تبلیغات
طواف یار - مطالب خرداد 1391

طواف یار
در و دیوار شهرم خوب می دانند، تمام افتخار ما شهیدانند.

بزرگ مردتاریخ

جستجو
پیوند ها
لوگو دوستان

 پایگاه مقاومت بسیج نصر

در انتظار یار

اللهم عجّل لولیک الفرج


صفوف آهنین . . .

من یك یهودی ام . . .

http://tiktak-2.persiangig.com/labkhandhayekhaki/logo/belagtapelak.gif



سرافرازان
قافله شهداء


جنبش سایبری ضد صهیونیسم
جعبه حدیث

«اقراء»

صدای کیست که می پیچد؟

صدای کیست که این گونه در پیراهن صخره ها می پیچد؟

صدای کیست که ستارگان را خیره کرده و ریسمانی از نگاهشان را به سمت صدا کشانده است؟

«اقراء»

صدای کیست که این گونه محمد صلی الله علیه و آله را مات خود کرده است؟!

صدای کیست که این گونه محمد صلی الله علیه و آله را... چرا محمد صلی الله علیه و آله ؟!

«اقرا باسم ربک الذی خلق.

و صدا می پیچد، صدای سعادت انسان ها صدای برادری، صدای برابری، صدای کمال... صدای عشق، گوش صخره ها تیز می شود.

دشت ها آغوش می شوند برای در بر کشیدن این صدا آه، کوه ها شانه نحیفی برای این رسالتند. صخره ها گوش های شنیدن این صدا نیستند. جنگل ها پاهای رفتن با این کوله بار نیستند. جاده ها تحمل این راه دشوار را ندارند. پس کیست آن که جامع این همه باشد؟! کدام دل؟ کدام دست؟ کدام پا؟ کدام؟

به پاهای این مرد نگاه کنید؛ استوار استوار است.

چنان با سینه گشاده ایستاده که به یاد «اَلَمْ نَشْرَحْ لَکَ صَدْرَک» می افتی.

در توان هیچ آفریده ای نیست.

این سینه حامل کتابی است که صاحب کتاب گفته «لَوْ اَنْزَلْنا هَذَا الْقُرانَ عَلی جَبَل لَرَأیْتَهُ خاشِعا مَتَصَدِّعا مِنْ خَشْیَةِ اللّه».

آری! توان کوه ها، این برنامه را، این کلمات را نمی تواند به دوش بکشد. این سختی از آن محمد صلی الله علیه و آله است. محمد صلی الله علیه و آله را برای این راه برگزیده اند. محمد سینه گشاده این کلمات است. پاهای محمد است که استواری خداوندی را برای این راه پرفراز و نشیب دارد.

«اقرا باسم ربک الذی خلق» کلمات، به سبکی نسیم، بر گوش های محمد می نشیند و او سرشار از شوقی عظیم، گوش جان می سپارد به کلمات دلنشین خدا. و آرام تکرار می کند آن چه را که شنیده است.

تکرار می کند 23 سال عشق را.

تکرار می کند 23 سال برادری را، 23 سال سختی را، کار شکنی را، خون را شمشیر را.

تکرار می کند آن چه را که در گوشش طنین می اندازد. تکرار می کند...

و تکرار می کند «یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک» را.

تکرار می شود آن چه را که محمد صلی الله علیه و آله پایه ریزی کرده بود. تکرار می شود با 12 شانه تحمل، 12 پای پر صلابت و 12 سینه گشاده.

حالا می فهمیم چرا خدایش گفته:

«انا اعطیناک الکوثر»


مبعث فرخنده آخرین فرستاده خدا ، حبیب قلوب العالمین

طیب نفوس المومنین ، اشرف الانبیاء و المرسلین ،

فخر عالم امکان ، محمد مصطفی صلوات الله علیه

واله بر مسلمانان سراسر گیتی مبارک باد

امید آنکه لیاقت رحمتی از الطاف رحمة للعالمین را داشته باشیم و این روز را به یادش گناه نکنیم .



