تبلیغات
طواف یار - مطالب مهر 1392

طواف یار
در و دیوار شهرم خوب می دانند، تمام افتخار ما شهیدانند.

بزرگ مردتاریخ

جستجو
پیوند ها
لوگو دوستان

 پایگاه مقاومت بسیج نصر

در انتظار یار

اللهم عجّل لولیک الفرج


صفوف آهنین . . .

من یك یهودی ام . . .

http://tiktak-2.persiangig.com/labkhandhayekhaki/logo/belagtapelak.gif



سرافرازان
قافله شهداء


جنبش سایبری ضد صهیونیسم
جعبه حدیث



شهید حسین پازوكی: پاكدامنی را سرلوحه زندگی خود قرار دهید.

خواهرانم حجاب و عفت و پاكدامنی را سرلوحه زندگی خود قرار دهید.همیشه فاطمه وار و زینب گونه زندگی و مبارزه كنید.

شهید احمدآقاخانی: با حجابتان كه مقدس تر از خون من است...

خواهران عزیز حجابتان را حفظ كنید و با حجابتان كه مقدس تر از خون من است،مشت محكمی بر دهان منافقان و بی حجابها بزنید و مانند حضرت زینب صبر كنید و سعی كنید جلوی كسی گریه نكنید.

شهید رمضانعلی اسفندیاری: حجابتان سنگرتان باشد.

ای خواهران،شما مثل حضرت زینب(س)صبور باشید و حجابتان سنگرتان باشد و فرزندانتان را طوری تربیت كنید كه در خدمت اسلام و مسلمین باشند.

شهید امیر ممسنی: و تو ای خواهرم...

و تو ای خواهرم قبل از هر چیزی دشمن از سیاهی چادر تو می ترسد تا سرخی خون من این چنین باش تا مرید زینب باشی.



نوشته شده در دوشنبه 29 مهر 1392 توسط جا مانده از قافله
خــــــــــــدای من !

نه آن قدر پاکم که کمکــــم کنی و نه آن قدر بدم که رهـــایم کنی …

میــــــــان این دو گمم !

هم خــــود را و هم تــــــو را آزار میدهم …

هر چه قدر تلاش کردم نتوانستم آنـــــــــی باشم که تو خواستی و

هــــــرگز دوست ندارم آنی باشم که تو رهـــــــایم کنی …

آنقدر بــی تو تنهــــــا هستم که بی تو یعنی “هیــــچ” یعنی “پـــــوچ” !

خـــــــــدایا هیــــــــچ وقت رهـــایم نکن... !



نوشته شده در دوشنبه 29 مهر 1392 توسط جا مانده از قافله




امروز، به عرفاتی که در «من»، قد کشیده است،

با تمام دلم قدم می‏گذارم!

فرصتی دست داده، تا خود، این مدّعی عنوان خلیفه اللّهی
را، به پای میز محاکمه بکشانم.

باید لحظه‏ های خطا کارم را، بی‏ هیچ تعارفی، به قضاوت بنشینم!
گذشته‏ ی اندوهگینم را عارفانه بنگرم و صادقانه به اعتراف برخیزم.

فردا دیر است! امروز، باید خودم را بشناسم!
بدانم کیستم و کجای عالم ایستاده ‏ام؟!

ای روح خسته و آشفته‏ی من!
شتاب کن! بلندتر قدم بردار!
دیار معرفت، نزدیک است و من، بوی خوش «عرفه» را می‏شنوم!

امروز، می‏خواهم غل و زنجیر اسارت از پایت، بگشایم
و یوق بندگی «تن»، از گردنت بردارم!

می‏خواهم به بال‏های همیشه بسته ‏ات،
وسعت پرواز ببخشم! ... با من بیا!

تو را به سرزمینی می‏برم که تمام سروهایش، از بار تعلّق آزادند!
به دیاری که زیر «چرخ کبودش»، تمام «همّت‏ها» رنگ «او» را
دارند و دل‏ها، «هروله‏ی» قُرب و اشک‏ها، طعم
نیاز و سرها، همه سودای بندگی‏اش را!

تو را به سرزمینِ کشف و شهود می‏برم؛
تاعظمتِ گشمده ‏ات را بیابی و وسعتِ بی‏نهایتت را به تماشا بنشینی!

فردا دیر است! همین امروز، باید دنیای درونم را بشناسم
و سرگردانی‏ام را به مقصد برسانم!

راه سخت و طولانی است و من، توشه‏ ای جز حسرت و گناه، به
همراه ندارم! باید تا قلّه‏ی «ندامت» صعود کنم و گردنه‏ های
وحشتناک «جهل و هوی» را دور بزنم.

باید از آهِ جانسوز توبه، آتش‏فشان خاموشِ وجدانم را شعله ‏ور سازم.
باید از برهوت «منیّت‏ها» عبور کنم و دریا دریا
گناهم را پشت سر بگذارم!

