند. دکتر چمران که از محاصره تعدادی از یاران و رزمندگان شجاع خود در آن شهر سخت برآشفته بود، با فشار و تلاش فراوان خود و آیت‌الله خامنه‌ای، ارتش را آماده ساخت که برای اولین بار دست به یک حمله خطرناک و حماسه‌آفرین نابرابر بزند و خود نیز نیروهای مردمی و سپاه پاسداران را در کنار ارتش سازماندهی کرد و با نظمی نو و شیوه‌ای جدید از جانب جاده اهواز _ سوسنگرد به دشمن یورش بردند. شهید چمران پیشاپیش یارانش، به شوق کمک و دیدار برادران محاصره شده در سوسنگرد، به سوی این شهر می‌شتافت که در محاصره تانک‌های دشمن قرار گرفت. او سایر رزمندگان را به سوی دیگری فرستاد تا نجات یابند و خود را به حلقه محاصره دشمن انداخت؛ چون آنجا خطر بیشتر بود و او همیشه به دامان خطر فرو می‌رفت. در این هنگام بود که نبرد سختی درگرفت؛ نیروهای کماندوی دشمن از پشت تانک‌ها به او حمله کردند و او همچون شیری در میدان، در مصاف با دشمن متجاوز از نقطه‌ای به نقطه‌ای دیگر و از سنگری به سنگری دیگر می‌رفت. کماندوهای دشمن او را زیر رگبار گلوله خود گرفته بودند، تانک‌ها به سوی او تیراندازی می‌کردند و او شجاعانه بدون هراس از انبوه دشمن و آتش شدید آن‌ها سریع، چابک، برافروخته و شادان از شوق شهادت در رکاب حسین (ع) و در راه حسین (ع). در روز قبل از تاسوعا، به آتش آن‌ها پاسخ گفته و هر لحظه سنگر خود را تغییر می‌داد. در همین اثنا همرزم با وفایش به شهادت رسید و او یک تنه به نبرد حسین‌گونه خود ادامه می‌داد و به سوی دشمن حمله می‌برد. هر چه تنور جنگ گرم‌تر می‌شد و آتش حمله بیشتر زبانه می‌کشید، چهره ملکوتی او، این مرد راستین خدا و سرباز حسین (ع)، گلگون‌تر و شوق به شهادتش افزون‌تر می‌شد تا آنکه در حین (( رقصی چنین میانه میدان ))‌ از دو قسمت پای چپ زخمی شد. خون گرم او با خاک کربلای خوزستان در هم آمیخت و نقشی زیبا از شجاعت و عشق به شهادت و تلاش خالصانه در را خدا آفرید و هنوز هم گرمی قطرات خون او گرمی‌بخش رزمندگان با وفای اسلام و سرخی خونش الهام‌بخش پیروزی نهایی و بزرگ آنان است. با پای زخمی بر یک کامیون عراقی حمله برد. سربازان صدام از یورش این شیر میدان گریخته و او به کمک جوان چابک دیگری که خو را به مهلکه رسانده بود، به داخل کامیون نشست و با لبانی متبسم، دیگران را نوید پیروزی می‌داد. خبر زخمی شدن سردار پر افتخار اسلام، در نزدیکی دروازه سوسنگرد، شور و هیجانی آمیخته با خشم و اراده و شجاعت در یاران او و سایر رزمندگان افکند که بی محابا به پیش تاختند و شهر قهرمان و مظلوم سوسنگرد و جان چند صد تن رزمنده مؤمن را از چنگال صدامیان نجات بخشیدند. دکتر چمران با همان کامیون که خود را به بیمارستان در اهواز رسانید و بستری شد، اما بیش از یک شب در بیمارستان نماند و بعد از آن خود را به مقر ستاد جنگ‌های نامنظم رساند و دوباره با پای زخمی و دردمند به ارشاد یاران وفادار خود پرداخت. جالب اینجا بود که در همان شبی که در بیمارستان بستری بود، جلسه مشورتی فرماندهان نظامی (تیمسار شهید فلاحی، فرمانده لشگر92، شهید کلاهدوز، مسئولان سپاه و سرهنگ محمد سلیمی که رئیس ستاد او بود)، استاندار خوزستان و نماینده امام در سپاه پاسداران ( شهید محلاتی ) در کنار تخت او در بیمارستان تشکیل شد و در همان حال و همان شب، پیشنهاد حمله به ارتفاعات الله‌اکبر کرد. فاجعه هویزه به رغم اصرار و پیشنهاد مسئولان و دوستانش، حاضر به ترک اهواز و ستاد جنگ‌های نامنظم و حرکت به تهران برای معالجه نشد و تمام مدت را در همان ستاد گذراند، در حالی که در کنار بسترش و در مقابلش نقشه‌های نظامی منطقه، مقدار پیشروی دشمن و حرکت نیروهای خودی نصب شده بود و او که قدرت و یارای جبهه رفتن نداشت، دائماً به آن‌ها می‌نگریست و مرتب طرح‌های جالب و پیشنهادات سازنده در زمینه‌های مختلف نظامی، مهندسی و حتی فرهنگی ارائه می‌داد. کم‌کم زخم‌های پای او التیام می‌یافت و او دیگر نمی‌توانست سکون را تحمل کند و با چوب زیر بغل به پا خاست و باز هم آماده رفتن به جبهه شد. به دنبال نبرد بیست و هشتم صفر (پانزدهم دی ماه 59) که منجر به شکست قسمتی از نیروهای ما شد و فاجعه هویزه به بار آمد، دیگر تاب نشستن نیاورد، تعدادی از رزمندگان شجاع و جان بر کف را از جبهه  فرسیه انتخاب کرد و با چند هلیکوپتر که خود فرماندهی آن‌ها را بر عهده داشت، با همان چوب زیر بغل دست به عملی بی‌سابقه و انتحاری زد. او در حالی که از درد جنگ به خود می‌پیچید و از ناراحتی می‌خروشید، آماده حمله به نیروهای پشت جبهه و تدارکاتی دشمن در جاده جفیر به طلایه شد که به خاطر آتش شدید دشمن، هلیکوپترها نتوانستند از سد آتش آن‌ها از منطقه هویزه بگذرند و حمله هوایی دشمن هلیکوپترها را مجبور به بازگشت ساخت که وی از این بازگشت سخت ناراحت و عصبانی بود. دیدار با امام، فتح ارتفاعات الله اکبر و دهلاویه بالاخره در اسفند 59 چوب زیر بغل را نیز کنار گذاشت و با کمی ناراحتی راه می‌رفت و همراه با همرزمانش از یکایک جبهه‌های نبرد در اهواز دیدن کرد. پس از زخمی شدن، اولین بار، برای دیدار با امام امت و عرض گزارش عازم تهران شد. به حضور امام رسید و حوادثی را که اتفاق افتاده بود و شرح مختصر عملیات و پیشنهادات  خود را ارائه داد. امام امت (ره) پدرانه و با ملاطفت خاصی به سخنانش گوش می‌داد، او و همه رزمندگان را دعا می‌کرد و رهنمود‌های لازم را ارائه می‌داد. دکتر چمران از سکون و عدم تحرکی که در جبهه‌ها وجود داشت دائماً رنج می‌برد و تلاش می‌کرد که با ارائه پیشنهادات و برنامه‌های ابتکاری حرکتی بوجود آورد و اغلب این حرکت‌ها را توسط رزمندگان شجاع و جان بر کف ستاد نیز عملی می‌ساخت. او اصرار داشت که هرچه زودتر به تپه‌های الله‌اکبر و سپس به بستان حمله شود و خود را به تنگ چزابه که نزدیکی مرز است، برساند تا ارتباط شمالی و جنوبی نیروهای عراقی و مرز پیوسته آنان قطع شود. بالاخره در سی و یکم اردیبهشت ماه سال شصت، با یک حمله هماهنگ و برق‌آسا، ارتفاعات الله‌اکبر فتح شد که پس از پیروزی سوسنگرد بزرگترین پیروزی تا آن زمان بود. شهید چمران به همراه رزمندگان شجاع اسلام در زمره اولین کسانی بود که پای به ارتفاعات الله‌اکبر گذاشت؛ در حالی که دشمن زبون هنوز در نقاطی مقاومت می‌کرد. او و فرمانده شجاعش ایرج رستمی، دو روز بعد، با تعدادی از جان بر کفان و یاران خود توانستند با فداکاری و قدرت تمام تپه‌های شحیطیه ( شاهسوند ) را به تصرف درآورند، در حالی که دیگران در هاله‌ای از ناباوری به این اقدام  جسورانه می‌نگریستند. پس  از پیروزی ارتفاعات الله‌اکبر، اصرار داشت نیروهای ما هر چه زود‌تر، قبل از اینکه دشمن بتواند استحکاماتی برای خود ایجاد کند، به سوی بستان سرازیر شوند که این کار عملی نشد و شهید چمران خود طرح تسخیر دهلاویه را با ایثار و گذشت و فداکاری جان بر کفان ستاد جنگ‌های نامنظم و به فرماندهی ایرج رستمی عملی ساخت. فتح دهلاویه، در نوع خود عملی جسورانه و خطرناک و غرورآفرین بود. نیروهای مؤمن ستاد پلی بر روی رودخانه کرخه زدند، پلی ابتکاری و چریکی که خود ساخته بودند. از رودخانه عبور کردند و به قلب دشمن تاختند و دهلاویه را به یاری خدای بزرگ فتح کردند. این اولین پیروزی پس از عزل بنی‌صدر از فرماندهی کل قوا بود که به عنوان طلیعه پیروزی‌های دیگر به حساب آمد. در سی‌‌ام خرداد ماه سال شصت، یعنی یک ماه پس از پیروزی ارتفاعات الله‌اکبر، در جلسه فوق‌العاده شورای‌عالی دفاع در اهواز با حضور مرحوم آیت‌الله اشراقی شرکت و از عدم تحرک و سکون نیروها انتقاد کرد و پیشنهادات نظامی خود، از جمله حمله به بستان را ارائه داد. این آخرین جلسه شورای‌عالی دفاع بود که شهید چمران در آن شرکت داشت و فردای آن روز، روز غم‌انگیز و بسیار سخت و هولناکی بود. بوی شهادت در سحرگاه سی و یکم خرداد ماه شصت، ایرج رستمی فرمانده منطقه دهلاویه به شهادت رسید و شهید دکتر چمران به شدت از این حادثه افسرده و ناراحت بود. غمی مرموز همه رزمندگان ستاد، بخصوص رزمندگان و دوستان رستمی را فرا گرفته بود. دسته‌ای از دوستان صمیمی او می‌گریستند وگروهی دیگر مبهوت  فقط به هم می‌نگریستند. از در و دیوار، از جبهه و شهر، بوی مرگ و نسیم شهادت می‌وزید و گویی همه در سکوتی مرگبار منتظر حادثه‌ای بزرگ و زلزله‌ای وحشتناک بودند. شهید چمران، یکی دیگر از فرماندهانش  را احضار کرد و خود او را به جبهه برد تا در دهلاویه به جای رستمی معرفی کند و در لحظه حرکت وی، یکی از رزمندگان با سادگی و زیبایی گفت: (( همانند روز عاشورا که یکایک یاران حسین (ع) به شهادت رسیدند، عباس علمدار او ( رستمی) هم به شهادت رسید و اینک خود او همانند ظهر عاشورای حسین (ع) آماده حرکت به جبهه است.(( همه اطرافیانش هنگام خروج از ستاد با او وداع می‌کردند و با نگاه‌های اندوه‌بار تا آنجا که چشم می‌دید و گوش می‌شنید، او و همراهانش را دنبال می‌کردند و غمی مرموز و تلخ بر دلشان سنگینی می‌کرد. دکتر چمران، شب قبل در آخرین جلسه مشورتی ستاد، یارانش را با وصایای بی‌سابقه‌ای نصیحت کرده بود و خدا می‌داند که در پس چهره ساکت و آرام ملکوتی او چه غوغا و چه شور و هیجانی از شوق رهایی، رستن از غم و رنج‌ها، شنیدن دروغ و تهمت‌ها و دم برنیاوردن‌ها و از شوق شهادت برپا بود. چه بسیار یاران با وفای او به شهادت رسیده بودند و اینک او خود به قربانگاه می‌رفت. سال‌ها یاران و تربیت‌شدگان عزیزش در مقابل چشمان و در کنارش شهید شدند و او آن‌ها را بر دوش گرفت و خود در اشتیاق شهادت سوخت، ولی خدای بزرگ او را در این آزمایش‌های سخت محک می‌زد و می‌آموزد، او را هرچه بیشتر می‌گداخت و روحش را صیقل می‌داد تا قربانی عالی‌تری از خاکیان را به ملائک معرفی نماید و بگوید: انی اعلم مالا تعلمون: (( من چیزهایی می‌دانم که شما نمی‌دانید.)) به طرف سوسنگرد به راه افتاد و در بین راه مرحوم آیت الله اشراقی و شهید تیمسار فلاحی را ملاقات کرد. برای آخرین بار یکدیگر را بوسیدند و باز هم به حرکت ادامه داد تا به قربانگاه رسید. همه رزمندگان را در کانالی پشت دهلاویه جمع کرد، شهادت فرمانده‌شان، ایرج رستمی را به آن‌ها تبریک و تسلیت گفت و با صدایی محزون و گرفته از غم فقدان رستمی، ولی نگاهی عمیق و پر نور و چهره‌ای نورانی و دلی مالامال از عشق به شهادت و شوق دیدار پروردگار، گفت: « خدا رستمی را دوست داشت و برد و اگر ما را هم دوست داشته باشد، می‌برد.» خداوند ثابت کرد که او را دوست ‌می‌دارد و چه زود او را به سوی خود فرا خواند. سخنش تمام شد، با همه رزمندگان خداحافظی و دیده‌بوسی کرد، به همه سنگرها سرکشی نمود و در خط مقدم، در نزدیکترین نقطه به دشمن، پشت خاکریزی ایستاد و به رزمندگان تأکید کرد که از این نقطه که او هست، دیگر کسی جلوتر نرود، چون دشمن به خوبی با چشم غیرمسلح دیده می‌شد و مطمئناً دشمن هم آن‌ها را دیده بود. آتش خمپاره که از اولین ساعات بامداد شروع شده بود و علاوه بر رستمی قربانی‌های دیگری نیز گرفته بود، باریدن گرفت و دکتر چمران دستور داد رزمندگان به سرعت از کنارش متفرق شوند و از هم فاصله بگیرند. یارانش از او فاصله گرفتند و هر یک در گودالی مات و مبهوت در انتظار حادثه‌ای جانکاه بودند که خمپاره‌ها در اطراف او به زمین خورد و با اصابت یکی از خمپاره‌های صدامیان، یکی از نمونه‌های کامل انسانی که مایه مباهات خلقت است، یکی از شاگردان متواضع علی (ع) و حسین (ع)، یکی از عارفان سالک راه حق و حقیقت و یکی از ارزشمندترین انسان‌های علی‌گونه زمان ما و یکی از یاران با وفای امام خمینی (ره) از دیار ما رخت بربست و به ملکوت اعلی پیوست. ترکش خمپاره دشمن به پشت سر دکتر چمران اصابت کرد و ترکش‌های دیگر صورت و سینه دو یارش را که در کنارش ایستاده بودند شکافت و فریاد و شیون رزمندگان و دوستان و برادران باوفایش به آسمان برخاست. او را به سرعت به آمبولانس رساندند. خون از سرش جاری بود و چهره ملکوتی و متبسم و در عین حال متین و محکم و موقر آغشته به خاک و خونش، با آنکه عمیقاً سخن‌ها داشت، ولی ظاهراً دیگر با کسی سخن نگفت و به کسی نگاه نکرد. شاید در آن اوقات، همان‌طوری که خود آرزو کرده بود، حسین (ع) بر بالینش بود و او از عشق دیدار حسین (ع) و رستن از این دنیای پر درد و پیوستن به حق، به زیبایی، به ملکوت اعلی و به دیار مصفای شهیدان، فرصت نگاهی و سخنی با ما خاکیان نداشت. در بیمارستان سوسنگرد که بعداً به نام شهید دکتر چمران نامیده شد، کمک‌های اولیه انجام شد و آمبولانس به طرف اهواز شتافت، ولی افسوس که فقط جسم بی‌جانش به اهواز رسید و روح او سبک‌بال و با کفنی خونین که لباس رزم او بود، به دیار ملکوتیان و به نزد خدای خویش پرواز کرد و ندای پروردگار را لبیک گفت که: « ارجعی الی ربک راضیه مرضیه». از شهادت انسان‌ساز سردار پر افتخار اسلام، این فرزند هجرت و جهاد و شهادت و اسوه حرکت و مقاومت، نه تنها مردم اهواز و خوزستان بلکه امت مسلمان ایران و شیعیان محروم لبنان به پاخاستند و حتی ملل مستضعف غرق در حسرت و ماتم شدند. امواج خروشان مردم حق‌شناس ما، خشمگین از این جنایت صدام و اندوهبار و اشک‌آلود، پیکر پاک او را در اهواز و تهران تشییع کردند که « انالله و انّا الیه راجعون».   بلی، این چنین زندگی سراسر تلاش و مبارزه خالصانه و عارفانه در راه خدای او آغاز گشت و این چنین در کربلای خوزستان در جهاد و نبرد رویاروی علیه باطل، حسین‌گونه به خاک شهادت افتاد و به ملکوت اعلی عروج کرد و به آرزوی دیرین خود که قربانی شدن عاشقانه در راه خدا بود، نایل گشت. خدایش رحمت کند و او را با حسین (ع) و شهدای کربلا محشور گرداند.  