نوشته شده در یکشنبه 28 خرداد 1391 توسط جا مانده از قافله
ســکـوتـــــم رو دوسـتـــــ دارم ،

چـــــون در آن گـلـه ای نـیـسـتــــ

گـاهـی سـکـوتـــــ دلــی را مـی شـکـنـد

گـاهـی دلـی را بـدسـتـــــ مـی آورد

گـاهـی از دل تـنـگـی حـکـایـت مـی کـنـد

گـاهـی بـغـض در گـلـو خـفـتـه اسـتـــــــ

گـاهـی حــــرفــــ در راه مـانــــــده اسـتـــــ

گـاهـی اوقـاتـــــ سـکوتــــــ سـخـن بـی کـلام اسـتـــــ

و گـاهـی سـکـوت گـریـه بـی صـدای دل یـکــ عـاشـق اسـت


پی نوشت :

باز دلم تنگ است
باز چشمانم باران می طلبد

آسمان دلم پر از ابرهای سیاه دلتنگی شده

باز من تنهایم و در این سكوت حتی صدای ساز هم آرامم نمی كند

دل من باز كوچك شده برای آنكه نمیدانم كیست

ولی غیبتش مرا می آزارد

من خودم را گم كرده ام...! كجا...؟ این را دیگر نمیدانم

دلم میخواد یه جایی باشم که آرامش دنیا رو بهم میده امروز ازش خواستم امیدوارم به زودی بهم برسونه این خواسته رو اگه به صلاحم هست
خدایااااااا این بنده ات منتظره
مـــــــــــرا دریــاب


نوشته شده در شنبه 27 خرداد 1391 توسط جا مانده از قافله
کرج - خبرگزاری مهر: مراسم تشییع پیکر پاک شهدای گمنام در کرج در حالی انجام شد که حضور پرشور مردم و خانواده شهدا سراسر کرج را با نام و یاد شهدا عطرآگین کرد.

به گزارش خبرنگار مهر، سالها از روزهای پرشور حماسه و شهامت و دلیری بزرگمردان این سرزمین می گذرد، و امنیت، آرامش و فراغ خاطر امروز مرهون روزهای نبرد غرور و حماسه است.

شهدای گلگون کفن بسیاری از جای جای کشور در راه دفاع از آرمانها پا به جبهه های نبرد حق علیه باطل گذاشتند و  در طول جنگ برخی از انها شربت شهادت نوشیده و پیکرهای بی جانشان بر دستان مردم تشییع شد.

اما در این بیان بودند گلگون کفنان گمنامی که از انها تنها خرده استخوانی بی نام به جای ماند و به آغوش وطن بازگشت.

اگرچه جای تک تک اعضای خانواده های این شهدای گمنام  در مراسم تشییع خالی است اما انبوه جمعیت دوستدار شهدا از پیر و جوان هر یک همچون کسی که عزیزش را در آغوش خاک می سپارد امروز به خیابانهای کرج آمدند و با شهدای گمنام ولی ثابت نام ماندگار در عرصه نبرد و شهادت وداع کردند.

مادران شهدا در صف تشییع کنندگان با تصویرفرزندان شهیدشان در پیش بودند و در این میان حضور قشرهای مختلف مردمی و مسئولان استانداری، فرمانداری، بنیاد شهید، اعضای شورای شهر و شهرداری کرج و جامعه دانشگاهی قابل توجه بود.

تشییع پیکرهای این شهدا همزمان با سایر شهدای این کاروان در سراسر کشور در کرج برگزار شد.

معاون سیاسی و امنیتی استاندار در مراسم تشییع پیکر مطهر دو شهید گمنام دفاع مقدس در کرج گفت: روحیه شهادت طلبی کیمیاست، کیمیایی که انسان را از هزاران درد بی درمان روحی معنوی اخلاقی نجات می دهد.



ناصر رجبی در سالروز شهادت امام موسی کاظم (ع) در مراسم تشییع پیکر مطهر دو شهید گمنام دفاع مقدس در کرج افزود: قشرهای مختلف مردم و مسوولان در روز شهادت هفتمین اختر تابناک امامت و ولایت شهدا در میان حزن و اندوه فراوان یکر مطهر دو شهید گمنام دفاع مقدس مشایعت می کنند.

شهردار کرج نیز در این مراسم گفت: این شهدای گمنام از کاروان 94 شهید دفاع مقدس هستند که به تازگی اجساد مطهر آنان در منطقه عملیاتی والفجر هشت در خاک عراق کشف شده است.

