تبلیغات
طواف یار - مطالب فروردین 1392

طواف یار
در و دیوار شهرم خوب می دانند، تمام افتخار ما شهیدانند.

بزرگ مردتاریخ

جستجو
پیوند ها
لوگو دوستان

 پایگاه مقاومت بسیج نصر

در انتظار یار

اللهم عجّل لولیک الفرج


صفوف آهنین . . .

من یك یهودی ام . . .

http://tiktak-2.persiangig.com/labkhandhayekhaki/logo/belagtapelak.gif



سرافرازان
قافله شهداء


جنبش سایبری ضد صهیونیسم
جعبه حدیث

 

هرچند که خسته ایم ازین حال، نیا

    شرمنده، اگر ندارد اشکال، نیا

ما خط تمام نامه هامان کوفی ست!

     آقای گلم زبان من لال، نیا...

   

همیشه امام زمانمان را با یک فهرست بلند بالا پراز حاجات رنگ و وارنگ و کوچک وبزرگ صدا میزنیم، و بعد سرگرم آرزوهای دور و درازمان می شویم. آن قدر اطراف خودمان را شلوغ کرده ایم که صدای امام مهربانمان را هم نمی شنویم که میگوید "انا غیر مهملین لمراعاتکم"

عالمی ز هجرانت عاشقانه می سوزد

شهر انتظارما خانه خانه می سوزد

ای منادی رحمت بانگ آمدن سر ده

بی تو آرزوهامان دانه دانه می سوزد..

التماس دعا



نوشته شده در پنجشنبه 29 فروردین 1392 توسط گمگشته گمنام

آنگــاه کـه دلـــتــــ گـرفــتـــ ،

آنگــاه کـه دلتنـگــی، امانتـــ را بریــد ،

دیگر مـنـتِ " زمیـ ـ ـن " را نــکـش !

بخــاطـر بیــاور،

راهِ آسمـان بـاز است ...

پــر بکـش !

او همیشــه آغــوشش بـاز استــــ ،

نگفتــه تـو را می خوانــد ...
.
.

بـه سمتــــ خـدا قــدم بــردار ،

تا ده قـدم آمدنـش بــه ســوى خــود را ،

بــه تمــاشـا بنشیـنـی...


نوشته شده در چهارشنبه 28 فروردین 1392 توسط جا مانده از قافله


~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

داشـت نـزدیـک می شـد بــ ه حـرم شـهـدای گـمـنـام مـحـلــ ه شـان ،

دوبـاره مـثل همیشــ ه دسـتـش را بـر سیـنــ ه خـود نـهاد تـا بـگـویـد :

ஜ الـسـلـام عـلـیـکم یـا ایـهــــ ـــا الـشــــهـداء الـمـومـنـون ஜ

نـشد ،

زبـانش خـوب جـا نـگـرفـت و

گـفـت :

✿ الـسـلـام عـلـیـکـم یـا ایـهــــ ــا الشـاهـدون ✿

یکــــــــ دفـعــ ه ،

یـادِ گـنـاهـانــــش

افـتــــ ـــــاد ...


~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~


┘◄ الـتـماس دعــای شـهــادت

┘◄ شـفـاعت ... شـفـاعت ... شـفـاعت


نوشته شده در سه شنبه 27 فروردین 1392 توسط جا مانده از قافله



❤♡ الـا بـذکـر الله تـطـمـئن الـقـلـوب ♡❤

اسـتـادی می فـرمـود :

ایـن آیــ ه معـنـایـش ایـن نـیـست کــ ه

≈≈ بـا ذکـر خـدا دل آرام می گـیـرد ≈≈

این جـمـلــ ه یـعنی خــدا می گـویـد :

جوری سـاختــ ه ام تـو را کــ ه جـز بـا یـاد من آرام نـگیـری !!





⊰⊰ تـفـاوت ظـریـفے است .

اگر بیقـرارے ؛

اگر مشوشے ؛

اگر دلتـنـگے ؛

اگر دلگیرے ؛

گیـر کـار آنجـاست کـه هـزار یـاد ، جـز یـاد او

یـا

علـاوه بـر یـاد او در دلـت جـولـان میدهد


پی نوشت :

به خدا گفت : خداوندا عزیزترین بندگانت چه کسانی هستند ؟

خداوند فرمود : آنان که می توانند تلافی کنند اما ...

به خاطر من ، می بخشند !


ای شـهـیـد !

هـر روز میخـوانـمت ... چـﮧ جـوابـم گـویی ... چـﮧ نـگویی ...

ای آنـکـﮧ ✦ عـنـد ربـهـم یـرزقـون ✦ را بـرای تـو گفتـﮧ اند ...