آه، چه راهِ دشواری را پیش رو دارم!
باید امروز در عرفاتِ وجودم جاری شوم و از رایحه ‏ی
دل‏انگیزِ «دعا»، مست و سرشار.

امروز، وسعتِ بی‏نهایت خدا را، به رُخ خود خواهم کشید!
باید امروز، ساکنان عرش و ملکوت، با فریاد «اَنْتَ الّذی»های
من، هم‏آوا شوند و از اعتراف «انا الّذی»،هایم، به شِکوه، آیند!

امروز، صحرای عرفاتِ وجودم را، به بهشتِ دل انگیزی
از «عرفه» مبدّل خواهم ساخت و هم‏زمان با هبوط «منیّت‏ها»، لحظه‏ ی قشنگِ
تولّد «آدمیّتم» را جشن خواهم گرفت.


خدیجه پنجی


پی نوشت:

در اوج بی نفسی هایی که بی قرار می شوم...
مسیر توست که تنها راه نَفَس می گشاید...

آخرین فرصت برای تنفس باقیست...

دستِ دلِ گرفته ام را بگیر و با خودت ببر...
ببر به آسمانِ هوایی که هرگز نگیرد...

ببر به اجابت انبوه دعا...



نوشته شده در سه شنبه 23 مهر 1392 توسط جا مانده از قافله


در محفل سوگ تو، اشک‏ها زودتر از هر دعایی به سویِ آسمان می‏روند،

لحظه ‏ها به انتظار دیدار جمالِ دل آرایت در بغضِ ثانیه‏ ها می ‏تپند، گل‏های سجّاده ات، محراب را بوسه می‏زنند،

جبرییل، چون شمع، بیقرارانه می‏سوزد و صدایِ گریه ‏های مداوم، در و دیوار را غرق در ماتم می‏کند.

پله پله تا خدا رفتنت را ستاره‏ ها در گوش زمین نجوا کردند؛

آن گاه که عرش، تو را در هاله‏ ای از نور، به سوی معراج دل باختگان بُرد.

جواد الائمه! بعد از تو، دنیا سرگردان است و شادمانی رنگ باخته، شهادت به مقامِ والایت غبطه می‏خورد و دل‏های سوگوار، جز اشک و آه، حرفی ندارند.

شانه ‏های آسمان، از یاد آوری سیمای روحانی‏ات می‏لرزد و بغضِ ناشناخته ‏ای گلوی زمین را می ‏فشارد و دوریِ تو، چونان رعد، افلاک را به آتش می‏کشد.

مولا جان! بی تو، روح تشنه‏ ی هستی، با کدامین زمزم سیراب شود و ضمیرهای مشتاق، با شمیمِ کدامین نسیم رحمت، آکنده از روحِ عبادت گردند؟

افسوس که از بارِ سنگین مظلومیتِ تو آینه‏ ی زمان در هم شکست و کشتیِ ایثار و گذشت، در دریایِ وجود تو به اشک نشست.

ای که دعایت در سحرگاهانِ نیایش موجب نزول برکات است و عبادتت در دلِ شب‏هایِ اِستغاثه، مایه ‏ی پراکندگی نفحات قدسی!

محراب‏ خالی، اشک‏های آسمان و بغض فرو خورده ‏ی افلاکیان، بهانه‏ ی سوگوارای داغداران تو است.




شهادت مظلومانه جوان ترین لاله بوستان امامت و ولایت
غریب بغداد ، ابن رضا٬ باب المراد عالمین ٬جـوادالأئـمـه،
حضرت امام محمّد تقی علیه السلام را به محضر مقدّس
و منوّر حضرت حجة بن الحسن العسکری وسوگواران
حضرتش تسلیت و تعزیت عرض می نمائیم






نوشته شده در یکشنبه 14 مهر 1392 توسط جا مانده از قافله

به خود می پیچد باد از به یاد آوردن آن همه ناعهدی و من، پشت به ماه ایستاده تو را بر لبهایم زمزمه می کنم:

"...و بیعه له فی عنقی...لا احول عنها...لا احول عنها..." در گلویم می شکنند واژه ها شبیه همه عهدهایی که شکسته ام

به خودم می گویم کدام عهد؟یک کوفه بی وفایی را در خودم یدک می کشم و "بیعه له" می خوانم؟!!...

به باد می نگرم...

هنوز می پیچد، و خوب می بینم در ذهن آشفته اش قصه دستهایی که پیوند بین بستن و گسستن بودند...

دستهایی که هنوز مُهر بیعتشان باقی، خنجرشان میهمان شده بود...پشت به ماه ایستاده ام اما، دستهایم خوب پیداست...و پیچش دوباره باد در بی وفایی دستانم...

