تبلیغات
طواف یار - مطالب دی 1392

طواف یار
در و دیوار شهرم خوب می دانند، تمام افتخار ما شهیدانند.

بزرگ مردتاریخ

جستجو
پیوند ها
لوگو دوستان

 پایگاه مقاومت بسیج نصر

در انتظار یار

اللهم عجّل لولیک الفرج


صفوف آهنین . . .

من یك یهودی ام . . .

http://tiktak-2.persiangig.com/labkhandhayekhaki/logo/belagtapelak.gif



سرافرازان
قافله شهداء


جنبش سایبری ضد صهیونیسم
جعبه حدیث



بر تو درود
ای که میلادت، نقطه عطف خلقت است!

بر تو درود که عشق، خود را با نام تو تجلی داد
و خلقت، بی وجود تو معنایی نداشت؛

ای بهترین خلق که پیامبران سلامت می کنند
و تو را سید خویش می خوانند؛

ای آن که خدا از نور خویش، تو را آفرید و بر تو
سلام داد و جهانی را در رکاب تو گذاشت تا معلوم شود
که تاریخ انسان، چون تو نداشته و چون تو نمی آورد؛

و ای چراغ رها شده در پرواز!
تو، عاشقانه سرود زندگی در گوش خلق زمزمه کردی؛

بر تو درود!



هفده ربیع، بهاری ترین فصل اهل زمین است.

در نیلوفرانه قدوم ختم رسل، برای روشنی دیدگان
جد عزیزش، نور در دیدگان منتظر آینه هاپراکنده اند؛

نور عالم گیر صادق آل احمد را!
مولای عطوفی آمده است که در تاریکی شبانه کوچه های
مدینه، به رسم علی علیه السلام ، انبان نان فقیران بنی ساعده را بر دوش می گرفت.

زبانش از ذکر خدا لبریز بود و بیش تر روزهایش به روزه سپری شد.
پینه دستانش، آشنای دیرینه بستان های مدینه بود.

آری! صادق آل محمد صلی الله علیه و آله ؛ آمده است؛
صابر راه حق و رئیس مذهب عشق، آمده است.

قدومش گلباران!

ولادت فرخنده و با سعادت اشرف الاوصیاء
خـاتم المـرسلیـن ؛ حبیـب الـه العــالمیــن ؛
طبیب القلــوب المــومنیـن ؛ پیامبرعطوفت
ورافــت و رحمـت ، حضــرت محمــد (ص)
و آغاز هفتـه وحـدت و همچنین
خجسته سالروز طلوع خورشید ولایت
تبلور دُرّ دریای بیکران عصمت
تلألؤ نگین انگشترگرانقدر امامت
خورشید درخشان آسمان هدایت
شکوفایی گل بوستان محبت
صادق آل طاها علیه آلاف و تحیت
برپیروان مکتب معرفت و حقیقت مبارک باد



نوشته شده در یکشنبه 29 دی 1392 توسط جا مانده از قافله



بسم رب المهدی بسم رب الحسین بسم رب الشهدا

السلام علیک یا فاطمه الزهرا سلام الله علیها

آرزوی جان باختن در راه خدا در دل او شعله می‌کشید و او با این شوق و تمنا در کارهای بزرگ پیشقدم می‌گشت. اکنون او به آرزوی خود رسیده و خدا را در حین انجام دادن خدمت ملاقات کرده است.

حضرت امام خامنه ای مدظله العالی

ساعت حوالی ۱۱ ونیم صبح ۱۹ دی ماه بود که همهمه ای شهر را برداشته بود، هرکس چیزی می‌گفت تا اینکه عاقبت زنگ خبر ۱۴ بعد از ظهر به تلخی نواخته شد. ثانیه‌ها بسان سالی می‌گذشتند.به هر جان‌کندنی بود لحظات سپری شد و گوینده خبر اعلام کرد:

صبح امروز یک فروند هواپیمای نظامی (جت فالکون) حامل فرمانده‌ی نیروی زمینی سپاه  ” سردار شهید حاج احمد کاظمی”در حوالی ارومیه، سقوط کرد و همه‌ی ‌۱۲ سرنشین آن به شهادت رسیدند.

شهر با شنیدن خبر سقوط هواپیمای تو، به عزاخانه‌ای مبدل شد که نگو و نپرس. همه گریه می‌کردند حتی آنان که با تو سر یاری نداشتند.یادم نمی‌رود که تمام بچه‌های نسل سومی‌انقلاب آن روز اشک‌های پدرانشان را دیدند ودیدند که چکونه بر سر شان می‌زدند وحاجی حاجی می‌کردند و ناخودآگاه آنان نیز بر رفتن تو گریستند..

