تبلیغات
طواف یار - مطالب آذر 1391

طواف یار
در و دیوار شهرم خوب می دانند، تمام افتخار ما شهیدانند.

بزرگ مردتاریخ

جستجو
پیوند ها
لوگو دوستان

 پایگاه مقاومت بسیج نصر

در انتظار یار

اللهم عجّل لولیک الفرج


صفوف آهنین . . .

من یك یهودی ام . . .

http://tiktak-2.persiangig.com/labkhandhayekhaki/logo/belagtapelak.gif



سرافرازان
قافله شهداء


جنبش سایبری ضد صهیونیسم
جعبه حدیث



سهم من...

سهم من...
سهم من از شب یلدا
شاید...
قصه ای از غصه زمستان است
و انار سرخی که پر از دلتنگی است
که از افسوس بشر سرشار است
غم هایم بلند
همانند شب یلداست
جای سهراب خالی
دیوانش اینجاست
شب بلند است و سیاهی پایدار
اما...
باور به نور و روشنایی است ،
که شام تیره ما را ، از تاریکی می رهاند
و از دل شبهای یلدا
جشن مهر و روشنایی به ما ارمغان می رساند...




پی نوشت:

از همه دوستانی که امروز رو بهم تبریک گفتن ممنونم انشاءالله همیشه شاد باشین تقارن شب یلدا با تولدم همیشه پر خاطره بوده ممنونم از همگی
دیدن یه دوست خیلی عزیز بهترین هدیه بود همینجا ازت بینهایت ممنونم


درود بر انسان های خوب
آنانکه در اندیشه دیگران تصویر زیبا مینگارند...
تا آنجا که یادشان زیبا و خاطرشان همواره در دل خواهد ماند



نوشته شده در پنجشنبه 30 آذر 1391 توسط جا مانده از قافله

مراسم استقبال و تشییع پیكرپاک شهید گمنام امروز در دانشگاه آزاد اسلامی قزوین برگزار شد.

  در مراسم معنوی و روحانی  تشییع شهید گمنام دانشجویان،‌ استادان،‌ كارمندان و هیات رییسه دانشگاه حضورداشتند و از درب ورودی تا مسجد امام رضا (ع) پیکر پاک این شهید آسمانی را همراهی کردند.







آی قصه قصه قصه ، داد میزنه یه عاشق

میگه شهید آوردند ،  بازم گل شقایق

شهیدایی که بودند همه جوون بی باک

بر گشتن ،  ولی اینبار همه بدون پلاک

پلا ک هاشون جا مونده ، گم کردند خیلی آسون

بعضیاشون تو اروند بعضیا هم تو مجنون

پلاکایی که شاید همه باشن بازیچه

بعضیاشون هنوزم مخفی اند تو شلمچه

نگاه کنید رو طابوت چقدر قشنگ نوشتن

انگاری رو هر کدوم فقط یه اسم نوشتن

بزار برم ببینم ، رو طابوتا رو آرام

آخ بمیرم الهی...بازم شهید گمنام

اون مادر رو نگاه کن ، اومده با دخترش

یه عکسی تو دستشه میزاره روی سرش

دستای بی جونشو آروم بالا میاره

تو چله ی تابستون.... ببین بارون میباره!!!

خدا گریه ش و از نو دوباره آغاز کرد

چون دختر شهیدی در طابوت و باز کرد

دخترک از هوش رفت ، تو لحظه ی جنون بود

چون توی طابوت فقط ، یه تیکه استخون بود

استخونای شما آی شهدای گمنام

ما رو به عرش میبره بدون حرف و کلام


درسته سعی میکنن راه و به ما ببندن

همونایی که دارن به گریمون میخندن

بزار به ما بخندن تا ابد مست و راحت

بزار آروم بگیرن با خنده به شهادت

ولی بدون ای بشر به بد چیزی خندیدی

مگه تو اشکای اون مادر و ندیدی؟

یقه تو سفت میگیره مادر اون شهیدی

که تو به استخون جگرگوشش خندیدی

بازم دعایی داریم همون درد جدایی

العجل یابن الحسن ،  منتظریم بیایی

پی نوشت :

در این کوله پشتی غم آورده ام

شهادت کجایی کم آورده ام..

