تبلیغات
طواف یار - مطالب خرداد 1392

طواف یار
در و دیوار شهرم خوب می دانند، تمام افتخار ما شهیدانند.

بزرگ مردتاریخ

جستجو
پیوند ها
لوگو دوستان

 پایگاه مقاومت بسیج نصر

در انتظار یار

اللهم عجّل لولیک الفرج


صفوف آهنین . . .

من یك یهودی ام . . .

http://tiktak-2.persiangig.com/labkhandhayekhaki/logo/belagtapelak.gif



سرافرازان
قافله شهداء


جنبش سایبری ضد صهیونیسم
جعبه حدیث

داشتم سجاده آماده می کردم برای نماز، همین که چادر مشکی ام را از سر برداشتم تا چادر نماز بر سر کنم گفت:

این همه خودت را بقچه پیچ می کنی که چی؟

بر گشتم به سمت صدا، دختری را دیدم ک در گوشه ی نمازخانه نشسته بود.

پرسیدم: با منی؟

 

 

گفت: بله! با تو ام و همه ی بیچاره های مثل تو که گیر کرده اید توی افکار عهد عتیق! اذیت نمی شوی با این پارچه ی دراز دور و برت؟ خسته نمی شوی از رنگ همیشه سیاهش؟

تا آمدم حرف بزنم گفت: نگاه کن ببین چقدر زشت می شوی ، چرا مثل عزادارها سیاه می پوشی؟

.و بعد فقط بلدید گیر بدهید به امثال من

خندیدم و گفتم: چقدر دلت ﭘُر بود دوست من! هنوز اگر حرف دیگری مانده بگو.

خنده ام را که دید گفت: نه! حرف زدن با شماها فایده ندارد.

گفتم: شاید حق با تو باشد عزیزم. پرسیدم ازدواج کردی؟ گفت: بله.

گفتم من چادر را دوست دارم. چادر؛ مهربانیست...

با سرزنش نگاهم کرد که یعنی تو هم مثل بقیه ای...

گفتم؛ چادر سر می کنم، به هزار و یک دلیل. یکی از دلایل چادر سر کردنم حفظ زندگی ِ توست.

با تعجب به چهره ام نگاه کرد.

پرسیدم با همسرت کجا آشنا شدی؟ گفت: فلان جا همدیگر را دیدیم، ایشان پیشنهاد ازدواج داد، من هم قبول کردم.

گفتم خوب؛ خدا قبل از دستور دادن به من که خودم را بپوشانم به مرد ها می گوید؛ غض بصر داشته باشید یعنی مراقب نگاهتان باشید. تکلیف من یک چیز است و تکلیف مردان یک چیز دیگر. این تکالیف مکمل هم اند، یعنی اگر مردی غض بصر نداشت و زل زد به من، پوشش من باید مانع و حافظ او باشد، و من اگر حجاب درست و حسابی نداشتم، غض ِ بصر مرد و کنترل نگاهش باید مانع و حافظ من باشد.

همسر تو، تو را "دید"، کشش ایجاد شد، و انتخابت کرد. کجا نوشته شده است که همسرت نمی تواند از تماشای زنانی غیر از تو لذت ببرد، وقتی مبنای انتخاب برای او نگاه است؟!

گفت: خوب... ما به هم تعهد دادیم.

گفتم: غریزه، منطق نمی شناسند، تعهد نمی شناسد. چه زندگی ها که به چشم خودم دیدم چطور با یک نگاه آلوده به باد فنا رفت.

من چادر سر می کنم، تا اگر روزی همسر تو به تکلیفش عمل نکرد، و نگاهش را کنترل نکرد، زندگی تو، به هم نریزد. همسرت نسبت به تو دلسرد نشود. محبت و توجه اش نسبت به تو که محرمش هستی کم نشود. من به خودم سخت می گیرم و در گرمای تابستان زیر چادری که بیشتر شبیه کوره است از گرما هلاک می شوم، زمستان ها زیر برف و باد و باران برای کنترل کردن و جمع و جور کردنش کلافه می شوم، بخاطر حفظ خانه و خانواده ی تو. من هم مثل تو زن هستم. تمایل به تحسین زیبایی هایم دارم. من هم دوست دارم تابستان ها کمتر عرق بریزم، زمستان ها راحت تر توی کوچه و خیابان قدم بزنم. من روی تمام ِ این علاقه ها خط قرمز کشیدم، تا به اندازه ی سهم ِ خودم حافظ ِ گرمای زندگی تو باشم.

