طواف یار
در و دیوار شهرم خوب می دانند، تمام افتخار ما شهیدانند.

بزرگ مردتاریخ

جستجو
پیوند ها
لوگو دوستان

 پایگاه مقاومت بسیج نصر

در انتظار یار

اللهم عجّل لولیک الفرج


صفوف آهنین . . .

من یك یهودی ام . . .

http://tiktak-2.persiangig.com/labkhandhayekhaki/logo/belagtapelak.gif



سرافرازان
قافله شهداء


جنبش سایبری ضد صهیونیسم
جعبه حدیث

هر مادری لالایی طفلش را با نغمه‌های انتظار می‌آمیزد... هر شهیدی كه پرپر می‌شود، تا آخرین لحظه حیات، امید دیدار «او» را به دوش می‌كشد. هر خزانی كه به بهار می‌رسد, آرزومند آمدن اوست... اما... تو ای خدای این‌همه انتظار! هنوز پایان این قصه را اراده نكرده‌اى؟
آه ای پروردگار! بیش از این طاقت بده به این دل‌های صبور! گویا هنوز شام سیاه سر كوچیدن ندارد! شكیباتر كن دل‌های به تاریكی خو ناكرده را! تا دمیدن سپیده... تا صبح صادق... تا صبح فتح... «اللهم انی اسئلك صبراً‌جمیلاً‌و فرجا قریباً» [دعای ابوحمزه ثمالى]
«كجایی ای تب توفانی زمین, ای مرد!»
سلام بر تو... بر عشق نادیده! تو كیستی كه این‌گونه به قداست, خیالت را با خویش زمزمه می‌كنم؟ كجای روزگار نام بلندبالایت را آموختم و ندیده دچارت شدم؟ چه كسی به من نشانت داد؟ چه كسی انتظارت را به من یاد داد؟
در انتظار تو بودن درد كمی نیست. مثل داستانی طولانی كه در گوش بی‌خوابی بخوانی و افاقه نكند. مثل مرهم ناپدیدی كه آرزوی بودنش را به زخم‌های خویش بگویی و دل‌خوشی‌های معوّق فراهم كنى.
آه ای مرد! ای صاحب روزگار! چرا هرگز صدایی از تو نشنیده‌ام؟ چرا هرگز رد پایی از عبورت را ندیده‌ام؟ چرا چشم‌هایم برای رویت تو كورند؟ چرا به هر طرف رو می‌كنم, سخنی از تو هست. نشانی از بودنت، حضورت... اما خودت نادیدنی‌تر از خیال و آرزویى؟ آیا كسی هست كه اعتماد آمدنت را به من خاطرنشان كند؟ آیا كسی هست كه قطعیت «تو» را از دل تمام احتمال‌های مأیوس برایم به ارمغان بیاورد؟ من دل‌تنگم و ناامید و تو نیستی مثل همیشه... مثل تمام روزهای این هزاره... هزاره نبودن... هزاره غیبت... هزاره ناپدیدى... دارم به انتهای صبر خویش می‌رسم. به پایان امید... به آخرین ایستگاه زنده‌ماندن در آرزوی تو... دارم ته‌مانده‌های جان و تنم را درین جاده پیش می‌برم. درین راهی كه عمری‌ست به مقصد نمی‌رسد. چرا پیدایت نیست؟ «لیت شعری این استقرت بك النّوی»
كی می‌رسم به لذتِ در خواب دیدنت؟
سخت است سخت... از لب مردم شنیدنت...
نامت را فراوان بر زبان می‌آورند در این شهر... صدایت می‌زنند... نامت را قاب می‌كنند روی دیوارها... نامت را آذین می‌بندند در كوچه‌ها و معبرها... نامت را به یكدیگر می‌گویند و من چه بسیار نام تو را شنیده‌ام ای مهربان!
اما دریغا كه دیدارت را هرگز... گفته‌اند تو را نمی‌توان دید با این چشم‌های بیهودگى... گفته‌اند از پیش‌رویمان می‌گذرى، اما نمی‌شناسیمت با این نگاه‌های غافل... اما ای كاش در خواب, راهی به تماشای تو داشتم. ای كاش شمیم پیراهنت از خوابم گذر كند تا بیداری‌ام را به عطر پیرهن یوسف بیناتر كنم.