شهدا به حال شما غصه می خورند و از این در عجب اند که چرا به فکر نیستید؟!

به خود آیید
زندان تن را بشکنید
قفس را بشکنید و تا سر کوی یار پرواز کنید
و بدانید که برای پرواز ساخته شده اید نه برای ماندن در قفس !
این منزل ویران را رها کنید و به ملک سلیمان درآیید...

 

در باغ شهادت را نبستند...



نوشته شده در سه شنبه 28 آذر 1391 توسط جا مانده از قافله




ای سرور عابدان عالم، امشب که شب رحلت توست،

به پیشگاه تو می آیم تا بر جوانی ام دعا کنی،
تا در لطافت و غلظت و رقت و نورانیت تو شناور شوم
و ذوب شوم در زلال نگاهت.

ای امام سجده کننده بر تربت کربلا،
عروجت بر جاده های گل آذین بسته آسمان
و رها شدنت از بی مهری های اهل زمین
بر قلب های ما تسلیت باد.

صحیفه سبز تو، نجوای انوار تابناکی است که تا بی نهایت،
شربت آرام بخش روح عطشناک آدمی است .
دعاهایت را در این فصل سرد، بدرقه جوانی ام کن.

- امشب اشک های داغ ِ روی گونه هایم،
در کنار تپش های ملتهب قلبم،
نظاره گر پر کشیدن سجده دارترین عنصر هستی است .
ای امام زمزمه های عاشقانه شب، سفرت پرباران!




شهادت بزرگ مرد مناجات،

سید سجده كننده آل طه،
امام عابدان و عارفان،
بر همه جوانان جوینده راه سبز وصال تسلیت باد!

تسلیت باد سالروز شهادت امامِ لحظه های مناجات سبز صحیفه عشق و عرفان!




نوشته شده در دوشنبه 20 آذر 1391 توسط جا مانده از قافله

عمری نماز به پا داشتم و ندانستم برای چیست و چه می گویم . ولی امروز الله اکبر گفتم . تو نیز مرا بزرگ خواندی . نیت کردم ، نظر کردی و من مشغول به توصیف صفات تو شدم . گفتی از توصیف بی نیازم (سبحان الله عما یصفون) . تو خود را در نماز توصیف می نمایی بنده ی من ، حال توصیف بنما تا من احسنت بگویم . حمد را آغاز نمودم:

الحمدالله رب العالمین : سپاس خداوندی را که پروردگار جهانیان است .

-
سپاس بنده ای را که دعوتم را لبیک گفت .

الرحمن الرحیم : بخشنده و مهربان است .

- احسنت بر بنده ای که می بخشد و مهر می ورزد.

مالک یوم الدین: صاحب روز جزاست.

- جزای تو را میزان اشتیاقت قرار خواهم داد.

ایاک نعبد و ایاک نستعین: فقط تو را می پرستم و تنها از تو یاری می جویم.

-
من نیز خواستار شمایم و منتظرم همدیگر را در رسیدن یاری نمایید.

اهدنا الصراط المستقیم : ما را به راه راست هدایت کن.

- هدایت نمودم و هدایت از آن توست.

صراط الذین انعمت علیهم غیر المغضوب علیهم و الاضالین: راه کسانی را که آنها را مشمول نعمت خود ساختی ، نه راه کسانیکه بر آنان غضب نمودی و نه گمراهان .

- همانا تو خود در مسیری و شایسته ی نعمت و گمراهان تنها و بی یاورند ، من هستم ولی مرا نمی یابند ، آنها خود چشم خویش را بسته اند . من در همه حال در کنار بنده ام هستم .

