تبلیغات
طواف یار - مطالب وصیت نامه

طواف یار
در و دیوار شهرم خوب می دانند، تمام افتخار ما شهیدانند.

بزرگ مردتاریخ

جستجو
پیوند ها
لوگو دوستان

 پایگاه مقاومت بسیج نصر

در انتظار یار

اللهم عجّل لولیک الفرج


صفوف آهنین . . .

من یك یهودی ام . . .

http://tiktak-2.persiangig.com/labkhandhayekhaki/logo/belagtapelak.gif



سرافرازان
قافله شهداء


جنبش سایبری ضد صهیونیسم
جعبه حدیث

هیچ گاه راضی نخواهم بود کسی بدون تفکر در راهم برایم گریه کند...

من همه عمرم را در گناه به سر بردم به جز آن مدتی که خود را به دست خدا سپردم، شما نیز خود را به دست خدا بسپارید زیرا اوست پرورش دهنده ما.

ای خدا، بنده تو آمد، مرا در آغوش خود گیر که همانا تویی اول و آخر ما.

بنده تو دیگر در عشق تو سوخت، آن قدر در وصالت سوختم تا نیت شیطان را به وسیله آتش عشق ذوب نمودم، آن گاه رو به سوی جانان کردم.

خدایا زندگی شیطانی بس است، من تو را می خواهم چه کنم؟ من به آن زنده ام که روزی پیش تو می آیم و اگر این طور نبود خیلی پیش از این ها مرده بودم!

نگاههای خود را کنترل کنید تا بتوانید حسین، ائمه و شهدا را ببینید و زیارت کنید و با زبان خود غیبت نکنید و تهمت نزنید تا بتوانید با مولایتان صحبت کنید.

 

شهید علی حیدری(گردان تخریب لشکر ۲۷ محمد رسول الله)

  

نوشته شده در جمعه 20 خرداد 1390 توسط جا مانده از قافله
موضوع: وصیت نامه -
در ایام دفاع مقدس ، تنظیم شفاعتنامه کاری مرسوم بود. آن چه می بینید تصویر یکی از این شفاعتنامه هاست که پیش از عملیات کربلای 8 و بین بچه های گردان علی اکبر(علیه السلام) بسته شده است. بسیجیان گردان علی اکبر(علیه السلام) از اهالی شهرستان خوی بودند. مهمتر و زیباتر از متن این قولنامه ، شرط آن است که نشانه ای از بصیرت و پاکدلی بسیجیان لشکر عاشوراست. این شرط در حاشیه متن اصلی نوشته شده است.

 

متن شفاعتنامه به این شرح است:

 بسم رب الشهداء و الصدیقین

با نام الله پاسدار حرمت خون شهیدان و با عرض سلام بیکران به حضور آقا امام زمان (عج) . بدینوسیله با عنایات خاص حضرت باریتعالی توفیق حاصل شد که در عملیات........جمعاً شرکتی داشته باشیم و در خدمت آقا امام زمان و فرماندهی ایشان به نبرد و ستیز با کفار بپردازیم ولی از آن جایی که طبعاً شهدایی هم در این عملیات باید و شاید شهید بشوند که شهید خواهند شد لذا خواستیم تا با امضا کردن این ورق پاره به همدیگر قول شفاعت داده و در روز قیامت در محضر شهدا روسفید و سرافراز باشیم، انشاءالله همه باهم دست دعا برداشته و بر عمر شریف امام امت دعا کنیم.

خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار

توجه: البته با یک شرط و آن اینکه: هر برادر که باقی می ماند باید راه برادرش را ادامه دهد و شفاعت باعث نشود که در اطاعات و عبادات سستی و تنبلی به خرج داده شود.

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تدارکاتچی: موسسه فرهنگی حلقه نور جوانان تبریز



نوشته شده در پنجشنبه 9 دی 1389 توسط جا مانده از قافله
…خوشحال و مسرورم از راهی كه انتخاب نمودم، صراطم، صراط الله، حزبم، حزب الله و رهبر و مرجعم روح الله است، خوشحال و خوشبخت از آن هستم كه برای چندمین بار به جبهه می آیم. مفتخرم كه برای حفظ و حراست از خونهای شهیدان و اسلام و مرز و بوم اسلامی گام برمی دارم. انشا الله تعالی كه زیستنم و مرگم هم برای خدا باشد. همانا كه آغازم و عبادتم و سیر و سلوكم و زیستنم و مردنم برای خداوند جهانیان است، سعادت داشتیم كه در این زمان و در این جنگ باشیم كه خود آزمایش بس بزرگ و خطیری برای امت مسلمان و شهید پرور ما از طرف خداست. لذا جان ناقابل ما قطره ای كوچك در برابر اقیانوس بزرگ رحمت پروردگار است، نه جان ما از جان حضرت اباعبدالله الحسین (ع) و اصحاب بزرگوارش شیرین تر و نه خون ما از خون آنها رنگین تر می باشد. پروردگارا! ما با تمام وجود به تو ایمان داریم، پس ما را از هر لغزش مصون و محفوظ بدار، پروردگارا یا توفیق شهادت در راهت را نصیب ما گردان یا شفاعت شهیدان..
  