ما با رفتن تو احساس غریبی کردیم ولی تو بر بلندای برج رها از تعلقات ایستاده بودی و به آن سوی افق می‌نگریستی. عجب روزهای سختی بود همه لحظه شماری می‌کردند تا تو را در میان خود به آغوش بگیرد

و خیالم همه چیز از همان لحظه شروع شد که خبر شهادت حاج احمد رسید ؛ او رفتنش  به  گمانم  تازه شروع شد او مصداق واقعی جمله شهید مطهری بود که فرمود : شهید یعنی سوختن و روشن کردن .

بگذارید بی مقدمه وارد سال‌های سوختن حاجی شویم چرا که روشن کردن او مثال نوری است که سالیانی است  چشم‌ها را خیره کرده است وهر رهگذری تنها با دیدن نام او یا چهره دلنشین او در میان قابی کوچک بی گمان روشنایی را در وجودش احساس می‌کند اما سوختن اوست که مرا یاری می‌کند تا شاید روزگاری بتوانیم از خود حاجی رخصت شهادت بگیریم .

حاج قاسم دلتنگ سخن می‌گفت: نمی‌دانم شاید پدرش را یا برادرش را از دست داده بود اما سخت گریه می‌کرد و می‌گفت :دیگر کسی نیست جای حاجی را برایمان پر کند حاجی تداعی رفتارهای جنگ بود ،تداعی خلوص ،صفا و پاکی ،صداقت بود .

وقت سخن گفتن احمد ؛ناخودآگاه آدم را بیاد خرازی می‌انداخت بیاد همت می‌انداخت حالا که او نیست انگار یک یادگار از همه یادگاران جنگ را از دست داده ایم . او آنقدر حاجی را با مصصم مالک اشتر علی زمان می‌خواند که به او اعتراض کرده بودند.

زیبا بود آنجا که گفت : احمد را پست‌ها  و جایگاه‌ها و درجه‌ها نبود که بالا می‌برد . احمد بود که آنها را بالا می‌برد لشکر نجف با نام احمد بالا می‌رفت ونه اینکه احمد با نام لشکر احمد شود نه .

از احمد سخن گفت یعنی لبخندی دلنشین از او در ذهن‌ها تداعی شدن و صمیمیتی که بینندگان احمد از او دیده بودند ،احمد را باید در سان دیدنش شناخت آنجا که ابهت نظامی‌،بازرسی‌ها وبازدید‌های نظامی‌دیگر تعارف بردار نیست . شکسته می‌شد و حاجی دست بر سینه متواضعانه قدم برمی‌داشت ؛اینجاست که  باطن او را رصد می‌کنیم ودیگر شکی به تواضع خاکی بودن آن نمی‌کنیم وهمین است که می‌شود شخص مورد اطمینان ومحبت حضرت آقا .

احمد گمنام بود ،یعنی  شکی در آن نیست که این خاصیت شهداست که تا قبل از رفتن ندایی از آنها نیست اما او قبل از شهید شدن مادی که با چشم‌ها تصور شود شهید شده بود از انجا که تمام یارانش می‌گفتند :آن شبی که بازخاطره آقا مهدی را باز گو کرد همه گفتیم که احمد دیگر زمینی نیست و او را خبری است . اشتیاق شهادت در چهره اش  نمایان است همه از بس ناله‌های او را شنیده بودند برای رفتن او با این که علاقه ای زیادی به او داشتند برایش آرزوی شهادت می‌کردند این را آنجا می‌توان فهمید که حضرت آقا فرمودند : شوق شهادت در دل ایشان شعله می‌کشید .

تو انتها نداری حاجی ،شیوه ی زندگی شما حاجی مرا شگفت زده کرده می‌دانید از کجا ،از آنجا که شنیدم پس از گذشت سالیانی از جنگ کم بودند رزمندگانی که شوق واشتیاقشان برای شهادت افزون تر شود به خیالم همه بعد از جنگ باید کم کم به زندگی تن می‌دادند ولی چه خوب ماندی حاجی که پس گذشت این همه سال باز شما را با عشق شهادت می‌خواندند .

خلوص شما را سردار کلیشادی زیبا می‌گفت : که حاجی اصرار فروان داشت که او را سردار صدا نزنیم وهمانند سال‌های جنگ از همان الفاظ شیرین جبهه استفاده کنیم.