سکوت کرده بود...

گفتم؛ راستی... هر کسی در کنار تکالیفش، حقوقی هم دارد. حق من این نیست که زنان ِ جامعه ام با موهای رنگ کرده ی پریشان و صد جور جراحی ِ زیبایی فک و بینی و کاشت گونه و لب و آنچه نگفتنیست، چشم های همسر من را به دنبال خودشان بکشانند.

حالا بیا منصف باشیم. من باید از شکل پوشش و آرایش تو شاکی باشم یا شما از من؟

بعد از یک سکوت طولانی گفت؛ هیچ وقت به قضیه این طور نگاه نکرده بودم ... راست می گویی...

 

منبع : خدای خوبم ..

نوشته شده در جمعه 31 خرداد 1392 توسط جا مانده از قافله

سـُــکوتـــ،
نــِشـآنـهـ ی رِضآیتــ نـیسـتــ !
شــآیـَد کـَسی دآرَد
خَفـهـ می شَـوَد
پـُشتــ بـغـضــِ سَــنگینـ...


پی نوشت:

این پست مخاطب کاملا خاص داره میدونم سر میزنی اما ....

حرف های دلم را هرگز کسی نمیفهمد ،

فقط روزی مورچه ها خواهند فهمید !

روزی که در زیر خاک گلویم را به تاراج میبرند …




نوشته شده در شنبه 25 خرداد 1392 توسط جا مانده از قافله


فرزند حسین علیه ‏السلام ، وارث سرمایه آسمانی پدر،
میراث نامیرای کربلا، چشم می‏گشاید.

نواده علی علیه ‏السلام ، زاده پاکی‏ها،زایر خاطرات سرخ نینوا،
شاهد شهامت و شیدایی، چشم می‏گشاید.


سرچشمه زهد و تقوا، منبع اخلاص و ایمان،
مرجع حکمت و معرفت، چشم می‏گشاید.

قافله ‏سالار کاروان زخم‏های عاشورایی،
پیام ‏آور نهضت نینوا می‏آید؛

او که خاک از سجده‏گاه بندگی خالصانه ‏اش،
شکوفه ‏باران می‏شود و چشمه‏های معرفت از محراب عبادتش می‏جوشد.

او که نخل قامتش به نماز و نیایش بارور می‏شود
و استوانه ‏های وجودش از ایستادن‏های طولانی در آستانه حضرت دوست
و اقامه مکرر برای نماز و مناجات، خسته و لرزان نمی‏شود.

او که نجوای نیایش‏های عاشقانه‏ اش،
دایره المعارف عرفان و آگاهی است و صحیفه سجادیه را
برای همیشه تاریخ ذخیره ساخته است.

او که از درخشش نگاهش، هزار فانوس، هدیه زمینیان می‏شود
و از بهار کلامش، دروازه‏های بهشت، بر اهل خاک گشوده می‏شود.

او که آبی نیایش را در دریایی بی‏کرانه جانش به بشریت هدیه داده
و از خنکای نسیم روضه رضوان زهد و تقوایش، دل‏ها را طراوت بخشید.

مسافر عاشورایی، شاهد شهادت و شاعر شعر نینوا، چشم می‏گشاید
تا چشم دنیا را به دروازه‏های نامکشوف گذشت و ایثار، نیایش و ایمان و اخلاص بگشاید،

تا با صحیفه ‏های معرفتش، الفبای سعادت را
برای نوآموزان بندگی حضرت حق، هجی کند،

تا دریچه نادیدنی‏های دیدنی و ناشنیدنی‏های شنیدنی را
به ذهن بسته بشر بگشاید و تا از کوچه‏ های سرخ حضورش،
اعجاز شهامت و شهادت در مسیر الهی را به همه نشان دهد.


