تبلیغات
طواف یار - مطالب خرداد 1390

طواف یار
در و دیوار شهرم خوب می دانند، تمام افتخار ما شهیدانند.

بزرگ مردتاریخ

جستجو
پیوند ها
لوگو دوستان

 پایگاه مقاومت بسیج نصر

در انتظار یار

اللهم عجّل لولیک الفرج


صفوف آهنین . . .

من یك یهودی ام . . .

http://tiktak-2.persiangig.com/labkhandhayekhaki/logo/belagtapelak.gif



سرافرازان
قافله شهداء


جنبش سایبری ضد صهیونیسم
جعبه حدیث

شب آرامی بود

می روم در ایوان، تا بپرسم از خود


زندگی یعنی چه؟


مادرم سینی چایی در دست


گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من


خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا


لب پاشویه نشست


پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد


شعر زیبایی خواند و مرا برد، به آرامش زیبای یقین


با خودم می گفتم :


زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست


زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست


رود دنیا جاریست


زندگی، آبتنی کردن در این رود است


وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم


دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟


هیچ !!!


زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند


شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری


شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت


زندگی درک همین اکنون است


زندگی شوق رسیدن به همان


فردایی است، که نخواهد آمد


تو نه در دیروزی، و نه در فردایی


ظرف امروز، پر از بودن توست


شاید این خنده که امروز، دریغش کردی


آخرین فرصت همراهی با، امید است


زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک


به جا می ماند


زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ


زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود


زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر


زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ


زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق


زندگی، فهم نفهمیدن هاست


زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود


تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست



آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست


فرصت بازی این پنجره را دریابیم


در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم


پرده از ساحت دل برگیریم


رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم


زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است


وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست


زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند


چای مادر، که مرا گرم نمود


نان خواهر، که به ماهی ها داد


زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم


زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت


زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست


لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست


من دلم می خواهد،


قدر این خاطره را ، دریابیم



زنده یاد سهراب سپهری


نوشته شده در یکشنبه 29 خرداد 1390 توسط جا مانده از قافله
زیباترین ولادت: تنها کسی که در داخل خانه خدا بدنیا آمد، اوست.

زیباترین نام: بنا بر روایات متعدد، نام علی مشتق از نام خداست.

زیباترین معلم: علی تربیت شده دست پیامبر (ص) بود.

زیباترین سخنان: به تعبیر بسیاری از بزرگان، نهج البلاغه برادر قرآن کریم است

ولادت باسعادت مولای عاشقان، امیر مؤمنان، علی علیه السلام، و روز پدر مبارک باد.




نوشته شده در پنجشنبه 26 خرداد 1390 توسط جا مانده از قافله
خدایا،

به من صبری بخش،

به وسعت همه ی زندگیم ،

ودردهاییی که بی صبرم می کنند.

وصبری بیشترم بخش

برای رنجهایی که انسان را می رنجانند.

خدایا ،

به دلم وسعتی بخش

هم مرز تنهاییم ،

ویاریم کن

تا دوست بتوانم داشت

حتی آنهایی را که تنهاترم کردند .

یاریم کن

تا ببینم ،

وبه وسعت دیدنم مرا قدرت درکی بخش

برای ادرک تنهاییت .

خدایا ،

کمکم کن

برای فهم این که انسانم .

و قدرتی بخش برای انسان ماندنم .

آمین یا رب العالمین

نوشته شده در چهارشنبه 25 خرداد 1390 توسط جا مانده از قافله
موضوع: خاطرات -
خاطره‌ای از جنگ؛
رجز خوانی شهید دستواره
گلوله از همه طرف مى بارید. مجال تكان خوردن نداشتیم. سه نفرى داخل سنگرى كه از كیسه هاى گونى تهیه شده بود، پناه گرفته بودیم. بقیه بچه ها، هر كدام در سنگرى قرار داشتند ...