نوشته شده در دوشنبه 31 خرداد 1389 توسط جا مانده از قافله
موضوع: خاطرات -زندگینامه -وصیت نامه -
http://www.aviny.com/news/83/02/10/vozvaei.jpg

محسن وزرایی در روز هشتم مردادماه سال 1339 در شهر تهران دیده به جهان گشود دوران كودك
ی را در میان كوچه پس كوچه‌های صمیمی زادگاهش سپری كرد. او تحصیلاتش را تا پایان مقطع دبیرستان ادامه داد، و به علت علاقه‌اش به زبان انگلیسی آموزش آن را نیز آغاز نمود. محسن پس از اخذ مدرك دیپلم در رشته شیمی دانشگاه صنعتی شریف رتبه اول را كسب نمود وزوایی در دانشگاه به انجمن اسلامی دانشجویان پیوست و مسئولیت هدایت و جهت‌دهی مبارزات دانشجویی را بر عهده گرفت او در تمام صحنه‌های مبارزات مسلحانه فرهنگی انقلاب شركت نمود و نقش عمده‌ای در تصرف پادگان‌های جمشیدیه و عشرت‌آباد ایفا كرد. پس از پیروزی انقلاب به نیروهای جهاد سازندگی پیوست و به كردستان رفت. چندی بعد در پاوه به یاری پاسداران شتافت و در فتح لانه جاسوسی آمریكا شجاعانه درخشید و مسئولیت سخنگویی دانشجویان مسلمان پیرو خط امام (ره) را در مصاحبه‌ها پذیرفت. محسن پس از آموزش فنون چریكی به عضویت نهاد مقدس سپاه پاسداران درآمد و مسئولیت‌های بسیاری را بر عهده گرفت. گردان 9، گردان حبیب، لشگر10،‌گیلانغرب، گردان ولی‌عصر (عج) و ... خاطرات زیبائی از حضور او را در طول سال‌های دفاع مقدس به یاد دارند.(1) وزوایی پس از شركت در عملیات‌های مختلف برای شركت در عملیات بیت‌المقدس عازم جبهه‌های جنوب شد و در همین عملیات مسئولیت محور عملیاتی تیپ محمد رسول‌الله(ص) را بر عهده گرفت. سرانجام پیك وصل برشانه‌های خسته محسن نشست و نوید عروجی خونین را به او داد، انفجار گلوله توپ در تاریخ 10/2/1361 فرمانده گردان حبیب‌بن‌مظاهر (ع) را به شهادت رساند. پیكر پاك وزرایی را در بهشت‌زهرا (س) به خاك سپردند. 1- او در عملیاتهای مختلف چندین مرتبه مجروح شد.

دنبالک ها: سایت صبح،

نوشته شده در دوشنبه 31 خرداد 1389 توسط جا مانده از قافله

بسم رب الشهدا


روایتگری حاج محمد احمدیان (از اعضای تفحص شهدای برون مرزی)
 

 

 شهدا فدای قدومتان که پس از شهادت هم در راه ولایت آماده ی خدمتید و شرمنده ایم به خاطر کوتاهی هایمان

خاطره ای از پشتیبانی شهدا از ولایت فقیه حتی بعد از شهادتشان (این فایل در بخش رادیو شهدای وبلاگ برای شنیدن آنلاین وجود دارد و فایل صوتی آن نیز ضمیمه شده است)

 

1،5 مگابایت

دانلود کلیپ صوتی

مستقیم یا غیرمستقیم

 

خاطره ای از شهید عباس علی فتاحی شهیدی که عملیات فتح المبین مدیون سکوتش است

 

1،3 مگابایت

دانلود کلیپ صوتی

مستقیم یا غیرمستقیم

 

خاطره ای از یکی از امدادهای غیبی در جبهه های نبرد حق علیه باطل

 

3،02 مگابایت

دانلود کلیپ صوتی

مستقیم یا غیرمستقیم

روایت معجزه ای از تفحص شهدا در منطقه بیات

1،3 مگابایت

دانلود کلیپ صوتی

مستقیم یا غیرمستقیم


  

تدارکاتچی: هئیت فاطمیون رودسر و مبارز کلیپ



نوشته شده در پنجشنبه 20 خرداد 1389 توسط جا مانده از قافله

من بچه شاه عبدالعظیم هستم و درخانه‌ای به دنیا آمده و بزرگ شده‌ام كه درهر سوراخش كه سر می‌كردی به یك خانواده دیگر نیز برمی‌خوردی.

اینجانب - اكنون چهل و شش سال تمام دارم. درست سی و چهار سال پیش یعنی، درسال 1336 شمسی مطابق با 1956 میلادی در كلاس ششم ابتدائی نظام قدیم مشغول درس خواندن بودم. در آن سال انگلیس و فرانسه به كمك اسرائیل شتافته و به مصر حمله كردند و  بنده هم به عنوان یك پسر بچه 12-13 ساله تحت تأثیر تبلیغات آن روز كشورهای عربی یك روزی روی تخته سیاه نوشتم: خلیج عقبه از آن ملت عرب است. وقتی زنگ كلاس را زدند و همه ما بچه‌ها سر جایمان نشستیم اتفاقاً آقای مدیرمان آمد تا سری هم به كلاس ما بزند. وقتی این جمله را روی تخته سیاه دید پرسید:« این را كه نوشته؟» صدا از كسی درنیامد من هم ساكت ، اما با حالتی پریشان سر جایم نشسته بودم.

ناگهان یكی از بچه‌ها بلند شد و گفت:« آقا اجازه؟ آقا، بگیم؟ این جمله را فلانی نوشته و اسم مرا به آقای مدیر گفت. آقای مدیر هم كلی سر و صدا كرد و خلاصه اینكه: «چرا وارد معقولات شدی؟» و در آخر گفت:« بیا دم در دفتر تا پرونده‌ات را بزنم زیر بغلت و بفرستمت خانه.» البته وساطت یكی از معلمین، كار را درست كرد و من فهمیدم كه نباید وارد معقولات شد.

بعدها هم كه در عالم نوجوانی و جوانی، گهگاه حرفهای گنده گنده و سؤالات قلمبه سلمبه می‌كردیم معمولاً‌ به زبان‌های مختلف حالیمان می كردند كه وارد معقولات نباید بشویم. مثلاً‌ یادم است كه در حدود سال‌های45-50 با یكی از دوستان به منزل یك نقاش‌كه همه‌اش از انار نقاشی می‌كشید، رفتیم. می‌گفتند از مریدهای عنقا است و درویش است. وقتی درباره عنقا و نقش انار سؤال می‌كردیم با یك حالت خاصی  به ما می‌فهماند كه به این زودی و راحتی نمی‌شود وارد معقولات شد. تصور نكنید كه من با زندگی به سبك و سیاق متظاهران به روشنفكری نا آشنا هستم، خیر من از یک راه طی شده با شما حرف میزنم .من هم سالهای سال در یكی از دانشكده‌های هنری درس خوانده‌ام، به شبهای شعر و گالری های نقاشی رفته ام.موسیقی کلاسیک گوش داده ام. ساعتها از وقتم را به مباحثات بیهوده درباره چیزهایی كه نمی‌دانستم گذرانده‌ام. من هم سال‌ها با جلوه فروشی و تظاهر به دانایی بسیار زیسته‌ام. ریش پروفسوری و سبیل نیچه‌ای گذاشته‌ام و كتاب «انسان تك ساختی» هربرت ماركوز را -بی‌آنكه آن زمان خوانده باشم‌اش- طوری دست گرفته‌ام كه دیگران جلد آن را ببینند و پیش خودشان بگویند:«عجب فلانی چه كتاب هایی می‌خواند، معلوم است كه خیلی می‌فهمد.»... اما بعد خوشبختانه زندگی مرا به راهی كشانده است كه ناچارشده‌ام رودربایستی را نخست با خودم و سپس با دیگران كنار بگذارم و عمیقاً بپذیرم كه«تظاهر به دانایی» هرگز جایگزین «دانایی» نمی‌شود، و حتی از این بالاتر دانایی نیز با «تحصیل فلسفه» حاصل نمی‌آید. باید در جست و جوی حقیقت بود و این  متاعی است كه هركس براستی طالبش باشد، آن را خواهد یافت، و در نزد خویش نیز خواهد یافت.

و حالا از یك راه طی شده با شما حرف می‌زنم. دارای فوق لیسانس معماری از دانشكده هنرهای زیبای دانشگاه تهران هستم. اما كاری را كه اكنون انجام می دهم نباید با تحصیلاتم مربوط دانست. حقیر هرچه آموخته‌ام از خارج دانشگاه است. بنده با یقین كامل می‌گویم كه تخصص حقیقی درسایه تعهد اسلامی به دست می‌آید و لاغیر. قبل از انقلاب بنده فیلم نمی‌ساخته‌ام اگر چه با سینما آشنایی داشتم. اشتغال اساسی حقیر قبل از انقلاب در ادبیات بوده است. اگر چه چیزی – اعم از کتاب یا مقاله – به چاپ نرسانده‌ام. با شروع انقلاب حقیر تمام نوشته‌های خویش را اعم از تراوشات فلسفی، داستان‌های كوتاه، اشعار و .... در چند گونی ریختم و سوزاندم و تصمیم گرفتم كه دیگر چیزی كه «حدیث نفس» باشد ننویسم و دیگر از خودم سخنی به میان نیاوردم. هنر امروز متأسفانه حدیث نفس است و هنرمندان گرفتار خودشان هستند. به فرموده خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی«رحمه‌الله علیه»

تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز

سعی كردم كه خودم را از میان بردارم تا هرچه هست خدا باشد و خدا را شكر بر این تصمیم وفادار مانده‌ام. البته آنچه كه انسان می نویسد همیشه تراوشات درونی خود او است- همه هنرها اینچنین‌اند كسی هم كه فیلم می‌سازد اثر تراوشات درونی خود  اوست- اما اگر انسان  خود را در خدا فانی كند آنگاه این خداست كه در آثار ما جلوه‌گر می‌شود. حقیر اینچنین ادعائی ندارم اما سعی‌ام بر این بوده است.