حیف است تمام تک تک جملات آقا را برای تو حاجی شرح ندهیم آنجا که آقا از شما فرمانده ای با تدبیر نام می‌برد نا خودآگاه ما را بیاد عملیات‌های دفاع مقدس می‌انداخت آنجا که حاج قاسم می‌گفت : اگر همه ما می‌نشستیم در جنگ حرف می‌زدیم ،تصمیم گیری می‌کردیم سکوت هر یک از این سه نفر منظورش حاج حسین ،حسن باقری وحاج احمد کاظمی‌حتما امکان تصمیم گیری را مشکل می‌کرد ،حرف آخر را می‌زدند .

حیف است نگوییم از ارادت حاج احمد به ائمه اطهار علیه السلام ،از عمل به همین بسنده می‌کنم که روضه‌های محرم وفاطمیه حاجی ترک شدنی نبود در هر ارگانی بود خیمه‌ها را برافراشته می‌کرد تا روضه‌ها برقرار شود . ونیت ایشان که به هر جا سفر می‌کرد ابتدا حسینیه آنجا را راه می‌انداخت چرا که اعتقاد شدیدی به این داشت که معنویت و ایمان حرف اول را در جنگ وجهاد می‌زند وکجاینند حاج احمد‌ها .

حادثه بم را که بخاطر می‌آورید ؛وقتی که شنیدم که تو در کمال گمنامی‌و تواضع میدان دار اصلی امداد ونجات در چهار روز نخست زلزله بم بودی هیچ تعجب نکردم چرا که از  اخلاص و جوانمردی  وایثار جز این انتظار نمی‌رفت  وکسی چه می‌داند که در آن صد ساعت بیداری چه حالی داشتی  وچه حالی کردی .

راستی  که تو خستگی را خسته کرده بودی !

احمد عزیزم ! شاید این چنین با تو سخن گفتن را تنها بعد از رفتن تو فهمیدم . خوش باش که نخلستان‌های سوخته که امروز در آبادان وخرمشهر سبز وشادابند ،نماز‌های شبانگاهی و نیازهای سجده گاهی ات را هنوز بیاد دارند وهرگز فراموش نخواهند کرد.

خوش باش که ناله‌های یا الله یاالله و ذکر‌های بسم رب الشهدای نماز‌هایت هنوز در گوش یارانت زمزمه می‌شود  وعجب خوش رفتی که دلم نمی‌آید این را بگویم ولی می‌گویم تا تو را بفهمم آری سخنم آنجاست آنجا که مولا به زیارتت آمد ودر کلام اول فرمود : این‌ها همه رفتند وما هنوز هستیم .

و عجب خوش رفتی ؛به تاریخ می‌توان سالروز عملیات به شهادت رسیدن رفیق دیرینه ات  حاج حسین خرازی را رقم بزنیم وبه مکان میعادگاه آخرین مکالمه بی سیم با آقا مهدی را یاد آور شوم و رفتن به دیار او یعنی ارومیه و عجب سقوط پر عروجی داشتی

حاجی همه رفقایت در کسوت نیروی زمینی شهید شدند و  همان که گفتی آرزویش را داشتی که در نیروهای هوایی شهید شویی . وزیبا تر آن زمانی که خبری از شهادت نیست

صبر داشته باش حاجی خدا نگه داشت تا تمام آرزوهایت را باهم برآورده کند .

و خوش تر آن که داغ  چندین ساله مردم ارومیه را تسکین دادی آنجا که مهدی یشان را ندتوانستند تشییع کنند وبر بالل دست‌هایشان به نزد باری تعالی برسانند وتو غم آن را تسلی دادی و عجب روز ی بود آن روز در ارومیه .

اما حاجی حرف‌هایت را آویزه کرده ام تا شفاعتم کنی می‌دانی کدام را :آنجا که گفتی یکی از مهم ترین شاخصه‌های راه بچه‌هایی که شهید شدند را ه معنویت بود .

حالا دیگر می‌دانیم اما سخت است تو حاجی بیش از ما بر سختی آن آگاهی از این روست که خواهان ذکر دعای خیر شماییم آرزومند شفاعتتان تا ما نیز لیاقت شهادت در این راه را بدست آوریم .

مرتضی . ع


برگرفته از سایت شهید حاج احمد کاظمی


پی نوشت:

حاج احمد خود خوب میدانی که چقدر دلتنگ آن لحظاتم

دیدارها باید تازه شود تا روحم تازه شود

به یاد آن روزها ....