 برادران و دوستان می دانید كه در این جنگ، مهم پیروزی نظامی و تاكتیكی نیست، بلكه مهم جاافتادن خط الهی است، پس برای اسلام تلاش كنید تا دینمان را به اسلام ادا كنیم، و سعی در صدور انقلاب و فرهنگ اسلامی به خارج داشته باشیم، ما بایستی متعادل باشیم و به قول شهید دكتر بهشتی كه درباره امام فرمود:"جاذبه امام در حد نهایت و دافعه او در حد ضرورت است" بیاییم حب نفس ها و خودمحوری ها و عجب و كبر و فخر و غرور را كنار بگذاریم، و خالص تر باشیم، كاری كنیم كه رضای خدا باشد نه رضای خودمان..... 
سه شنبه 22/4/1361 مصادف با 21 رمضان 1402 
جبهه جنوب، منطقه ایستگاه حسینیه قرارگاه 18 قم  
  
_________
تدارکاتچی » nahadiust.ir


نوشته شده در سه شنبه 9 شهریور 1389 توسط جا مانده از قافله
موضوع: زندگینامه -وصیت نامه -خاطرات -
 تولد و تحصیلات دکتر مصطفی چمران در 18 اسفند سال 1311 در تهران، خیابان پانزده خرداد، بازار آهنگرها، سرپولک متولد شد. وی تحصیلات خود را در مدرسه انتصاریه، نزدیک پامنار، آغاز کرد و در دارالفنون و البرز دوران متوسطه را گذراند؛ در دانشکده فنی دانشگاه تهران ادامه تحصیل داد و در سال 1336 در رشته الکترومکانیک فارغ‌التحصیل شد و یک سال به تدریس در دانشکده فنی پرداخت. وی در همه دوران تحصیل شاگرد اول بود. در سال 1337 با استفاده از بورس تحصیلی شاگردان ممتاز به آمریکا اعزام شد و پس از تحقیقات علمی در جمع معروف‌ترین دانشمندان جهان در دانشگاه کالیفرنیا و معتبرترین دانشگاه آمریکا _‌‌ برکلی _ با ممتازترین درجه علمی موفق به اخذ دکترای الکترونیک و فیزیک پلاسما گردید. از تفسیر قرآنی تا جنگهای پارتیزانی مصر از 15 سالگی در درس تفسیر قرآن مرحوم آیت الله طالقانی، در مسجد هدایت، و درس فلسفه و منطق استاد شهید مرتضی مطهری و بعضی از اساتید دیگر شرکت می‌کرد و اولین اعضای انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه تهران بود. در مبارزات سیاسی دوران دکتر مصدق ( از مجلس چهاردهم تا ملی شدن صنعت نفت) شرکت داشت و از عناصر پر تلاش در کشمکش‌های مرگ و حیات این دوره بود. بعد از کودتای ننگین 28 مرداد سخت‌ترین مبارزه‌ها و مسئولیت‌های او علیه استبداد و استعمار شروع شد و تا زمان مهاجرت از ایران بدون خستگی و با همه قدرت خود، علیه نظام طاغوتی شاه جنگید و خطرناک‌ترین مأموریت‌ها را در سخت‌ترین شرایط با پیروزی به انجام رسانید. در آمریکا، با همکاری بعضی از دوستانش، برای اولین بار انجمن اسلامی دانشجویان آمریکا را پایه‌ریزی کرد و از مؤسسین انجمن دانشجویان ایرانی در کالیفرنیا و از فعالین انجمن دانشجویان ایرانی در آمریکا به شمار می‌رفت که به دلیل این فعالیت‌ها، بورس تحصیلی شاگرد ممتازی وی از سوی رژیم شاه قطع می‌شود. پس از قیام خونین پانزده خرداد سال 1342 و سرکوب ظاهری مبارزات مردم مسلمان به رهبری امام خمینی (ره) دست به اقدامی جسورانه و سرنوشت‌ساز می‌زند و همه پلها را پشت سر خود خراب می‌کند و به همراه بعضی از دوستان مؤمن و هم‌فکر، رهسپار مصر می‌شود و مدت دو‌‌ سال، در زمان عبدالناصر، سخت‌ترین دوره‌های چریکی و جنگ‌های پارتیزانی را می‌آموزد و به عنوان بهترین شاگرد این دوره شناخته می‌شود و فوراً مسئولیت تعلیم چریکی مبارزان ایرانی به عهده او گذارده می‌شود. به علت برخورداری از بینش عمیق مذهبی، از ملی‌گرایی ورای اسلام گریزان بود و وقتی در مصر مشاهده کرد که جریان ناسیونالیسم عربی باعث تفرقه مسلمین می‌‌شود، به جمال عبدالناصر اعتراض کرد و ناصر ضمن پذیرش این اعتراض گفت که جریان ناسیونالیسم عربی آنقدر قوی است که نمی‌توان به راحتی با آن مقابله کرد و با تأسف تأکید می‌کند که ما هنوز نمی‌دانیم که بیشتر این تحریکات از ناحیه دشمن و برای ایجاد تفرقه در بین مسلمانان است. به دنبال آن، به چمران و یارانش اجازه می‌دهد که در مصر نظرات خود را بیان کند. پایگاه چریکی لبنان بعد از وفات عبدالناصر، ایجاد پایگاه چریکی مستقل، برای تعلیم مبارزان ایرانی، ضرورت پیدا می‌کند و لذا دکتر چمران رهسپار لبنان می‌شود تا چنین پایگاهی را تأسیس کند. او به کمک امام موسی صدر، رهبر شیعیان لبنان، حرکت محرومین و سپس جناح نظامی آن، سازمان ((امل)) را بر اساس اصول و مبانی اسلامی پی‌ریزی نموده که در میان توطئه‌ها و دشمنی‌های چپ و راست، با تکیه بر ایمان به خدا و با اسلحه شهادت، خط راستین اسلام انقلابی را پیاده می‌کند و علی‌گونه در معرکه‌های مرگ و حیات به آغوش گرداب خطر فرو می‌رود و در طوفان‌های سهمناک سرنوشت، حسین‌وار به استقبال شهادت می‌تازد و پرچم خونین تشیع را در برابر جبارترین سمتگران روزگار، صهیونیزم اشغال‌گر و همدستان خونخوار آن‌ها، راست‌گرایان (( فالانژ)) به اهتزاز در‌می‌آورد و از قلب بیروت سوخته و خراب تا قله‌های بلند کوه‌های جبل عامل و در مرزهای فلسطین اشغال شده، از