حال نوبت توحید گفتن است . بگو تا پاسخت دهم .

قل هو الله و احد : بگو خدا یکتا و یگانه است .

-
تو نیز یکتایی در آفرینشت بنگر، تو نیز بی نظیری .

الله الصمد : خداوندی که همه ی نیازمندان قصد او را می کنند.

- بنده ام تو باور نداری که قسمتی از خدایی و بی نیاز خواهی گشت روزی که من تو و تو ، من باشیم.

من با تو چنانم ای نگار یمنی
خود در غلطم که من تو ام یا تو منی


(خواجه عبدالله انصاری)

لم یلد و لم یولد : هرگز نزاد و نه زاده شده .

- آری من ازلی و ابدیم و تو در سفری از ازل به ابد در راه یافتنی که تو نیز همان اول و همان آخری.

و لم یکن الله و کفوا احد : برای او شبیه و مانندی نبوده است .

- آیا تو پنداری برای تو شبیه و مانندی آفریدم.

در این گفت و شنود عاشقانه از خود خجل گشتم . آرام الله اکبری گفتم و به رکوع رفتم که نگاهم از شدت حیرت دوید و گویی از وجودم جدا گشت . تعظیم زیبای هستی را در برابر وجود خویش می دیدم . سبحان ربی العظیم و بحمده :...

- من در اشتیاق دیدار زیباترین مخلوقم عظمت هستی را در برابرش به تعظیم نشاندم .

زانوانم طاقت نیاورد و به سجده رفتم .سبحان ربی الاعلی و بحمده :...

- آری بنده ی من تو بزرگ و والایی. بر ساختار وجودیت پیشانیت را می سایی و من می بالم بر خشوع تو ، تقدیم تو باد جلال و بزرگی .

بار دگر سجده می روم .اینبار عظمت هستی به گرداگرد وجودم در حال چرخش است . حال می فهمم چرا سجده بزرگان طولانی است و بر خاستن از آن دل کندنی نیست . با اشک شوقی که نمی دانم منشاء آن چشمانم هستند یا کل وجودم ، بر می خیزم به شوق حمد و وتوحیدی دوباره .

پروردگارا بگذار هر آنچه می گویم خود نیز پاسخ دهم .

آری سپاس جلال و عظمتت را ، بخشندگی و کرامتت را ، صاحب همه چیز و هیچ چیز تو را می پرستم و یاریت را می طلبم . هدایتم بنما از کور دلی و نگذارم در راه بی کسی . تو بی نیازی و یکتایی و من نیازمند ذات اقدست.

قنوت را در این رکعت می خوانم که بگویم دل پر دعایم امروز فقط یک چیز را می خواهد : ربنا آتنا فی الدنیاحسنه و قی الاخره حسنه ...خدایا در دنیا و آخرت تنها تو را می خواهم .

در رکوعم بگذار بر تو تعظیم نمایم و در سجده ام بگذار غرق اطاعت گردم .

شهادتی می دهم با تمام وجود که اشهد ان لا اله الا الله ... و اگر سلام می گویم حکایت آن است که با خداحافظی ترکت نکنم و
سلام نیت همیشه با تو بودن باشد و تا زمان وصال دیگری از راه برسد از نظرت پنهان نگردم.

اگر می دانستم از زمان این نماز تا نماز دیگر تو همچنان عاشقانه نشسته ای تا من خود را برسانم ، دیگر چگونه می توانستم ترکت کنم . معبود من ، معشوق من ، من که باشم که تو را در انتظار دیدار خود بگذارم .

با حلقه ی رحمانیتت در برمان گرفتی و با حلقه ی رحیمت غسلمان می دهی . این چه حالیست امشب این چه دیداریست ؟ ای کاش زمین می گذاشت این لحظه را پایانی نباشد . کاش دورانش حول زمان نبود تا ثانیه ها مرا از تو دور نسازد.

