تبلیغات
طواف یار - مطالب آذر 1390

طواف یار
در و دیوار شهرم خوب می دانند، تمام افتخار ما شهیدانند.

بزرگ مردتاریخ

جستجو
پیوند ها
لوگو دوستان

 پایگاه مقاومت بسیج نصر

در انتظار یار

اللهم عجّل لولیک الفرج


صفوف آهنین . . .

من یك یهودی ام . . .

http://tiktak-2.persiangig.com/labkhandhayekhaki/logo/belagtapelak.gif



سرافرازان
قافله شهداء


جنبش سایبری ضد صهیونیسم
جعبه حدیث





صحیفه سبز تو
نجوای انوار تابناكی است كه تا بی نهایت

شربت آرام بخش روح عطشناك آدمی است .
دعاهایت را در این فصل سرد،
بدرقه جوانی ام كن.

امشب اشک های داغ ِ روی گونه هایم،
در کنار تپش های ملتهب قلبم،
نظاره گر پر کشیدن سجده دارترین عنصر هستی است .
ای امام زمزمه های عاشقانه شب، سفرت پرباران!
- تسلیت باد سالروز شهادت امامِ لحظه های مناجات سبز صحیفه عشق و عرفان!





نوشته شده در چهارشنبه 30 آذر 1390 توسط جا مانده از قافله

یا رب این لاله ی لیلا که سپردی به منش..
این بنی هاشمیان سوی کجا میبرنش..

با تو کویر سر سبز و بی تو دریا خشکید....آب کم آورده ایم دریا ! بیا.....نفس کم آورده ایم ای اکسیژن بهشتی ....بیا.....
تو اگر نباشی زندگی نیست.....تو نباشی بندگی نیست......ای تاوان در های سوخته و رگ های بریده دوری ات ....بیا....... ای آفرینش بیا...ای زهرا (س) و علی (ع) و حسن (ع) و حسین (ع) بیا........ ای تمام درب های رو به بهشت بیا......
تو رنگ چشم هایی...تو هبوط فرشته هایی....تو خودت به تنهایی هزار بار شب قدری....تو چهره معصوم کودکان تشنه لبی....تو سینه زخمی از تیر حرمله ای....تو دست های افتاده کنار علقمه ای.....تو شمشیر بیرون از نیام تکسوار عربی.....تو حتی گوشواره های افتاده در کوچه های در به دری..... تو با این همه درد از تمام مادران عالم مهربان تری....

تو تمام اتفاق های منتظری.... بیا ای تمام کربلا....بیا ای تمام کربلایی ها....بیا عباس(ع) ! ....ساقی کم آورده ایم......بیا حسین (ع) ! پدر کم آورده ایم.....بیا فاطمه (س) !.....مادر کم آورده ایم.....بیا علی اکبر(ع) !.....پسر کم آورده ایم.....بیا قاسم (ع) !...سرباز کم آورده ایم....بیا ای منتقم !....کربلا کم آورده ایم.....بیا ای تمام هستی ....زندگی کم آورده ایم...

دومین محرم بدون او ... خدایش بیامرزاد


نوشته شده در یکشنبه 13 آذر 1390 توسط جا مانده از قافله
باز باران با ترانه

می خورد بر بام خانه

یادم آید كربلا را

دشت پر شور و نوا را

گردش یك روز غمگین

گرم و خونین

لرزش طفلان نالان

زیر تیغ و نیزه ها را

***
باز باران با صدای گریه های كودكانه
از فراز گونه های زرد و عطشان

با گهرهای فراوان

می چكد از چشم طفلان پریشان

پشت نخلستان نشسته

رود پر پیچ و خمی در حسرت لب‌های ساقی

چشم در چشمان هم آرام و سنگین

می چكد آهسته از چشمان سقا

بر لب این رود پیچان

باز باران

***

باز باران با ترانه

آید از چشمان مردی خسته جان

هیهات بر لب

از عطش در تاب و در تب

نرم نرمك می چكد این قطره ها روی لب

شش ماهه طفلی

رو به پایان

مرد محزون

دست پر خون می فشاند

از گلوی نازك شش ماهه

بر لب های خشك آسمان با چشم گریان

باز باران

***

باز هم اینجا عطش

آتش شراره جسمها

افتاده بی سر پاره پاره

می چكد از گوشها باران خون و كودكان بی گوشواره

شعله در دامان و در پا می خلد خار مغیلان

وندرین تفتیده دشت و سینه ها برپاست طوفان

دستها آماده شلاق و سیلی

چهره ها از بارش شلاق‌ها گردیده نیلی

دراین صحرای سوزان

می دود طفلی سه ساله

پر زناله

پای خسته

دلشكسته

روبرو بر نیزه ها خورشید تابان

می چكد از نوك سرخ نیزه ها

بر خاك سوزان

باز باران باز باران

***

قطره قطره می چكد از چوب محمل

خاك‌های چادر زینب به آرامی شود گل

می رود این كاروان منزل به منزل

می شود از هر طرف این كاروان هم سنگ باران

آری آری

باز سنگ و باز باران

آری آری

تا نگیرد شعله ها در دل زبانه

تا نگیرد دامن طفلان محزون را نشانه

تا نبیند كودكی لب تشنه اینجا اشك ساقی

بر فراز خیمه برگونه ها

بر مشك ساقی

كاش می بارید باران

علی اصغر كوهكن


نوشته شده در یکشنبه 13 آذر 1390 توسط جا مانده از قافله
باز باران با ترانه میخورد بر بام خانه..
یادم آمد کربلا..
را دشت پر شور و نوا را

گردش یک ظهر غمگین..

گرم و خونین..
لرزش طفلان نالان زیر تیغ و نیزه ها را

با صدای گریه های کودکانه اندر این صحرای سوزان..میدود طفل سه ساله..پُر ز ناله...دلشکسته..پای خسته..


باز باران..

قطره..
قطره..
..میچکد از چوب محمل
خاکهای چادر زینب به آرامی شود گل...


اگه یتیم گریه کنه (دانلود)


نوشته شده در دوشنبه 7 آذر 1390 توسط جا مانده از قافله

سلام بر بسیج ،

این كوچك های بزرگ !...

و این بزرگ های كوچك!

بسیج ، فقط كلمه ای بود، ساده وسطحی،

نوشته در قاموس ها و فرهنگنامه ها،

خفته درخاطره ها و زاویه ذهن ها .

ناگهان،

" بسیج " ، معنایی یافت، عمیق و ژرف،

مفهومی به خود گرفت، زنده و درمتن زندگی .

بسیج ، مدرسه عشق شد، دانشگاه شهادت گشت، معبد "عارفان مسلح " شد. و... بسیجی ، شیر روز و زاهد شب و دیده بیدار، در شبهای خوف و خطر، در شهرها ، و جبهه ها .

می خواستیم بسیج را درك كنیم و بسیجی را بشناسیم . سراغ آدرس مدرسه ای را می گرفتیم كه اینان، در كلاسهایشان عشق را آموخته اند، عشق را تفسیر و معنی كرده اند.

گفتند:

- بروید جبهه!

پرسیدیم : كجای جبهه ؟ جبهه وسیع است ، به كدام نشانی ؟




نوشته شده در سه شنبه 1 آذر 1390 توسط جا مانده از قافله
مقام معظم رهبری

درباره سایت
آمار سایت
Blog Skin