خود قهرمانی‌ها به یاد گذاشته؛ در قلب محروحین و مستضعفین شیعه جای گرفته و شرح این مبارزات افتخارآمیز با قلمی سرخ و به شهادت خون پاک شهدای لبنان، بر کف خیابان‌های داغ و بر دامنه کوه‌های مرزی اسرائیل برای ابد ثبت گردیده است. بیست و سه سال هجرت دکتر چمران با پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی ایران، بعد از 23 سال هجرت، به وطن باز می‌گردد. همه تجربیات انقلابی و علمی خود را در خدمت انقلاب می‌گذارد؛ خاموش و آرام ولی فعالانه و قاطعانه به سازندگی می‌پردازد و همه تلاش خود را صرف تربیت اولین گروه‌های پاسداران انقلاب در سعدآباد می‌کند. سپس در سمت معاونت نخست‌وزیر در امور انقلاب شب و روز خود را به خطر می‌اندازد تا سریع‌تر و قاطعانه‌تر مسئله کردستان را فصیله دهد تا اینکه بالاخره در قضیه فراموش ناشدنی (( پاوه)) قدرت ایمان و ارداه آهنین و شجاعت و فداکاری او بر همگان ثابت می‌گردد. از خرابه‌های پاوه تا وزارت دفاع در آن شب مخوف پاوه، همه امیدها قطع شده بود و فقط چند پاسدار مجروح، خسته و دل‌شکسته در میان هزاران دشمن مسلح به محاصره افتاده بودند. اکثریت پاسداران قتل‌عام شده بودند و همه شهر و تمام پستی بلندی‌ها به دست دشمن افتاده بود و موج نیروهای خونخوار دشمن لحظه به لحظه نزدیک‌تر می‌شد. باران گلوله می‌بارید و می‌رفت تا آخرین نقطه مقاومت نیز در خون پاسداران غرق گردد. ولی دکتر چمران با شهامت و شجاعت و ایثارگری فراوان توانست این شب هولناک را با پیروزی به صبح امید متصل کند و جان پاسداران باقی مانده را نجات دهد و شهر مصیبت‌‌زده را از سقوط حتمی برهاند. آنگاه فرمان انقلابی امام خمینی (ره) صادر شد. فرماندهی کل قوا را به دست گرفت و ارتش فرمان داد تا در 24 ساعت خود را به پاوه برساند و فرماندهی منطقه نیز به عهده دکتر چمران واگذار شد. رزمندگان از جان گذشته انقلاب، اعم از سرباز و پاسدار به حرکت درآمدند و همه تجارب انقلابی، ایمان، فداکاری، شجاعت، قدرت رهبری و برنامه‌ریزی دکتر چمران در اختیار نیروهای انقلاب قرار گرفت و عالی‌ترین مظاهر انقلابی و شکوهمند‌ترین قهرمانی‌ها به وقوع پیوست و در عرض 15 روز شهرها و راه‌ها و مواضع استراتژیک کردستان از خطر حتمی نجات یافت و مردم مسلمان کرد با شادی و شعف به استقبال این پیروزی رفتند. دکتر چمران بعد از این پیروزی بی‌نظیر به تهران احضار شد و از طرف رهبر عالیقدر انقلاب، امام خمینی (ره)، به وزارت دفاع منصوب گردید. در پست جدید، برای تغییر و تحول ارتش از یک نظام طاغوتی، به یک سلسله برنامه‌های وسیع بنیادی دست زد که پاک‌سازی ارتش و پیاده کردن برنامه‌های اصلاحی از این قبیل است تا به یاری خدا و پشتیبانی ملت، ارتشی به وجود آید که پاسدار انقلاب و امنیت استقلال کشور باشد و رسالت مقدس اسلامی ما را به سر منزل مقصود برساند. نماینده دوره اول مجلس دکتر مصطفی‌ چمران در اولین دور انتخابات مجلس شورای اسلامی، از سوی مردم تهران به نمایندگی  انتخاب شد و تصمیم داشت در تدوین قوانین و نظام جدید انقلابی، بخصوص در ارتش، حداکثر سعی و تلاش خود را بکند تا ساختار گذشته ارتش به نظامی انقلابی و شایسته ارتش اسلامی تبدیل شود. در یکی از نیایش‌های خود بعد از انتخاب نمایندگی مردم در مجلس شورای اسلامی، اینسان خدا را شکر می‌گوید: (( خدایا، مردم آنقدر به من لطف کرده‌اند و آنچنان مرا از باران لطف و محبت خود سرشار کرده‌اند که به راستی خجلم و آنقدر خود را کوچک می‌بینم که نمی‌توانم از عهده آن برآیم. خدایا، تو به من فرصت ده، توانایی ده، تا بتوانم از عهده برآیم و شایسته این همه مهر و محبت باشم.)) وی سپس به نمایندگی رهبر کبیر انقلاب اسلامی در شورای‌ عالی دفاع منصوب شد و مأموریت یافت تا بطور مرتب گزارش کار ارتش را ارائه کند. ستاد جنگ‌های نامنظم در خوزستان گروهی از رزمندگان داوطلب، به گِرد او جمع شدند و او با تربیت و سازماندهی آنان، ستاد جنگ‌های نامنظم را در اهواز تشکیل داد. این گروه کم‌کم قوت گرفت و منسجم شد و خدمت زیادی انجام داد. تنها کسانی که از نزدیک شاهد ماجراهای تلخ و شیرین، پیروزی‌ها و شکست‌ها، شهامت‌ها و شهادت‌ها و ایثارگری‌های آنان بودند، به گوشه‌ای از این خدمات که دکتر چمران شخصاً مایل به تبلیغ و بازگویی آن‌ها نبود، آگاهی دارند. ایجاد واحدهای مهندسی فعال برای ستاد جنگ‌های نامنظم یکی از این برنامه‌ها بود که به کمک آن، جاده‌های نظامی به سرعت در نقاط مختلف ساخته شد و با نصب پمپ‌های آب در کنار رود کارون و احداث یک کانال به طول حدود بیست کیلومتر و عرض یک متر در مدتی حدود یک ماه، آب کارون را به طرف تانک‌های دشمن روانه ساخت، به طوری که آن‌ها مجبور شدند چند کیلومتر عقب‌نشینی کنند و سدی عظیم مقابل خود بسازند و با این عمل فکر تسخیر اهواز را برای همیشه از سر به دور دارند. یکی از کارهای مهم و اساسی او