کاش مفهوم دائم الصلاة را نیز درک می نمودم تا ... (خوشا آنان که دائم در نمازند)

یا رب دل پاک و جان آگاهم ده
آه شب و گریه ی سحرگاهم ده

در راه خود اول از خودم بیخود کن
بیخود چو شدم ز خود به خود راهم ده

(خواجه عبدالله انصاری)

پی نوشت برای مخاطب خاص:

آدم هـــــــا... فـرامـوش نـــمی‌کــــنند ... !! ... فــــــــقط ... دیـــگر ســــــــــــــاکت می‌شـوند ... هـمین !
گاهی ، نباید هی با خود تکـ ــ ــرار کرد حرف ها را !
فکر هم نباید کرد !
اصلا هیچ کاری نباید کرد !
حتی نباید نوشت !
باید ... سکوت کرد !
عمیقـــــــا ...
ســـ ـــ ـــ ـــکوت کرد ...



نوشته شده در یکشنبه 19 آذر 1391 توسط جا مانده از قافله

چقدر فاصله است بین گمنامی و گمراهی



نوشته شده در یکشنبه 12 آذر 1391 توسط جا مانده از قافله

من مانده بودم و علی اصغر، دوتایی، توی سنگر، بقیه ی بچه ها رفته بودند؛همه شان؛ هر پنج تایشان شهید شده بودند.
کمی گذشت، توی آن شلوغی و تیراندازی و سروصدا، دیدم علی اصغر راست ایستاد طرف حرم امام حسین ـ علیه السلام ـ

داشت می گفت:"السلام علیک یا اباعبدالله".
دیدم دارد از پیشانی اش خون می چکد روی زمین. علی اصغر هم رفت پیش بچه ها، دیدم توی سنگرم، تنهای تنها بدون علی اصغر! بدون بچه ها!

ــــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید علی اصغر پارسا/ سلامی به هابیل،ص28

  

نوشته شده در شنبه 11 آذر 1391 توسط جا مانده از قافله

ـــــــــــــــــــــــــــ

مجموعه طرحهای خون



نوشته شده در جمعه 10 آذر 1391 توسط جا مانده از قافله
آن هنگام که رویاهای کودکی ام جان می گرفت معنای اشک های بی پایان مادر ، قد خمیده ی مادر بزرگ و عصای دست پدر بزرگ را نمی دانستم . آن گاه که با همسالان پر هیجان خود مشغول بازی و جنب و جوش بودم و دنیای کودکانه مرا در خویش فرو برده بود ، معنای عکس قاب گرفته ات را روی دیوار نمی دانستم .
من نمی دانستم معراج شهدا را کجای شهرمان می توان زیارت کرد و گریه ی بی اندازه آن همه مرد و زن آشنای دور و نزدیک در مراسم وداعت چه مفهومی دارد ؟ من فقط در ذهنیت کودکانه و ساده ام ، همواره منتظر مسافری بودم که چند وقت پیش از سفر به من و برادرم گفته بود .
حالا من بودم و معراج شهدای شهرمان و اندوه و اشک آشنایان دور و نزدیک و لباس تیره ی مادر . من آن وقت ها چه می دانستم وقتی پا به مدرسه می گذارم باید از همان آغاز به تمرین کلمه ای مشغول شوم که مدتها منتظرش بودم . وقتی معلم سر مشق « بابا آب داد » را روی تخته نوشت با خود گفتم : راستی ! بابا کی از سفر بر می گردد ؟ آه که چقدر دوست داشتم وقتی به خانه می آیم تو را در آغوش بگیرم و نمره های بیست ام را نشانت دهم .
در کلاس اول راهنمایی وقتی معلم از بچه ها می خواست خود را معرفی کنند و شغل پدرشان را بگویند با اندوهی تلخ تو را مسافر نامیدم و گفتم پدرم هنوز در سفر است .