سید علی آقازاده ادامه داد: در هشت سال دفاع مقدس، دشمن درصدد تسخیر بخشی از کشور اسلامی ایران و تحت سلطه درآوردن این کشور بود که با دلاورمردیهای رزمندگان و تبعیت از رهنمودهای حضرت امام(ره) این هدف آنها برآورده نشد.

یکی از این شهدا 18 ساله و دیگری 21 سال داشتند که شربت شهادت نوشیدند و در جوار پیکرهای پاکشان مردم زیارت عاشورا زمزمه کرده و به عزاداری پرداختند.

مراسم تشییع به صورت رسمی از میدان سپاه کرج آغاز شده و در دانشگاه خوارزمی به پایان رسید.

منبع  خبرگزاری مهر


پی نوشت :

جای تک تک دوستان سبز مراسم باشکوهی بود وداع با عزیزان

این دست های خالی و ساده دخیلتان ما را فقط به رسم رفاقت دعا کنید...

جا موندیم از شهدا...

امروز چُنان مستم کز خویش برون جستم


ای یـار بکش دستـم آنـجـا کـه تـو آنجـایـی

خطاب خاص :

سلام

امیدوارم منو بخشیده باشین امروز توی تشییع یه جایی که بدجوری دلم شکست یادتون کردم و همه اون شب رو مرور کردم ازشون کمک خواستم که روی عهدی که بین من و شما توی اون مکان خاص با یه دنیا حرف و دلشکسته ام بود بمونم شما هم دعا کنین برام
ما را هم دعا ...


نوشته شده در شنبه 27 خرداد 1391 توسط جا مانده از قافله


بچه های نسل من
یک جمله را
از کودکی توی گوششان زمزمه کرده اند:
شرف المکان بالمکین..
شنبه 27 خرداد ماه
این دو مکعب خالی
به واسطه ی حضور دو شهید
که نامشان را
به حضرت صدیقه سلام الله علیها بخشیده اند؛
شرف میگیرند..
و میهمانی 
آغاز میشود..
گرچه
به قول آن دوستمان
آنها خیلی وقت است که دارند تلاش میکنند
که توجهی جلب کنند..
برای همین 
چهل روز،
توی سخت ترین شرایط، زمزمه ی عاشورایشان قطع نشد
و برای همین
توسل شان را،
با چاشنی توکّل به هم آمیختند..
و حالا
دل توی دلشان نیست..


توی این دوتا مکعب خالی
شنبه
دنیایی از عشق جا میگیرد..

من ایمان دارم
بزمی عاشقانه به پاست..

کرجی ها
شنبه را از دست ندهند..

پی نوشت :

شهدا به حال شما غصه می خورند و از این در عجب اند که چرا به فکر نیستید؟!

به خود آیید
زندان تن را بشکنید
قفس را بشکنید و تا سر کوی یار پرواز کنید
و بدانید که برای پرواز ساخته شده اید نه برای ماندن در قفس !
این منزل ویران را رها کنید و به ملک سلیمان درآیید...

شهید ناصر الدین باغاتی


نوشته شده در جمعه 26 خرداد 1391 توسط جا مانده از قافله

دلم گرفته بازم چشام بارونیه
خبر آوردن بازم تو شهر مهمونیه
شهید گمنام سلام
خوش اومدی مسافر من
خسته نباشی پهلوون
شهید گمنام سلام

پرستوی مهاجر من

صفا دادی به شهرمون

وقتی رسیدی همه جا بوی خوش خدا پیچید

تو مگه كجا بودی
وقتی رسیدی كوچه ها نسیم كربلا پیچید
تو مگه كجا بودی
وقتی رسیدی همه جا عطر گل نرگس اومد
مگه با آقا بودی
وقتی رسیدی همه اشكا مث زهرا می چكید
تو مگه كجا بودی
شهید گمنام شهید گمنام شهید گمنام شهید گمنام
شهید گمنام دوباره زائرت شدم برادر
شهید گمنام بازم كبوترت شدم برادر