از همان روزهای اول، ایجاد هماهنگی بین ارتش، سپاه و نیروهای داوطلب مردمی بود که در منطقه حضور داشتند. بازده این حرکت و شیوه جنگ مردمی و هماهنگی کامل بین نیروهای موجود، تاکتیک تقریباً جدید جنگی بود؛ چیزی که ابرقدرت‌ها قبلاً فکر آن را نکرده بودند. متأسفانه این هماهنگی در خرمشهر به وجود نیامد و نیروهای مردمی تنها ماندند. او تصمیم داشت به خرمشهر نیز برود، ولی به علت عدم وجود فرماندهی مشخص در آنجا و خطر سقوط جدی اهواز، موفق نشد ولی چندین بار نیروهایی بین دویست تا یک هزار نفر را سازماندهی کرده و به خرمشهر فرستاد و آنان به کمک دیگر برادران مقاوم خود توانستند در جنگی نابرابر مقابل حملات پیاپی دشمن تا مدت‌ها مقاومت کنند.  سوسنگرد، قادسیه نیست پس از یأس دشمن از تسخیر اهواز، صدام سخت به فتح سوسنگرد دل‌بسته بود تا رؤیای قادسیه را تکمیل کند و برای دومین بار به آن شهر مظلوم حمله کرد و سه روز تانک‌های او شهر را در محاصره گرفتند و روز سوم تعدادی از آنان توانستند به داخل شهر راه یابند. دکتر چمران که از محاصره تعدادی از یاران و رزمندگان شجاع خود در آن شهر سخت برآشفته بود، با فشار و تلاش فراوان خود و آیت‌الله خامنه‌ای، ارتش را آماده ساخت که برای اولین بار دست به یک حمله خطرناک و حماسه‌آفرین نابرابر بزند و خود نیز نیروهای مردمی و سپاه پاسداران را در کنار ارتش سازماندهی کرد و با نظمی نو و شیوه‌ای جدید از جانب جاده اهواز _ سوسنگرد به دشمن یورش بردند. شهید چمران پیشاپیش یارانش، به شوق کمک و دیدار برادران محاصره شده در سوسنگرد، به سوی این شهر می‌شتافت که در محاصره تانک‌های دشمن قرار گرفت. او سایر رزمندگان را به سوی دیگری فرستاد تا نجات یابند و خود را به حلقه محاصره دشمن انداخت؛ چون آنجا خطر بیشتر بود و او همیشه به دامان خطر فرو می‌رفت. در این هنگام بود که نبرد سختی درگرفت؛ نیروهای کماندوی دشمن از پشت تانک‌ها به او حمله کردند و او همچون شیری در میدان، در مصاف با دشمن متجاوز از نقطه‌ای به نقطه‌ای دیگر و از سنگری به سنگری دیگر می‌رفت. کماندوهای دشمن او را زیر رگبار گلوله خود گرفته بودند، تانک‌ها به سوی او تیراندازی می‌کردند و او شجاعانه بدون هراس از انبوه دشمن و آتش شدید آن‌ها سریع، چابک، برافروخته و شادان از شوق شهادت در رکاب حسین (ع) و در راه حسین (ع). در روز قبل از تاسوعا، به آتش آن‌ها پاسخ گفته و هر لحظه سنگر خود را تغییر می‌داد. در همین اثنا همرزم با وفایش به شهادت رسید و او یک تنه به نبرد حسین‌گونه خود ادامه می‌داد و به سوی دشمن حمله می‌برد. هر چه تنور جنگ گرم‌تر می‌شد و آتش حمله بیشتر زبانه می‌کشید، چهره ملکوتی او، این مرد راستین خدا و سرباز حسین (ع)، گلگون‌تر و شوق به شهادتش افزون‌تر می‌شد تا آنکه در حین (( رقصی چنین میانه میدان ))‌ از دو قسمت پای چپ زخمی شد. خون گرم او با خاک کربلای خوزستان در هم آمیخت و نقشی زیبا از شجاعت و عشق به شهادت و تلاش خالصانه در را خدا آفرید و هنوز هم گرمی قطرات خون او گرمی‌بخش رزمندگان با وفای اسلام و سرخی خونش الهام‌بخش پیروزی نهایی و بزرگ آنان است. با پای زخمی بر یک کامیون عراقی حمله برد. سربازان صدام از یورش این شیر میدان گریخته و او به کمک جوان چابک دیگری که خو را به مهلکه رسانده بود، به داخل کامیون نشست و با لبانی متبسم، دیگران را نوید پیروزی می‌داد. خبر زخمی شدن سردار پر افتخار اسلام، در نزدیکی دروازه سوسنگرد، شور و هیجانی آمیخته با خشم و اراده و شجاعت در یاران او و سایر رزمندگان افکند که بی محابا به پیش تاختند و شهر قهرمان و مظلوم سوسنگرد و جان چند صد تن رزمنده مؤمن را از چنگال صدامیان نجات بخشیدند. دکتر چمران با همان کامیون که خود را به بیمارستان در اهواز رسانید و بستری شد، اما بیش از یک شب در بیمارستان نماند و بعد از آن خود را به مقر ستاد جنگ‌های نامنظم رساند و دوباره با پای زخمی و دردمند به ارشاد یاران وفادار خود پرداخت. جالب اینجا بود که در همان شبی که در بیمارستان بستری بود، جلسه مشورتی فرماندهان نظامی (تیمسار شهید فلاحی، فرمانده لشگر92، شهید کلاهدوز، مسئولان سپاه و سرهنگ محمد سلیمی که رئیس ستاد او بود)، استاندار خوزستان و نماینده امام در سپاه پاسداران ( شهید محلاتی ) در کنار تخت او در بیمارستان تشکیل شد و در همان حال و همان شب، پیشنهاد حمله به ارتفاعات الله‌اکبر کرد. فاجعه هویزه به رغم اصرار و پیشنهاد مسئولان و دوستانش، حاضر به ترک اهواز و ستاد جنگ‌های نامنظم و حرکت به تهران برای معالجه نشد و تمام مدت را در همان ستاد گذراند، در حالی که در کنار بسترش و در مقابلش نقشه‌های نظامی منطقه، مقدار پیشروی دشمن و حرکت نیروهای خودی نصب شده بود و او که قدرت و یارای جبهه رفتن نداشت، دائماً به آن‌ها می‌نگریست و مرتب طرح‌های جالب و پیشنهادات سازنده در زمینه‌های