با شروع كار جهاد سازندگی در سال 58 به روستاها رفتیم كه برای خدا بیل بزنیم. بعدها ضرورت‌های موجود رفته رفته ما را به فیلمسازی برای جهاد سازندگی كشاند. در سال 59 به عنوان نمایندگان جهاد سازندگی به تلویزیون آمدیم و در گروه جهاد سازندگی كه پیش از ما بوسیله كاركنان خود سازمان صدا وسیما تأسیس شده بود،  مشغول به كار شدیم. یكی از دوستان ما در آن زمان «حسین هاشمی» بود كه فوق لیسانس سینما داشت و همان روزها از كانادا آمده بود. او نیز به همراه ما به روستاها آمده بود تا بیل بزند. تقدیر این بود كه بیل را كنار بگذاریم و دوربین برداریم. بعدها «حسین هاشمی» با آغاز تجاوزات مرزی رژیم بعث به جبهه رفت و در روز اول جنگ در قصر شیرین اسیر شد – به همراه یکی از برادران جهاد بنام «محمد رضا صراطی» – ما با چند تن از برادران دیگر، كار را تا امروز ادامه دادیم. حقیر هیچ كاری را مستقلا˝ انجام نداده‌ام كه بتوانم نام ببرم. در همه فیلمهایی كه در گروه جهاد سازندگی ساخته شده است سهم كوچكی نیز – اگر خدا قبول كند – به این حقیر می‌رسد و اگر خدا قبول نكند كه هیچ.

به هر تقدیر، من فعالیت تجاری نداشته‌ام. آرشیتكت هستم! از سال 58 و 59 تاكنون بیش از یكصد فیلم ساخته ام كه بعضی عناوین آنها را ذكر می كنم: مجموعه«خان گزیده‌ها»، مجموعه «شش روز در تركمن صحرا»، «فتح خون»، مجموعه«حقیقت»، «گمگشتگان دیار فراموشی(بشاگرد)»، مجموعه «روایت فتح» - نزدیك به هفتاد قسمت- و در چهارده قسمت اول از مجموعه «سراب» نیز مشاور هنری و سرپرست مونتاژ بوده‌ام. یك ترم نیز در دانشكده سینما تدریس كرده‌ام كه چون مفاد مورد نظر من برای تدریس با طرح درس‌های دانشگاه همخوانی نداشت از ادامه تدریس در دانشگاه صرف نظر كردم. مجموعه مباحثی را كه برای تدریس فراهم كرده بودم با بسط و شرح و تفسیر بیشتر در كتابی به نام «آینه جادو» - بالخصوص در مقاله‌ای با عنوان تأملاتی درباره‌ سینما كه نخستین بار در فصلنامه سینمایی فارابی به چاپ رسید – در انتشارات برگ به چاپ رسانده‌ام.



نوشته شده در جمعه 20 فروردین 1389 توسط جا مانده از قافله

محل عروج شهید آوینی، راهیان نور88، ظهر روز 17 اسفند

 

شهید سید مرتضی آوینی در شهریور سال 1326 در شهر ری متولد شد تحصیلات ابتدایی و متوسطهی خود را در شهرهای زنجان، کرمان و تهران به پایان رساند و سپس به عنوان دانشجوی معماری وارد دانشکدهی هنرهای زیبای دانشگاه تهران شد او از کودکی با هنر انس داشت؛ شعر میسرود داستان و مقاله مینوشت و نقاشی میکرد تحصیلات دانشگاهیاش را نیز در رشتهای به انجام رساند که به طبع هنری او سازگار بود ولی بعد از پیروزی انقلاب اسلامی معماری را کنار گذاشت و به اقتضای ضرورتهای انقلاب به فیلمسازی پرداخت:

 
"حقیر دارای فوق لیسانس معماری از دانشکدهی هنرهای زیبا هستم اما کاری را که اکنون انجام میدهم نباید به تحصیلاتم مربوط دانست حقیر هرچه آموختهام از خارج دانشگاه است بنده با یقین کامل میگویم که تخصص حقیقی در سایهی تعهد اسلامی به دست میآید و لاغیر قبل از انقلاب بنده فیلم نمیساختهام اگرچه با سینما آشنایی داشتهام. اشتغال اساسی حقیر قبل از انقلاب در ادبیات بوده است... با شروع انقلاب تمام نوشتههای خویش را - اعم از تراوشات فلسفی، داستانهای کوتاه، اشعار و... - در چند گونی ریختم و سوزاندم و تصمیم گرفتم که دیگر چیزی که "حدیث نفس" باشد ننویسم و دیگر از "خودم" سخنی به میان نیاورم... سعی کردم که "خودم" را از میان بردارم تا هرچه هست خدا باشد، و خدا را شکر بر این تصمیم وفادار ماندهام. البته آن چه که انسان مینویسد همیشه تراوشات درونی خود اوست همهی هنرها این چنین هستند کسی هم که فیلم میسازد اثر تراوشات درونی خود اوست اما اگر انسان خود را در خدا فانی کند، آنگاه این خداست که در آثار او جلوهگر میشود حقیر این چنین ادعایی ندارم ولی سعیم بر این بوده است."

  
شهید آوینی فیلمسازی را در اوایل پیروزی انقلاب با ساختن چند مجموعه دربارهی غائلهی گنبد (مجموعهی شش روز در ترکمن صحرا)، سیل خوزستان و ظلم خوانین (مجموعهی مستند خان گزیدهها) آغاز کرد "با شروع کار جهاد سازندگی در سال 58 به روستاها رفتیم که برای خدا بیل بزنیم بعدها ضرورتهای موجود رفتهرفته ما را به فیلمسازی کشاند... ما از ابتدا در گروه جهاد نیتمان این بود که نسبت به همهی وقایعی که برای انقلاب اسلام و نظام پیش میآید عکسالعمل نشان بدهیم مثلاً سیل خوزستان که واقع شد، همان گروهی که بعدها مجموعهی حقیقت را ساختیم به خوزستان رفتیم و یک گزارش مفصل تهیه کردیم آن گزارش در واقع جزو اولین کارهایمان در گروه جهاد بود بعد، غائله ی خسرو و ناصر قشقایی پیش آمد و مابه فیروزآباد، آباده و مناطق درگیری رفتیم... وقتی فیروزآباد در محاصره بود، ما با مشکلات زیادی از خط محاصره گذشتیم و خودمان را به فیروزآباد رساندیم. در واقع اولین صحنههای جنگ را ما در آنجا، در جنگ با خوانین گرفتیم.
گروه جهاد اولین گروهی بود که بلافاصله بعد از شروع جنگ به جبهه رفت دو تن از اعضای گروه در همان روزهای او جنگ در قصر شیرین اسیر شدند و نفر سوم، در حالی که تیر به شانهاش خورده بود، از حلقهی محاصره گریخت. گروه بار دیگر تشکل یافت و در روزهای محاصرهی خرمشهر برای تهیهی فیلم وارد این شهر شد:

  
"وقتی به خرمشهر رسیدیم هنوز خونینشهر نشده بود شهر هنوز سرپا بود، اگرچه احساس نمیشد که این حالت زیاد پر دوام باشد، و زیاد هم دوام نیاورد ما به تهران بازگشتیم و شبانهروز پای میز موویلا کار کردیم تا اولین فیلم مستند جنگی دربارهی خرمشهر از تلویزیون پخش شد؛ فتح خون."
مجموعهی یازده قسمتی "حقیقت" کار بعدی گروه محسوب میشد که یکی از هدفهای آن ترسیم علل سقوط خرمشهر بود.
"یک هفتهای نگذشته بود که خرمشهر سقوط کرد و ما در جستوجوی "حقیقت" ماجرا به آبادان رفتیم که سخت در محاصره بود تولید مجموعهی حقیقت این گونه آغاز شد."
کار گروه جهاد در جبههها ادامه یافت و با شروع عملیات والفجر هشت، شکل کاملاً منسجم و به هم پیوستهای پیدا کرد آغاز تهیهی مجموعهی زیبا و ماندگار روایت فتح که بعد از این عملیات تا پایان جنگ به طور منظم از تلویزیون پخش شد به همان ایام باز میگردد. شهید آوینی دربارهی انگیزهی گروه جهاد در ساختن این مجموعه که نزدیک به هفتاد برنامه است چنین میگوید:
"انگیزش درونی هنرمندانی که در واحد تلویزیونی جهاد سازندگی جمع آمده بودند آنها را به جبهههای دفاع مقدس میکشاندند وظایف و تعهدات اداری.

  
اولین شهیدی که دادیم علی طالبی بود که در عملیات طریق القدس به شهادت رسید و آخرینشان مهدی فلاحتپور است که همین امسال "1371" در لبنان شهید شد... و خوب، دیگر چیزی برای گفتن نمانده است، جز آن که ما خسته نشدهایم و اگر باز جنگی پیش بیاید که پای انقلاب اسلامی در میان باشد، ما حاضریم. میدانید! زندهترین روزهای زندگی یک "مرد" آن روزهایی است که در مبارزه میگذراند و زندگی در تقابل با مرگ است که خودش را نشان میدهد.
اواخر سال 1370 "موسسهی فرهنگی روایت فتح" به فرمان مقام معظم رهبری تاسیس شد تا به کار فیلمسازی مستند و سینمایی دربارهی دفاع مقدس بپردازد و تهیهی مجموعهی روایت فتح را که بعد از پذیرش قطعنامه رها شده بود ادامه دهد. شهید آوینی و گروه فیلمبرداران روایت فتح سفر به مناطق جنگی را از سر گرفتند و طی مدتی کمتر از یک سال کار تهیهی شش برنامه از مجموعهی ده قسمتی "شهری در آسمان" را به پایان رساندند ومقدمات تهیهی مجموعههای دیگری را دربارهی آبادان، سوسنگرد، هویزه و فکه تدارک دیدند. شهری در آسمان که به واقعهی محاصره، سقوط و باز پسگیری خرمشهر میپرداخت در ماههای آخر حیات زمینی شهید آوینی از تلویزیون پخش شد، اما برنامهی وی برای تکمیل این مجموعه و ساختن مجموعه های دیگر با شهادتش در روز جمعه بیسم فروردین 1372 در قتلگاه فکه ناتمام ماند.

  
شهید آوینی فعالیتهای مطبوعاتی خود را در اواخر سال 1362، هم زمان با مشارکت در جبههها و تهیهی فیلمهای مستند دربارهی جنگ، با نگارش مقالاتی در ماهنامهی "اعتصام" ارگان انجمن اسلامی آغاز کرد این مقالات طیف وسیعی از موضوعات سیاسی، حکمی، اعتقادی و عبادی را در بر میگرفت او طی یک مجموعه مقاله دربارهی "مبانی حاکمیت سیاسی در اسلام" آرا و اندیشههای رایج در مود دموکراسی، رای اکثریت، آزادی عقیده و برابری و مساوات را در نسبت با تفکر سیاسی ماخوذ از وحی و نهجالبلاغه و آرای سیاسی حضرت امام(ره) مورد تجزیه و تحلیل و نقد قرار داد. مقالاتی نیز در تبیین حکومت اسلامی و ولایت فقیه در ربط و نسبت با حکومت الهی حضرت رسول(ص) در مدینه و خلافت امیرمؤمنان(ع) نوشت و اتصال انقلاب اسلامی را با نهضت انبیا علیهمالسلم و جایگاه آن با جنگهای صدر اسلام و قیام عاشوا و وجوه تمایز آن از جنگهایی که به خصوص در قرون اخیر واقع شدهاند و نیز برکات ظاهری و غیبی جنگ و ویژگی رزمآوران و بسیجیان، در زمرهی مطالبی بود که در "اعتصام" منتشر شد. در مضامین اعتقادی و عبادی نیز تحقیق و تفکر میکرد و حاصل کار خویش را به صورت مقالاتی چون "اشک، چشمهی تکامل". "تحقیقی در معنی صلوات" و "حج، تمثیل سلوک جمعی بشر" به چاپ میسپرد. در کنار نگارش این قبیل مقالات، مجموعه مقالاتی نیز با عنوان کلی "تحقیقی مکتبی در باب توسعه و مبانی تمدن غرب" برای ماهنامهی "جهاد"، ارگان جهاد سازندگی، نوشت "بهشت زمینی"، "میمون برهنه!"، "تمدن اسراف و تبذیر"، "دیکتاتوری اقتصاد"، "از دیکتاتوری پول تا اقتصاد صلواتی"، "نظام آموزش و آرمان توسعه یافتگی"، "ترقی یا تکامل؟" و... از جمله مقالات آن مجموعه است. این مقالات بعد از شهادت او با عنوان "توسه و مبانی تمدن غرب" به چاپ رسید این دوره از کار نویسندگی شهید تا سال 1365 ادامه یافت. مقارن با همین سالها شهید آوینی علاوه برکارگردانی و مونتاژ مجموعهی "روایت فتح" نگارش متن آن را بر عهده داشت که بعدها قالب کتابی گرفت با عنوان "گنجینهی آسمانی". او در ماه محرم سال 1366 نگارش کتاب "فتح خون" (روایت محرم" را آغاز کرد و نه فصل از فصول دهگانهی آن را نوشت. اما در حالی که کار تحقیق در مورد وقایع روز عاشورا و شهادت بنیهاشم را انجام داده و نگارش فصل آخر را آغاز کرده بود به دلایلی کار را ناتمام گذاشت.

  
او در سال 1367 یک ترم در مجتمع دانشگاهی هنر تدریس کرد، ولی چون مفاد مورد نظرش برای تدریس با طرح دانشگاه همخوانی نداشت، از ادامهی تدریس صرفنظر کرد. مجموعهی مباحثی که برای تدریس فراهم شده بود، با بسط و شرح و تفسیر بیشتر در مقالهای بلند به نام "تاملاتی در ماهیت سینما" که در فصلنامهی "فارابی" به چاپ رسید و بعد در مقالاتی با عناوین "جذابی در سینما"، "آینهی جادو"، "قاب تصویر و زبان سینما"و... که از فروردین سال 1368 در ماهنامهی هنری "سوره" منتشر شد، تفصیل پیدا کرد. مجموعهی این مقالات در کتاب "آینهی جادو" که جلد اول از مجموعهی مقالات و نقدهای سینمایی اوست. جمعآوری و به چاپ سپرده شد.