شهید گمنام بگو، بگو به من حرف دلت رو

تا كی می خوای سكوت كنی
شهید گمنام بگو، پس كی می خوای فكری برا
بغض توی گلوت كنی
راستی هنوز مادر پیرت تو خونه منتظره
چرا اینجا خوابیدی؟ چرا اینجا خوابیدی؟
راستی مادر نصفه شبا با گریه از خواب می پره
چرا اینجا خوابیدی؟ چرا اینجا خوابیدی؟
راستی بابات چندساله دق مرگ شد و عمرش سر اومد
خدا رحمتش كنه
راستی كسی نیس مادرو حتی یه دكتر ببره
چرا اینجا خوابیدی؟ چرا اینجا خوابیدی؟
شهید گمنام شهید گمنام شهید گمنام شهید گمنام
خودم می دونم شرمنده ی پلاكتم برادر
مدیون اشك فرزند بی پناهتم برادر
حق داری هر چی بگی

تازه دارم كنار قبرت فكر دقایق می كنم


حق داری هر چی بگی


به روم نیار گلایه هاتو


خودم دارم دق می كنم


باشه دیگه كل وصیتاتو اجرا می كنم

تو فقط غصه نخور تو فقط غصه نخور
باشه دیگه دعا برا یوسف زهرا می كنم
تو فقط غصه نخور تو فقط غصه نخور
باشه دیگه كاری برا غوغای محشر می كنم
تو فقط غصه نخور تو فقط غصه نخور
باشه دیگه فكری برا اشكای رهبر می كنم
تو فقط غصه نخور تو فقط غصه نخور
شهید گمنام شهید گمنام شهید گمنام شهید گمنام



نوشته شده در جمعه 26 خرداد 1391 توسط جا مانده از قافله


آی قصه قصه قصه ، داد میزنه یه عاشق
میگه شهید آوردند ،  بازم گل شقایق

شهیدایی که بودند همه جوون بی باک

بر گشتن ،  ولی اینبار همه بدون پلاک

پلا ک هاشون جا مونده ، گم کردند خیلی آسون

بعضیاشون تو اروند بعضیا هم تو مجنون

پلاکایی که شاید همه باشن بازیچه

بعضیاشون هنوزم مخفی اند تو شلمچه

نگاه کنید رو طابوت چقدر قشنگ نوشتن

انگاری رو هر کدوم فقط یه اسم نوشتن

بزار برم ببینم ، رو طابوتا رو آرام

آخ بمیرم الهی...بازم شهید گمنام

اون مادر رو نگاه کن ، اومده با دخترش

یه عکسی تو دستشه میزاره روی سرش

دستای بی جونشو آروم بالا میاره

تو چله ی تابستون.... ببین بارون میباره!!!

خدا گریه ش و از نو دوباره آغاز کرد

چون دختر شهیدی در طابوت و باز کرد

دخترک از هوش رفت ، تو لحظه ی جنون بود

چون توی طابوت فقط ، یه تیکه استخون بود

استخونای شما آی شهدای گمنام

ما رو به عرش میبره بدون حرف و کلام


درسته سعی میکنن راه و به ما ببندن

همونایی که دارن به گریمون میخندن

بزار به ما بخندن تا ابد مست و راحت

بزار آروم بگیرن با خنده به شهادت

ولی بدون ای بشر به بد چیزی خندیدی

مگه تو اشکای اون مادر و ندیدی؟

یقه تو سفت میگیره مادر اون شهیدی

که تو به استخون جگرگوشش خندیدی

بازم دعایی داریم همون درد جدایی

العجل یابن الحسن ،  منتظریم بیایی

پی نوشت :

تا نیم ساعت دیگه میرم تشییع شهدا دلم ...

در این کوله پشتی غم آورده ام

شهادت کجایی کم آورده ام..

 

در باغ شهادت را نبستند...



نوشته شده در جمعه 26 خرداد 1391 توسط جا مانده از قافله
"و یاقـــومِ استَغـــفِروا ربّکم ثُمّ توبوا الــیهِ یُرسِـــلِ السَّـــماءَ علیـــکُم مِــدراَراً

و یَزِدکــم قُوّة الـــی قُوَّتِـــکم ولاتَتَولَّــــوا مُجرمین... 52 هـــود "



ܓ❥ دنبال گناهات بگرد فهرست کن کارهایی رو که خدا نمی پسنده ولی تو

زندگیت هست درباره ش از خدا عذرخواهی کن، صمیمانه... خدا خیرش رو

بـــرات می بارونـــه، فـــراوون... به نفعتـــه که از تبـــاه کاران نباشـــی . . .