لقمـﮧ ای بـرای روح ِ گرسنـﮧ ام میـگیری ؟




نوشته شده در سه شنبه 27 فروردین 1392 توسط جا مانده از قافله
آمده بودند؛ مادر شهید بهروز صبوری را می گویم. مادر شهیدی مفقود الجسد که با هر تشییع جنازه شهدای گمنام همچون کبوتری بی قرار گرد تابوت های شهدای خوش نام پرواز می کند تا شاید خبری از سفر کرده فرزند غیورشان بیابند. مادر همان شهیدی که پس از شهادت فرزند برومندش مراسم ازدواجش را گرفته بود. مادر شهیدی که به زنده بودن فرزند شهیدش ایمان دارد و ناامید نمی شود از دیدار فرزندش.

آمده بودند و امروز پیکر یکی از دو شهید گمنام را که از تابوت در آمد در آغوش گرفت و مادرانه در آغوشش گرفت و تو چه می دانی که انتظار مادر شهید چیست؟ و چه آتشی بود که در جانهای همه عاشقان شهدا افتاده بود لحظه عاشقی این مادر شهید؛ نبود کسی مگر اینکه به پهنای صورت اشک می ریخت بر دلتنگی این مادر و شاید بر غفلت خودش.

مراسم تشییع دو شهید گمنام در دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی

دلشان شاد بود و تشکر کردند از حضور باشکوه مردم در تشییع و تکریم شهدای گمنام که "ما مادرای شهدای گمنام خیلی خوشحال میشیم وقتی شما مردم اینقدر باشکوه تشییع می کنید شهدای گمنام رو، روحا و جسما خوشحال میشیم".

مراسم تشییع دو شهید گمنام در دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی


اللهم انی اعوذ بک من الکرب و البلا.

آری برای قدم به قدم رشد و شکوفایی اسلام و انقلاب چه مادرها که داغدار نشدند و چه لاله های بهشتی که پرپر نشدند و چه دردانه ها که یتیم نشدند و امروز ما قرار است ادامه دهنده راهشان باشیم و چقدر شرمنده ایم شهدا. شرمنده ایم که بندهای دنیایی گرفتارمان کرده است و زندگی جهادی برایمان افسانه و اسطوره پیشینیان شده است. که ما را چه به این حرف ها؟ بگذار زندگیمان را بکنیم، فقط آرزوی شهادت را گاه گاهی که یادواره ها و روایتگری ها حالی به روحمان میدهند از خدا می خواهیم؛ غافل از اینکه "هزار ان سال از آغاز حیات بشر بر این كره ی خاكی می گذرد و همه ی آنان تا به امروز مرده اند٬ و ما نیز خواهیم مرد و بر مرگ ما نیز قرن ها خواهد گذشت؛ خوشا آنان كه مردانه مرده اند. و تو ای عزیز ! بدان، تنها كسانی مردانه می میرند٬ كه مردانه زیسته باشند. 1"

خدای مردانه زیستن را روزی مان فرما.

________________
1- شهید سید مرتضی آوینی

  

نوشته شده در دوشنبه 26 فروردین 1392 توسط جا مانده از قافله

وقتی پیکر شهدا برای تدفین بالا اومدند

چه اشکها که ریخته نشد..

جایت خالی بود مادر..شاید یکی از این شهدا پسر تو بود..

خانم های مراسم جای شما مادر و خواهر بودند برای این ۲ شهید گمنام..

مادر 3شهید مفقودالاثر

تصاویر تشییع شهدای گمنام در دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی را می توانید از ادامه مطلب دنبال کنید



نوشته شده در یکشنبه 25 فروردین 1392 توسط جا مانده از قافله

پیامکی رسید:

پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم): شرکت درتشییع جنازه شهید،شرکت در حماسه اوست.

تشییع و تدفین 2 شهید گمنام دانشگاه آزاد قزوین؛

فردا مصادف با سالروز شهادت حضرت زهرا (سلام الله علیها)

از مسجد الغدیر واقع در خیابان شهید بابایی

ساعت 9صبح

ـــــــــــــــــــــــــ

باور نمی کنم مهمونی به این زودی داره تموم میشه..

تازه فهمیده بودیم حال و هوای با شما بودن یعنی چی..ذکر یا زهرا ـ سلام الله علیها ـ در کنار شهدا جور دیگه ای گفته می شد..روح دیگری گرفته بود دعاهای ما در کنار شما..این حال و هوا را دعا کنید ماندگار باشد..

فراموشمان نکنید و سلام همه ما را به مادر حضرت زهرا (سلام الله علیها) برسانید..