Click for larger version


خجسته میلاد چهارمین اختر فروزان آسمان امامت ،

چهارمین گل بوستان ولایت زین العابدین ،

سید الساجدین ، امام عابدان و عاشقان ،

حضرت علی ابن الحسین علیه السلام

بر شیعیان و دوستداران حضرتش مبارک باد



Click for larger version


نوشته شده در جمعه 24 خرداد 1392 توسط جا مانده از قافله



السلام علیك یا ابوفاضل



سلام بر رشادت دستان حیدری ات!

سلام بر توفندگی شمشیر ذوالفقارت!

سلام بر جانبازی و عشق و برادری ات!

سلام بر تو ای زیباترین واژه قاموس فروتنی!

سلام بر تو و بر دستان آب آورت!

سلام بر لبان خشکیده ات که سرچشمه آب بقاست

و آب را در حسرت جرعه ای از خنکای خود وانهاده است!

خاک بوی بهشت می گیرد،

آسمان، پایین می آید

و خانه مرتضی (ع) را به آغوش می کشد.

نوزادی مبارک پا بر ابرهای احساس می گذارد.




خجسته میلاد اسوه عشق و ادب و ایثار ماه بنی هاشم ،

سقای دشت كربلا ، حضرت اباالفضل العباس علیه السلام

و گرامیداشت روز جانباز بر شیعیان جهان

و جانبازان این پرستوهای غریب شكسته بال

و بزرگ مردان سرافراز ایران اسلامی مبارك باد




نوشته شده در پنجشنبه 23 خرداد 1392 توسط جا مانده از قافله






همیشه ممتاز بوده‏ ای؛ حتی هنگام تولدت؛

تولدی که تبریک و تسلیت را در کنار هم دارد.

آری، (حرب) نام مناسبی نیست برای صاحب گهواره ‏ای

که کرامتش شفا می‏دهد فرشته را؛

کسی که در ماه تولدش، هیچ نوری خاموش نشده

و هنگام شهادتش، ستاره‏ای طلوع نکرده است.

شاید مادر نگران شده باشد برایت،

شاید پدر با همه صلابتش شانه‏ هایش لرزیده باشد در غم تو،

اما با شنیدن اینکه دنباله این نور از دامان بی ‏نهایت تو برمی‏ خیزد،

همه این غم‏ها را می‏توان شادمان هم شد.

حالا این پرچم سرخ یاد توست

که لحظه ‏ای از اهتزاز نمی‏افتد و هر آن،

خون تازه شرف را در رگ‏های هر آزاده‏ ای می‏نشاند.

این خط سرخ، ادامه گام‏های خونین توست

که مرز میان حق و باطل را ترسیم می‏کند

و این فریاد بی ‏نهایت توست که تا ابد،

دل هر ظالمی را به لرزه درآورده است.

گوشواره عرش خدا!

ریحانه خوشبوی پیامبر صلی‏ الله‏ علیه ‏و‏آله !

راکب شانه ‏های ملکوتی رسول صلی ‏الله ‏علیه‏ و‏آله !

معلم مدام جهان!

بی ‏انتها امام عزت و شرف،

حسین علیه‏السلام ، خون جوشان خدا

قدومت مبارک باد




نوشته شده در چهارشنبه 22 خرداد 1392 توسط جا مانده از قافله

 

 هرچقدر تقلا می کردیم اسمش را نمی گفت.

...پیرمردی گندمگون وچهارشانه بود. یک بار که برای مرخصی رفته بودم قم، تو خیابان دیدمش.

کنجکاو شدم. دنبالش رفتم. رسید به یکی از محله های فقیر نشین.

همین که خواست درب خانه را باز کند من را دید. رنگش پرید!

 لبخندی زد و بامحبت مرا به داخل خانه تعارف کرد.

پیرزنی نابینا به استقبالمان آمد.

پیرمرد گفت:"همسرم است. تنها فرزندمان که شهید شد، حتی خاکستری هم از جنازه اش نیامد!

مادرش آنقدر گریه کرد که نابینا شد.

بعد هم به من گفت: برو نگذار تا اسلحه پسرم روی زمین بماند!"

*

پیرمرد چند ماه بعد توی عملیات مفقود الاثر شد!

وقتی برای بردن خبر پیرمرد، به همان محله رفتم، اطلاعیه فوت پیرزن، مرا پشت درب خانه اش میخ کوب کرد!