نوشته شده در پنجشنبه 25 خرداد 1391 توسط جا مانده از قافله

خدایا...پروردگارا...کمکم کن که بتوانم پنچره ی دلم را رو به حقیقت

بگشایم...

خدایا...یاریم کن که مرغ خسته دلم را که دیری است دراین قفس زندانی

است،

در آسمان آبی عشق تو پرواز دهم

خدایا..پروردگارا...یاریم کن که شوق پرواز را همیشه در خود زنده نگه دارم 

خدایا،شرمنده ام از زیادی گناهانی که انجام داده ام ،شرمنده ام

خدایا از قدر نشناسی خودم ، از این که هر روز باعث ناراحتی تو می شوم شرمسارم

خدایا چه بگویم از کدامین گناهم نزد تو طلب عفو کنم.خدایا به کدامین گناه

اشک شرم ازدیده جاری
سازم .

هر وقت که خواستم زبان به حمد و ثنایت بگشایم اشک در دیدگانم

جمع شد و بغض شرم
و پشیمانی از گناهان دیگر مجال سخن گفتن نداد

خدایا، مرا فرصتی ده تاپاک بودن راتجربه کنم وبتوانم حتی برای یک لحظه

آنچه باشم که تو میخواهی

خدایا، چگونه می توانم روی به سوی تو بیاورم و زبان به حمد و ثنایت بگشایم

درحالی که خود از کرده خویش آگاهم

چگونه می توانم دوستار تو باشم درحالی که برعهد و پیمانی که با تو بسته

ام وفادار نبوده ام

چگونه می توانم طلب عفو و بخشش کنم درحالی هنوز شعله های عصیان

در درونم فروزان است


بارالها،چگونه می توانم روی به توبه آورم درحالی که اسیر هواهای نفسانی خویشم ...

همیشه آرزویم این بوده است که حتی برای یک روزکه شده آنچه باشم که تو

می خواهی وآنچه کنم
که تو می پسندی

ولی افسوس این نفس سرکش تا کنون مجال برآورده شدن این آرزو ر ابه من نداده است

بارالها، می ترسم، ازخویش وازاین سرنوشتی درانتظارمن است

می ترسم از این بیابان و شوره زاری که در پیش روی من است

می ترسم که مرگ به سراغم بیاید آرزوی رسیدن به تو را این بار او از من

بستاند پس ای پروردگار بی همتا به لطف وکرم

خویش مرا از مرداب رهایی ده وتوانی ده خویشتن را

از هرچه بدی است پاک کن


نوشته شده در چهارشنبه 24 خرداد 1391 توسط جا مانده از قافله




نامت بلند است؛
چونان پیشانی‏ات که خود،
معراج آفتاب است و رویشگاه ماه.
آراسته به هزار ستاره روشن و روحت،
اقیانوسی که تلاطم و سکوت،
بی‏قراری و آرامش و خشم و لبخند را به هم آمیخته،
در خویش گرد آورده است.
تو را چنان که باید نمی‏شناسم؛
نه من، که هیچ کس را یارای شناخت کاملت نیست؛
چرا که فراتر از ادراک یک جانبه نگر انسانی
«نه بشر توانمش خواند نه خدا توانمش گفت متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را»
نامت بلند است؛
به بلندی انسانی که با صداقتی یگانه و راستین،
لباس «الست» می‏پوشد و حیلت‏ها و نفاق‏ها را می‏فهمد. نامردمی‏ها را، عهد شکستن‏ها را و نیرنگ‏ها را می‏بیند و استخوان در گلو صبر می‏کند. طبیعت زلال و چاه تنهایی را محرم اسرار خود می‏کند؛
آن‏گاه که مردمان را جز متاع گندیده دنیا در دل و ترس از زورمندان و طمع زرمندان در چشم نیست.
روحت بلند است؛
چونان نامت، با غربتی به ژرفای تاریخ پیوسته.
نمی‏دانم چرا هر وقت نام بزرگت را می‏شنوم،
بی‏اختیار قلبم می‏شکند و اشک در چشمانم می‏سوزد.
نمی‏دانم راز این بزرگی و مظلومیت، قدرت و غربت و بلندا و بندگی چیست؟
نمی‏دانم راز علی چیست؟
راز تنهایی و چاه، هیبت و صبر؛
راز استخوان شکسته در گلو چیست؟
راز مردی که درِ خیبر را با ضربتی از جای می‏کند و پر هیبت‏ترین پهلوانان قریش را با دبدبه و کبکبه‏شان، به زمین می‏کوبد، راز فریادی با آن رسایی نشسته بر قله سکوت، راز آن سکوت غریب چیست؟
نامت بزرگ است؛
نام غیور غریبت.
نامی که چون حرف رسالت و دین، نام محمد و نجات انسان پیش می‏آید، در عین غیرت و قدرت،
سیلی خوردن فاطمه علیهاالسلام را می‏بیند و سکوت می‏کند.
نمی‏دانم راز این نام بزرگ، این روح غریب چیست؟