در آخر خواهشی از مادر . . . آرزومه که منم بخری..مثل شهدا منو هم ببری


دانشگاه به نفس نفس افتاد
بیا مسافر خدا



نوشته شده در شنبه 24 فروردین 1392 توسط جا مانده از قافله


روزی بروی لباس های خاکی مینوشتند یا فاطمة الزهرا...

روز ها گذشت و گذشت

لباس ها سفید شد

ولی خاکی تر...

از تربت استخوان های شما...

و کوچکتر...

و باز بروی آنها مینویسند یا فاطمة الزهرا

و زیباتر آنکه استخوان ها یکدیگر را در آغوش گرفته اند

برخی هم شکسته اند...

بگمانم استخوان های پهلو شکستنی تر است

اینجاست که رسم استخوان ها به یاد می آید

شکستن... سوختن...

پی نوشت:

جای همگی دوستان در استقبال از شهدا خالی بود باور کردنی نبود حضور اون همه دانشجو توی مراسم یاد بعضی دوستان خاص در ذهنم اومد ولی برای همه دعا کردم زیر بارش رحمت الهی تشییع شقایق های فاطمی لطفی بی کران از جانب خداوند بود
خــــــــــــــــــــــدایـــا شــــــــــــکــــــرت

اینجا قرارگاه است
جایی که قرار است دلم -قرار- بگیرد
و
می گیرد!



نوشته شده در شنبه 24 فروردین 1392 توسط جا مانده از قافله

شهید گمنام سلام!

خوش اومدی مسافر من، خسته نباشی پهلوون


قطعه 26: حسین قدیانی: سلام سردار تفحص که 20 سال بعد از جنگ، پیکر پدرم را آوردی با همان سربند «یا زهرا» که خودم بر پیشانی اش بسته بودم. آن روز یادش به خیر! پدرم 4 تکه استخوان نبود. قد بلندی داشت. من تنها دخترش بودم. موی مادرم سفید نشده بود. آن روز بابا نشست زمین و سربند سرخ را روی پیشانی گذاشت و به من گفت: ببند! بستم و نشستم روی شانه هایش. عکسش هست! خواست نماز بخواند. پایین نیامدم. با من قامت بست. با من حمد خواند. با من رفت رکوع. با من رفت سجده که از دوشش آمدم پایین. می خواست برود سجده دوم که مهر نمازش را برداشتم! نگاهش کردم! نگاهم کرد؛ مهر را برایش گذاشتم. رفت سجده! طولانی تر از سجده قبل. آنقدر طولانی که باز هم بروم روی دوشش! «آرمیتا»یی بودم برای خود! عکسش هست! بابا نماز عصر را که خواند، رفت. پاییز بود. دل خدا سوخت. گذاشت تا خورشید با اشعه هایش از پشت پنجره نازم کند. اما دست پدر چیز دیگری بود، وقتی نوزاش می کرد سرم را. یا وقتی جوری رکوع می رفت که من از پشتش نیفتم. «4ساله از روی دوش بابا»، هیچ کس نقاشی های مرا ندید. جنگ بود. دهه 60 بود. شهید باران بود. «علامتی که هم اکنون می شنیدیم»، همه اش نیمه کاره می گذاشت نقاشی هایم را. ازدحام گریه های مادر یادم هست! عکسش هست! ما زود بزرگ شدیم. حل می کردیم دعوای عروسک ها را. عکسش هست!

سلام سردار تفحص که 20 سال بعد از جنگ، پیکر پدرم را از قتلگاه فکه آوردی. پیکری که سر داشت، اما نه چشمی، نه گوشی، نه حتی یک پیشانی که رد بوسه هایم را بر آن پیدا کنم. فقط یک جمجمه بود؛ کاسه سر! و سربند سرخی که محکم بسته بودم تا حتی بعد از 20 سال خاک نشینی، باز نشود از سر بابا. خودش گفته بود؛ محکم ببند!

سلام سردار تفحص که 20سال بعد از جنگ، پیکر پدرم را آوردی. پلاکش همان پلاک بود. سربندش همان سربند… و دخترش همان دختر بازیگوش دیروز که دوست داشت بعد از 20سال دوباره برود روی دوش بابایی که دیگر دوش نداشت. عیبی نداشت! استخوان های بابا را یکی یکی برداشتم و گذاشتم روی دوشم! عکسش هست! بابا بعد از 20سال هنوز بوی همان عطری می داد که آخر نماز برایش زدم. عطر من شده بود تکه ای از بدنش! ابر و باد و باران و خاک، حریف این تکه نشدند!