نیروهاى ضد انقلاب، مقر سپاه مریوان را محاصره كرده بودند. براى این كه فرصت مقابله به ما ندهند، براى یك لحظه هم آتش اسلحه هاى شان خاموش نمى شد. همان طور كه گوشه سنگر پناه گرفته بودیم و لبه كیسه گونى ها بر اثر اصابت گلوله پاره پاره مى شد، سید محمدرضا دستواره با تبسم همیشگى گفت:
- بچه ها! مى خواهید حال همه ضد انقلاب ها رو بگیرم؟
با تعجب پرسیدیم: «چطورى؟ آن هم زیر این باران تیر و آر پى جى؟!»
سید خندید و گفت: «الان نشان مى دهم چه جورى»
و به یكباره بلند شد. لبه سنگر تا كمر او بود و از كمر به بالایش از سنگر بیرون. در حالى كه خنده از لبانش دور نمى شد، فریاد زد:
- این منم سید رضا دستواره فرزند سید تقى ...
و سریع نشست. رگبار تیربارها شدت گرفت. لبخند روى لب ما هم جان گرفت. سیدرضا قهقهه مى زد و مى گفت:
- دیدى چه جورى شاكیشون كردم ... حالا بدتر حالشون رو مى گیرم.
هرچه اصرار كردیم كه دست از این شوخى خطرناك بردارد، ثمرى نبخشید، دوباره برخاست و فریاد زد:
- این سید رضا دستواره است كه با شما حرف مى زند... شما ضد انقلاب هاى احمق هم هیچ غلطى نمى توانید بكنید...
و نشست. رگبار گلوله شدیدتر شد و خنده سیدرضا هم.
با شادى گفت: «مى خواهید دوباره بلند شوم؟».



نوشته شده در چهارشنبه 25 خرداد 1390 توسط جا مانده از قافله
تولد و كودكی

به سال 1338 ه.ش در خانواده ای مذهبی و مستضعف در جنوب شهر تهران به دنیا آمد و دوران تحصیل دبستان را در مدرسه ای بنام باغ آذری گذراند. سپس تا مقطع دیپلم، تحصیلات خود را با نمرات عالی به پایان رساند. ایشان در تمام طول دوران تحصیل از هوش و حافظه ای قوی برخوردار بود. گرایش دینی و علایق مذهبی از همان كودكی در حركات و سكنات شهید دستواره به وضوح نمایان بود و هر روز افزایش می یافت. او به تلاوت قرآن و شركت در مسابقات قرائت قرآن علاقه وافری داشت. زمانی كه خود هنوز به سن تكلیف نرسیده بود اعضای خانواده را به انجام تكالیف الهی و رعایت اخلاق اسلامی توصیه می كرد و همسایگان، او را به عنوان روحانی خانواده اش می شناختند. 

فعالیتهای سیاسی – مذهبی

با اوج گیری انقلاب اسلامی، همراه با سیل خروشان امت مسلمان در تظاهرات و فعالیتهای مردمی شركت فعال داشت و در این زمینه چند بار توسط عوامل رژیم منحوس پهلوی دستگیر شد. سال 1357 زمانی كه در سال آخر دبیرستان درس می خواند نه تنها خود فعالانه در تظاهرات و اعتراضات عمومی علیه طاغوت شركت می كرد، بلكه دوستان همكلاسی و برادران كوچكترش را نیز به این امر ترغیب و تشویق می نمود. زمانی كه یكی از برادرانش گفته بود شاه توپ و تانك دارد و پیروزی بر او مشكل است اظهار داشته بود كه: «ما خدا را داریم.» به واسطه حضور فعال و مستمری كه در صحنه های مختلف داشت توسط عوامل رژیم شناسایی و در روز 14 آبان سال 1357 در دانشگاه تهران دستگیر و روانه زندان گردید، اما پس از مدتی از زندان آزاد شد. به هنگام ورود حضرت امام خمینی(ره) فعالانه در مراسم استقبال از حضرت امام(ره) شركت كرد و مسئولیت امنیت قسمتی از میدان آزادی را به عهده گرفت. پس از پیروزی انقلاب شكوهمند اسلامی جهت پاسداری از دست آوردهای انقلاب به جمع پاسداران كمیته انقلاب اسلامی پیوست و طی چهار ماه خدمت خود در این نهاد انقلابی، زحمات زیادی را در جهت انجام ماموریتهای مختلف و تثبیت حاكمیت انقلاب اسلامی تحمل نمود. سپس به خیل سپاهیان پاسدار پیوست و بلافاصله داوطلبانه طی ماموریتی عازم كردستان شد. 