روحم با یادتان ....

ما را هم دعا... 


ادامه مطالب تصویر 270 درجه از مزار شهید حاج احمد کاظمی است که دیدنش خالی از لطف نیست



نوشته شده در پنجشنبه 19 دی 1392 توسط جا مانده از قافله
http://upload7.ir/images/98657007009438093355.jpg


اومد و بهم گفت: میشه ساعت 4 صبح بیدارم کنی تا داروهام رو بخورم؟

ساعت 4 صبح بیدارش کردم ، تشکر کرد و بلند شد از سنگر رفت بیرون

بیست الی بیست و پنج دقیقه گذشت ، اما نیومد ... نگرانش شدم

رفتم دنبالش و دیدم یه قبر کنده و توش نماز شب می خونه و زار زار گریه می کنه

بهش گفتم: مرد حسابی تو که منو نصف جون کردی

می خواستی نماز شب بخونی چرا به دروغ گفتی مریضم و می خوام داروهام رو بخورم؟

برگشت و گفت: خدا شاهده من مریضم ، چشمای من مریضه ، دلم مریضه

من شانزده سالمه

چشام مریضه چون توی این شانزده سال امام زمان عج رو ندیده

دلم مریضه ، بعد از 16 سال هنوز نتونستم با خدا خوب ارتباط برقرار کنم

گوشام مریضه ، هنوز نتونستم یه صدای الهی بشنوم ....



منبع: وبلاگ حرفای گفتنی



نوشته شده در یکشنبه 15 دی 1392 توسط جا مانده از قافله




ببخش اگر نمی توانیم باری از غم هایت برداریم
و با خیال راحت، بدرقه ات کنیم!

تو وقت رفتن هم دست از رسالت برنمی داری.
دست به درگاه کبریا گشاده ای و با اشکی که پهنای صورتت
را پوشانده، شفاعت روسیاهی ما را می کنی... .

رسول خدا صلی الله علیه و آله ! ببخش!
خیلی ها مثل تو پیامبر بودند؛

اما وقتی عرصه تنگ آمد، یا امتشان را نفرین کردند
و یا ترکشان کردند؛


اما تو با تمام جهالتی که ما به خرج دادیم، پدر امت شدی
و دست از هدایتمان برنداشتی.

تنها ما نبودیم که عزیز شدیم؛
بوی هدایتت در گوش تمام تاریخ پیچیده است... .




سـالروز رحلت شهـادت گـونـه آخـرین فـرستـاده خدای سـرمـد

پیامبر رحمت و رافت,خاتم الانبیاء والمرسلین,حبیب اله العالمین

طیب قلـوب المـومنین ، پیـامبـر اعظـم حضـرت محمد مصطفی

صلـوات الله علیه و آلـه و سلـم بر مسلمین جهـان تسلیت بـاد .