آقای باقرزاده! مردهایی هستند که با باران می آیند. «آن مرد با باران آمد»، اما تو آن مردی بودی که همیشه با «یاران» می آمدی. هر وقت تو را می دیدیم، حتما شهیدی در کار بود. خیلی ها به من و تو طعنه می زدند که شهر قبرستان نیست! شهر اما حتما قبرستان می شد، اگر شهدا نبودند! زنده باد تفحص. زنده باد سردار تفحص. زنده باد شهر پر شهید.

علمدار تفحص! هر جا «مقبره الشهدا»یی هست، همان جا شهر ماست. خانه و زندگی ماست. بابای من اما گمنام نماند. شناسایی شد. در شهر دفن نشد. شهر من بهشت زهراست که هیچ وقت «سلام الله علیها»ی آن از قلم نمی افتد. در قتلگاه فکه 20 سال روی پیشانی پدرم سربند «یا زهرا» بود و «ام ابیها» 20 سال مادری کرد برای بابا. من مزار بابا را به تو مدیونم، و تابوت سبکش را، که انگار نمی خواست شانه هایم را اذیت کند! عکسش هست! نشستی کف معراج و گفتی: خوب نگاه کن! درون این تابوت خبرهایی است!

آقای باقرزاده! شهر که قبرستان نیست، دانشگاه که قبرستان نیست، کوه که قبرستان نیست… و مگر 4 تکه استخوان ارزش این همه تابوت و تشییع جنازه دارد؟! تو و بچه هایت، این همه برای ما شهید آوردید، اما جز کج اندیشان، حتی ما هم به تو زخم می زدیم که رئیس بنیاد حذف آثاری! بلد شده بودیم بازی با کلمات را! حتی نمی دانم چه شد یک دفعه سنجاقت کردند به اهل فتنه که سال 88 به فلانی رای داده ای! لابد چون خودت سید بودی! چه زود یادمان رفت که پرچم 3رنگ جمهوری اسلامی، نماد اهل فتنه نبود، و تو شهر را پر کرده بودی با همین پرچم. همین پرچم که لباس تابوت بابا بود. یونی فرم شهادت، «آرم الله» داشت، ما اما تو را هم سیاسی کردیم! و هنگام وداع تو با بنیاد، یادمان رفت «خسته نباشید» از ناسزا بهتر است، وقت خداحافظی! گفتم «وقت خداحافظی». یادش به خیر! بعد از نماز عصر،2 قدم برمی داشت سمت در و سرش را برمی گرداند و نگاهم می کرد. هی 2 قدم 2 قدم برمی گشت عقب و نگاهم می کرد. همه اش نگاهم می کرد. بی تاب شده بود. بی تابم می کرد! قول، قول، قول! یه بار دیگه ببینمت، می رم!

آقای دل زخمی! دیدی اتفاقا روزگار جنگ، فصل زندگی بود؟! الان اگر سردار تفحص هم که باشی، تو را با نیش و کنایه تفحص می کنند! من سربند سرخی دارم که رویش نوشته «یا زهرا». اگر برای مان باز هم شهید بیاوری، مال تو! داریم قبرستان می شویم رسما! گمانم این شهر چند وقت است رنگ شهید به خود ندیده، که چشم، چشم را نمی بیند! پدر من با 300شهید آمد، اما هنوز مادری هست که جگرگوشه اش در نقطه صفر مرزی، همسایه باد و باران است. کاش باز هم نسخه تفحص بپیچانی برای شهر ما. من دلم «حسین حسین شعار ماست» می خواهد. ایستگاه صلواتی. تابوت. یک خداحافظی طولانی! و بعدش، یک دیدار طولانی تر! بعد از 20 سال، تماشای بابا یک دل سیر!

سردار! در «خیابان بهشت»، پس کی باز می کنی در «معراج» را؟! خسته شده ایم از بس سیاست مداران برای مان سخنرانی کرده اند. کاش به جای اصول گرا و اصلاح طلب، شهیدی را تفحص کنی، تا 4 تکه استخوان دعوت کنیم دانشگاه، تا به جای چپ و راست، صراط مستقیم وصیت نامه ها سخنران مراسم مان باشد.

سردار! نماز آخری که پدرم در خانه خواند، موقع «اهدنا الصراط المستقیم»، ادایش را درآوردم! روی دوشش بودم! صاد صراط و سین مستقیم را همان طور تلفظ کردم که «آرمیتا». پدرم خندید، اما نمازش را نشکست! این نماز قبول نمی شد، دل من می شکست! خدا مهربان تر از آن است که با چند قطره اشک هنگام هر حمد و سوره ای، هر «اهدنا الصراط المستقیم»ی باطل کند نماز آدم را. خدا خودش شاهد است عصر نماز عصرهای 2 نفره را. دختری روی دوش پدری، که داشت اعزام می شد. از بس شهید باران بود زمان ما، خمینی وقت نکرد خانه ما بیاید. سن من از نقاشی کشیدن گذشته است. برای نشان دادن به «حضرت آقا» اما 2تا عکس دارم؛ یکی من روی دوش بابا، یکی بابا در آغوش من!