حضور در كردستان و مقابله با ضدانقلاب

او همراه فرماندهان عزیزی چون شهید چراغی و حاج احمد متوسلیان، زحمات زیادی را در مقابله با ضدانقلاب به جان خرید. بعد از آزادسازی شهر مریوان در معیت برادر متوسلیان و سایر برادران رزمنده وارد شهر مریوان شد. از آنجا كه این شهر جنگ زده پس از آزادی با مشكلات متعددی مواجه بود و سازمانها و موسسات دولتی تعطیل شده بودند، به دستور برادر متوسلیان، برادر پاسدار در مراكز و ادارات مختلف از جمله شهرداری،‌رادیو و تلویزیون مشغول خدمت شدند. شهید دستواره نیز ماموریت یافت تا كالاهای ضروری مردم را تهیه كرده و در اختیار آنان قرار دهد. او به نحو احسن این ماموریت را انجام داد و در روزهای عملیات نیز مانند سایر برادران، سلاح به دست در قله های مریوان با ضدانقلاب و با دشمن بعثی جنگید. ایشان مدتی نیز فرماندهی پاسگاه شهدا، در محور مریوان را به عهده داشت.  

شهید دستواره و دفاع مقدس

هنگامی كه سردار متوسلیان ماموریت یافت تیپ محمدرسول الله(ص) را تشكیل دهد، او همراه سایر برادران به سمت جبهه های جنوب عزیمت كرد و در آنجا به علت مهارت در جذب نیرو مامور تشكیل واحد پرسنلی تیپ گردید. ایشان با میل باطنی كه به گردانها رزمی داشت، روحیه اطاعت پذیری اش باعث شد تا بدون هیچگونه ابهامی مسئولیت محوله را قبول كند، اما از فرماندهان تقاضا كرد كه مجاز به شركت در عملیات باشد. بنابراین در روزهای عملیات، سلاح به دست در كنار فرماندهان گردان وارد عمل می شد. شهید دستواره به همراه سرداران لشكر محمدرسول الله(ص) برای یاری رساندن به مردم مسلمان و ستمدیده لبنان و شركت در نبردهای پرحماسه رمضان و مسلم بن عقیل به فرماندهی تیپ سوم ابوذر منصوب گردید و تا زمان عملیات خیبر در همین مسئولیت به خدمت صادقانه مشغول بود. در عملیات خیبر بعد از شهادت فرمانده دلاور لشكر محمدرسول الله(ص) - «شهید حاج همت» و واگذاری فرماندهی به «شهید كریمی» - سید به عنوان قائم مقام لشكر 27 حضرت رسول(ص) منصوب گردید. پس از شهادت برادر كریمی در عملیات بدر، به عنوان سرپرست لشكر در خدمت رزمندگان اسلام علیه كفار جنگید و در نهایت با انتصاب فرماندهی جدید لشكر، ایشان همچنان به عنوان قائم مقام لشكر، در خدمت جنگ و دفاع مقدس انجام می كرد. مناطق اشغالی كردستان و صحنه های مختلف جبهه های جنوب كشور بویژه عملیات والفجر8 و جاده ام القصر (در فاو) شاهد دلاوریهای عاشقانه و جانفشانیهای این شهید عزیز است.  

ویژگیهای اخلاقی

از خصوصیات بارز شهید، خوشرویی، جذابیت، صفای باطن، اخلاص و توكل به خدا بود. به گفته همرزمانش، جایی كه او بود غم و اندوه بیرون می رفت. او در روحیه دادن به رزمندگان نقش به سزایی داشت. از شجاعت بالایی برخوردار بود. تجزیه و تحلیل حساب شده مسائل جنگ و قدرت تصمیم گیری سریع، یكی از ویژگیهایی بود كه در مشكلات، سید را یاری می كرد. با آنكه از نظر جسمی بدنی نحیف و لاغر داشت، خستگی ناپذیری و اعتماد به نفس او زبانزد خاص و عام بود. او در اكثر نبردها بجز مواقعی كه مجروح شده بود، حضور داشت و در شبهای عملیات تا صبح در خط اول درگیری با دشمن و در كنار رزمندگان از نزدیك به هدایت عملیات می پرداخت. آن بزرگوار تا هنگام شهادت 11 بار مجروح شد ولی هرگز از پای ننشست و با شجاعت كم نظیر تا نثار جان عزیزش به دفاع از اسلام و آرمانهای متعالی حضرت امام خمینی(ره) و حفظ كیان جمهوری اسلامی ادامه داد.

