وقتی وارد اندرونی می شوم بوی عطری که از ورودم به خانه به مشام می رسد ، بیشتر احساس می شود

"محل ملاقات ها " عبارتی است که مرا به سمت درب اتاقی در گوشه هال می کشاند

گیج و منگم

نمی دانم چه کار می کنم

لابد کس دیگری مرا این سو  و  آن سو می برد !

فشارم افتاده ، شاید تازیر صفر !

پاهایم بی حس شده  ، انگار خونی در آن ها جریان ندارد ...

عرق سردی بر پیشانی ام نشسته

زبانم خشک شده و دهانم قفل

تپش قلبم را احساس می کنم ...

 حس دوگانه ای دارم هم می ترسم ، هم هیجان و شوق دارم ...

هر جوری هست خودم را مجاب می کنم تا در را باز کنم

در را باز می کنم

اتاق کاملا روشن و پر نور و عطر آگین ...

مثل این که دارم بر روی ابرها راه می روم ...

سبک و خالی ...

احساس می کنم هیچ چیز پنهانی ندارم ، همه وجودم  آشکار شده ... حتی درونی ترین گمان ها ، حدس هاو نیت هایم ...

مرد جوان که ظاهرا خادم خانه است ، با روی سپید ، موهای بسیار کوتاه ، ته ریشی و پیراهن سفید  که بر روی شلوارش انداخته با شتاب نزدیکم می شود . در گوشم به آرامی می گوید:

" ... بر خودت مسلط باش ، هول نکن ، خودت را جمع و جور کن . او دوست نداره در مقابلش بی تابی بشه ..."

با شنیدن این حرف ، کمی به خودم می آیم

به مرد جوان نگاهی می اندازم

مرد جوان هم با دستان گرم و نرمش ، دستم را  می گیرد و مرا باخود  به سمتی      می برد

به گوشه اتاق که نزدیک می شویم، مرد میانسالی را می بینم که برروی زمین نشسته  ،سرش به پایین ، مشغول نوشتن است

فکر این که مرد میانسال ، کسی است که سال ها برایش در خفا و آشکار دعا کرده ام ، مرا مشتاق تر می کند برای دیدن چهره اش ...

آن مرد ، به آرامی سرش را بالا می آورد ...

حرف زدن فراموشم می شود ، حتی ابتدایی ترین کلمات را ...

هیچ صدایی نمی شنوم ...

مات و خیره چهره ای ملکوتی ... 

چهره ای سپید ،  زیبا ، با وقار ،  آشنا ، صمیمی ، با چشمانی نافذ که قادر است تا عمق قلبت را بشکافد و در آن نفوذ کند...

حسی که تا به حال تجربه اش نکرده ام

در مقابل عظمتش ، گردنم میل به تواضع دارد...

مرد با دستان اشاره می کند که بنشینم

بر روی دوزانو می نشینم

تالحظاتی حالم مدام میان بغض ، هق هق و گریه و اشک ناتمام درتغییر است...

دیدن رویش به قیمت فروریختن همه توهمات و بت های ذهنی ام تمام شده است

یکپارچه فقر ، نداری ، عجز، جهل ، نقص

در برابر یک دنیا کمال ، جمال ،عظمت ...

مدتی که گذشت ، آرامشی مرا فرا می گیرد...

به خودم می آیم

اشک ها را خشک می کنم و به آن مرد میانسال می گویم  :

سلام آقا ! جعلت فداک