نوشته شده در شنبه 18 خرداد 1392 توسط گمگشته گمنام




تاریخ، به مکه رسیده است تا شروعی دیگرگونه را رقم بزند؛


آغازی دیگرگونه در خاکی آفتاب سوخته، در خاکی تشنه، در خاک آکنده از دختران زنده به گور، در خاک آرزوهای زیر خاک. تاریخ ایستاده است تا بنویسد؛

تا پنجره ها را به خواندن فراخواند و کوچه ها را به شنیدن.

ایستاده است تا در دل صخره ها و سنگریزه ها، نور جاری کند.

تاریخ، به مکه رسیده است و کسی از آسمان به زمین پا می گذارد. با دست هایی از روشنی آکنده و از نور آکنده.

فریادگر آزادی، فریادگر عشق و آزادگی است؛ این که از دامن تاریخ، پا بر خاک مکه می گذارد و افلاک، پا به پای او حرکت می کنند.

نقطه ثقل تاریخ است؛ این که ابرها، بر فرازش سایه می گسترند، این که قلم در دست هایش به فریاد آمده و می گوید: «اقراء».

اینک، تو پیامبر خدایی و راه آسمان، از دست های تو می گذرد.

تاریخ در مکه می ایستد تا شروعی دیگرگونه را رقم بزند، تا صدایی رسا، در گوش خاک بپیچد، تا آرزوهای زنده به گور شده را از خاک بیرون کشد،

تا از خاک، به افلاک پل بزند.

دیوارها، به سایه آسمانی ات دست می کشند. درخت ها، اقتدا به صلابتت می کنند.

دست هایت، بهاری دیگرگونه را برای خاک، به ارمغان آورده است.

تو، تاریخی تازه ای که چون چشمه ای زلال، از حرا جاری شدی تا دل های تشنه را از آنچه در سینه داری، بنوشانی.




مبعث فرخنده آخرین فرستاده خدا ، حبیب قلوب العالمین

طیب نفوس المومنین ، اشرف الانبیاء و المرسلین ،

فخر عالم امکان ، محمد مصطفی صلوات الله علیه
واله

بر مسلمانان سراسر گیتی مبارک باد

امید آنکه لیاقت رحمتی از الطاف رحمة للعالمین را داشته باشیم و این روز را به یادش گناه نکنیم .






نوشته شده در جمعه 17 خرداد 1392 توسط جا مانده از قافله


تقویم، روی سیاه‏ترین برگه‏های خود ورق می‏خورد و به هزار و چهار صد سال پیش بر می‏گردد؛ به شبی که غم، به شب‏ نشینی کوچه‏ های تاریک کاظمین آمده است.
شب، خجالت زده از لابلای انگشتان سیاهی، در خاک‏ها فرو می‏چکید. خورشید، خودش را پشت غروب‏ها و کوه‏ ها پنهان کرده است؛ گویی این که در خیابان‏ها مرگ پاشیده باشند!
مرگ در قالب تعارف خرما تقدیم امام موسی کاظم علیه ‏السلام می‏شود .
یک لقمه دیگر از این خرما و ریحان میل کن، اگرچه به زهر آغشته شده باشد!
... و چقدر هارون به دست‏های سیاه و جنایت وحشیانه خودش افتخار می‏کرد!
افتخار به شکستن حریم حرمت ائمه!
افتخار به خانه ‏نشین کردن عدالت و زمین گیر کردن ساقه ‏های پیچک‏ های عاشق!
ای کاش طاق‏ های آسمان می‏شکست و باران بلا بر زمین نازل می‏شد و این اتفاق ناگوار نمی‏افتاد!
چشم‏هایت که به گنبد طلایش می‏افتد، بی‏اختیار اشک به شب‏نشینی چشم‏هایت می‏آید!
«السلام علیک یا عَلَم الدین و التّقوی
السلام علیک یا خازن علم النبیین
السلام علیک یا نائب الاوصیاء السابقین
السلام علیک یا مولی موسی بن جعفر و رحمة‏اللّه و برکاته»
خداحافظ ای دست‏های پاک عبادت!
خداحافظ ای پیشانی پینه بسته از تهجد شبانه!
خداحافظ ای نور خدا در تاریکی‏های زمین!
خداحافظ ای درهای رحمت الهی، از دست‏های شما جاری بر روی خاک!
خداحافظ ای معدن انوار علم و وارث سکینه نیاکان پاک!
خداحافظ ای کوچه‏های غریبه کاظمین!
خداحافظ ای سال‏ها زندان، سال‏ها غل و زنجیر!
خداحافظ ای سال‏ها انتظار!
بگذار و بگذر؛ خشت خشت دیوارهای تاریک زندان را و لحظه لحظه تنهایی‏ات را!
بگذار و بگذر؛ تمام دلتنگی‏ها و بی‏کسی‏هایت را!
بگذر از این شهر که مردم قدر تو را نمی‏دانند و خورشید عالمتاب را بر بالای سرشان نمی‏بینند!