نحوه شهادت

در عملیات كربلای 1 – كه برادرش حسین در خط پدافندی شهید شد – جهت شركت در مراسم تشییع و تدفین او به تهران رفت. ولی بیش از سه روز در تهران نماند و به منطقه بازگشت. وقتی به وی گفته می شود كه خوب بود لااقل تا شب هفت برادرت می ماندی و بعد بر می گشتی، در جواب می گوید به آنها گفته ام كنار قبر حسین قبری را برای من خالی نگهدارید. بیش از 10 روز از شهادت برادرش نگذشته بود كه در عملیات كربلای 1، «روز آزادسازی شهر مهران» از چنگال دشمن بعثی، روح بزرگش از كالبدش رها شد و مظلومانه به شهادت رسید و در جرگه شهیدان كربلا راه یافت و بر سریر «عند ربهم» جلوس نمود.

 گوشه ای از وصیتنامه 

من نتوانستم آنطوری كه می خواستم به اسلام خدمت كنم، شما از امام پیروی كنید و به نظام مقدس جمهوری اسلامی خدمت نمایید.




نوشته شده در سه شنبه 24 خرداد 1390 توسط جا مانده از قافله
موضوع: شعر -

ماه بالای سر آبادی است

اهل ابادی در خواب است

باغ همسایه چراغش روشن،

من چراغم خاموش

ماه تابیده به بشقاب خیار، به لب كوزه آب

غوك ها می خوانند

مرغ حق هم گاهی

كوه نزدیك است، پشت افراها، سنجد ها

و بیابان پیداست

سنگ ها پیدا نیست، گلچهه ها پیدا نیست

سایه ها یی از دور، مثل تنهایی آب، مثل آواز خدا پیداست

نیمه شب بباید باشد

دب اكبر آن است، دو وجب بالاتراز بام

آسمان آبی نیست، روز ابی بود

یاد من باشد فردا، بروم باغ حسن گوجه و قیسی بخرم

یاد من باشد فردا لب سلخ، طرحی از بز ها بردارم،

طرحی از جارو ها، سایه ها شان در آب

 یاد من باشد , هر چه پروانه كه می افتد در آب , زود از آب

درآورم             

یاد من باشد فردا لب جوی، حوله ام را هم با چوبه بشویم

یاد من باشد تنها هستم

ماه بالای سر تنهایی است


 
( سهراب سپهری )


نوشته شده در سه شنبه 24 خرداد 1390 توسط جا مانده از قافله
بیست و هشت سال درد پله بودن برای دیگران و گمنامی دیگر توانی برایش نگذاشته بود.بیست و هشت سال روی تخت و رو به آسمان نگاه کردن و نیش و کنایه ها را شنیدن .

هم جانباز چهل و پنج درصد شیمیایی بود و هم جانباز هشتاد درصد برای اعضایش .وقتی پر کشید اجازه ندادند کنار همرزمانش آرام گیرد.گفتند به خاطر شیمایی بودن از دنیار رفته و چون درصد شیماییش زیر هفتاد بوده شهید محسوب نمی شود.

و کاش کسی شهید را دوباره برای ما معنا می کرد.

گمنام بود و گمنام پر کشید.

تدارکاتچی: کوچه های باران




نوشته شده در جمعه 20 خرداد 1390 توسط جا مانده از قافله
هیچ گاه راضی نخواهم بود کسی بدون تفکر در راهم برایم گریه کند...

من همه عمرم را در گناه به سر بردم به جز آن مدتی که خود را به دست خدا سپردم، شما نیز خود را به دست خدا بسپارید زیرا اوست پرورش دهنده ما.

ای خدا، بنده تو آمد، مرا در آغوش خود گیر که همانا تویی اول و آخر ما.