نوشته شده در دوشنبه 15 خرداد 1391 توسط جا مانده از قافله

بشارتت باد، ای آسمان آبی!

بشارتت باد، ای زمین سبز!

بشارتت باد ای «مدینه» عشق!

بشارتت باد ای خطه «توس»!

بشارتت باد ای سلطان خراسان، ای علی بن موسی علیه السلام !

بشارتت باد آمدن فرزند؛ فرزندی که در همه آفاق یگانه است! باعظمتی به وسعت تمام آسمان ها، که هیچ معمّایی برایش غامض و هیچ علمی برایش دشوار نیست.

فرزندی که آسمان، به سخاوت دست هایش غبطه خواهد خورد!

فرزندی که با حضور سبز خود، مسیر امامت را تا رویش اولین سپیده موعود، ادامه خواهد داد!

فرزندی که نخوتِ مستبدّان را با بردباری علم خود، خواهد شکست.

و چرخه آوازه اش، حیرتیان لاهوت و ناسوت را مفتون خویش، خواهد کرد!

... با تمام خردسالی اش، خاک پای «ابن الرضا» را آسمان، سُرمه خواهد کرد و زمین، شکوفه های گیلاس را به پایش خواهد افشاند!

دست هایش که سخاوتمندترین فصل سبز هستی اند، آسمان را با قنوتش، زمین را با نگاهش، مسکینان را با ملاطفتش و درماندگان را با اجابتش، مثل نسیم بهاری، خواهد نواخت و عشق، در حوالی نگاهش، به اوج هیجان خواهد رسید. صبرِ تمام محافل و مجالس، با نام مبارکش آذین خواهد شد و با وجود خُردسالی، پیران راه را راهنما خواهد بود!

چشم ها به نگاه مهربانش و قلم ها به نجوای آسمانی اش، دوخته خواهد شد!

به قامت آسمانی اش، هستی تواضع خواهد کرد و بر قدوم مبارکش، عرش، حریر عاطفه خواهد گسترد!

می آید، تا ادامه دهنده وقار پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم ، صبر علی علیه السلام ، معصومیت زهرا علیهاالسلام ، سخاوت حسن علیه السلام ، شهامت حسین علیه السلام ، عبادت سجاد علیه السلام ، علم باقر علیه السلام ، حلم صادق علیه السلام ، مظلومیت کاظم علیه السلام و کرامت رضا علیه السلام باشد!

می آید، تا شور ولایت را در نگاه تک تکِ ستاره ها بدمد!

می آید، تا شوق سخاوت را در سینه تک تک ابرها بکارد!

می آید، تا نبض دست های خالی را با تبسّم های آکنده از مهربانی، پیوند بزند!

می آید، تا تمام نگاه های فقیرانه را با نسیم یادش، بنوازد!

می آید، تا یگانه فرزند روزگار خویش باشد که حتی آینه ها به زیبایی و کمالش رشک می برند! درود بر آمدنش! درود بر لحظه های سبز شادمانی! درود بر لحظه های بلورین تولّد! درود بر آمدنش که سبزترین نهال «امامت» خواهد بود و در سایه سارش، آسمان، خستگی از تن خواهد زدود!

درود بر زیبایی زندگی اش که جاری ترین لحظه های سخاوت را با «یا اَجْوَد الاَجْوَدینْ» تفسیر کرد!

و درود بر آمدنش که ما را به بهاری جاودانه، بشارت می دهد!

مولاجان! خوش آمدید.