نوشته شده در چهارشنبه 15 خرداد 1392 توسط جا مانده از قافله

به گزارش فرهنگ نیوز ، «صفرقلی رحمانیان» پیرترین رزمنده دفاع مقدس که چند روز پیش به علت کهولت سن در بیمارستان بستری شد، ساعتی پیش به رحمت ایزدی پیوست و مهمان پیر و مرادش، امام خمینی (ره) و همرزمان شهیدش شد.

«صفرقلی رحمانیان» معروف به «بابابزرگ جبهه‌ها» که از ۹ روز پیش در بیمارستان حضرت ولی عصر(عج) فسا استان فارس بستری بود، ساعتی پیش به رحمت ایزدی پیوست.


وی با وجود کهولت سن از سلامت جسمانی خوبی برخوردار بود، اما کهولت سن و نارسایی تنفسی امکان ادامه حیات را از این یادگار گرانقدر دفاع مقدس گرفت.

او با اینکه سن زیادی داشت و بخشی از خاطرات دفاع مقدس را از یاد برده بود، اما وقتی نام رفقای شهیدش را می‌شنید، اشک می‌ریخت و از درون به یاد آن روزهای پرحماسه می‌سوخت.

به گفته علی رحمانیان، فرزند بابابزرگ جبهه‌ها، او آنقدر شیفته و مرید امام خمینی‌(ره) ‌بود که در نهایت در شب رحلت پیر و مراد رزمندگان، امام (ره) به دیدار حق شتافت.


مرحوم رحمانیان، وصیت کرده بود که پس از فوتش در کنار همرزمان شهیدش در شلمچه به خاک سپرده شود؛ اما تا امروز پیگیری‌های فرزندانش برای تحقق خواسته این پیرمرد مهربان و یار رزمندگان به نتیجه نرسیده است.

منبع: فارس


نوشته شده در سه شنبه 14 خرداد 1392 توسط جا مانده از قافله

[تصویر: 136863973609221.gif]