..." و بیعه له..." ...کدام بیعت؟... کجاست "لا ازول ابدا..." ؟... در دستهایم چیزی به وسعت یک عشق، یک هزاره انتظار، تو را می طلبد...

******************


پنجمین دوره طرح سراسری اربعین خودسازی با عنوان «تا عاشورای حسینی» از 14 مهرماه آغاز می گردد.

از خصوصیات این دوره هم زمانی آخرین روز دوره با عاشورای حسینی می باشد.

محتوای این دوره به شرح زیر می باشد:

چهل روز، احسان و احترام به والدین

چهل روز، تلاوت زیارت عاشورا

چهل روز، روزانه تلاوت دو صفحه قرآن (از ابتدای صفحه 241) و تدبر در آن

چهل روز، هر روز 14 صلوات نثار سلامتی حضرت ولی عصر (عج)

در صورتی که تا کنون در این طرح ثبت نام نکرده اید می توانید جهت ثبت نام عدد 1 را به 3000255800313 ارسال نمایید.

برای آشنایی بیشتر با محتواهای تعیین شده و اهمیت و تاثیر آن در خودسازی پیوست محتوا را از لینک زیر دانلود نمایید.

جهت کسب اطلاعات بیشتر به سایت طرح مراجعه نمایید.


 



نوشته شده در یکشنبه 14 مهر 1392 توسط جا مانده از قافله




این روزها در جدالم
جدال با ..
دعایم کنید



نوشته شده در شنبه 13 مهر 1392 توسط جا مانده از قافله


نوشته شده در دوشنبه 8 مهر 1392 توسط جا مانده از قافله


ابوی شهید شاهمیرزایی



امروزپیکر کبوترخونین بال و گلگون کفن شهید ناصر شاهمیرزایی در خاک زادگاهش ،گلزار شهداء

امامزاده هادی شهرستان آران و بیدگل و در میان همرزمانش  آرام گرفت.

همانطور که انتظار می رفت خیل عظیم جمعیت از این قهرمان دین و میهن  استقبال کردند

 غم عجیبی بر شهر حاکم بود

من شاهد بودم

خیلی ها امروز اشک می ریختند  

زن ومرد

پیرو جوان

شاید بخاطر غم غریبی اش

شاید بخاطر جای خالی مادرش

و شاید هم به خاطر قامت خمیده پدرش .......

 

شنیدید که  ناصر از پدرش می پرسید:

پدر جان  اون قدو قامت استوارت چه شده؟

چرا اینقدر پیر و شکسته شده ای !

 و آیا متوجه شدید که ناصر عزیز در میان این همه جمعیت بدنبال چشمان نگران مادرش می

گشت...اما او را نمی یافت!

یاد و خاطرش تا ابد زنده خواهد ماند.



خوشا آنان که با عزت ز گیتی /  بساط خویش برچیدند و رفتند

ز کالاهای این آشفته بازار /  شهادت را پسندیدند و رفتند ... 




92/7/5 ---گلزار شهداء امامزاده هادی شهرستان آران و بیدگل

پی نوشت:

دیروز کبوتری سبک بال در جوار دوستانش آرام گرفت

چه مراسم باشکوهی و چه حضوری

احسنت به غیور مردان و زنان شهر ایثار و گذشت آران و بیدگل

واقعا حضور در این مراسم و لطف های بی کران شهید مرا بیش از پیش شرمنده شهدا کرد

حضور این سردار و معلم بزرگوار در آغاز هفته دفاع مقدس و مقارن با فصل شکوفایی باغ علم و دانش خود حال و هوایی مضاعف و وظیفه‌ای مضاعف تر بر دوش همگان نهاد

حرف زیاد است اما زبانم به سکوتی مُهر شده ...

روحش شاد و یادش پر رهرو 



نوشته شده در شنبه 6 مهر 1392 توسط جا مانده از قافله

✜ ✜ ✜ ✜

٠•● آرام سـرش را می گذارد روےِ قلبـِ شهیدش .

خـستـ ه استــ .

دلــش وصـال ِ پـسرش می طلـبد ...

...

دستتــ را بده بِــ ه مَن .

همان دسـتی کـ ه از پنج شنبــ ه ے گذشتـ ه بیشتـر میلرزد .

بیـا برویم .

مگر نه این است که اینجا ،

مــا دَر هـا را مـیـشـکنـنـ د ؟

از آسِـمان بپـرس !

هنوز به یاد دارد قصه ے مــا دَرِ پـهلـو شکستـ ه را . . .

آسمان رعدے میزند .

و صــداے هِق هِق فـرشتـ ه هـا

سـکـوتـ را مـی شـکنـد . . .

√ هفتـ ه ی ِ دفاع ِ مقدس گـرامی .


نوشته شده در دوشنبه 1 مهر 1392 توسط جا مانده از قافله
مقام معظم رهبری

درباره سایت
آمار سایت
Blog Skin