نوشته شده در سه شنبه 10 دی 1392 توسط جا مانده از قافله




وارث اندوه فاطمه علیهاالسلام


امشب دوباره چه شده است که سایه خسته شانه‏ هایت که بی‏صدا می‏لرزد،
بر قبور قبرستان بقیع افتاده است!
چه گریه غریبانه‏ ای!
پس از آن شب اندوهناک، که مادرت را به آغوش خاک‏های من سپردند،
همه غربت عالم در بقیع جمع شد و من کم کم عادت کردم
به گریه ‏های بی‏صدای بچه ‏های فاطمه علیهاالسلام
که جز در دل شب نمی‏توانستند در وقت دیگر به زیارت
قبر بی‏ نام و نشان مادر بیایند.
هنوز جای پای بی‏ تابی‏های کودکانه حسین علیه‏السلام و چادر بلند خواهر کوچکت، که بر خاک‏ها کشیده می‏شد، بر صفحه دل من باقی مانده است!
از اندوه قَلَندر همیشه بیدار شب‏های دلتنگ شهر هم که دیگر نمی‏توان سخنی گفت،
که با بقیع الفتی دیرینه داشت!
اما آمدن تو به بقیع،
خود مرثیه‏ ای دیگر بود که سوگوارِ خویش را می‏طلبید!
هر کس دیگری هم نمی‏دانست، من خوب می‏دانستم که طولی نخواهد کشید،
تو، بغض کودکانه ‏ات را پشت دیوارهای بقیع جا می‏گذاری
و با جگر شرحه شرحه، میهمان دایمی من خواهی شد!
ولی امشب،
تو با همه شب‏های تلخ عمرت فرق داری!
گویی این چشم‏ها، جز اشک، حرف دیگری نیز برای گفتن دارند؛
حرفی از جنس خون جگر و طشت و لب‏های کبود!
چه قدر زود پیر و شکسته شدی حسن جان!
غم نخل‏های خونین فدک، موهایت را به سپیدی کشاند،
یا داغ چادر خاکی مادر، در کوچه‏ های بی‏کسی؟
امشب که آمدی، سایه ‏ات خمیده‏ تر از خودت بود!
مثل کودکی‏ ات، کنار قبر ناپیدای فاطمه علیهاالسلام
نشستی و زانوانت را در بغل گرفتی و آن قدر بی‏صدا
زیارت‏نامه عشق خواندی و گریستی،
که حتی سکوت دل من هم شکست!
سرت را بالا آوردی و از پشت مژگان بارانی ‏ات،
نگاهی به حرم جدّت که از دور نمایان بود،
کردی و بعد، بقیع را از نظر گذراندی و تابوت غریبانه خویش را
به چشم دیدی که از حرم رسول خدا صلی ‏الله‏ علیه ‏و‏آله‏ وسلم به سمت بقیع،
با تیرهای جفا،
مشایعت می‏شد.
آن نقطه که نگاهت را بر خود ثابت نگه داشته،
همان مزاری است که حسین علیه‏السلام ، با دستان خویش،
برایت خواهد کند و همان جایی است که عباس علیه‏السلام ،
تیرهای خونین را از تابوتت بیرون خواهد کشید!
فقط خدا می‏داند که بر حسین علیه‏السلام چه خواهد گذشت،
وقتی با دیدن کفن خونینت، زخم کهنه دلش سر باز می‏کند
و داغ سینه مجروح مادرت
تازه می‏شود.
عباس علیه ‏السلام هم اگر زیر بازوی حسین علیه‏ السلام را بگیرد،
باز هم کمرش در مصیبت تو خواهد شکست
و قامتش خواهد خمید!
مرثیه ‏خوانی او را از هم اینک می‏شنوی
که با تو زمزمه می‏کند:

«أأَدْهُنُ رَأسی اَطَیِّبُ مَحاسِنی و رأسک مَعْفُورٌ و أنت سَلیب /
فَلَیْسَ حَریبا مَن اُصیبَ بمالِهِ و لکنَّ مَن دارءَ اَخاهُ حَریب».

«آیا موی سرم را روغن زنم و محاسنم را با عطر،
خوشبو کنم،
در حالی که سرت را روی خاک می‏نگرم و تو را هم‏چون
درخت شاخ و برگ ریخته می‏بینم/
غارت‏زده، آن کسی نیست که مالش را ربوده باشند،
غارت‏زده کسی است که
برادرش را در خاک
بپوشاند.»
و بی‏ آن‏که بخواهی، صحنه‏ ای از کربلا،
پیش چشمت می‏آید که پس از ده سال عزای دل،
محاسن حسین علیه ‏السلام ،
به بوی خون گلوی علی اصغر علیه‏ السلام ،
معطر و خضاب می‏شود و ناخودآگاه دوباره زیر لب با خود نجوا می‏کنی
«لا یوم کَیَومک یا اباعبداللّه‏»
حسن جان!
برخیز که تأخیر نابهنگام امشب تو،
دریای دل زینب علیهاالسلام را به توفان بی‏قراری می‏کشاند.
او نیز می‏داند که شب‏های بقیع،
پس از آمدن تو، بیش از پیش، غریب خواهد شد،
اما همین یک امشب را در خلوت دل او باش تا برای آخرین بار،
تو روضه گوشواره شکسته مادر را بخوانی
و او با تو هم گریه شود!
اما غریبم!
بقیع را ببخش که نه چراغی دارد تا بر مزار خاموشت بیفروزد
و نه می‏تواند سوگواران داغت را در خود پذیرا شود،
تا زایر بی‏کسی ‏هایت شوند؛
که اگر بقیع را شمع و زایری می‏بخشیدند،
قبر بی‏نام و نشان مادرت،
سزاوارتر بود برای زیارت و روشنایی!
اما گویا بر پیشانی تقدیر بقیع،
خطوط غربت،
نقش بسته و داغ مظلومیت!
بقیع،از هم اینک،
چشم انتظار وارث اندوه فاطمه
علیهاالسلام است!

نزهت بادی





نوشته شده در سه شنبه 10 دی 1392 توسط جا مانده از قافله
مقام معظم رهبری

درباره سایت
آمار سایت
Blog Skin