خواب دیدن تو به تمام بیداری‌ها، به تمام عمر می‌ارزد. خواب تو را دیدن عین بیداری است و بیداریِ تو را ندیدن خواب است... غفلت است... از خوابم گذر كن مثل نسیم بهاره‌ای كه شكوفه‌ها را به لبخند فرا می‌خواند. مثل شفای ناگهانی كه درد را بر باد می‌دهد. مثل معجزه بی‌بدیلی كه ایمان را نو می‌كند. از خوابم گذر كن تا چشمان گنه‌كارم به یمن رؤیت تو بخشوده شوند و تقوای خویش را از سر بگیرند.
حس می‌كنم گویا هزار سال است كه دوستت داشته‌ام. انگار هزار سال است كه به تو، به آمدنت دل بسته‌ام. انگار هزار سال است كه خدا مرا به پای انتظار تو نشانده و هنوز تو را نیاورده است. آرى, به راستى, هزار سال است كه تو را دوست دارم... كه تو را دوست داریم... كه برایت دل‌تنگیم... منتظریم و تنها آه می‌كشیم.. خسته می‌شویم، ناله می‌كنیم و سجاده‌ها تنها انتظارمان را می‌دانند و تسبیح‌ها و نذرها عمق درد ما را دیده‌اند و سه‌شنبه‌ها بی‌قرارترمان می‌كند و جمعه‌ها دل‌هایمان را به آتش می‌كشند. هر روزی كه آغاز می‌شود و به پایان می‌رسد یا شبیه بغض سه‌شنبه است یا پر از اندوه جمعه... .
همه انتظار تو را می‌كشند همه... حتی پرندگان مهاجری كه مدام در رفت‌وآمدند و جز سفر نمی‌دانند. حتی كوچه‌های زبان‌بسته كه هیچ عاشق نیستند و درد چشم‌انتظاری نچشیده‌اند. حتی كوه‌های برف بر سر كه قلبشان از سنگ است... همه منتظرند. از هر مذهب و كیش, با هر زبان و بیان, تو را می‌شناسند و دست‌های مهربانت را بی‌قرارند. دستان آبادگر... دستان دل‌سوز... دستانی كه ویرانه‌ها را از نو خواهد ساخت و رسوم و آیین مقدس از یاد رفته را دوباره بنیاد خواهد كرد. همه صف به صف در انتظارند. قدم بگذار در كوچه‌های زمین و خانه دنیا را در بكوب!
قبیله‌ای كه می‌گرید, شمشیرش را گم كرده و قهرمانش را سوار بر اسب سپید... قبیله‌ای كه شبانگاه بر گندم‌زارها و رودخانه‌های خویش خون می‌بارد، بركت روزگاران خود را از نفس‌های بهارانی می‌داند كه پیدایش نیست, كه گویا سر باز آمدن ندارد... آه ای قبله قبیله! نگاه كن كه سقف آسمان این حوالی ترك برداشته و هر لحظه‌ای تكه‌ای از خود را بر سرمان آوار می‌كند. ببین كه زمین گسل‌های خویش را همه‌جا گسترده و ویرانی را هر لحظه بر ما مژده می‌دهد. نگاه كن كه مزرعه‌ها را آفت به یغما برده و داس‌های خستگی هیچ جز حسرت و انتظار و نومیدی درو نمی‌كنند.
سال‌های سال, پیران و موسپیدان ایل قصه آمدنت را در گوش جوان‌ترها زمزمه كردند و شب‌هایمان را به امید رسیدن صبح با تو به خواب بردند. قصه یوسف گم‌گشته و چشمان سپیدشده یعقوب نزد داستان انتظار ما هیچ نیست. این انتظار بالابلند, قصه هزار و یك شبی است كه اندوه نفس‌گیرش به افسانه‌های محال می‌ماند كه هزاران سال تكرار شده و چشمان ما را نه به خواب كه به اضطراب، به بی قراری و جنون برده است.
آه! قبیله‌ای كه می‌گرید, دلیل بودنش را، آبروی آسمان و زمینش را گم كرده. قبیله‌ای كه نماز خون می‌خواند, دسته‌دسته شهیدان پرپرش را كه به آسمان می‌روند, بدرقه می‌كند. خورشیدِ بی‌غروب خویش را می‌جوید كه طلوع و غروب همه روزها به اذن شمس چشمان اوست. خورشیدی كه پشت كوه‌های ناپدید نشسته و اهالی مضطرب این عشیره را دلواپس است.
همه آرام گرفتند و شب از نیمه گذشت
آنچه در خواب نشد, چشم من و پروین است