هنوز در سفری پدر جان ، و هنوز یادم هست که مهربانانه هنگام وداع گفتی : بچه ها ! هوای مادر را داشته باشید . اما نیستی که ببینی مادر این سالها چقدر شکسته شده ! این مادر شکسته همان است که صبر و استقامتش نگذاشت خم بر ابروی بچه ها بیاید با گریه هامان گریست و با خنده هامان لبخند زد این مادر شکسته همان است که جوانی اش را پای بچه ها گذاشت و اجازه نداد بی پدری به اندوهی مجسم مبدل مان کند و جای خالی تو در خانه احساس شود .
پدر ، نگاه کن ! حالا من بزرگ شده ام بزرگتر از درخت آلبالویی که در حیاط خانه مان قد کشید . هنوز چشم به راه توام و هنوز دوست دارم تو را گاهی در خواب ببینم تا بوسه ای هر چند کوتاه بر گونه هایم بنشانی .
گاهی به پروانه ها ، قاصدکها ، آینه ها و ابرها التماس می کنم پیغام مرا به تو برسانند ، گاهی که نام تو را می شنوم و نسیم خسته را می بویم بی اختیار گریه ام می گیرد .
من فرزند جوان توام پدر ! اما هنوز وقتی عکست را پیش رویم می گذارم بغض و گریه امانم نمی دهد .
من فرزند جوان توام ! اما هنوز کودکانه دلم برایت پر می زند و تو خوب می دانی که چقدر دلتنگ نگاه پدرانه و نوازشگر و مهربان توام .
من فرزند جوان توام ! اما با همه ی این دلتنگی ها حالا خوب می دانم که دلیل رفتنت چه بود حالا خوب می دانم که چقدر از عشق سرشار بودی و چه خوب راه و رسم عاشقی را می دانستی .
پدر ! تو عاشقانه پر کشیدی و حالا خون عاشقانه ی تو در رگ های من است حالا من نیز عاشقم .
عاشقم میهن خویش را که با سرخی خون تو و همسنگرانت رنگین است . عاشقم انقلابمان را که یادگار پیر سفر کرده و راحل ماست .
عاشقم آرمانهای امام عزیز و شهدای شور آفرین مان را .


نوشته شده در سه شنبه 7 آذر 1391 توسط جا مانده از قافله



سردار سر شکستهٔ در خون شناورم!

بعد از تو وای بر دل من... وای بر حرم

حالا، پس از گذشتن چندین و چند سال

باور نداشتم که بخوانی برادرم

با این نگاه زخم مکن التماس من

باشد برای خیمه تنت را نمی برم

تا جا به جا نگشته، سرت را تکان مده

باید که تیر را ز نگاهت درآورم

تا که صدای تو به در خیمه ها رسید

آن جا شکست پشت من و پشت خواهرم

دیگر رباب طفل خودش را تکان نداد

خشکید ابر گریۀ چشمان اصغرم

طفلی دوید بین خیام و به گریه گفت

وای از عدو... وای عمو... وای معجرم

حالا که راحت است خیالاتشان ببین

دشمن رسیده تا بغل گوش دخترم

شاعر:محمد بیابانی



عباس! نام تو تشنه می کند.

نام تو گویی مشکلی می شود بر دوش خسته ی من که کو به کو بچرخم پی آب...

اما

من تشنه کجا و توی نور کجا؟!

که من دریغ آب از لبهای خودم نمی توانم.

عباس!

مرحمتی کن و چشمه ای بجوشان از این سینه خشک


پی نوشت:
دود این شهر مرا از نفس انداخته است
به هوای حرم کرب و بلا محتاجم

دوستان ما را هم دعا در لحظات آسمانی شدنتان ...



نوشته شده در شنبه 4 آذر 1391 توسط جا مانده از قافله
مقام معظم رهبری

درباره سایت
آمار سایت
Blog Skin