بنده تو دیگر در عشق تو سوخت، آن قدر در وصالت سوختم تا نیت شیطان را به وسیله آتش عشق ذوب نمودم، آن گاه رو به سوی جانان کردم.

خدایا زندگی شیطانی بس است، من تو را می خواهم چه کنم؟ من به آن زنده ام که روزی پیش تو می آیم و اگر این طور نبود خیلی پیش از این ها مرده بودم!

نگاههای خود را کنترل کنید تا بتوانید حسین، ائمه و شهدا را ببینید و زیارت کنید و با زبان خود غیبت نکنید و تهمت نزنید تا بتوانید با مولایتان صحبت کنید.

 

شهید علی حیدری(گردان تخریب لشکر ۲۷ محمد رسول الله)

  

نوشته شده در جمعه 20 خرداد 1390 توسط جا مانده از قافله


هلال ماه زیبای رجب،
زندگی و تولـدی دوباره رابـه عاشقان نوید می دهد.
ماه رجـب فصل جدیدی در كتاب زندگی می گشاید
كه از عطر دلانگیز نیایش سرشار است.

پیامبر رحمت (صلی الله علیه و آله) با دیدن هلال ماه مبارك رجب،
دست به دعا بر می داشت و پس از حمد و ثنای الهی،
سی بار تكبیر و لااله الااللّه می گفت و می فرمود:

ماه رجب، ماه استغفار برای امت من است.
در این ماه بسیارطلب آمرزش كنید
كه خداوند آمرزنده مهربان است.

در ماه رجب فرشته ای تا صبح اینگونه ندا می دهد:
خوشا به حال رجبیّون، خوشا به حال آنان كه والایی
ماه رجب رادریافته اند،

خوشا به حال آنان كه از بركت
ماه رجب نصیبی اندوخته اند.


نوشته شده در شنبه 14 خرداد 1390 توسط جا مانده از قافله


پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله :
" رجب ، " ریزان" نامیده شده است ، چرا كه در این ماه ،
رحمت خداوند بر امت من فرو می ریزد."


  بهارعاشقان و دلدادگان حریم كبریایی ، بر همگی مبــــــــــارک 






ماه رجب فصل روئیدن جوانه های عاشقانه زیستن

و ماه شست و شوی دل و جان از زنگارهای گناه و غفلت ،

و آماده شدن برای ورود به ضیافت الله اعظم است.






لیلة الرغائب( اولین شب جمعه ماه)

و میلاد ابوالائمه امیرالمومنین علیه السلام

تا شب نیمه رجب و ایام مبارك " بیض"

كه راهیان طریق سلوك به اعتكاف

و مناجات با رب جلیل می نشینند ...






وبیست و هفتم رجب كه رحمت الهی ظهور كرد

و محمد مصطفی صلی الله علیه و آله به رسالت مبعوث شد.








امید است آنگاه كه دستان خود را بر آستان الهی بلند می نمائید

و به مناجات كه زیباترین تجلی روح انسانی است، می پردازید

ما را از دعای خیر خویش محروم ننمائید.