سردار! از شهدایی که تفحص کرده ای، آمار نمی خواهیم. آمار دلت را به ما بده… و از روزهایی بگو که شهید روزی تان می شد از اعماق خاک. تفحص، تفحص، تفحص! ما شهید می خواهیم. می فهمی سردار! تفحص، تفحص، تفحص! دوش این شهر را خاک گرفته. ما شهید می خواهیم. می فهمی سردار! تفحص، تفحص، تفحص! لب این مرز، خوب اگر بگردی، پر سربند است. ما شهید می خواهیم سردار! 20 سال آزگار بود که همه به من می گفتند فرزند مفقود الاثر! بعد از 30 سال یتیمی، تازه چند سال است که فرزند شهید شده ام! خوب شد تو هستی آقای باقرزاده!

راستی سید و سالار دوستان تفحص! دختری می شناسم که تمام عمرش دنبال تابوت، از این تابوت به آن تابوت، از این تشییع به آن تشییع گذشته است. سربند بابای سمیه سبز بود. عکسش هست

نوشته شده در شنبه 24 فروردین 1392 توسط جا مانده از قافله

 

گفت یکشنبه قرار است به دانشگاه مهمان بیاید

گفتم نامش چیست؟گفت نمیدانم تعجب کردم مهمان بی نام !!!؟ گفت فرزند روح ا... می خواندمش!
 
گفتم قرار است چه بکند؟سخنرانی؟!گفت نه او نمی تواند زنده نیست!کمی فکر کرد و دوباره گفت نه اشتباه گفتم او زنده است زنده تر از من و تو سخنرانی می کند اما نه با زبان!دوباره تعجب کردم گفتم میدانی چه می گویی؟!نکند نمایش است؟!گفت نه نمایشی نیست تماما واقعیت است اما عشق را،شور را،غرور را،عزت را و گذشته را با صدای بی صدایش به تصویر می کشد!با تعجب بیشتر پرسیدم قرار است چه کار کند؟!!!گفت قرار است با ما حرکت کند(مکثی کرد)گفت نه قرار است ما با او حرکت کنیم!با پوز خند گفتم پس او کاری قرار نیست بکند!؟!گفت او خیلی کارها کرده، اصلا کار خودش را کرده،اینجا هم که بیاید او همه کاره است ، او ساکن القلوب است ،فقط کاری که ما باید بکنیم خوش آمد بگوییم،باید سلامش دهیم،همراهیش کنیم اگر لایقش باشیم!اصلا باید بیبیی تا بدانی چه میگویم،بیایی میفهمی.گفتم اگر بخواهم سلامش دهم چطور سلام دهم این مهمان بی نام را؟!!گفت آنها نامدارترین بی نام هایند...
 
می توانی بگویی شهید گمنام سلام.....
 

دلم گرفته بازم چشام بارونیه
خبر آوردن بازم تو شهر مهمونیه
شهید گمنام سلام
خوش اومدی مسافر من
خسته نباشی پهلوون
شهید گمنام سلام

پرستوی مهاجر من

صفا دادی به شهرمون

وقتی رسیدی همه جا بوی خوش خدا پیچید

تو مگه كجا بودی
وقتی رسیدی كوچه ها نسیم كربلا پیچید
تو مگه كجا بودی
وقتی رسیدی همه جا عطر گل نرگس اومد
مگه با آقا بودی
وقتی رسیدی همه اشكا مث زهرا می چكید
تو مگه كجا بودی
شهید گمنام شهید گمنام شهید گمنام شهید گمنام
شهید گمنام دوباره زائرت شدم برادر
شهید گمنام بازم كبوترت شدم برادر

شهید گمنام بگو، بگو به من حرف دلت رو

تا كی می خوای سكوت كنی
شهید گمنام بگو، پس كی می خوای فكری برا
بغض توی گلوت كنی
راستی هنوز مادر پیرت تو خونه منتظره
چرا اینجا خوابیدی؟ چرا اینجا خوابیدی؟
راستی مادر نصفه شبا با گریه از خواب می پره
چرا اینجا خوابیدی؟ چرا اینجا خوابیدی؟
راستی بابات چندساله دق مرگ شد و عمرش سر اومد
خدا رحمتش كنه
راستی كسی نیس مادرو حتی یه دكتر ببره
چرا اینجا خوابیدی؟ چرا اینجا خوابیدی؟
شهید گمنام شهید گمنام شهید گمنام شهید گمنام
خودم می دونم شرمنده ی پلاكتم برادر
مدیون اشك فرزند بی پناهتم برادر
حق داری هر چی بگی