مختلف نظامی، مهندسی و حتی فرهنگی ارائه می‌داد. کم‌کم زخم‌های پای او التیام می‌یافت و او دیگر نمی‌توانست سکون را تحمل کند و با چوب زیر بغل به پا خاست و باز هم آماده رفتن به جبهه شد. به دنبال نبرد بیست و هشتم صفر (پانزدهم دی ماه 59) که منجر به شکست قسمتی از نیروهای ما شد و فاجعه هویزه به بار آمد، دیگر تاب نشستن نیاورد، تعدادی از رزمندگان شجاع و جان بر کف را از جبهه  فرسیه انتخاب کرد و با چند هلیکوپتر که خود فرماندهی آن‌ها را بر عهده داشت، با همان چوب زیر بغل دست به عملی بی‌سابقه و انتحاری زد. او در حالی که از درد جنگ به خود می‌پیچید و از ناراحتی می‌خروشید، آماده حمله به نیروهای پشت جبهه و تدارکاتی دشمن در جاده جفیر به طلایه شد که به خاطر آتش شدید دشمن، هلیکوپترها نتوانستند از سد آتش آن‌ها از منطقه هویزه بگذرند و حمله هوایی دشمن هلیکوپترها را مجبور به بازگشت ساخت که وی از این بازگشت سخت ناراحت و عصبانی بود. دیدار با امام، فتح ارتفاعات الله اکبر و دهلاویه بالاخره در اسفند 59 چوب زیر بغل را نیز کنار گذاشت و با کمی ناراحتی راه می‌رفت و همراه با همرزمانش از یکایک جبهه‌های نبرد در اهواز دیدن کرد. پس از زخمی شدن، اولین بار، برای دیدار با امام امت و عرض گزارش عازم تهران شد. به حضور امام رسید و حوادثی را که اتفاق افتاده بود و شرح مختصر عملیات و پیشنهادات  خود را ارائه داد. امام امت (ره) پدرانه و با ملاطفت خاصی به سخنانش گوش می‌داد، او و همه رزمندگان را دعا می‌کرد و رهنمود‌های لازم را ارائه می‌داد. دکتر چمران از سکون و عدم تحرکی که در جبهه‌ها وجود داشت دائماً رنج می‌برد و تلاش می‌کرد که با ارائه پیشنهادات و برنامه‌های ابتکاری حرکتی بوجود آورد و اغلب این حرکت‌ها را توسط رزمندگان شجاع و جان بر کف ستاد نیز عملی می‌ساخت. او اصرار داشت که هرچه زودتر به تپه‌های الله‌اکبر و سپس به بستان حمله شود و خود را به تنگ چزابه که نزدیکی مرز است، برساند تا ارتباط شمالی و جنوبی نیروهای عراقی و مرز پیوسته آنان قطع شود. بالاخره در سی و یکم اردیبهشت ماه سال شصت، با یک حمله هماهنگ و برق‌آسا، ارتفاعات الله‌اکبر فتح شد که پس از پیروزی سوسنگرد بزرگترین پیروزی تا آن زمان بود. شهید چمران به همراه رزمندگان شجاع اسلام در زمره اولین کسانی بود که پای به ارتفاعات الله‌اکبر گذاشت؛ در حالی که دشمن زبون هنوز در نقاطی مقاومت می‌کرد. او و فرمانده شجاعش ایرج رستمی، دو روز بعد، با تعدادی از جان بر کفان و یاران خود توانستند با فداکاری و قدرت تمام تپه‌های شحیطیه ( شاهسوند ) را به تصرف درآورند، در حالی که دیگران در هاله‌ای از ناباوری به این اقدام  جسورانه می‌نگریستند. پس  از پیروزی ارتفاعات الله‌اکبر، اصرار داشت نیروهای ما هر چه زود‌تر، قبل از اینکه دشمن بتواند استحکاماتی برای خود ایجاد کند، به سوی بستان سرازیر شوند که این کار عملی نشد و شهید چمران خود طرح تسخیر دهلاویه را با ایثار و گذشت و فداکاری جان بر کفان ستاد جنگ‌های نامنظم و به فرماندهی ایرج رستمی عملی ساخت. فتح دهلاویه، در نوع خود عملی جسورانه و خطرناک و غرورآفرین بود. نیروهای مؤمن ستاد پلی بر روی رودخانه کرخه زدند، پلی ابتکاری و چریکی که خود ساخته بودند. از رودخانه عبور کردند و به قلب دشمن تاختند و دهلاویه را به یاری خدای بزرگ فتح کردند. این اولین پیروزی پس از عزل بنی‌صدر از فرماندهی کل قوا بود که به عنوان طلیعه پیروزی‌های دیگر به حساب آمد. در سی‌‌ام خرداد ماه سال شصت، یعنی یک ماه پس از پیروزی ارتفاعات الله‌اکبر، در جلسه فوق‌العاده شورای‌عالی دفاع در اهواز با حضور مرحوم آیت‌الله اشراقی شرکت و از عدم تحرک و سکون نیروها انتقاد کرد و پیشنهادات نظامی خود، از جمله حمله به بستان را ارائه داد. این آخرین جلسه شورای‌عالی دفاع بود که شهید چمران در آن شرکت داشت و فردای آن روز، روز غم‌انگیز و بسیار سخت و هولناکی بود. بوی شهادت در سحرگاه سی و یکم خرداد ماه شصت، ایرج رستمی فرمانده منطقه دهلاویه به شهادت رسید و شهید دکتر چمران به شدت از این حادثه افسرده و ناراحت بود. غمی مرموز همه رزمندگان ستاد، بخصوص رزمندگان و دوستان رستمی را فرا گرفته بود. دسته‌ای از دوستان صمیمی او می‌گریستند وگروهی دیگر مبهوت  فقط به هم می‌نگریستند. از در و دیوار، از جبهه و شهر، بوی مرگ و نسیم شهادت می‌وزید و گویی همه در سکوتی مرگبار منتظر حادثه‌ای بزرگ و زلزله‌ای وحشتناک بودند. شهید چمران، یکی دیگر از فرماندهانش  را احضار کرد و خود او را به جبهه برد تا در دهلاویه به جای رستمی معرفی کند و در لحظه حرکت وی، یکی از رزمندگان با سادگی و زیبایی گفت: (( همانند روز عاشورا که یکایک یاران حسین (ع) به شهادت رسیدند، عباس علمدار او ( رستمی) هم به شهادت رسید و اینک خود او همانند ظهر عاشورای حسین (ع) آماده حرکت به جبهه است.