هر شب شماره ستاره‌های آسمان افزون می‌شود؛ چراكه اشك‌های معصوم تو هر شب از چشمانت فرو می‌چكند و به آسمان می‌روند كه تو هر شب، در انتهای هر روز رفته زمین, بر گناه بی‌شمار خاكیان گریه می‌كنی و هیچ‌كس نمی‌داند كه هر سپیده، سرخی آفتاب مشرق،‌سرخی چشمان به خون نشسته توست. چشمان خواب ندیده‌ای كه نگران حال روزگارند و تكیده و غمگین برای انسان دعا می‌كنند. سحر آمده! برخیز!.... ستاره‌ها را از گونه‌های خیست پاك كن. سجاده غمناكت را ببند و بگذار قدری بیارامد. چشم‌های خسته‌ات را،‌چشم‌های شب تا سحر گریسته‌ات را به شرق بدوز. بگذار از امواج مقدس نگاه تو خورشید جان بگیرد و طلوع كند. سیاهی عبایت را از روی سر شب بردار؛ بگذار هوا روشن شود.
در كوچه‌ها صدای قدم‌هایت را جاری كن. چراغ‌خانه‌های شهر را بیفروز. مردم در خواب را بیدار كن. زیر لب, نام تك‌تك‌شان را صدا بزن تا خداوند به یمن زمزمه پرمهر تو روز خجسته دیگری را برایشان بیاغازد. دعا كن سفره‌هاشان به بركت نام تو برقرار و حلال باشد. دعا كن عبادتشان را به حرمت آبروی تو خدا پذیرا شود. دعا كن برای خاطر قلب پرعطوفت تو با یكدیگر مهربانی كنند. دعا كن آب در آسیاب ستم نریزند. دعا كن تو را از یاد نبرند... تو را غافل نمانند... تو را چشم به راه باشند. دعا كن برای مردم زمین! برای غفلت روزگار... دل‌های سنگ‌شده... دل‌های تنگ شده برای سینه‌های لبریز از درد و داغ... برای قلب‌های عاشق، قلب‌های مظلوم... . برای صبرهای به سر آمده... جان‌های به لب رسیده... برای اشك‌های خسته دعا كن... برای بغض‌های گلوگیر... برای چشم‌های در جست‌وجو.... همه را دعا كن! كه تو فرزند آن مهر مادرانه‌ای هستی كه شب تا به سحر تك‌تك مردمان را دعا می‌كرد و سحرگاه از سجاده پربركتش نور و سرور در تمام عالم گسترده می‌شد. دعا كن فرزند كوثر! دعا كن!
خدایا, خداوندا! عشق نباید ناكام بماند. نباید زمین بخورد. نباید به زانو دربیاید. به بن‌بست برسد. عشق نباید آرزو به دل بماند. «انتظار» نباید دست رد بر سینه‌اش فرود آید. نباید تنها و سرگردان رها شود. انتظار نباید بیهوده به هدر رود. نباید نادیده گرفته شود و بی‌سرانجام بماند.
خدایا! فكری به حال عشق و انتظار كن. به حال چشم به راهى... فكری به حال این همه جست‌وجو... این همه دل‌تنگى... تنها تویی كه می‌توانى. تنها تویی كه قادرى. خدایا! خودت این سرنوشت را رقم زدى. خودت انتظار را آفریدی و تقدیر محتوم بشر قرار دادى. حالا خودت طاقت و تحمل بده. خودت صبر عطا كن.
بگو چگونه خط خوردن روزهای تقویم را یك به یك ببینیم و ناامید نشویم. بگو چگونه غروب‌های خانمان‌سوز جمعه را پشت پنجره‌ها نگاه كنیم و شكوه سر ندهیم. بگو چگونه با تو گله نكنیم؟ با تو كه آن بالا نشسته‌ای و این همه بی‌قرارى، این همه انتظار را می‌بینى، ولی «او» را به ما نشان نمی‌دهى. خدایا! مگر انسان تا كجا طاقت انتظار دارد؟ مگر هزاران سال خون دل خوردن، هزاران سال تاریخِ بی‌ظهور، بی‌امام، ‌بی‌معصوم كم است؟ مگر این همه خون شهید، این همه چشم انتظارِ جان‌باخته بس نیست؟
چقدر چشم‌منتظر پیر شدند و از خاك كوچیدند. چقدر كودكان كه به دنیا آمدند و در این هوای غربت و چشم به راهی بزرگ شدند. چقدر دل‌ها كه تولد یافتند و عشق و انتظار آموختند و به پیری رسیدند و هنوز هیهات... هر كودكی كه پا به روزگار می‌نهد, از زبان همه حدیث انتظار می‌شنود... .