تازه دارم كنار قبرت فكر دقایق می كنم


حق داری هر چی بگی


به روم نیار گلایه هاتو


خودم دارم دق می كنم


باشه دیگه كل وصیتاتو اجرا می كنم

تو فقط غصه نخور تو فقط غصه نخور
باشه دیگه دعا برا یوسف زهرا می كنم
تو فقط غصه نخور تو فقط غصه نخور
باشه دیگه كاری برا غوغای محشر می كنم
تو فقط غصه نخور تو فقط غصه نخور
باشه دیگه فكری برا اشكای رهبر می كنم
تو فقط غصه نخور تو فقط غصه نخور
شهید گمنام شهید گمنام شهید گمنام شهید گمنام



نوشته شده در جمعه 23 فروردین 1392 توسط جا مانده از قافله
حاج حسین یکتا:
یک روز جبهه ، دانشگاه بود و امروز دانشگاه ، جبهه است و این یعنی راه ادامه دارد..
یک روز رفتیم جبهه در جوار شهدا و امروز شهدا آمده اند در دانشگاهها در جوار دانشجویان تشیع و تدفین شدند و این یک راه و معبر است .
 
 
 
 
 
ما که طاقت نداریم اینهمه در جبهه بمانیم و با استخوانهایمان هم دفاع کنیم از مولا
زود کم می آوریم ...
خدایی رویمان را کم کردید..
 
 
گفتید شاید اگر جلوی چشمانمان باشید رویمان کم شود
کمتر از نام خود بگوییم
بیشتر جان بسپاریم به نفس آقا
 
پی نوشت:
 
هیچکس از حال دلم خبر نداره در دلم غوغایی است که .....
 
بازم تو شهر مهمونیه شهید گمنام سلام خوش اومدی به شهر ما
 
باور کردنش کمی سخته ولی اونایی که حالمو این روزا و بهشت زهرا دیدن میدونن چه حالی دارم امشب وداع با شهدا داریم محل شنبه استقبال شهیدان عزیز دیگری در دانشکده و نهایتا یکشنبه تدفین اونها در دانشگاه که باعث افتخارمون هست
هیچکس واقعا هیچکس جز خدا از حال دلم خبر نداره
دعایمان کنید به رسم رفاقت
دعایتان میکنیم
 
مــــــــــــــا را هـــــــم دعــــــــــــــا...


نوشته شده در پنجشنبه 22 فروردین 1392 توسط جا مانده از قافله
 
وقتی طلبه های شیراز خدمت آیت الله بهاء الدینی رسیده و از ایشان درس خواستند و گفته بودند: «ما را هدایت کنید، درسی به ما بدهید»
آیت الله بهاءالدینی فرموده بودند:
«بروید از صیاد شیرازی درس زندگی بگیرید، اگر صیاد شیرازی شدید، هم دنیا دارید و هم آخرت »
 
 
 
 
 
***************
 
یکی از فرماندهان لشگر 25 کربلا نقل می کند که:
در عملیات فتح المبین، به دلیل وسعت زیاد عملیات و پیش روی لحظه به لحظه رزمندگان در عمق موانع نیروهای عراقی، احتمال می رفت که عده ای در دام عراقی ها گیر بیفتند،یکی از این موارد ، نوجوانی بسیجی بود که با صدای آرام اینگونه از پشت بیسیـــم تعریف می کرد:
- عراقی ها دارند به بعضی از بچه ها تیر خلاص می زنند و دارن به من نزدیک میشن!
-حالا چیکار می کنی؟!
- یه نارنجک دارم، حاجی سلام ما را به امام برسان، امام را تنها نگذارید.
- (با صدای بغض آلود ، جوابش را دادیم) چیکار می خوای بکنی.
- حاجی شرمنده، دیگه نمتونم صحبت کنم ، خیلی نزدیک شدن، سلامتون به دوستان شهیدتان می رسانم.
مکالمه قطع شد.
روز بعد بچه ها به همان منطقه که گِراش داده بود رفتند ، به چند تا پیکر رسیدند که تیر خلاص خورده بودندو در کنارشان جسد متلاشی شده ای بود که جنازه چند عراقی هم کنارش افتاده بود،معلوم بود با نارنجک خود و عراقی ها را متلاشی کرده بود.
هیچ چیزی برای شناسائی او پیدا نکردیم، روی کفنش نوشتیم:
شهید گمنام، فرزند روح الله
 
 
 
انتظار رو به پایان است و انشالله عاشقان و دوستداران شهدا 3 روز دیگر
به استقبال 2 شهید گمنام خواهند رفت..
 