سید علی اصغر موسوی




دل نوشت :

خانه بــاشــد طلبت ...!
شــانه ی دوست کجـــاست !؟

مسافر که باشی، میشکنی گاه نمازی و گاه دلی را... اصلا رسم مسافر است "شکستن"

آدمــا گاهــی لـــازمه چنــد وقــت کــرکــره زنــدگی شـونـو بکشــن پــایین
و یــه پــارچــه ســـــیــاه بـزنـن درش و بنـویســـــــــن :

"کســـی نمــــرده ، فقــــط دلــــم گـــرفتــــه"

نمی آیی برای تسلای دل توئی که همیشه آرامشم بودی ( مخاطب خاص دارد کاش بیایی و ببینی )

دیـر آمدی بـاران ! دیـــــر !
من در جــایـــی ،
در حجـــم نبــودن كســی ،
خشكیـــدم


نوشته شده در جمعه 12 خرداد 1391 توسط جا مانده از قافله


شهادت مظلومانه دهمین اختر آسمان امامت و ولایت
مشعل فروزان هدایت ،‌یا رو راهنمای امت ، کتاب
علم و زهد و حکمت ، ابن الجواد ،
حضرت امام علی نقی ،
امام هادی سلام الله علیه بر شیعیان تسلیت باد



رنگ و بوی درد دارد کوچه های سامرا

گریه باید کرد هر شب پا به پای سامرا


هر شب از فرط عطش ای هادی گم گشته گان!

می پرد مرغ دل ما تا هوای سامرا


گرچه دورست از ضریح سبز تو دستان ما

قلب ما آنجاست آنجا لا به لای سامرا


نسبتی دارد مگر با کربلا احوال تو

کاین چنین پیچیده هر جا نینوای سامرا


بوی حیدر داشت مولا رنج بی پایان تو

ریشه دارد در غریبی ماجرای سامرا


باز کن دست تسلّی را علی مرتضی

«کوفه کوفه» زخم دارد شانه های سامرا


رضا کرمی

پی نوشت :

دل تنگ توام اما

تو به همین دل تنگی میخندی …

همیشه نگاهت به آن بالا باشد ، تا دلت ازآدمهای این پایین نشکند...



نوشته شده در جمعه 5 خرداد 1391 توسط جا مانده از قافله
دلم گرفته ...




وقتی میگن امشب می تونی هرآرزویی داری بگی ،


بغض گلوم رو میگیره!


وقتی یادت میندازن که یکی هست ، یکی هست که صدات
رو میشنوه یکی که توی خلوت اشکات پا میذاره ،

یکی نزدیک تر از اونچه که فکرش رو بکنی!


دستام خالیه! خودم لبریز گناه!

اون میشنوه ... همیشه میشنوه... بگو

بگو که چقدر بهش نیاز داری ...


خوردی زمین، خسته ای، میخوای دستاتو بگیره و بلندت کنه!

بگو ، هرچی تو دلته... بریز بیرون...فریاد بزن...

خودش گفته!

اون قول داده!


خدایا به حق این شب عزیز همه رو به آرزوهاشون برسون.

خدایا ما را آن ده که آن به.


خدایا شیرینی بخشش و محبتت را به ما بچشان.



اگه امشب دلت تا یه جاهایی پرکشید ما رو هم از یاد نبر!






پی نوشت :

امشب شبی ست که بر آورده میکند آرزوهایت را
خدایی که
برای لبخند گلی آسمان را می گریاند

شبی که تک تک ثانیه های مقدسش
لحظات معاشقه با یگانه معشوق هستی ست
شب دلهایی که لحظه شماری می کنند برای لحظه های آسمانی
شب بیداری دل و خفتن دنیای مادی
در مناجات خدایی شدنت
هرگز از یاد مبر
من جامانده بسی محتاجم
آرزومند به بارنشستن درخت آرزوهایتان و شکفتن گل لبخند بر دلتان



نوشته شده در چهارشنبه 3 خرداد 1391 توسط جا مانده از قافله

و فرمود:

     این الرجبیون؟

               پس بشتابید تا از ایشان شوید

                                       که اینان رستگارانند...

****

و «قم اللیل الا قلیلا...»

                     پس فرمود حضرت دوست که هر چه داریم از اوست

‎‎                                   پاس بدار شب را مگر اندکی...