نوشته شده در جمعه 30 اردیبهشت 1390 توسط جا مانده از قافله

با وجود سفارش آن حضرت به نهان داشتن شرایط جسمى و وضعیت روحى‏اش پس از آن رویدادهاى تلخ، و با وجود رازدارى امیر مؤمنان، سرانجام خبر بیمارى بانوى بانوان در مدینه منتشر گردید و همگان از شرایط آن حضرت آگاه شدند. لازم به یادآورى است كه فاطمه علیهاالسلام از بیمارى سختى شكایت نداشت كه غیرقابل مداوا برسد، بلكه آنچه او را سخت رنج مى‏داد و پیكرش را آب مى‏كرد، امواج دردها و مصیبتها و رنجهایى بود كه هر روز بر آن افزوده مى‏شد و این فشارها بود كه بر رنج و بیمارى برخاسته از صدمات وارده در یورش به خانه‏اش، كمك مى‏كرد تا بانوى سرفراز گیتى را به بستر شهادت بكشاند.

در كنار اینها فشار سوگ پدر و گریه بسیار بر آن حضرت نیز از عواملى بود كه باعث شدت بیمارى و زوال شادابى و طراوت از خورشید جهان‏افروز وجود او مى‏شد و باید ستم و خشونت و مواضع ناجوانمردانه‏ى برخى از مسلمان‏نماها و نیز تحول ارتجاعى در سیستم سیاسى و دگرگونى كارها و تغییر اوضاع و شرایط به سود ارتجاع و جاهلیت را نیز از عواملى برشمرد كه فشار دردها و رنجها را هر لحظه بیشتر مى‏ساخت و خورشید وجود اندیشمندترین و آزاده‏ترین بانوى جهان هستى را بسوى افق مغرب پیش مى‏برد.

فاطمه در یورش دژخیمان دولت غاصب به خانه‏اش به گونه‏اى میان در و دیوار فشرده شد كه علاوه بر وارد آمدن صدمات سخت بر وجود گرانمایه‏اش، جنین وى نیز سقط گردید و تازیانه‏هاى بیدادى كه بر پیكر مطهرش فرود آمد، بدنش را مجروح و خون‏آلود ساخت و آثار عمیقى در آن نازنین‏بدن برجاى نهاد. و نیز ضربات شدید دیگرى بر او وارد آمد كه جسم و جان و روح ملكوتى‏اش را به شدت آزرد.