یا زهرا _ سلام الله علیها
 
 


نوشته شده در پنجشنبه 22 فروردین 1392 توسط جا مانده از قافله
 
اومد گفت:خیلی دلم گرفته. روضه میخونی؟
شاید دیگه فرصت نباشه!
گفتم: !برو شب عملیاته!خیلی کار دارم!
رفت و با دوستش برگشت! اصرار که فقط چند دقیقه! سه تایی نشستیم.
گفتم:چه روضه ای؟ گفت:دلم هوای عباس (ع) کرده!
منم شروع کردم!
 
ای اهل حرم میر علمدار نیامد.علمدار نیامد...
سقای حرم سید و سالار نیامد.علمدار نیامد...
 
کلی وقت با همین دو بیت گریه کردند.
رهاشون کردم به حال خودشون! عملیات با رمز یا ابالفضل العباس شروع شد...
بیسیم زدم وضعیتشو بپرسم..
گفتند:چند لحظه قبل شهید شد با دست بریده...
 
 
 
 
 
**********************
 
 
رفتند تا انتقام سیلی مادر بگیرند و حال..
روز شهادت مادر برمی گردند..
 
 
با نزدیک شدن به دهه دوم فاطمیه و روز شهادت حضرت زهرا _سلام الله علیها_ 33شهید در کشور تشییع خواهند شد.
و ما هم از این نعمت نیز برخوردار و میزبان 2 شهید گمنام در روز شهادت مادر در دانشگاه آزاد اسلامی قزوین خواهیم بود


نوشته شده در چهارشنبه 21 فروردین 1392 توسط جا مانده از قافله

http://aviny.com/Album/defa-moghadas/Shakhes/aviny/wallpaper/KAMEL/12.jpg

به بهانه سالروز شهادتت

- گفتم دلم بیقرار است و نا آرام و تو گفتی «قرار دل عشاق در بی قراری است».

- گفتم این چه سری است که اینچنین سر گشته ایم در برزخ میان عقل و عشق؟ و تو گفتی «این هر دو عقل و عشق را خداوند آفرید تا وجود انسان در حیرت میان عقل وعشق معنا شود.»

یادت هست که چگونه مسحور سخنانت گشته بودم و چقدر دلم میخواست که چون تو بگویم و بنویسم و وقتی از تو پرسیدم که آیا فلسفه خوانده ای؟و تو در جوابم گفتی«باید پذیرفت که تظاهر به دانایی هرگز جایگزین دانایی نمیشود و حتی از این بالاتر دانایی نیز با تحصیل فلسفه حاصل نمیشود.»

یادت هست وقتی در نگاهم شک را دیدی و من شرمسار چشمم را فرو بستم گفتی: «تا شک نباشد کی میتوان به یقین رسید و تا شب نباشد کی میتوان به حقیقت نور واصل شد». گفتمت چرا اینگونه ؟چرا خون ؟و تو گفتی: «در عالم رازی هست که جز به بهای خون فاش نمیشود».

سلام سید عزیز مرتضی
تو رفتی صیاد رفت چراغی هم
میترسم نه برای رفتنتون
نه برای موندنم
نکنه آقامون دامنشو بتکونه!
سید نکنه اهل کوفه باشیم و بگیم مهدی بیا!
سید دعا کن برامون.
سید گفتی کاری جز روضه خواندن بلد نیستی
من میگم همین که نام سیدالشهدا به قلمت آمد و اینهمه عاشق جمع کرد شدی سید شهیدان اهل قلم.
خودمونی گفتم سید اما حرف دلم با هیچ چیز قابل بیان نیست
جز اشکی که نوشتنی نیست.
یا با فاتحه ای گرد گناه از روی سیاه روح مردمون ببر
یا با دمی مسیحایی زنده مون کن
یا علی.

کاش مرتضی برای نسل امروز باقی می ماند هر چند که ماندن او در رفتن بود و چه بد است که مرتضی المثنی ندارد ...



نوشته شده در سه شنبه 20 فروردین 1392 توسط جا مانده از قافله

فریادهای آقای بهجت (ره) هنگام سلام نماز برای من سئوال شده بود، گفتم اگر ندانم چرا فریاد می‌کشد دیگر برای نماز به قم نمی‌روم.

«تهران زندگی می‌کردم، کارم در زمینه کامپیوتر بود، روزی از تلویزیون یکی از نمازهایی را که آیت‌الله بهجت (ره) می‌خواندند را دیدم و لذت بردم.
 