  
سالهای 1368 تا 1372 دوران اوج فعالیت مطبوعاتی شهید آوینی است. آثار او در طی این دوره نیز موضوعات بسیار متنوعی را شامل میشود. هرچند آشنایی با سینما در طول مدتی بیش از ده سال مستندسازی و تجارب او در زمینهی کارگردانی مستند و به خصوص مونتاژ باعث شد که قبل از هرچیز به سینما بپردازد. ولی این مسئله موجب بیاعتنایی او نسبت به سایر هنرها نشد. او در کنار تالیف مقالات تئوریک درباره ماهیت سینما و نقد سینمای ایران و جهان، مقالات متعددی در مورد حقیقت هنر، هنر و عرفان، هنر جدید اعم از رمان، نقاشی، گرافیک و تئاتر، هنر دینی و سنتی، هنر انقلاب و... تالیف کرد که در ماهنامهی "سوره" به چاپ رسید. طی همین دوران در خصوص مبانی سیاسی. اعتقادی نظام اسلامی و ولایت فقیه، فرهنگ انقلاب در مواجهه با فرهنگ واحد جهانی و تهاجم فرهنگی غرب، غربزدگی و روشنفکری، تجدد و تحجر و موضوعات دیگر تفکر و تحقیق کرد و مقالاتی منتشر نمود.
مجموعهی آثار شهید آوینی در این دوره هم از حیث کمیت، هم از جهت تنوع موضوعات و هم از نظر عمق معنا و اصالت تفکر و شیوایی بیان اعجابآور است. در حالی که سرچشمهی اصلی تفکر او به قرآن، نهجالبلاغه، کلمات معصومین علیهمالسلام و آثار و گفتار حضرت امام(ره) باز میگشت. با تفکر فلسفی غرب و آرا، و نظریات متفکران غربی نیز آشنایی داشت و با یقینی برآمده از نور حکمت، آنها را نقد و بررسی میکرد. او شناخت مبانی فلسفی و سیر تاریخی فرهنگ و تمدن جدید را از لوازم مقابله با تهاجم فرهنگی میدانست چرا که این شناخت زمینهی خروج از عالم غربی و غرب زدهی کنونی را فراهم میکند و به بسط و گسترش فرهنگ و تفکر الهی مدد میرساند. او بر این باور بود که با وقوع انقلاب اسلامی و ظهور انسان کاملی چون امام خمینی(ره) بشر وارد عهد تاریخی جدیدی شده است که آن را "عصر توبهی بشریت" مینامید. عصری که به انقلاب جهانی امام عصر(عج) و ظهور "دولت پایدار حق" منتهی خواهد شد.



نوشته شده در جمعه 20 فروردین 1389 توسط جا مانده از قافله

شهید صیاد شیرازی

فرزند شهید سپهبد صیاد شیرازی در گفتگویی مشروح   كه با هدف بررسی زاویه‌ی دیگر از ترور وی و همچنین ویژگی‌های برجسته شخصیتی این شهید صورت گرفت، موضوعات مختلفی را مورد توجه قرار داد.

 * شب قبل از ترور چه مسائلی بین شهید صیاد شیرازی و خانواده گذشت؟

در اون سال من سوم دبیرستان بودم و شب شهادت ایشان شب امتحان درسی بنده هم بود و برای استفاده از محضر ایشان و طرح مسائل درسی خود به ایشان مراجعه کردم چراکه ایشان بر ریاضیات و زبان انگلیسی تسلط کاملی را داشتند.

ایشان هم تازه از سفر مشهد مقدس و زیارت امام رضا (ع) و دیدار با والده برگشته بودند و روحیه معنوی قوی هم در وجودشان بود و این روحیه معنوی را به فضای خانواده نیز انتقال داده بودند و نه تنها در شب شهادتشان بلکه همیشه با خانواده مهربان و با محبت بودند.

* صحبت خاصی در آن شب با خانواده نداشتند؟

به خود بنده بیشتر توصیه ایشان پرداختن به درس و علم بود تا مسائل علمی خود را با توجه بیشتری پیگیری کنم و حتما با دیگر اعضای خانواده نیز به طور حتم مباحثی را مطرح کرده‌اند.

* در صبح روز ترور شما در اون صحنه حاضر بودید، واقعه ترور ایشان چگونه بود؟

در روز ترور من و برادرم برای رفتن به مدرسه آماده شده بودیم و قرار بود که پدرم ما را به مدرسه برسانند.    بنده کمی زودتر وارد حیاط شدم و پدرم از حسینیه‌ای که در طبقه پایین منزل ما بود با دو کیفی که در دست داشتند خارج شدند و آن دو کیف را در صندق عقب ماشین تویوتایی که داشتند قرار دادند و بنده هم کیف مدرسه خودم را در ماشین گذاشتم و درب پارکینگ را باز کردم و ایشان ماشین را ساعت شش و 30 دقیقه بود كه از پاركینگ منزل خارج كردند و چند دقیقه‌ای برای اینکه برادرم هم به ما ملحق بشوند در مقابل درب منزل توقف کردند.

در این لحظه من مشغول بستن درب پارکینگ بودم و شخصی را دیدم كه با لباس نارنجی رنگ شهرداری در حالی که ماسک به صورت و یک خارو در دست داشت، و در حالی که مشغول جارو زدن زمین بود به ماشین نزدیک شد و  نامه‌ای را به پدرم داد و در حالی که پدرم مشغول مطالعه این نامه بودند، این فرد اسلحه‌ای را از لباس خودش خارج کرد و چهار گلوله به سر ایشان شلیک کرد و به سرعت به سمت کوچه پایینی منزل ما فرار کرد و در همان لحظه صدای موتوری را شنیدم؛ لذا به احتمال زیاد این فرد تنها نبود.

وقتی بنده صدای تیر را شنیدم به سمت ماشین حرکت کردم و پدرم را غرق در خون دیدم و دیگر اعضای خانواده نیز که صدای شلیک را شنیده بودند به سمت درب منزل آمدند و ما به سرعت ایشان را به بیمارستان رساندیم ولی به دلیل اینکه گلوله‌ها به نقطه حساس بدن ایشان یعنی سر، مغز و جمجمه اصابت کرده بود به فیض شهادت نائل شدند.
* در مورد پیگیری پرونده ایشان چه مراحلی توسط خانواده، وكلای شما و دولت طی شده است؟

در حال حاضر پرونده ترور شهید صیاد شیرازی در حال بررسی است و بنده نیز به عنوان شاكی و شاهد دنبال این كار هستم و همه نهادهای قضایی از جمله قوه قضائیه،زحمت كشیده‌اند.
در حال حاضر این پرونده به فضای بین‌المللی و در یك دادگاه بی‌طرف در كشور فرانسه پیگیر می‌شود و طرح دعوا و شكایت  خانواده را مطرح كردم و چگونگی به وقوع پیوستن را هم برای مسئولان این دادگاه شرح دادم و اسناد و مداركی را در اختیار آنها گذاشتم ولی همچنان نتیجه قطعی برای بیان حاصل نشده است.

* خود شما این شكایت را طرح كرده‌اید؟

نه شكایت از سوی خانواده طرح شده و این شكایت به طور رسمی در همین فروردین ماه سال گذشته مطرح شد اما در گذشته نیز وكلای ما شكایتی را برای طرح دعوا در كشور فرانسه طرح كرده بودند.

از همان 10 سال پیش وقتی پرونده وارد پروسه قضایی شد وكلای ما نیز گرفته شد و زمانی كه قرار شد در فرانسه نیز طرح دعوا صورت بگیرد و قرار شد به دلیل اینكه خود سازمان مجاهدین خلق (منافقین)این ترور را بر عهده گرفتند  لذا از این سازمان شكایت‌ها صورت گرفت.
* تا به امور چند جلسه برای رسیدگی به این پرونده تشكیل شده؟

تعداد جلساتی كه وكلای ما حضور داشتند زیاد بوده اما خود دادگاه فرانسه برای اولین بار از بنده به عنوان شاهد و شاكی پرونده دعوت كرده بود همین فروردین ماه سال جاری بود و بیشتر سوالات در این دادگاه حول محور نحوه ترور و شرح واقعه بود.

* فكر می‌كنید چه میزان زمان برای به نتیجه رسیدن این پرونده وجود دارد و در دادگاه فرانسه هم چه اقداماتی انجام شده؟

ما تنها اطلاعاتی كه به ما رسیده را بیان می‌كنیم و این مسئله این است كه 3 الی 4 سال است كه این مسیر به این كیفیت دنبال می‌شود.
و قبلا تنها در ایران مسیر دنبال می‌شد و تصمیم گرفته شد پرونده ایشان و دیگر شهدای ترور از طریق خود كشوری كه این مجرمین در آن حضور دارند نیز پیگیری شود.

* تحلیل خود شما برای به نتیجه رسیدن این پرونده و بازداشت عاملان این ترور چیست؟

من متناسب با سند و مدارك موجود صحبت می‌كنم اما خود سازمان مجاهدین خلق این ترور را براساس اخبار منتشر شده از سوی آنها در اینترنت و هم براساس فیلم‌هایی كه منتشر كرده‌اند این موضوع را بر عهده گرفتند و تا یك زمانی هم دادگاه فرانسه و مسئولان قضایی آن كشور نیز متوجه این قضیه شده‌اند و در حال بررسی دیگر ابعاد این ترور هستند.

سازمان مجاهدین خلق نیز علت ترور ایشان را مقابله با منافین در عملیات مرصاد عنوان كرده‌اند و این سخنان خود را با فیلم و برخی اسناد مطرح كرده‌اند.
* آیا این سازمان به اهداف خود در ترور شهید صیاد شیرازی دست پیدا كرده‌ است؟

این افراد اهدافشان برای شهید صیاد شیرازی در حوزه اهداف سازمان مجاهدین خلق بود و به دنبال منافع گروهی و سازمانی خودشان بودند و در حوزه مخالفت با نظام جمهوری اسلامی ایران هست و تنها بدنبال سركوب كردن افرادی مانند شهید صیاد شیرازی بود؛ چراكه چنین شخصیت‌هایی را مخالف و مانع تحقق اهداف خودشان می‌دانند.

گروههایی مانند مجاهدین خلق گروههای مخرب و تروریستی هستند و متاسفانه گروههایی كه ادعای حقوق بشری را در جهان دارند گروه منافقین را از لیست تروریست‌ها خارج می‌كنند ولی ما معتقد هستیم همه تروریست‌ها و همه افرادی كه اینگونه گروهها را تربیت می‌كنند باید مجرم شناخته شوند و در مقابل عملكردشان پاسخگو باشند.

ما امروز مشاهده می‌كنیم برخی از افراد در آمریكا ادعای دوستی با ایران دارند اما پشت این زبان چرب و نرم یك چهره زشت وجود دارد و در اصل آمریكا و صهیونیسم خود تروریسم هستند.
* بر عهده گرفتن این ترور از سوی مجاهدین خلق نشانه چیست؟

این امر نشان می‌دهد كه این افراد یك برنامه آنی نداشتند بلكه از مدتها قبل برای ترور ایشان برنامه‌ریزی كرده بودند و شهید صیاد شیرازی جز ترور این گروه بود تا راه اجرای برنامه‌های خود را باز كنند و احتمال دارد این افراد مدتها قبل برای این امر برنامه‌ریزی كردند و به دنبال فرصت مناسب برای تحقق این امر بودند و شاید این زمان را كه ایشان راننده و محافظ نداشتند، بهترین فرصت برای ترور دیدند.

* چرا ایشان راننده و محافظ نداشتند؟

در آن مقطع زمانی و لحظه شهادت خودشان رانندگی می‌كردند.
ایشان یك خصوصیتی كه داشتند این بود كه مردمی بودند سعی می‌كردند به كسی زحمتی ندهند هم خودشان رانندگی كنند هم محافظ استفاده نكنند.

من یادم هست كسانی هم این حرف را به ایشان می‌زدند، ایشان جواب می داد كه محافظ هم بنده خداست. تا آنجا كه می‌توانستند سعی می‌كردند احساس مسئولیت در این مساله داشته باشند و نمی‌خواستند كسی را به زحمت و خطر بیاندازند.

ضمن اینكه این مسئله حفاظت ایشان، برای خانوادشان  هم محرومیتهایی را می‌آورد بالاخره هر جایی می‌رفتند باید با یك گروهی می‌رفتند ولی با عدم حضور محافظ از نزدیك می‌توانستند با بچه‌ها و خانواده باشند.

البته ما هم در آن زمان و هم امروز گفته‌ایم كه تا حدودی در این امر غفلت شد و همیشه گفته‌ایم كه هم در آن زمان و هم امروز برای برخی از شخصیت‌های ما غفلت صورت می‌گیرد و نظر من این است كه باید این حفاظت در مرود افرادی كه شخصیت مردمی دارند بصورت نامحسوس انجام بشود.
* چه خصلت‌هایی در شهید صیاد شیرازی وجود داشت كه شخصیت او را فردی مردمی كرده بود؟

یكی از ویژگی‌های ایشان غیر از اخلاق خوب و مهربانی ایشان با مردم و خانواده و با طبقات مختلف جامعه داشتند شركت در نماز جمعه بدون اینكه در محل مخصوص شخصیت‌ها حضور پیدا كنند و در صف‌های عقب و در كنار قشرهای مختلف مردم حضور پیدا می‌كردند.

شهید صیاد شیرازی بدون هیچ تشریفاتی در جلسات مذهبی و در كنار مردم حضور پیدا می‌كردند و یكی از جلساتی كه ایشان شركت می‌كردند و به آن علاقه داشتند جلسات حاج آقا مجتبی تهرانی بود كه محفلی برای جوانان بود و ایشان هم در كنار مردم مشغول یادداشت مطالب آموزنده این جلسات بودند.

شهید صیاد شیرازی به فقرا و نیازمندان رسیدگی زیادی داشتند و حتی اكثر این افراد كه بصورت آبرومند اما در فقر زندگی می‌كردند اگر شهید صیاد شیرازی متوجه می‌شدند حتما به آنها از نظر مالی و معنوی كمك می‌كرد و در مجموع رابطه صمیمی با مردم داشتند.

شهید صیاد شیرازی تا جایی كه توان داشت تلاش می‌كرد مشكلات مردم را حل كند و تا می‌توانست جواب رد به درخواست آنها نمی‌داد.
* پس از شهادت صیاد شیرازی چه شرایطی برای شما و خانواده ایجاد شد؟

بیشتر تاثیر خلا حضور ایشان عاطفی بود چرا كه ایشان هم پدر و هم استاد زندگی ما بودند و لذا جای خالی ایشان بسیار محسوس بود و اگر این افراد دستگیر می‌شدند و عاملان این ترور محاكمه می‌شدند و نتیجه قطعی و پیروزی حاصل می‌شد باعث تسكین خاطر خانواده می‌شد، اما همین عدم حصول یك نتیجه قطعی باعث روشنتر شدن مظلومیت ایشان هست و امیدواریم كه مجرمان این ترور و افراد دیگر كه به دست این افراد ترور شده‌اند به سزای اعمال خود برسند.