****

«کتب علیکم الصیام... »

         و در کتابش چنین فرمود که:

                             روزه دار روز را تا راه های آسمانم را بر شما بازکنم...

****

بشتاب به سوی حی علی الفلاح ...

                       و نشانمان داد راه نزدیکی را

                                        بخوانید مرا تا اجابت نمایم...

****

راه رستگاری این است و رستگاری نزدیک

                          قدم بردار که فرشتگان منتظرند...

رجب المرجب بر شما مبارکباد....

ولادت امام محمد باقر علیه السلام وحلول ماه رجب المرجب ، ماه ریزش باران رحمت الهی بر رجبیون مبارک

پی نوشت :

اصلا فهمیدی که رسید؟!

                 یا که خواب بودی؟

                                     در قرقگاه خدا هستیم، حواست هست؟

نوشته شده در سه شنبه 2 خرداد 1391 توسط جا مانده از قافله


کسی می داند آنجا ،

یک نفر اینجا ، دلش تنگ است

دلش پر میکشد تا یک نگاه گرم

هوای چشمهایش سخت بارانی ست

کسی آیا دلش تنگ صدای ما نمی گردد ؟

هوای دست ما ، در دست هایش نیست ؟

نمی خواهد بپرسد حال ما را هیچ کس آنجا ؟

کسی دیگر جواب این سلام خسته را آیا نخواهد داد ؟

کسی دلتنگ این دلتنگ ، آیا هست ؟

کسی می داند این دیوار ، نازیباست ؟

کسی یک پنجره ، آیا برای دیدن خورشید ، خواهد ساخت ؟

کسی معنای بغض خسته می داند ؟

و وزن یک نگاه شرمناک و دست خالی را ؟

کسی را با خدای خویش ، عهدی هست ؟

کسی آیا به وقت دیدن گل ،

یاد چشمان غروب آیین ما را کرد ؟

بهاران ، یاد ایامِ خزانِ عمر ما را هم ؟

کسی از لاله ها پرسید احوال دل ما را ؟

و از آن خنده ها ، راز غریب قهر با لب را

کسی آیا نمی خواهد بخواند نغمه ای با عشق ؟

برای سر نهادن ، تا سحر بگریستن ، یک شانه ایا هست ؟


تن عریان هر لحظه ، لباس مهر آیا یک نفر پوشاند

الفبای سکوت عشق را

در مکتبی ، آیا کسی خوانده است ؟

به بیداری که نه

آیا میان خواب هایت ، خواب من را هم ، تو خواهی دید ؟

گرساتر از سکوت ، آیا کسی فریاد می داند ؟

کسی پرسیده از آیینه ، راز تاری تصویر تن ها را

کسی آیا چشیده طعم تلخ واژه " من " را ؟

گوارا آب را با یاد ماه تشنه نوشیدی ؟

تو بوسیدی کویر گونه خشکیده از تب را ؟

زدودی اشک چشمی را

گرفتی دست سردی را ؟

تو را با یاکریمی ، وعده دیدار آیا هست ؟

نمی خواهی بریزی خرده نانی گوشه ایوان

تن خشک نهالی ، مشت آبی هدیه خواهی داد ؟


نگه از آسمان بردار

جوار این رگ گردن ، سلامی کن

خدا جویی تو ؟

بسم الله


این تو ، این خدا

آری خدا اینجاست

این نزدیک

در تک سرفه های کودک تب دار همسایه

و دستان نحیف مادری رنجور

و در این سفره های خالی مردم

نخوانی تو ، نمی خواند

نبخشی تو ، نمی بخشد

نخندی تو ، نمی خندد

رها کن کهکشان ، همسایه را دریاب

بگیری دست مردم ، دست او در دست می گیری

بپرسی حال مردم

حال خوبت ، هدیه میگردد

قدم در راه او ، وقتی که بگذاری

تو را تا خویش خواهد برد

خدا جویی تو ؟


این تو ، این خدا

آری خلیفه

گاه گاهی مهربانی کن...

پی نوشت :
اینکه یواشـــکی دلتنـــــگش باشی
خیلی بهتر از اینه که بهش بگی
و هیچ جوابـــی نگیری...!‬




نوشته شده در دوشنبه 1 خرداد 1391 توسط جا مانده از قافله
مقام معظم رهبری

درباره سایت
آمار سایت
Blog Skin