تصمیم گرفتم به قم بروم و نماز جماعتم را به امامت آیت‌الله بهجت (ره) بخوانم، همین کار را هم کردم، به قم رفتم، دیدم بله همان نماز باشکوهی که در تلویزیون دیدم در قم اقامه می‌شود، نمازهای پشت آقا بسیار برایم شیرین و لذت بخش بود، برنامه‌ام را طوری تنظیم کردم که هر روز صبح بروم قم و نماز صبحم را به امامت آقای بهجت بخوانم و به تهران برگردم.
 
یک سال کارم همین شده بود، هر روز صبح می‌رفتم قم نماز می‌خواندم و برمی‌گشتم، در این زمان شیطان هم بیکار ننشسته بود، هر روز مرا وسوسه می‌کرد که چرا از کار و زندگی می‌زنی و به قم می‌روی؟ خوب همین نماز را در تهران بخوان و … .
 
کم کم نسبت به فریادهای آیت‌الله بهجت (ره) هنگام سلام دادن آخر نماز حساس شده بودم، آخه چرا آقا فریاد می‌کشه؟ چرا داد می‌زنه؟ چرا با درد سلام می‌ده؟ حساسیتم طوری شده بود که خودم قبل از سلام‌های آقا سلام می‌دادم.
 
به خودم گفتم من اگر نفهمم چرا آقا موقع سلام آخر نماز فریاد می‌کشه دیگه نمیام قم نماز بخونم، همون تهران می‌خونم، این هفته هفته آخرمه …
 
یک روز آومدم و رفتم دم درب منزل آقا، در زدم، گفتم باید بپرسم دلیل این فریادهای بلند چیه، رفتم دیدم آقا میهمان داشتند، گوشه اتاق نشستم و در افکار خودم غوطه‌ور شدم، تو ذهن خودم با آقا حرف می‌زدم، آقا اگر بهم نگی می‌رم هان! آقا دیگه نمیام پشتت نماز بخونم هان! تو همین افکار بودم که آیت‌الله بهجت انگار حرفامو شنیده باشه سر بلند کرد و به من خیره شد، به خودم لرزیدم، یعنی آقا فهمیده من چی می‌گفتم؟ من که تو دلم گفتم، بلند حرفی نزدم، چطور شنید؟
 
سرم را پایین انداختم و آرام از مجلس خارج شدم و به تهران برگشتم، در راه دائما با خودم می‌گفتم آقا چطور حرف‌های من را شنید؟ در همین افکار بودم تا اینکه شب شد و خوابیدم، در خواب دیدم پشت آیت‌الله بهجت (ره) ایستادم و در صف اول نماز می‌خوانم، متعجب شدم، در بیداری اصلا نمی‌توانستم به چند صف جلو برسم چه برسد به اینکه برم صف اول!
 
خوشحال بودم و پشت آقا نماز می‌خواندم، یک دفعه تعجب کردم، دیدم در جلوی آقا، روبروی محراب یک دربی باز است به یک باغ بزرگ و آباد، آخه این در رو کی باز کردند؟ اصلا قم چنین باغ بزرگی نداره، تعجب کردم، باغ سر سبز و پر از میوه‌ای بود، خدای من این باغ کجا بوده؟ در همین افکار بودم که به سلام آخر نماز رسیدیم، در انتهای نماز و هنگام سلام نماز درب باغ محکم بسته شد، یک لحظه از خواب پریدم.
 
یعنی من خواب بودم؟ آقا جواب سئوال من رو در خواب دادند، پس راز این فریاد بلند آقا هنگام سلام نماز درد دل کندن از آن باغ آباد و بازگشت به زمین خاکی بود؟ به دلیل این درد آقا فریاد می‌کشید، من جواب سئوالم رو گرفته بودم و پس از آن سه سال دیگر عاشقانه هر روز صبح برای نماز به قم می‌رفتم و سپس به تهران بازمی‌گشتم تا آقا رحلت کردند.»
 
این مطالب خاطرات یکی از نمازگزاران حضرت آیت‌الله العظمی بهجت (ره) بود که توسط پسر این مرجع تقلید فقید در مراسم سالگرد حضرت آیت‌الله بهجت (ره) در مسجد صاحب الزمان (عج) ورامین بازگو شد.

پی نوشت:
این مطلب رو یه جا خوندم حسرت خوردم که ...



نوشته شده در یکشنبه 18 فروردین 1392 توسط جا مانده از قافله
(تعداد کل صفحات:2)      1   2  

مقام معظم رهبری

درباره سایت
آمار سایت
Blog Skin