* تصویری كه جامعه و مردم ما از این حادثه در خاطر دارند حضور مقام معظم رهبری در مراسم تشییع پیكر ایشان هست نحوه حضور ایشان را شرح می‌دهید؟

شب تشییع پیكر ایشان خانواده در غسالخانه با پدرم آخرین صحبتها و وداع‌ها را انجام دادند و به ما گفته شد كه قرار است مراسم تشیع پیكر ایشان در ستاد كل نیروهای مسلح انجام شود و قرار شد مراسم ایشان در همان محل كار ایشان برگزار شود.

در این مراسم همه اعضای خانواده حضور داشتند و به ما خبر دادند كه مقام معظم رهبری هم در مراسم حضور پیدا كرده‌اند كه بنده به دلیل اینكه توفیق دیدار ایشان را تا آن زمان نداشتم و در آن زمان شرایط عاطفی خاصی بر من و خانواده حاكم بود اولین دیدارم در كنار تابوت پدرم با ایاشن بود و زمانی كه با ایشان مواجه شدم اول خم شده تا پای ایشان را ببوسم و ارادت خودم را به ایشان نشان بدهم و ایشان هم ما را مورد مهر و محبت خود قرار دادند و روزهای بعد از تلویزیون بوسیده شدن تابوت پدرم را توسط مقام معظم رهبری دیدم.
 


در آن دیدار به مقام معظم رهبری گفتم كه ایشان در راه امام حسین (ع) شهید شدند كه ایشان لبخند محبت آمیزی به بنده زدند و مادر بنده نیز به ایشان گفتند: "برای ما دعا كنید تا همه ما بگونه‌ای شهید شویم" و مقام معظم رهبری هم پاسخ دادند "شهادت افتخار همه ما است" و بعد از این مراسم صبح روز بعد زمانی كه بر سر مزار ایشان حاضر شدیم دیدیم كه مقام معظم رهبری نیز در آنجا از صبح زود حضور پیدا كرده‌اند و مادر ما به ایشان گفتند: "از بس كه گریه كرده‌اند دیگر توان و قوت اشك چشم ایشان خشك شده است" و مقام معظم رهبری در پاسخ فرمودند: گریه كردن برای شهید صیاد شیرازی بسیار تسكین دهنده است و شما شریك زندگی ایشان بودید و صبری و همراهی كه با ایشان در طول دفاع مقدس و پس از آن داشتید بطور حتم شما را در پاداش شهادت ایشان شریك می‌كند.

*  ایشان از دریافت درجه سرلشكری و كلا ارتقا درجه چه احساسی داشتند؟

موارد زیادی بود كه ایشان ابراز می‌كردند كه به دنبال ارتقا درجه نیستم یا به دنبال یك رتبه و درجه مادی نیستم و كارم را نمی‌‌خواهم برای یك همچنین هدف كوچكی انجام بدهم.

ایشان تعلقی به دریافت درجه نداشتند و نیت اصلی ایشان خدمت به مردم و رضای خداوند بود تا اینكه ارتقای درجه برای ایشان مهم باشد.

درجه سرلشكری هم به ایشان ابلاغ شده بود و قرار بود در همان روزهای كه شهید شدند از دست مقام معظم رهبری دریافت كنند و چون به فیض شهادت نائل شدند یك درجه ارتقا پیدا كردند و درجه سپهبد به خانواده اهدا شد.
* از آن لحظه‌ای كه برای دریافت درجه سپهبدی خدمت مقام معظم رهبری رفته بودید می‌فرمایید.

به خانواده ما گفته شد كه یكی از اعضای خانواده باید برای دریافت درجه به نیابت از این شهید خدمت مقام معظم رهبری بروند و لذا چون هم بنده علاقه بسیاری به دیدار دوباره ایشان داشتم و هم شرایط روحی من بهتر از دیگر اعضای خانواده بود؛ لذا بنده به دیدار ایشان رفتم.

* قرآنی هم در این دیدار با خود خدمت مقام معظم رهبری برده بودید از این قرآن فرمائید.

بله در این دیدار یك قرآن همراه خودم بردم تا مقام معظم رهبری مطالبی را در ابتدای این قرآن بنویسند و مقام معظم رهبری نوشتند: بسم‌الله الرحمن الرحیم جوانی را در راه خودسازی روحی، جسمی و فكری مغتنم بشمارید و نماز را با توجه و حضور قلب بخوانید و با قرآن عزیز انس پیدا كنید و فضای معطر شهادت را كه زندگی شما را معطر كرده قدر بدانید و بنده نیز تلاش می‌كنم زندگی خود را بر همین اساس پایه‌گذاری كنم و از ایشان خواستم تا برای ما دعا كنند.

* پدرتان معمولا تأكیدات و سفارشات ویژه‌ای هم به شما داشت؟

توصیه همیشگی پدرم ایستادگی بر سر هدف، و دفاع از كلمه حق در هر شرایطی بود و تأكید داشتند كه این 2 امر مهم تنها در سایه قرار گرفتن در خط اصیل ولایت حاصل می‌شود.
پدرم توصیه همیشگی ایشان این بود كه تبعیت از ولایت، در همه جا و در همه حال معیار ما در تمامی گزینش‌ها اشاره ایشان است.

به یاد دارم كه پدرم در زمان شهادت شهید لاجوردی گفتند: برای رساندن پرچم مقدس انقلاب به صاحب اصیلش حضرت مهدی (عج)، باید در ولایت ذوب شد.

اما شهید صیاد شیرازی بیشتر تلاش می‌كردند تا در عمل خود بسیاری از خصوصیات و ویژگی‌های اخلاقی را به ما بیاموزند و حتی در مسائل انقلابی، اجتماعی و اسلامی را به ما به همین روش انتقال می‌دادند.

اما ایشان یك توصیه را به عنوان وصیت به ما گفتند و آن هم نماز اول وقت بود واین وصیت را در یكی از نمازهای جماعتی كه در منزل داشتیم در بین دو نماز به خانواده گفتند: تنها وصیت من این است كه تلاش كنید نمازهای خود را اول وقت بخوانید» و این حرف را یك هدیه از سوی خود به ما ارائه كردند.

هر جمعه در بین مردم به نماز می‌ایستادند و آن را به هر برنامه دیگری اولویت می‌دادند و همیشه به من توصیه می‌كردند كه نماز جمعه، مركز وحدت، عشق و ایمان به رهبری است.

ایشان در قنوت هم دعاهای مختلف را می‌خواند ولی در پایان قنوت دعای "اللهم اید آیت الله العظمی خامنه‌ای اللهم حفظه و وفقه و ثبته" را همیشه قرائت می‌كردند.
* مهمترین و جاودانه‌ترین خاطره از ایشان در ذهن شما چیست؟

تمامی لحظاتی كه ما با ایشان بودیم و در قید حیات بودند همه خاطره است ولی تمامی سفرهاییكه در كنار ایشان حضور داشتم بسیار آموزنده و خوب بود چرا كه فضای حاكم بود كه می‌ـوانستیم از نظر علمی تجربه‌های خوبی كسب كنیم.

ایشان یكی از سفرهایی كه ما را می‌بردند به مناطق عملیاتی هشت سال دفاع مقدس بود و همین راهیان نور قبل از اینكه چنین اسمی داشته باشد توسط ایشان حركتش شروع شد و چنین برنامه‌هایی را دنبال می‌كردند و به نقاط مختلف مانند شلمچه، دو كوهه، فكه سفر می‌كردند و تاكید داشتند كه چنین سفرهایی انجام شود و افراید كه مستقیم در جنگ حضور داشتند نیز برای مردم مناطق عملیاتی را تشریح كنند.

شهید صیاد شیرازی در همان زمان گروه «معارف جنگ را تشكیل دادند تا این گروه به طور تخصصی برای دانشجویان دانشكده افسری از نزدیك مناطق جنگی را علمی و كارشناسی توضیح می‌دادند و وقایع هشت سال جنگ تحمیلی را تشریح می‌كردند.
* اگر روزی با ضارب شهید صیاد شیرازی مواجه شوید چه حرفهایی می‌زنید؟

ما همین روحیه‌ای كه امروز داریم، در همان روز هم تلاش می‌كنیم با روحیه تعقل از این فرد اهدافش را سوال كنیم و از رفتارهای غیرمنطقی خودداری خواهیم كرد و تنها به دنبال اجرای حكم قانون شرع و اسلام مانند امروز خواهیم بود و اینگونه برخورد كردن اشتباهات اون فرد را به وی متذكر می‌شود.