نوشته شده در شنبه 14 خرداد 1390 توسط جا مانده از قافله


نوشته شده در سه شنبه 3 خرداد 1390 توسط جا مانده از قافله







نوشته شده در یکشنبه 1 خرداد 1390 توسط جا مانده از قافله
-- از دیگر صحنه‏هاى مربوط به زندگى آن حضرت، مسأله غصب فدك بود .
در اوایل سال هفتم هجرى، سپاه اسلام به طرف قلعه‏هاى خیبر كه در تصرف یهودیان بود حركت كردند و قلعه‏ها را فتح نمودند .
اهالى یكى از قلعه‏ها از در مصالحه برآمده و قریه فدك را كه شامل زمینهایى حاصلخیز بود به پیامبر بخشیدند و جنگ پس از 25 روز پایان یافت .
پس از آن، جبرئیل این آیه را نازل كرد: و آت ذا القربى حقّه و المسكین و ابن السّبیل .
.
: به خویشاوندان او حقشان را بده همچنین به مسكین و در راه ماندگان (سوره اسراء، آیه 26( پیامبر از جبرئیل پرسیدند: ذا القربى كیست؟ پاسخ داد: ذا القربى فاطمه است و حق او فدك است .
لذا رسول اكرم (ص) فدك را به فاطمه (س) بخشید .
از سال هفتم تا یازدهم هجرى این اراضى تحت تسلط ایشان بود و درآمد سرشار آن، بین فقرا تقسیم مى‏شد .
پس از روى كار آمدن ابوبكر، حكومت با كمبود بودجه مواجه شد، زیرا عده‏اى از پرداخت زكات خوددارى مى‏كردند و از طرفى درآمد فراوان فدك كه به فقرا مى‏رسید، مى‏توانست قلوب عامه را به سمت دیگرى سوق دهد .
لذا حكومت، فدك را به تصرف درآورد و به دستور ابوبكر، كارمندان منصوب از طرف حضرت زهرا (س) از آنجا اخراج شدند .
حضرت به این عمل اعتراض كردند .
ابوبكر پاسخ داد: من از پیامبر شنیدم كه فرمود: نحن معاشر الأنبیاء لا نورث: ما پیامبران براى كسى میراث باقى نمى‏گذاریم .
این، در حالى بود كه همگان مى‏دانستند كه فدك از طریق ارث به حضرت زهرا نرسیده بود؛ بلكه پیامبر (ص) آن را در زمان حیات خود به دختر خود بخشیده بودند .
پس از این پاسخ، حضرت با دلى پرسوز و در میان گروهى از زنان بنى هاشم به مسجد آمده، پشت پرده نشستند و بشدت گریستند .



نوشته شده در یکشنبه 1 خرداد 1390 توسط جا مانده از قافله
- در بیستم جمادى الثانى سال دوم بعثت، از صلب پیامبر اكرم- صلى الله علیه و آله و سلم- و از رحم پاك و مطهر خدیجه، دخترى پا به عرصه وجود نهاد، دخترى كه همتاى على (ع)، سرمنشأ و ریشه سلسله امامت و ولایت، و الگوى تمامى مؤمنین و موحدین است .


در یكى از ملاقاتها كه بین پیامبر و جبرئیل صورت گرفت، امین وحى الهى عرض كرد: اى محمد! خداوند على اعلى به تو سلام مى‏رساند و امر مى‏نماید كه چهل روز از خدیجه دورى كنى! آن حضرت 40 روز به خانه خدیجه نرفت .
روزها را روزه گرفت و شبها را به عبادت حق تعالى مشغول بود و در این مدت، در خانه فاطمه بنت اسد به سر مى‏برد و هر شب، هنگام افطار، به على (ع) امر مى‏فرمودند در خانه را باز كنند تا هر كه مى‏خواهد داخل شود و از غذاى حضرت تناول كند .

پس از گذشتن مدت مقرر، جبرئیل نازل شد و عرض كرد: خداوند على اعلى سلام مى‏رساند و مى‏فرماید: براى تحفه و كرامت من آماده باش! آنگاه میكائیل طبقى از میوه‏هاى بهشتى را فرود آورد .
در آن شب، پیامبر (ص) به على (ع) فرمود تا در منزل را ببندند؛ زیرا خوردن این غذا بر غیر نبى خاتم (ص) روا نبود .
آنگاه پیامبر از آن غذا و آب تناول فرمودند و در آن شب، نطفه بهترین زنان جهان منعقد شد .
چون زمان ولادت فرا رسید و خدیجه درد زاییدن را احساس كرد، از زنان قریش و بنى هاشم، كسانى را طلبید تا به كمك او بیایند .
اما آنان كه مى‏دیدند ثروتمندترین زن مكه، بلكه حجاز، به ازدواج فقیرترین مرد، آن هم مردى كه سنتها را در هم مى‏شكند درآمده است، از او دورى كردند و پیغام دادند: تو به سخنان ما توجهى نكردى و همسر یتیم ابوطالب شدى كه هیچ ثروتى ندارد؛ ما را با تو كارى نیست! خدیجه غمگین و افسرده شد! اما طولى نكشید كه چهار زن داخل خانه شدند .



نوشته شده در یکشنبه 1 خرداد 1390 توسط جا مانده از قافله
مقام معظم رهبری

درباره سایت
آمار سایت
Blog Skin