سوگند به روز وقتی نور می گیرد و به شب وقتی آرام می گیرد که من نه تو را رها کرده ام و نه با تو دشمنی کرده ام. (ضحی 1-3)
افسوس که هر کس را نزد تو فرستادم تا به تو بگویم دوستت دارم و راهی پیش پایت بگذارم او را به سخره گرفتی .  (یس 30)
و هیچ پیامی از پیام هایم به تو نرسید مگر از آن روی گردانیدی.  (انعام 4)
و با خشم رفتی و فکر کردی هرگز بر تو قدرتی نداشته ام. (انبیا87)
و مرا به مبارزه طلبیدی و چنان متوهم شدی که گمان بردی خودت بر همه چیز قدرت داری. (یونس 24)
و این در حالی بود که حتی مگسی را نمی توانستی و نمی توانی بیافرینی و اگر مگسی از تو چیزی بگیرد نمی توانی از او پس بگیری. (حج73)
پس چون مشکلات از بالا و پایین آمدند و پشمهایت از وحشت فرو رفتند و تمام وجودت لرزید چه لرزشی، گفتم کمک هایم در راه است و چشم دوختم ببینم که باور میکنی ... اما به گمان بردی، چه گمان هایی.  (احزاب 10)
تا زمین با آن فراخی بر تو تنگ آمد پس حتی از خودت هم به تنگ آمدی و یقین کردی که هیچ پناهی جز من نداری، پس من به سوی تو بازگشتم تا تو نیز به سوی من بازگردی، که من مهربانترینم در بازگشتن. (توبه 118)
وقتی در تاریکی ها مرا به زاری خوانی که اگر تو را برهانم با من می مانی، تو را از اندوه رهانیدم اما باز مرا با دیگری در عشقت شریک کردی. (انعام 63-64)
این عادت دیرینه ات بوده است، هرگاه که خوشحالت کردم از من روی گردانیدی و رویت را آن طرفی کردی و هر وقت سختی به تو رسید از من ناامید شده ای .   (اسرا 83)
آیا من برنداشتم از دوشت باری که می شکست پشتت؟  (سوره شرح 2-3)
غیر از من خدایی که براایت خدایی کرده است؟  (اعراف 59)
پس کجا می روی؟   (تکویر 26)
پس از این سخن دیگر به کدام سخن می خواهی ایمان بیاوری؟   (مرسلات 50)
چه چیز جز بخشندگی ام باعث شد تا مرا که می بینی خودت را بگیری؟   (انفطار 6)
مرا به یاد می آوری؟ من همانم که بادها را می فرستم تا ابرها را در آسمان پهن کنند و ابرها را پاره پاره به هم فشرده می کنم تا قطره ای باران از خلال آن ها بیرون آید و به خواست من به تو اصابت کند تا تو فقط لبخند بزنی، و این در حالی بود که پیش از فرو افتادن آن قطره باران، ناامیدی تو را پوشانده بود.  (روم 48)
من همانم که می دانم در روز روحت چه جراحت هایی برمی دارد، و در شب روحت را در خواب به تمامی باز می ستانم تا به آن آرامش دهم و روز بعد دوباره آن را به زندگی برمی انگیزم و تا مرگت که به سویم بازگردی به این کار ادامه می دهم.  (انعام 60)
من همانم که وقتی می ترسی به تو امنیت می دهم.   (قریش 3)
برگرد، مطمئن برگرد، تا یک بار دیگر با هم باشیم.  (فجر 28-29)
تا یک بار دیگر دوست داشتن همدیگر را تجربه کنیم .   (مائده 54)




نوشته شده در پنجشنبه 9 خرداد 1392 توسط جا مانده از قافله

زینب جان!
مى‏خواهم ناله ‏هاى شبانه‏ات را
در كوچه پس كوچه‏ هاى غربت‏شام بیابم،

مى‏خواهم سینه‏ى شب‏هاى بى‏كسى را بشكافم
و در گوشه‏اى از چشمان خونبار شقایق منزل كنم
و به یاد تشنگى نرگسان عاشق،

برگ‏هاى نرگسى را سیراب كنم
و چهره‏ى سیلى خورده
و پاهاى تاول زده‏ى نیلوفرى را مرحم باشم.



داستان غریبی است داستان تو;
داستان کسی است که
با جگر سوخته و زبان تفتیده از عطش
بخواهد دیگران را در
مصیبت تشنگی
التیام و دلداری بخشد .

باری که بر پشت توست،
کمرت را خم کرده است و

چهره‏ات را به کبودی نشانده است و . . .
تو در این حال
دیگران را به آرامش و آسایش
دعوت می‏کنی و زیر بال و پر
می‏گیری .

زینب جان!
این حال و روز توست در کربلا .
در کربلا، شاید هیچ کس به اندازه تو
زهر عطش در جانش
رسوخ نکرده باشد .
معجر و مقنعه و عبا و . . . در زیر آفتاب

سوزنده نینوا،
حتی خون رگ‏های تو را تبخیر کرده است .

و
تو اکنون با این حال و روز
فریاد العطش بچه‏ ها را

می‏شنوی و تاب می‏آوری .
تشنگی را در تار و پود جوانان
بنی‏هاشم می‏بینی و به تسلایشان برمی‏خیزی .

زبانه‏های عطش را در چشم‏های کودکان نظاره می‏کنی
و
زبان به کام می‏گیری و دم بر نمی‏آوری .

زینب جان!
تو می‏دانستی که کربلایی هست، می‏دانستی

که عاشورایی خواهد آمد، به دنیا آمده بودی برای همین
روز . اما هرگز گمان نمی‏کردی که فاجعه تا بدین حد عظیم
و شکننده باشد و دامنه قساوت تا این حد گسترده باشد .