برگرفته از  سایت سرداران دفاع مقدس


نوشته شده در جمعه 20 فروردین 1389 توسط جا مانده از قافله

شهید امیر سپهبد علی صیاد شیرازی در بامداد 21 فروردین 1378، امیر سپهبد علی صیاد شیرازی در حال خروج از منزل، به وسیله ی منافقین مسلح در پوشش رفتگر، در برابر دیدگان فرزندش به شهادت رسید و منافقین كوردل، رسماً اقدام به این جنایت هولناك را به عهده گرفتند. زندگی نامه شهید در سال 1323، در شهرستان درگز دیده به جهان گشود و در سال 1346، موفق به اخذ درجه كارشناسی از دانشگاه افسری شد و سپس در بخش های مختلف ارتش، به ویژه در غرب كشور به وظیفه ی پاسدارای از كشور پرداخت. وی پس از طی دوره ی تخصص توپخانه به عنوان استاد، در مركز آموزش توپخانه اصفهان، مشغول به تدریس شد. شهید صیاد شیرازی در سازماندهی نیروهای انقلابی ارتش نقش بسزایی داشت. و پس از پیروزی انقلاب، در بحبوحه ی غائله سال 1358 ضد انقلاب در كردستان، به فرماندهی عملیات شمال غرب كشور برگزیده شد و در پاكسازی كردستان به همراه شهید دكتر چمران و دیگر رزمندگان غیور اسلام نقش مهمی ایفا نمود. پس از خلع بنی صدر، برای پایان دادن به ناهماهنگی ارتش و سپاه، قرارگاه مشترك عملیاتی سپاه و ارتش را راه اندازی كرد. حكم انتصاب به فرماندهی نیروی زمینی پس از شهادت سرلشكرولی الله فلاحی، امیر متعهد، شجاع و فداكار ارتش، كه پس از پیروزی انقلاب اسلامی نقش ارزنده ای در حفظ انسجام نیروی زمینی ارتش و نیز سازماندهی واحدهای آن داشت و تا هنگام شهادت در جهت حفظ روحیه و توان رزمی نیروهای تحت فرماندهی خود از كردستان تا خوزستان لحظه ای نیاسود؛ در 9 مهر 1360، زنده یاد سرلشكر ظهیرنژاد (فرمانده ی وقت نیروی زمینی) به سمت رییس ستاد مشترك ارتش منصوب و امیر شهید سپهبد صیاد شیرازی ( با درجه سرهنگی) با حكم امام خمینی« قدس سره» به عنوان فرمانده ی نیروی زمینی ارتش منصوب شد. درخواست انتصاب شهید صیاد شیرازی با پیشنهاد رییس شورای عالی دفاع به شرح زیر صورت گرفت: «محضر شریف فرماندهی كل حضرت امام خمینی مدظله العالی. با توجه به انتصاب تیمسار ظهیرنژاد به سمت ریاست ستاد مشترك ارتش جمهوری اسلامی ایران به موجب مصوبه شورای عالی دفاع در جلسه ی فوق العاده نهم مهرماه 1360 بر اساس بند «د» اصل 110 قانون اساسی، جناب سركار سرهنگ علی صیاد شیرازی، فرمانده عملیات شمال غرب به عنوان فرمانده نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران خدمت حضرتعالی پیشنهاد می گردد.» رییس شورای عالی دفاع: اكبر هاشمی رفسنجانی – نهم مهرماه 1360 امام خمینی قدس سره موافقت خود را به شرح زیر اعلام فرمودند: بسمه تعالی «موافقت می شود.» روح الله الموسوی الخمینی شهید صیاد شیرازی، امیر سرفراز ارتش اسلام با توانی شگفت و روحیه ای كم نظیر در سلسله عملیات پیروزمند ثامن الائمه، طریق القدس، فتح المبین، بیت المقدس، رمضان، مسلم بن عقیل، مطلع الفجر، محرم، والفجر 1، 2، 3، 4، ... خیبر و بدر فرماندهی نیروهای ارتش را بر عهده داشت و در 23 تیر 1365، به فرمان امام خمینی قدس سره به عضویت شورای عالی دفاع منصوب شد. در متن حكم امام خطاب به آن شهید گرانقدر چنین آمده بود: «برای فعال كردن هر چه بیشتر و بهتر قوای مسلح كشور ضرورت دارد از تجربه ی اشخاصی كه در متن مسایل جنگ بوده اند، استفاده هر چه بیشتر بشود؛ بدین سبب سركار سرهنگ صیاد شیرازی، و وزیر سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را تا پایان جنگ به عضویت شورای عالی دفاع منصوب می نمایم.» با توجه به مسؤولیت خطیر شهید صیاد شیرازی در شورای عالی دفاع، بنا به درخواست ریاست آن شورا و موافقت امام خمینی قدس سره، شهید بزرگوار (در مرداد 1365) در شورای عالی دفاع مشغول انجام وظیفه شد و مسؤولیت فرماندهی نیروی زمینی ارتش به سرتیپ حسنی سعدی واگذار گردید. حضرت امام خمینی قدس سره در حكم فرمانده جدید نیروی زمینی ارتش پیرامون خدمات شهید سرافراز ارتش چنین فرمودند: « با تقدیر از زحمت های طاقت فرسای سركار سرهنگ صیادشیرازی كه با تعهد كامل به اسلام و جمهوری اسلامی، در طول دفاع مقدس از هیچ گونه خدمتی به كشور اسلامی خودداری نكرده و امید است در آینده نیز در هر مقامی باشد، موفق به ادامه ی خدمت های ارزنده خود بشود...» شهید سپهبد صیاد شیرازی در 18 اردیبهشت 1366، از سوی امام قدس سره به دریافت درجه ی سرتیپی نایل آمد. امیر شجاع ارتش اسلام در مهر 1368، بنا به درخواست رییس ستاد كل نیروهای مسلح، و با موافقت و حكم فرماندهی معظم كل قوا به سمت معاونت بازرسی ستاد كل و در شهریور 1372 به سمت جانشین ریاست ستاد كل نیروهای مسلح منصوب شد. شهید شجاع و ارجمند ارتش جمهوری اسلامی ایران، در 16 فروردین 1378، همزمان با عید خجسته ی غدیرخم به درجه سرلشكری نایل آمد و چند روز بعد، با افتخار شهادت، به درجه ی سپهبدی ارتقا یافت. شهید صیاد شیرازی پس از دریافت درجه ی سرلشكری خطاب به خانواده اش می گوید: «بسیار شاد و خرسندم؛ البته نه به خاطر دریافت این درجه، بلكه به خاطر رضایتی كه امید دارم امام زمان(عج) و مقام معظم رهبری از من داشته باشند. مقام، درجه و اسم و رسم در نظر من هیچ جایگاهی ندارد.» قسمت هایی از وصیت نامه ی شهید سپهبد صیاد شیرازی بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین و سلم. انالله و انا الیه راجعون هذا ما وعدنا الله و رسوله و صدق الله و رسوله. اللهم زدنا ایماناً و ارحمنا. اشهد ان لااله الا الله وحده لا شریك له و أن محمّداً عبده و رسوله ارسله بالهدی و دین الحق و ان الصدیقة الطاهرة فاطمة الزهرا، سیدة نساء العالمین و أن علیاً أمیرالمؤمنین و الحسن و الحسین و علی بن الحسین و محمّد بن علی و جعفر بن محمّد و موسی بن جعفر و علی بن موسی و محمّد بن علی و علی بن محمّد و الحسن بن علی و الحجة القائم المنتظر صلواة الله و سلامه علیهم ائمتی و سادتی و موالی بهم اتولی و من اعدائهم اتبرء و أن الموت و النشور حق و الساعة آتیة لا ریب فیها و أن الجنة و النار حق. اللهم أدخلنا جنتك برحمتك و جنّبنا و احفظنا من عذابك بلطفك و احسانك یا لطیفاً بعباده یا أرحم الراحمین. خداوندا! این تو هستی كه قلبم را مالامال از عشق به راهت، اسلامت، نظامت و ولایت قرار دادی؛ خدایا! تو خود می دانی كه همواره آماده بوده ام آن چه را كه تو خود به من دادی در راه عشقی كه به راهت دارم نثار كنم. اگر جز این نبودم آن هم خواست تو بود. پروردگارا رفتن در دست توست، من نمی دانم چه موقع خواهم رفت ولی می دانم كه از تو باید بخواهم مرا در ركاب امام زمانم قرار دهی و آن قدر با دشمنان قسم خورده دینت بجنگم تا به فیض شهادت برسم. خداوندا ولی امرت حضرت آیت الله خامنه ای را تا ظهور حضرت مهدی(عج)، زنده، پاینده و موفق بدار. آمین یا رب العالمین – من الله التوفیق علی صیاد شیرازی، 19 دی ماه 1371 – 15 رجب 1413 ناگفته‌هایی از عملیات بیت‌المقدس(شهیدصیاد شیرازی) فقط مانده بود خونین‌شهر. از شمال تا منطقه‌ی طلاییه جلو رفته بودیم و در موشک به جاده‌ی زید حسینیه رسیده بودیم و الحاق انجام شده بود. جاده‌ی اهواز به خونین‌شهر هم کاملاً باز شده بود. پادگان حمید هم آزاد شده بود و سه قرارگاه روی یک خط قرار داشتند. در اینجا، نقص ما وضعیت دشمن در خونین‌شهر بود. بین خونین‌شهر و شلمچه، دشمن مثل یک غده‌ی سرطانی هنوز وجود داشت. یکی از مهمترین حوادثی که رخ داد و من سعی می‌کنم این حادثه را خوب تشریح کنم، مرحله آخر عملیات ماست. از عقب جبهه‌ گزارش می‌شد، مردم با اینکه می‌دانند حدود 5000 کیلومتر آزاد شده و حدود 5000 نفر هم اسیر گرفته‌ایم وعمده‌‌ی استان خوزستان آزاد شده، ولی مرتب تکرار می‌شود. خونین‌شهر چه شد؟ یعنی تمام عملیات یک طرف، آزادی خونین‌شهر طرف دیگر. برای خودمان هم این مطلب مهم بود که به خونین‌شهر دست پیدا کنیم. می‌دانستیم اگر خونین‌شهر را نگیریم، دشمن همان‌طور که در شمال شهر اقدام به حفر سنگر کرده، در محور ارتباطی خونین‌شهر به شلمچه هم اقدام به حفر سنگرهای سخت می‌کند و ما دیگر نمی‌توانیم به این سادگی به این هدف برسیم. چندین شور عملیاتی با فرماندهان و اعضای ستادمان انجام دادیم. قرارگاه کربلا اداره کننده‌ی منطقه بود. نتیجه که نگرفته بودیم هیچ، مطالبی که فرماندهان از وضع یگان‌هایشان می‌گفتند، نمایان می‌ساخت که باید به سرعت نیروها را بازسازی کنیم. یعنی باید عملیات را متوقف می‌کردیم و می‌رفتیم بازسازی کنیم؛ چون توان و رمقی برای واحدها باقی نمانده بود. حتی یکی از فرماندهان ارتشی می‌گفت: ما این‌قدر وضع‌مان خراب است چون با تفنگ‌ ژ- ت نگهداری می‌‌خواهد. اگر بعد از تیراندازی و مقداری کار پاک نشود، گیر می‌کند- که تفنگ‌هایمان تیراندازی نمی‌کند. چون سربازها نرسیده‌اند تفنگ‌هایشان را پاک کنند. رفتیم به اتاق جنگ، اعضای ستادمان رفتند و من و فرمانده‌ی سپاه تنها شدیم. دوتایی حالت عجیبی پیدا کرده بودیم، از بس فشار روحی و روانی به ما وارد شده بود. لشکرهایی که در اختیار داشتیم، اسم‌شان لکشر بود ولی از رمق افتاده بودند. در اینجا، خداوند یک امداد عظیم نصیب ما دو نفر کرد. برای من، این امداد از عظیم‌ترین امدادهایی است که در سراسر مدتی که در جبهه بودم، از آن بالاتر را احساس نکردم. در این امداد، به یک طرح رسیدیم. وقتی که با هم درمیان گذاشتیم، بین ما یک ذره بحث در نگرفت که نقطه نظر مختلفی داشته باشیم. اصلاً دو مسوولی بودیم که یک فکر و یک طرح واحد داشتیم. صحبت که می‌کردیم، نشان می‌‌داد این یاری خداوند است که نصیب‌مان شده است؛ البته به برکت سعی و اخلاص رزمندگان اسلام. چون ما پشت سرآنها بودیم و جلویشان نبودیم. دوتایی با هم صحبت کردیم. مشکل کار در این بود که این طرح را چطور به فرماندهان ابلاغ کنیم. با آنان بحث‌های دیگری کرده بودیم و حالا یکدفعه این طرح را مطرح می‌کردیم. در ذهن‌مان بود که می‌گویند مشورت‌هایمان چطور شد؟ مخصوصاً بچه‌های سپاه، اهل بحث و مشورت و این چیزها بودند و فکر می‌کردیم اگر یک موقع چیزی را فی‌البداهه بگوییم، ممکن است برایشان سنگین باشد. خداوند یاری کرد و گفتم: من این را ابلاغ می‌کنم. یعنی مسئوولیت ابلاغش را به عهده گرفتم. آقای محسن رضایی هم قبول کرد و گفت اشکالی ندارد. از طرف من هم شما به سپاه و ارتش ابلاغ کنید. از قرارگاه‌مان که در شرق کارون بود، آمدیم به طرف غرب کارون و خودمان را رساندیم به قرارگاه جلویی که نزدیکی‌های خرمشهر بود. قرارگاه موقتی بود. به فرماندهان ابلاغ کردیم که سریع بیایند و جمع شوند. آمدند و جمع شدند. این جلسه، از تاریخ‌ترین جلسات است. از نظر نظامی، چون آشنا بودم، می‌دانستم که برای ارتشی‌ها مشکل نیست. منتها بچه‌های سپاه، چون نظامی‌های انقلابی جدید بودند، باید ملاحظه آنها می‌شد. برای اینکه آنها هم کنترل شوند، مقدمه را طوری گفتم که احساس کنند فرصتی برای بحث نیست و به عبارت دیگر، دستور ابلاغ می‌شود و باید فقط برای اجرا بروند. چون وقت کم بود و اگر می‌خواست فاصله بین عملیات بیفتد این طرح خراب می‌شد. گفتم: «من ماموریت دارم- این‌طور گفتم که خودم را هم به عنوان مامور قلمداد کنم- که تصمیم فرماندهی قرارگاه کربلا را به شما ابلاغ کنم. خواهش می‌کنم خوب گوش کنید و اگر سوال داشتید بپرسید تا روشن‌تر توضیح بدهم، ماموریت را بگیرید و سریع بروید برای اجرا». ماموریت چه بود؟ آن مساله فرعی است. حالت جلسه مهم بود. محکم ماموریت را ابلاغ کردم. در یک لحظه‌، همه به هم نگاه کردند و آن حالتی که فکر می‌کردیم، پیش آمد. اولین کسی که صحبت کرد، برادر شهیدمان0 که ان‌شالله جزو ذخیره‌ها مانده باشد- احمد متوسلیان بود، فرمانده تیپ 27 حضرت رسول(ص). ایشان در این چیزها خیلی جسور بود. گفت: چه جوری شد؟! نفهمیدیم این طرح از کجا آمد؟ منظورش این بود که اصلاً بحثی نشده، یک‌دفعه شما تصمیم گرفتید و طرح را ابلاغ کردید، من گفتم: «همین‌طور که عرض کردم که دستور است و جای بحث ندارد.» تا آمدیم از ایشان فارغ شویم، شهید خرازی صحبت کرد- احتمالاً احمد کاظمی هم صحبت کرد- من یک خرده تندتر شدم و گفتم: «مثل اینکه متوجه نیستید. ما دستور ابلاغ کردیم، نه بحث را.» از آن ته دیدم آقای رحیم صفوی با علامت دارد حرف می‌زند. توصیه به آرامش می‌کرد. خودش هم لبخندی بر لب داشت و به اصطلاح می‌گفت مساله‌ای نیست. هم متوجه بود که این طور باید گفت و هم متوجه بود که این صحنه طبیعی است، باید تحملش کرد. من که غافل شده بودم، در اثر برخورد روانی برادر رحیم صفوی، یکه خوردم و تحمل خودم را بیشتر کردم. داشتم ناامید می‌شدم و فکر می‌کردم این جلسه به کجا می‌انجامد. به خودم گفتم: در نهایت، به تندی دستور را ابلاغ می‌کنم. بالاخره باید اجرا شود. میدان جنگ است و بایستی یک خرده روح و روان هم آماده باشد. خداوند متعال می‌فرماید: «فان مع‌العسر یسرا» (سوره‌ی الانشراح- آیه‌ی 4) او ما را کشاند تا نقطه اوج سختی و یکدفعه آسانی را نازل کرد؛ بدون اینکه خودمان نقش زیادی داشته باشیم. جریان جلسه یکدفعه برگشت. برادر حمد متوسلیان گفت: من خیلی عذر می‌خواهم که این مطلب را بیان کردم. ما تابع دستور هستیم و الان می‌رویم به دنبال اجرا، هیچ نگران نباشید. برادر خرازی هم همین‌طور؛ همه‌شان با هم هماهنگ کردند و شروع کردند به تقویت فرماندهی برای اجرای دستور، این‌طور که شد، گفتم: «بسیار خوب، این‌قدر هم وقت دارید سریع بروید برای عملیات آماده شوید و اعلام آمادگی کنید.» طرح چه بود؟ آن طرحی که به عنوان جرقه‌ی امید و امداد الهی در ذهن خود احساس کردیم این بود که گفتیم درست است ما 25روز است در حال جنگیم و فرماندهان می‌گویند که بریده‌‌ایم و نیروهایمان باید بازسازی شوند، ولی این را نمی‌توانیم نادیده بگیریم که اگر قرار باشد خونین‌شهر آزاد شود، الان باید آزاد شود. این را هم می‌دانیم که نیرویش را نداریم که آزادش کنیم ولی حداقل می‌توانیم خونین‌شهر را محاصره کنیم. یعنی از یک جایی برویم بین‌ خونین‌شهر و شلمچه. آن دفعه که نتوانستیم از شلمچه برویم، حالا از یک جای دیگر می‌رویم که آسانتر باشد و اعلام کنیم خونین‌شهر را محاصره کرده‌ایم. همین باعث می‌شود که نیروها بیشتر و زودتر به جبهه بیایند و ما تقویت شویم. شب، عملیات شروع شد. از همان اول شب، محور سمت راست به سرعت پرید و رفت جلو. شکاف را ایجاد کرد و رفت جلو ولی آنقدر جلو رفت که دادش درآمد. می‌گفت: هنوز سمت چپ من آزاد است. من دارم، هم از راست می‌خورم و هم از سمت چپ. برادر احمد متوسلیان داد و بیداد می‌کرد. دو محور دیگر جلو نمی‌رفتند. ما داشتیم ناامید می‌شدیم. تا صبح هر چه راهنمایی و هدایت شدند، پیش نرفتند. حدود نماز صبح بود. یادم هست که بچه‌ها همه از حال رفته بودند و از خستگی افتاده بودند. تعداد قلیلی توی اتاق جنگ بودیم. نماز را خواندم. حالم گرفته شده. چشمهایم باز نمی‌شدند. گفتم بخوابم. ولی دلم نمی‌آمد از کنار بیسیم کنار بروم. در همان اتاق جنگ، زیر نورافکن، ملحفه‌ای پهن کردم. گفتم دراز بکشم، یک مقدار آرامش پیدا کنم. بلافاصله خواب سیدعالیقدری را دیدم که با عمامه‌ی مشکی آمد داخل قرارگاه، اما صورتش را گرفته بود. چهره‌اش گرفته و غمناک بود. آمد و نگاهی به همه‌مان کرد. همه با احترام بلند شدیم و یکپارچه احترام‌مان برانگیخته شد. ایشان، مثل اینکه کارش را انجام داده باشد و کار دیگری نداشته باشد- برای من هم طبیعی بود- گفت: «می‌خواهم بروم، کسی نیست مرا راهنمایی کند.» بلافاصله دویدم جلو و گفتم: من آمادگی دارم. آمدم ایشان را راهنمایی کردم تا از قرارگاه بیرون بروند، از آنجا هم خارج شدیم. یکدفعه به نظرم این‌طور آمد که حیف است این سید عالیقدر راه برود، بهتر است که ایشان را بغل کنم و روی دست خودم بگیرم. همان کار را کردم و ایشان را روی دست گرفتم تا راه نرود. همان‌طوری که روی دست‌های من بودند، با حالت تبسم، به من نگاه کردند. اظهار محبت کردند. این اظهار محبت، خیلی من را متاثر کرد و به گریه افتادم. گریه‌ام آنقدر شدت داشت که از خواب پریدم. بیست دقیقه از زمانی که خوابیده بودم، گذشته بود ولی انگار اصلاً خوابم نمی‌آمد. حالت خاصی را احساس کردم. همان موقع، توی بیسیم داشتند تکبیر می‌گفتند. تکبیر چه بود، دو محور که گیر کرده بود، باز شده و رسیده بودند به اروند. یعنی سه محور با هم رسیده بودند به اروند. تمام مشکلات ما در پیشروی حل شده بود. خدا ان‌شا‌الله با بزرگان بهشت محشورشان کند، برادر خرازی باکد و رمز اطلاع داد وضعیت ما خوب است و گفت: «توانسته‌ایم حدود هفتصد نفر از نیروها را متمرکز کنیم. اگر اجازه بدهید، از اینجایی که دشمن خط محکمی ندارد، بزنم به خط دشمن، توی خونین‌شهر.» ریسک بزرگی بود. هفتصد نفر چی بود که ما می‌خواستیم به خونین‌شهر حمله کنیم؟ بعدش چی؟ حالا خوب هم در آمد ولی... حالت خاصی بر دنیای ما حاکم شده بود. زیاد خودمان را پایبند مقررات و فرمول‌های جنگ نمی‌کردیم که این کار بشود یا نشود. گفتم: بزنید. ایشان زد؛ یک ساعت هم طول نکشید. ساعت هشت صبح بود که که داد و بیداد و فریاد آنها بلند شد. گفتند: «ما زدیم خوب هم گرفته. عراقی‌ها جلوی ما دست‌ها را بالا برده‌اند ولی تعداد آنها دست ما نیست.» باید احتیاط می‌کردند و کند به طرف‌شان می‌رفتند. یک هلیکوپتر214 فرستادیم بالا که ببینیم وضعیت چه جور است. خلبان فریاد زد: « تا چشمم کار می‌کند، توی خیابان‌ها و کوچه‌های خرمشهر، عراقی‌ها صف بسته‌اند و دست‌ها را بالا برده‌اند.» یعنی قابل شمارش نبودند. واقعاً مطلب عجیبی بود. نمی‌شد به عراقی‌ها بگوییم شما بروید توی سنگر ما نیرو نداریم! بالاخره باید کارشان را تمام می‌کردیم. باز خداوند یاری کرد و تدابیری اتخاذ شد که جالب هم بود. به نیروهایی که در خط داشتیم، گفتیم به صورت دشتبان، به صورت صف، یک طرفشان- یعنی طرف غرب- بایستند. منظورمان این بود که اینها را هدایت کنیم بیایند روی جاده و از طریف جاده بروند به طرف اهواز، گفتم: فعلاً پیاده بروند به طرف اهواز! تا اهواز 165 کیلومتر راه بود. ماشین هم نداشتیم که آنها را سوار کنیم. نیروها با دست اشاره می‌کردند که بروید توی جاده. مگر تمام می‌شدند! آمدن‌شان تا بعداز ظهر طول کشید. هر چه می‌رفتند، تمام نمی‌شدند. عصر بود، پرسیدم : «بالاخره این اسرار چه شدند؟» گفتند: «دیگر نمی‌آیند.» رفتیم توی خرمشهر و خرمشهر را گرفتیم. آماری که به ما دادند، حدود چهارده‌ هزاروپانصد نفر در شهر اسیر شده بودند. حالا داخل این سنگرها، چقدر امکانات و مهمات و وسایل و تجهیزات و غذا بود، جای خودش. خداوند متعال در این نمایش قدرت، نشان داد که چه وحشت و رعبی در دل اینها انداخت. آنها با اینکه هنوز عقبه‌شان قطع نشده بود. و با اینکه توی سنگرهای مستحکم بودند و با اینکه اگر باز هم به آنها امکانات نمی‌رسید، اقلاً ده پانزده روز دیگر می‌توانستند مقاومت کنند، ولی خداوند رعبی به دل آنها انداخت که حتی یک ساعت هم مقاومت نکردند. ساعت پنج صبح نیروها به اروند رسیدند و ساعت هفت صبح برادر خرازی پرسید که من بزنم؟ و هشت صبح بود که ما به عراقی‌ها گفتیم دست‌ها بالا، چهارده هزاروپانصد نفر اسیر اینجا داشتیم و حدود پنج هزار نفر هم قبلاً داشتیم. اسرای بیت‌المقدس نوزده هزار و سیصد وهفتاد نفر شدند. حدود یک ماه طول کشید تا تک تک سنگرها از فشنگ و مهمات و وسایل و خواروبار خالی شد. بگذریم که در همان فاصله‌ای که ارتباط شلمچه را با خرمشهر قطع کرده بودیم، دشمن مانورهای زیادی توی بیسیم می‌‌داد. مرتب می‌گفتند واحد فلان می‌آید، مقاومت کنید و هیچ‌کس حق ندارد عقب بیاید. از طرف دیگر، متوجه شدیم که تعدادی از سربازها می‌خواستند از طریق رودخانه قرار کنند. دعوایشان می‌شود. توی قایق جا نمی‌شده‌اند. دستور از بالا می‌آید هیچ‌کس حق ندارد عقب بیاید که ارتباط قطع می‌شود و همه‌شان اسیر می‌شوند