(( همه اطرافیانش هنگام خروج از ستاد با او وداع می‌کردند و با نگاه‌های اندوه‌بار تا آنجا که چشم می‌دید و گوش می‌شنید، او و همراهانش را دنبال می‌کردند و غمی مرموز و تلخ بر دلشان سنگینی می‌کرد. دکتر چمران، شب قبل در آخرین جلسه مشورتی ستاد، یارانش را با وصایای بی‌سابقه‌ای نصیحت کرده بود و خدا می‌داند که در پس چهره ساکت و آرام ملکوتی او چه غوغا و چه شور و هیجانی از شوق رهایی، رستن از غم و رنج‌ها، شنیدن دروغ و تهمت‌ها و دم برنیاوردن‌ها و از شوق شهادت برپا بود. چه بسیار یاران با وفای او به شهادت رسیده بودند و اینک او خود به قربانگاه می‌رفت. سال‌ها یاران و تربیت‌شدگان عزیزش در مقابل چشمان و در کنارش شهید شدند و او آن‌ها را بر دوش گرفت و خود در اشتیاق شهادت سوخت، ولی خدای بزرگ او را در این آزمایش‌های سخت محک می‌زد و می‌آموزد، او را هرچه بیشتر می‌گداخت و روحش را صیقل می‌داد تا قربانی عالی‌تری از خاکیان را به ملائک معرفی نماید و بگوید: انی اعلم مالا تعلمون: (( من چیزهایی می‌دانم که شما نمی‌دانید.)) به طرف سوسنگرد به راه افتاد و در بین راه مرحوم آیت الله اشراقی و شهید تیمسار فلاحی را ملاقات کرد. برای آخرین بار یکدیگر را بوسیدند و باز هم به حرکت ادامه داد تا به قربانگاه رسید. همه رزمندگان را در کانالی پشت دهلاویه جمع کرد، شهادت فرمانده‌شان، ایرج رستمی را به آن‌ها تبریک و تسلیت گفت و با صدایی محزون و گرفته از غم فقدان رستمی، ولی نگاهی عمیق و پر نور و چهره‌ای نورانی و دلی مالامال از عشق به شهادت و شوق دیدار پروردگار، گفت: « خدا رستمی را دوست داشت و برد و اگر ما را هم دوست داشته باشد، می‌برد.» خداوند ثابت کرد که او را دوست ‌می‌دارد و چه زود او را به سوی خود فرا خواند. سخنش تمام شد، با همه رزمندگان خداحافظی و دیده‌بوسی کرد، به همه سنگرها سرکشی نمود و در خط مقدم، در نزدیکترین نقطه به دشمن، پشت خاکریزی ایستاد و به رزمندگان تأکید کرد که از این نقطه که او هست، دیگر کسی جلوتر نرود، چون دشمن به خوبی با چشم غیرمسلح دیده می‌شد و مطمئناً دشمن هم آن‌ها را دیده بود. آتش خمپاره که از اولین ساعات بامداد شروع شده بود و علاوه بر رستمی قربانی‌های دیگری نیز گرفته بود، باریدن گرفت و دکتر چمران دستور داد رزمندگان به سرعت از کنارش متفرق شوند و از هم فاصله بگیرند. یارانش از او فاصله گرفتند و هر یک در گودالی مات و مبهوت در انتظار حادثه‌ای جانکاه بودند که خمپاره‌ها در اطراف او به زمین خورد و با اصابت یکی از خمپاره‌های صدامیان، یکی از نمونه‌های کامل انسانی که مایه مباهات خلقت است، یکی از شاگردان متواضع علی (ع) و حسین (ع)، یکی از عارفان سالک راه حق و حقیقت و یکی از ارزشمندترین انسان‌های علی‌گونه زمان ما و یکی از یاران با وفای امام خمینی (ره) از دیار ما رخت بربست و به ملکوت اعلی پیوست. ترکش خمپاره دشمن به پشت سر دکتر چمران اصابت کرد و ترکش‌های دیگر صورت و سینه دو یارش را که در کنارش ایستاده بودند شکافت و فریاد و شیون رزمندگان و دوستان و برادران باوفایش به آسمان برخاست. او را به سرعت به آمبولانس رساندند. خون از سرش جاری بود و چهره ملکوتی و متبسم و در عین حال متین و محکم و موقر آغشته به خاک و خونش، با آنکه عمیقاً سخن‌ها داشت، ولی ظاهراً دیگر با کسی سخن نگفت و به کسی نگاه نکرد. شاید در آن اوقات، همان‌طوری که خود آرزو کرده بود، حسین (ع) بر بالینش بود و او از عشق دیدار حسین (ع) و رستن از این دنیای پر درد و پیوستن به حق، به زیبایی، به ملکوت اعلی و به دیار مصفای شهیدان، فرصت نگاهی و سخنی با ما خاکیان نداشت. در بیمارستان سوسنگرد که بعداً به نام شهید دکتر چمران نامیده شد، کمک‌های اولیه انجام شد و آمبولانس به طرف اهواز شتافت، ولی افسوس که فقط جسم بی‌جانش به اهواز رسید و روح او سبک‌بال و با کفنی خونین که لباس رزم او بود، به دیار ملکوتیان و به نزد خدای خویش پرواز کرد و ندای پروردگار را لبیک گفت که: « ارجعی الی ربک راضیه مرضیه». از شهادت انسان‌ساز سردار پر افتخار اسلام، این فرزند هجرت و جهاد و شهادت و اسوه حرکت و مقاومت، نه تنها مردم اهواز و خوزستان بلکه امت مسلمان ایران و شیعیان محروم لبنان به پاخاستند و حتی ملل مستضعف غرق در حسرت و ماتم شدند. امواج خروشان مردم حق‌شناس ما، خشمگین از این جنایت صدام و اندوهبار و اشک‌آلود، پیکر پاک او را در اهواز و تهران تشییع کردند که « انالله و انّا الیه راجعون».   بلی، این چنین زندگی سراسر تلاش و مبارزه خالصانه و عارفانه در راه خدای او آغاز گشت و این چنین در کربلای خوزستان در جهاد و نبرد رویاروی علیه باطل، حسین‌گونه به خاک شهادت افتاد و به ملکوت اعلی عروج کرد و به آرزوی دیرین خود که قربانی شدن عاشقانه در راه خدا بود، نایل گشت. خدایش رحمت کند و او را با حسین (ع) و شهدای کربلا محشور گرداند.  