می‏دانستی که حسین به هر حال در آغوش خون خواهد

خفت و بر محمل شهادت سفر خواهد کرد، اما گمان
نمی‏کردی که کشتن پسر پیامبر پس از گذشت چند سال
از رحلت پیامبر این همه داوطلب داشته باشد .
.

زینب‏ جان!
آسمان برستون صبر تو استوار ایستاده است .

اینک این ملائکه‏اند که صف به صف پیش روی تو زانو زده‏ اند
و انگشت تحیر به دهان گرفته‏ اند و تو پیکر پاره پاره حسین
را می‏گیری و او را از زمین بلند می‏کنی و می‏گویی:
خداوندا! این قربانی را از آل محمد قبول کن .

Click for larger version

شهادت جانسوز صدف دریای ایثار و عصمت،
پرورش یافته دامان ولایت،
محبوب مصطفی(ص) و نور دیده مرتضی(ع)،
سکاندار کربلا و عطر خوش زهرا(س) و الگوی عفاف و پاکی
را به راهیان عشق و شیفتگان راه سرخ شهادت تعزیت می گوییم


Click for larger version


نوشته شده در شنبه 4 خرداد 1392 توسط جا مانده از قافله



نامت بلند است؛

چونان پیشانی‏ات که خود، معراج آفتاب است و رویشگاه ماه.

آراسته به هزار ستاره روشن و روحت، اقیانوسی که تلاطم
و سکوت، بی‏قراری و آرامش و خشم و لبخند را به هم آمیخته، در خویش گرد آورده است.

تو را چنان که باید نمی‏شناسم؛
نه من، که هیچ کس را یارای شناخت کاملت نیست؛

چرا که فراتر از ادراک یک جانبه نگر انسانی
«نه بشر توانمش خواند نه خدا توانمش گفت متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را»

نامت بلند است؛
به بلندی انسانی که با صداقتی یگانه و راستین، لباس «الست»
می‏پوشدو حیلت‏ها و نفاق‏ها را می‏فهمد.

نامردمی‏ها را، عهد شکستن‏ها را و نیرنگ‏ها را می‏بیند و استخوان در
گلو صبر می‏کند. طبیعت زلال و چاه تنهایی را محرم اسرار خود می‏کند؛

آن‏گاه که مردمان را جز متاع گندیده دنیا در دل و ترس
از زورمندان و طمع زرمندان در چشم نیست.

روحت بلند است؛ چونان نامت، با غربتی به ژرفای تاریخ پیوسته.
نمی‏دانم چرا هر وقت نام بزرگت را می‏شنوم
بی‏اختیار قلبم می‏شکند و اشک در چشمانم می‏سوزد.

نمی‏دانم راز این بزرگی و مظلومیت، قدرت و غربت و بلندا و بندگی چیست؟
نمی‏دانم راز علی چیست؟ راز تنهایی و چاه، هیبت و صبر؛
راز استخوان شکسته در گلو چیست؟

راز مردی که درِ خیبر را با ضربتی از جای می‏کند و پر هیبت‏ترین
پهلوانان قریش را با دبدبه و کبکبه‏شان، به زمین می‏کوبد، راز فریادی با آن
رسایی نشسته بر قله سکوت، راز آن سکوت غریب چیست؟

نامت بزرگ است؛ نام غیور غریبت.
نامی که چون حرف رسالت و دین، نام محمد و نجات انسان
پیش می‏آید، در عین غیرت و قدرت، سیلی خوردن فاطمه علیهاالسلام را می‏بیند و سکوت می‏کند.

نمی‏دانم راز این نام بزرگ، این روح غریب چیست؟




خجسته میلاد فرخنده مولود کعبه ، قران ناطق ،
مولی الموحدین،حضرت علی علیه السلام
و گرامیداشت مقام
والای پدر بر امام زمان
عجل الله تعالی فرجه شریف و دوستداران
خاندان عصمت و طهارت علیهم السلام

مبارک باد





نوشته شده در پنجشنبه 2 خرداد 1392 توسط جا مانده از قافله
مقام معظم رهبری

درباره سایت
آمار سایت
Blog Skin