نوشته شده در جمعه 20 فروردین 1389 توسط جا مانده از قافله
موضوع: زندگینامه -خاطرات -
شهید صیاد در آینه توصیف امام (ره)


سرهنگ صیادشیرازی با تعهد کامل به اسلام، در طول دفاع مقدس از هیچ خدمتی خودداری نکرده است...
بسم‌ الله الرحمن الرحیم
با تقدیر از زحمت‌های طاقت فرسای سرکار سرهنگ صیاد شیرازی که با تعهدکامل به اسلام و جمهوری اسلامی در طول دفاع مقدس از هیچ گونه خدمتی به کشور اسلامی خودداری نکرده و امید است در آتیه نیز در هر مقامی باشد موفق به ادامه خدمت‌های ارزنده خود باشد، با پیشنهاد مذکور موافقت نموده و سرکار حسین حسنی سعدی را به فرماندهی نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران منصوب می‌نمایم. امید است خدای تعالی به ایشان توفیق خدمت به اسلام و ایران و جمهوری اسلامی را مرحمت فرماید.
به تاریخ 11/مرداد/1365
روح‌الله الموسوی الخمینی


بسم الله الرحمن الرحیم
برای فعال کردن هر چه بیش‌تر و بهتر قوای مسلح کشور ضرورت دارد از تجربه اشخاصی که در متن مسائل جنگ بوده‌اند استفاده هرچه بیش‌تر شود. بدین سبب سرکار سرهنگ صیاد شیرازی و وزیر سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را تا پایان جنگ به عضویت شورای عالی دفاع منصوب می‌‌نمایم. از خداوند متعال توفیق همگان را در خدمت به اسلام و کشور مسئلت می‌نمایم.

روح الله الموسوی الخمینی


شهید صیاد در آینه رهبر          


بسم الله الرحمن الرحیم
من المؤمنین رجال صدقوا ما عاهدوالله علیه فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا.

امیر سرافراز ارتش اسلام و سرباز صادق و فداکار دین و قرآن، نظامی مؤمن و پارسا و پرهیزگار، سپهبد علی صیاد شیرازی امروز به دست منافقین مجرم و خونخوار و روسیاه به شهادت رسید. این نه اولین و نه آخرین باری است که دلی نورانی و سرشار از عشق و ایمان و وفاداری به آرمان‌های بلند الهی، هدف تیر خشم و عناد و عصبیت از سوی زمره جنایتکار و فاسدی که ادامه حیات خود را در خدمت‌گزاری به دشمنان اسلام دانسته است، قرار می‌گیرد و دست خائن خودفروخته‌ای، نهال ثمربخش انسان والایی را قطع می‌کند. او مانند دیگر مردان حق از روزی که قدم در راه انقلاب نهاد، همواره سر و جان خود را برای نثار در راه خدا بر روی دست داشت. سرزمین‌های داغ خوزستان و گردنه‌های برافراشته کردستان، سال‌ها شاهد آمادگی و فداکاری این انسان پاک نهاد و مصمم و شجاع بوده و جبهه‌های دفاع مقدس صدها خاطره از رشادت و از خودگذشتگی او حفظ کرده است. خطر مرگ کوچک‌تر از آن است که بندگان صالح خدا را از راه او بازگرداند و عشق به منال دنیوی حقیرتر از آن است که در دل نورانی شایستگان جایی بیابد. کوردلان منافق بدانند که با این جنایت‌ها روز به روز نفرت ملت ایران از آنان بیش‌تر خواهد شد و خون مردان پاکدامن و پارسایی هم‌چون صیاد شیرازی و شهید لاجوردی، بدنامی و سیاه‌رویی آنان را در تاریخ و در دل این ملت همیشگی خواهد کرد.
و سردمداران استکبار که با وجود لافزنی‌های ضدتروریستی خود، به امید آن نشسته‌اند که تروریست‌های مزدورشان در ایران اسلامی با شهید کردن مردان استوار و مقاوم انقلاب، راه تسلط بر ایران اسلامی را هموار کنند، بدانند که خون شهیدان راه حق، ملت مؤمن ما را سخت‌تر و آشتی ناپذیرتر و مقاوم‌تر می‌سازد.
رحمت و فضل بیکران الهی بر روح شهید عزیزمان علی صیاد شیرازی و لعنت و نفرین خدا و فرشتگان و بندگان صالحش بر ایادی منفور و مطرود استکبار.
اینجانب شهادت این بنده برگزیده خدا را به ملت ایران به خصوص به یاران دفاع مقدس و ایثارگران جبهه‌های نور و حقیقت و به خانواده گرامی و فداکار و بازماندگان محترمش تبریک و تسلیت می‌گویم و صمیمی‌ترین درود خود را بر روح پاک او و خون به ناحق ریخته او نثار می‌کنم.
والسلام علی عبادالله الصالحین
سیدعلی خامنه‌ای

23 تیر ماه 1365 21/1/1378


نوشته شده در جمعه 20 فروردین 1389 توسط جا مانده از قافله
نام شهید شهید كاظم نجفی
سیره


 زندگینامه
 گل وجود حاج كاظم رستگار در آغازین روزهای شكوفایی بهار سال 1339، در شهر مذهبی ری، چون غنچه‌ای شكوفا گشت و در دامان پاك و مطهر مادر و با دسترنج پدری كشاورز، تكامل و تربیت یافت. از هفت سالگی، قدم در راه تحصیل علم گذاشت و با وجود سختیهای زندگی تا كلاس سوم متوسطه با موفقیت به تحصیل پرداخت اما پس از آن از ادامه تحصیل باز مانده، وارد مبارزات و فعالیتهای انقلابی گشت. او كه دوران نوجوانی را با زمزمه‌های نهضت امام خمینی (ره) آغاز كرده بود، در روزهای اول پیروزی، با شروع غائله كردستان و تحریكات نیروهای ضد انقلاب، همراه نیروهای دكتر چمران راهی كردستان شد و آموزشهای چریكی را در آنجا فرا گرفت. وی كه تربیت یافته بزرگانی چون شهید دكتر چمران و حاج احمد متوسلیان بود پس از بازگشت، در پادگان توحید به عضویت رسمی‌ سپاه پاسداران درآمد و بعد از مدتی به فیروزكوه رفته، كلاسهای احكام دینی و مسائل نظامی‌ را برای جوانان و نوجوانان برپا نمود. او را به عنوان فرمانده یكی از گردانهای تیپ رسول الله (ص) به فرماندهی احمد متوسلیان انتخاب كردند و بعد از 6 ماه فعالیت، مسئولیت واحد عملیات را در پادگان توحید پذیرفت و تا شروع جنگ در این سمت باقی ماند. حاج كاظم در این زمان طی مأموریتی جهت توانمندسازی نیروهای حزب‌الله به عنوان فرمانده گردان به جنوب لبنان اعزام گردید. مسئولیت تعدادی از عملیاتها را به عهده گرفت و در راه آماده‌سازی شیعیان لبنان از هیچ كوششی فرو گذار نكرد. بازگشت او، مصادف با تشكیل تیپ دوم سپاه تهران گشت كه این تیپ به نام مبارك سید الشهدا (ع) نام گرفت و با جمعی از یاران و دوستانش، فرماندهی عملیات تیپ را عهده‌دار شد. در مهرماه سال 1361 با دختری مؤمن و پارسا ازدواج كرد و چند روز بعد به جبهه رفت. شهید رستگار كه تمام عمر خود را در جستجوی رستگاری ابدی گذرانده بود، در عملیات بدر، روز پنجشنبه 25 اسفند ماه 1363 هنگام اذان ظهر، در شرق دجله (منطقه هورالهویزه) در حال شناسایی منطقه، همراه چند نفر از فرماندهان تیپ سید الشهدا (ع) به رستگاری بزرگ شهادت نائل آمد و آخرین آرزویش نیز محقق شد. گویی حاج كاظم فرمانده غریب لشگر سیدالشهدا (ع) به زیارت مولای كاظمین رفته بود كه پیكر مطهرش بعد از 13 سال همچون سید و سالار شهیدان، قطعه‌قطعه به وطن بازگشت. 