نوشته شده در دوشنبه 31 خرداد 1389 توسط جا مانده از قافله
موضوع: خاطرات -زندگینامه -وصیت نامه -
http://www.aviny.com/news/83/02/10/vozvaei.jpg

محسن وزرایی در روز هشتم مردادماه سال 1339 در شهر تهران دیده به جهان گشود دوران كودك
ی را در میان كوچه پس كوچه‌های صمیمی زادگاهش سپری كرد. او تحصیلاتش را تا پایان مقطع دبیرستان ادامه داد، و به علت علاقه‌اش به زبان انگلیسی آموزش آن را نیز آغاز نمود. محسن پس از اخذ مدرك دیپلم در رشته شیمی دانشگاه صنعتی شریف رتبه اول را كسب نمود وزوایی در دانشگاه به انجمن اسلامی دانشجویان پیوست و مسئولیت هدایت و جهت‌دهی مبارزات دانشجویی را بر عهده گرفت او در تمام صحنه‌های مبارزات مسلحانه فرهنگی انقلاب شركت نمود و نقش عمده‌ای در تصرف پادگان‌های جمشیدیه و عشرت‌آباد ایفا كرد. پس از پیروزی انقلاب به نیروهای جهاد سازندگی پیوست و به كردستان رفت. چندی بعد در پاوه به یاری پاسداران شتافت و در فتح لانه جاسوسی آمریكا شجاعانه درخشید و مسئولیت سخنگویی دانشجویان مسلمان پیرو خط امام (ره) را در مصاحبه‌ها پذیرفت. محسن پس از آموزش فنون چریكی به عضویت نهاد مقدس سپاه پاسداران درآمد و مسئولیت‌های بسیاری را بر عهده گرفت. گردان 9، گردان حبیب، لشگر10،‌گیلانغرب، گردان ولی‌عصر (عج) و ... خاطرات زیبائی از حضور او را در طول سال‌های دفاع مقدس به یاد دارند.(1) وزوایی پس از شركت در عملیات‌های مختلف برای شركت در عملیات بیت‌المقدس عازم جبهه‌های جنوب شد و در همین عملیات مسئولیت محور عملیاتی تیپ محمد رسول‌الله(ص) را بر عهده گرفت. سرانجام پیك وصل برشانه‌های خسته محسن نشست و نوید عروجی خونین را به او داد، انفجار گلوله توپ در تاریخ 10/2/1361 فرمانده گردان حبیب‌بن‌مظاهر (ع) را به شهادت رساند. پیكر پاك وزرایی را در بهشت‌زهرا (س) به خاك سپردند. 1- او در عملیاتهای مختلف چندین مرتبه مجروح شد.