 جامه سبز شقایق
 
 زمانی كه حضرت امام (ره) فرمان دادند كه سپاه احتیاج به نیروی كارآمد و مفید دارد، حاجی به رسم پیروی از فرمان مقتدا و رهبر خود وارد نهاد مقدس سپاه گشت. و حاج كاظم از آن روزها چنین می‌گوید: «برای اجرای فرمان امام (ره)، من هم مثل دیگران به پادگان ولیعصر (عج) رفتم و ثبت‌نام كردم، بعد هم آموزش نظامی‌ ...» معلوم بود كه حاجی از گفتن اصل موضوع دوری می‌كرد و پافشاری من هم فایده‌ای نداشت. ایستادم و نگاه ملتمسانه‌ای را به چشمانش دوختم. مثل اینكه نگاه‌ها تأثیر خودش را گذاشت. او دستی به شانه‌ام زد و گفت: «همان سال 58 كه می‌خواستم عضو سپاه شوم، مادرم موافق نبود و من هم روی حرف ایشان حرفی نمی‌زدم یك شب خواب دیدم مرد سبزپوشی آمد و یك دست لباس سبز نظامی‌ با آرم سپاه به من داد و گفت: «اینها متعلق به توست.» خیلی ترسیده بودم و با سر و صدا از خواب بیدار شدم. مادرم هم برخاست و برایم آب آورد. درحالی كه نمی‌توانستم جلوی گریه خودم را بگیرم جریان خواب را تعریف كردم. فردا صبح، مادر خودش راضی شده بود و مرا راهی كرد و گفت: «برو اسمت را بنویس، خیر است انشاء الله.» مثل اینكه تقدیر الهی به همان نشان سپاهی مقرر شده بود.
 
 راز فرماندهی
 آقای رستگار فرمانده لشگر 10 سیدالشهدا بود و خانواده‌اش از این سمت حاجی، هیچ اطلاعی نداشتند. یك روز، برادر او به منطقه آمد تا از او خبری بگیرد. حاج كاظم، قرار بود صحبتی برای نیروها داشته باشد. وقتی از جایگاه اعلام شد: «فرمانده لشگر 10 برای صحبت بیایند»، آقای رستگار بلند شد و به سمت جایگاه حركت كرد. برادرش از همه جا بی‌خبر، با دست اشاره می‌كرد كه «چرا در میان جمعیت بلند شدی؟» حتماً با خودش گفته بود: «برادرمان بی‌ملاحظه است و رعایت نظم و انضباط را نمی‌كند.» حاجی با اشاره جواب داد كه الان می‌نشینم. خلاصه صحبت ایشان آغاز شد و تا آخر جلسه، برادرشان متحیر مانده بود. حاج كاظم به برادرش سفارش كرد كه جریان فرماندهی او را برای كسی نگوید. اگر چه خانواده‌اش بالاخره فهمیدند.
 
 دلاورمرد بسیجی
 بعد از شهادت یاران و هرزمان، با راهنمایی دوستان ناگفته‌های جنگ را در گنجینه‌ای كوچك جمع‌آوری نمود و به صورت جزوه‌ای به گوش مسئولین امر رسانید. حرفهایی كه امروزه، برای تدریس در دانشگاههای جنگ و دفاع، اعتبار و اهمیت خود را حفظ كرده است. حاجی زبانی رك‌گو داشت. مانند بسیاری از افراد، مصلحت‌اندیش نبود و بسیج را قربانی مصلحتها نمی‌كرد و در مقابل بالاترین رده‌ها و ستمها نیز، حق را بیان می‌نمود. اگر چه كلام و گفتارش، برای بعضی‌ها خوشایند نبود اما در این راستا، به عواقب كار توجهی نداشت و انتقال حقایق به اهل آن را، وظیفه خود می‌دانست. او در مقابل سمتهایی كه داشت، لحظه‌ای به از دست دادن جایگاهش فكر نمی‌كرد و هرگز، پیگیر نفع شخصی خود نبود. درد و رنج همه را به جان می‌خرید و برای حفظ امنیت و آرامش مؤمنین و یاران و دوستان، برای گذراندن زندگی، هیچ امتیازی را برای خود و اطرافیانش قائل نمی‌شد. وی با اعطاء زیباترین درجه این عالم یعنی «بسیجی» گمنام، قدم در وادی جبهه نهاد. آن قدر متانت نفس، عزت و كرامت داشت كه فرمانده سابق سپاه پاسداران، برادر محسن رضایی او را مظهر و اسوه آزادگی در سپاه و سرآمد دیگران می‌دانست واین حریم را ستایش می‌كرد
 
 سخن شهید
 پیام من این است كه همه سعی كنند زیر بار ذلت نروند، اگر مردم جهاد را كنار بگذارند، خواه ناخواه به ذلت و خواری كشیده می‌شوند. اگر این جنگ تمام شود باز هم جنگ هست. تا ستمگر و ظالم هست، جنگ هم وجود دارد.جنگ ما زمانی تمام می‌شود كه ظالمی‌ روی زمین نباشد انشاء‌الله. امام مهدی (عج) می‌آید و صلح جهانی را برقرار می‌كند... «قلب حرم خداوند است، پس در حرم خدا، جز او را ساكن مكن!» اگر ما خود را با این حدیث، مطابقت دهیم، باید بدانیم هر كجا كه باشیم پیروز هستیم. اگر یقین داشته باشیم كه قلبمان محضر خداست، مسلماً در محضر خدا گناه نمی‌كنیم و هیچ ترسی در دلمان نمی‌افتد.
 
 دست نوشته شهید
 ... هان ای شهیدان، در جوار حق تعالی آسوده خاطر باشید كه ملت شما، پیروزی را از دست نخواهد داد. سلام بر شهیدن راه خدا و سلام بر روح خدا، فرمانده قوا، خدایا تو بنگر كه چگونه عاشقانت برای حفظ ارزشهای والای اسلامی‌ چنین راحت، گرانبهاترین دارایی خویش را در طبق اخلاص نهاده و تقدیم می‌كنند. خدایا، ببین اسطوره‌های شهادت، فرزندان ابراهیم (ع)، پیروان محمد (ص)، عاشقان خط سرخ حسین (ع)، سربازان گمنان اسلام و مریدان حضرت بقیه الله (عج) و نایب برحقش، خمینی كبیر، چگونه حیات را به بازی گرفته‌اند. سرمست عشق هستند. عشق به الله، عشق به شهادت، سربازان پرخروش روح الله به قبیله نور پیوستند و نورافشانی می‌كنند. همان نوری كه هم اینك، چشمان تمامی‌ ستمكاران تاریخ را می‌آزارد و راه بر مظلومان و مستضعفان می‌گشاید. یارانمان، یارانمان رفتند و رفتند به قله فلاح، رفتند تا قبیله نور، رفتند و به كاروان مظلومان تاریخ پیوستند.
 رستگار 3/2/1362 

وصیت‌نامه
... امیدوارم كه خدای متعال، رحمت خود را نصیب بنده گنهكار خود بفرماید و مرا به آرزوی قبلی خود یعنی شهادت فی سبیل الله برساند كه (این را) تنها راه نجات خود می‌دانم و آرزوی دیگرم این است كه اگر خداوند شهادت را نصیب بنده گنهكار خود كرد، دوست دارم با بدنی پاره‌پاره به دیدار الله و ائمه معصومین به خصوص حضرت سید الشهدا (ع ) بروم، من راهم را آگاهانه انتخاب كردم و اگر وقتم را شبانه‌روز در اختیار این انقلاب گذاشتم به این دلیل است كه خود را بدهكار انقلاب و اسلام می‌دانم و انقلاب اسلامی‌ بر گردن بنده، حق زیادی داشته كه امیدوارم توانسته باشم جزء كوچكی از آن را انجام داده باشم و مورد رضایت خداوند بوده باشم.

 

 

مسوولیت شهید

تاریخ عملیات

نام عملیات

 

-

 1361/01/02   فتح المبین

1

-

 1361/02/10   بیت المقدس

2

-

 1361/11/17   والفجر مقدماتی

3

-

 1362/01/21   والفجر1

4

-

 1362/04/29   والفجر2

5

-

 1363/12/19   بدر

6

اطلاعات

تاریخ تولد:1339/7/3  
 محل تولد:تهران /ری 
 تاریخ شهادت:1363/12/25
 محل شهادت :هورالهویزه
 مزار شهید :بهشت زهرا (س)- قطعه 24- ردیف 74- شماره 23

تاریخ شهادت 1363
عکس کوچک شهید كاظم نجفی


نوشته شده در سه شنبه 25 اسفند 1388 توسط جا مانده از قافله
موضوع: زندگینامه -
نام بلند مهدی زین‌الدین درسال 1338 در انبوه زمینیان درخشید و هستی آسمانی‌اش در خاك تجلی یافت. او در خانواده‌ای مذهبی و متدین متولد شد. با ورود به مدرسه و آغاز زندگی تازه، مهدی اوقا ت فراغتش را در كتاب‌فروشی پدر می‌گذراند. مهدی در دوران تحصیلات متوسطه‌اش به لحاظ زمنیه‌هایی كه داشت با مسائل مذهبی و سیاسی آشنا شد. در مسیر مبارزات سیاسی علیه رژیم پهلوی به دلیل نپذیرفتن شركت اجباری در حزب رستاخیز از مدرسه اخرا ج شده بود، با تغییر رشته و علیرغم تنگنا و فشار سیاسی تحصیل را ادامه داد و رتبه چهارم را درمیان پذیرفته‌شدگان دانشگاه شیراز به دست آورد اما با تبعید پدر به سقز از ادامه تحصیل منصرف شد و به شكل جدی‌تری فعالیت مبارزاتی را پی گرفت. پدر پس از زمانی كوتاه به اقلید فارس تبعید شد و دور از خانواده مدتی را در آنجا گذراند. با شروع مبارزات مردمی در سال 56 پدر مخفیانه به قم رفت و خانواده را نیز منتقل كرد. از آن پس مهدی به همراه پدر و جمعی دیگر در ساماندهی و پیشبردن انقلاب در شهر قم تلاشهای بسیاری كردند. با به ثمر رسیدن تلاشهای جمعی و پیروزی انقلاب، مهدی ابتدا به جهاد سازندگی و سپس با تشكیل سپاه پا سداران به این نهاد پیوست و پس از مدتی به عنوان مسؤول اطلاعات و عملیات سپاه پاسداران قم فعالیت‌های خود را ادامه داد. این مسؤلیت مقارن با توطئه‌های پیچیده و پی‌در‌پی ضد انقلاب بود كه او با توانایی، خلاقیت و مدیریت بالایی كه داشت به بهترین شكل ممكن آنها را از سر گذراند و این مر حله بحرانی فعالیت سیاسی را طی كرد. هنوز نخستین شعله‌های جنگ تحمیلی بر افروخته نشده بود كه آقا مهدی با طی دوره آموزش كوتاه مدت نظامی همراه با یك گروه صد نفره عازم جبهه‌های نبرد شد و نخستین تجربه رویارویی مستقیم با دشمن را پشت سر گذاشت. او در طول دوران حضورش مسئولیت شناسایی یگانهای رزمی، مسئولیت اطلاعات و عملیات قرارگاه نصر، فرماندهی تیپ علی بن ابیطالب (ع)،‌ فرماندهی لشگر خط شكن علی بن ابیطالب (ع) و فرماندهی لشگر 17 علی بن ابیطالب (ع) را بر عهده گرفت.
سردار سرلشگر مهدی زین‌الدین در آبان ماه سال 1363 در حالی كه به همراه برادرش مجید (مسئول اطلاعات و عملیات تیپ 2 لشگر علی بن ابیطالب) برای شناسایی منطقه عملیاتی از باختران به سمت سردشت در حال حركت بود، پس از سالهای طولانی انتظار، كلید باغ شهادت را یافت و مشتاقانه به سرزمین‌های ملكوتی آسمان هفتم بال گشود. یادش گرامی و راهش پر رهرو باد.
http://img.tebyan.net/big/1384/04/1992103314477511902421052022164358892244.jpg

ای آن‌که داغ دیدنت بر سینه‌ها مانده است      خاکستر سبزت بگو اما کجا مانده است


نوشته شده در سه شنبه 26 آبان 1388 توسط جا مانده از قافله
موضوع: زندگینامه -
سال 1334 شهرضا میزبان نوزادی شد كه او را محمد ابراهیم نامیدند. ولادت او با معجزه همراه بود. سنین جوانی و نوجوانی را فعال و پرشور به مبارزه با رژیم ستم‌شاهی گذراند و پس از پیروزی انقلاب جهت مبارزه با گروهك‌های ضد انقلاب به غرب كشور عزیمت كرد. با آغاز جنگ تحمیلی به دفاع از مرز و بوم ایران برخاست و چند سال بعد در سفر به خانه خدا با احمد متوسلیان آشنا شد.
ثمره دوستی این دو سردار دلیر اسلام پایه‌ریزی لشگر محمد رسول الله (ص)‌بود كه یكه‌تاز میادین رزم شد. سال 1360 با شیرزنی از تبار زینبیان ازدواج كرد كه حاصل این پیوند مقدس دو فرزند شد. حاج ابراهیم همت فرمانده محبوب لشگر 27 محمد رسول الله (ص) چنان مورد علاقه بسیجیان بود كه نظیر آن كمتر دیده شد.
سال 1362 بانگ الرحیل به گوش رسید و در تب و تاب عملیات خیبر روح آسمانی محمد ابراهیم به آسمان پر گشود و پیكر بی‌سر او در میان زمینیان به یادگار ماند. همت بلند او لقبی بزرگ چون سردار خیبر را برایش به ارمغان آورد.
روحش شاد و راهش پر رهرو باد.

http://www.bcoms.net/upload/images/bcoms20076271158501.jpg


نوشته شده در یکشنبه 10 آبان 1388 توسط جا مانده از قافله
(تعداد کل صفحات:2)      1   2  

مقام معظم رهبری

درباره سایت
آمار سایت
Blog Skin