دنبالک ها: سایت صبح،

نوشته شده در دوشنبه 31 خرداد 1389 توسط جا مانده از قافله

مزار شهید سید احمد پلارک در میان سی هزار شهید آرمیده در این گلزار شهدا از ویژگی بارزی برخوردار است که باعث ازدحام همیشگی زائران مشتاق بر گرد آن می شود. تربت پاک این بسیجی شهید همیشه خدا معطر به رایحه مشک است و این عطر همواره از مرقد او به مشام می رسد.

مزار شهید سید احمد پلارک در میان سی هزار شهید آرمیده در این گلزار شهدا از ویژگی بارزی برخوردار است که باعث ازدحام همیشگی زائران مشتاق بر گرد آن می شود. تربت پاک این بسیجی شهید همیشه خدا معطر به رایحه مشک استو این عطر همواره از مرقد او به مشام می رسد.کم نیستند کسانی که تنها به نیت زیارت این شهید عزیز به بهشت زهرای تهران و قطعه 26 آن سر می زنند. درباره این شهید اطلاعات زیادی وجود ندارد . او بسیجی گمنام و بی ادعایی از خیل رزمندگان دفاع مقدس بوده است و بس.
آن چه می خوانید متن کامل وصیت نامه صاحب آن قبر معطر است: بسم ا... الرحمن الرحیم

سـتایش خدای را که ما را به دین خود هدایت نـمود و اگر مـا را هـــدایت نمی کردما هـدایت نمی شــدیم السلام علیک یا ثارا... ای چراغ هدایت و کشتی نجات ، ای رهبر آزادگان ، ای آموزگار شهادت بر حران ای که زنـــده کردی اسلام را با خونت و با خون انــصار و اصــحاب باوفایت ای که اسلام را تا ابــــد پایدار و بیمـه کردید .
یا حسین(ع) دخیلم! آقا جانم وقتی که ما به جبهه می رویم به این نیت می رویم که انتقام آن سیلی که آن نامردان برروی مادر شیعیان زده برای انتقام آن بازوی ورم کرده و گرفتن انتقام آن سینه ســــوراخ شده می رویم . سخت است شنیدن این مصیبتها خدایا به ما نیرویی و توانی عنایت کـن تا بتوانیم بـرای یـاری دینت بکار ببندیم . خدایا به ما توفیق اطاعت و فــرمانبرداری به این رهبر و انقـــلاب عنایت بفرما . خـــــدایا توفیق شناخت خودت آنطور که شـــــهداء شناختند به ما عطا فرما و شهداء را از ما راضـی بفرمــا و ما را به آنها ملحق بفرما .خدایا عملی ندارم که بخواهم به آن ببالم ، جز معصیت چیزی ندارم و الله اگر تو کمک نمی کردی و تو یاریم نمی کردی به اینجا نمی آمدم و اگر تو ستــارالعــیوبی را بر می داشــتی میدانم کـه هیچ کدام از مردم پیش من نمی آمدند ، هیچ بلکه از من فرار می کردند حتی پدر و مادرم . خدایا به رمت و مهربانیت ببخش آن گناهانیکه مانع از رسیدن بنده به تو می شود . الهی عفو...
بر روی قبرم فقط و فقط بنویسید ( امام دوستت دارم و التماس دعا دارم )
که میدانم بر سر قبرم می آید .
ظهر عاشورا 24/6/1365
سید احمد پلارک



نوشته شده در جمعه 4 دی 1388 توسط جا مانده از قافله
 شهید حاج محمد ابراهیم همت در دومین وصیت نامه بجامانده از خود نوشته است: خویشتن را در قفس محبوس می بینم و می خواهم از قفس به در آیم.سیمهای خاردار مانعند.من از دنیای ظاهر فریب مادیات و همه آنچه كه از خدا بازم می دارد متنفرم.

*اولین وصیت نامه شهید همت:

به تاریخ 19/10/59 شمسی ساعت 10:10 شب چند سطری وصیت نامه می نویسم : هر شب ستاره ای را به زمین می کشند و باز این آسمان غم‌زده غرق ستاره است ، مادر جان می دانی تو را بسیاردوست دارم و می دانی که فرزندت چقدر عاشق شهادت و عشق به شهیدان داشت.مادر، جهل حاکم بر یک جامعه انسانها را به تباهی می کشد و حکومت های طاغوت مکمل های این جهل اند و شاید قرنها طول بکشد که انسانی از سلاله پاکان زائیده شود و بتواند رهبری یک جامعه سر در گم و سر در لاک خود فرو برده را در دست گیرد و امام تبلور ادامه دهندگان راه امامت و شهامت و شهادت است. مادرجان، به خاطر داری که من برای یک اطلاعیه امام حاضر بودم بمیرم ؟ کلام او الهام بخش روح پرفتوح اسلام در سینه و وجود گندیده من بوده و هست. اگر من افتخار شهادت داشتم از امام بخواهید برایم دعا کنند تا شاید خدا من روسیاه را در درگاه با عظمتش به عنوان یک شهید بپذیرد ؛ مادر جان من متنفر بودم و هستم از انسانهای سازش کار و بی تفاوت و متاسفانه جوانانی که شناخت کافی از اسلام ندارند و نمی دانند برای چه زندگی می کنند و چه هدفی دارند و اصلا چه می گویند بسیارند. ای کاش به خود می آمدند. از طرف من به جوانان بگوئید چشم شهیدان و تبلور خونشان به شما دوخته است



نوشته شده در سه شنبه 19 آبان 1388 توسط جا مانده از قافله
ای محبوب من، آخر تو مرا نشناختی! زیرا حجب و حیا مانع آن بود كه من خود را به تو بنمایانم، یا از عشق سخن برانم یا از سوز درونی خود بازگو كنم… اما من، منی كه وصیت می كنم، منی كه تو را دوست می دارم… آدم ساده ای نیستم!… من خدای عشق و پرستشم، من نماینده حق و مظهر فداكاری و گذشت و تواضع و فعالیت و مبارزه ام، آتشفشان درون من كافیست كه هر دنیایی را بسوزاند، آتش عشق من به حدی است كه قادر است هر دل سنگی را آب كند، فداكاری من به اندازه ای است كه كمتر كسی در زندگی به آن درجه رسیده است … به سه خصلت ممتاز شده ام:


نوشته شده در شنبه 25 مهر 1388 توسط جا مانده از قافله

دیده بان نیوز: رئیس‌ رژیم صهیونیستی ضمن ابراز خشنودی از اعطای جایزه صلح نوبل به رئیس‌‌جمهوری آمریكا گفت كه اوباما امید را برای جهان زنده كرد.



نوشته شده در جمعه 17 مهر 1388 توسط جا مانده از قافله
مقام معظم رهبری

درباره سایت
آمار سایت
Blog Skin