آرى همه‏ ى این امور و رویدادهاى دردناك دست به دست هم دادند و آن حضرت را به بستر بیمارى كشانده و از انجام كارهاى خویش بازداشتند.
حضرت امام حسن مجتبى علیه‏السلام در یك مجلس مناظره در حضور معاویه خطاب به مغیرة بن شعبه فرمود: «تو مادرم را زده و مصدوم و مجروح ساختى، تا اینكه او بچه‏اش را سقط كرد...» (انت الذى ضربت فاطمة بنت رسول‏اللَّه صلى اللَّه علیه و آله حتى ادمیتها و القت ما فى بطنها...) (1)

و حضرت امام صادق علیه‏السلام با تصریح بیشتر در مورد علت بیمارى و شهادت فاطمه علیهاالسلام مى‏فرمایند:
و كان سبب وفاتها ان قنفذا مولى الرجل لكزها بنعل السیف بامره فاسقطت محسنا، و مرضت من ذلك مرضا شدیدا. (2)

سبب شهادت فاطمه این بود كه قنفذ (غلام خلیفه دوم) با غلاف شمشیر او را زده و بچه‏اش را كشت و مادرم از این جهت به بستر بیمارى افتاد.
اسماء لحظه‏اى حضرت را به حال خود واگذاشت و بعد صدا زد و جوابى نشنید، صدا زد اى دختر محمد مصطفى، اى دختر گرامى‏ترین كسى كه زنان حمل او را عهده‏دار شدند، اى دختر بهترین كسى كه بر روى ریگ‏هاى زمین پاى گذارده، اى دختر كسى كه به پروردگارش به فاصله دو تیر كمان و یا كمتر نزدیك شد، اما جوابى نیامد چون جامه را از روى صورت حضرت برداشت، مشاهده كرد از دنیا رخت بر بسته است، خود را به روى حضرت انداخت و در حالى كه ایشان را مى‏بوسید گفت: فاطمه آن هنگام كه نزد پدرت رسول خدا رفتى سلام اسماء بنت عمیس را به آن حضرت برسان، آنگاه گریبان چاك زده و از خانه بیرون آمد، حسنین به او رسیده و گفتند: اسماء مادر ما كجا است؟ وى ساكت شد و جوابى نداد، آنان وارد اتاق شده دیدند حضرت دراز كشیده حسین علیه‏السلام حضرت را تكان داد دید از دنیا رفته است، فرمود: اى برادر خداوند تو را در مصیبت مادر پاداش دهد.

حسن خود را بر روى مادر انداخته و گاهى مى‏بوسید و مى‏گفت: اى مادر با من سخن بگو پیش از آن كه روح از بدنم جدا شود، و حسین جلو آمده و پاهاى حضرت را مى‏بوسید و مى‏گفت: اى مادر من پسرت حسینم، پیش از آنكه قلبم منفجر شود و بمیرم با من صحبت كن.

اسماء به آنها گفت: اى فرزندان رسول خدا بروید نزد پدرتان على علیه‏السلام او را از مرگ مادرتان خبردار كنید، آن دو از منزل بیرون رفته و صدا مى‏زدند:یا محمداه یا احمداه، امروز كه مادرمان از دنیا رفت رحلت تو تجدید شد، بعد به مسجد رفته و على علیه‏السلام را خبردار كردند حضرت با شنیدن خبر فوت فاطمه علیهاالسلام از هوش رفت و با پاشیدن آب بر او به هوش آمد و چنین گفت: اى دختر حضرت محمد به چه كسى تسلیت بگوئیم، من همیشه به وسیله تو دلدارى داده مى‏شدم، بعد از تو چه كسى موجب دلدارى و تسلیت من خواهد شد.

كیفیت وفات حضرت زهرا (س)

1ـ به ام‏سلمه فرمود: برایم آبى آماده كن تا بدان غسل كنم، ام‏سلمه آب را آورد، غسل كرد و جامه پاكى پوشید، دستور داد بسترش را در وسط اتاق بگستراند،به طرف راستش رو به قبله خوابید و دست راستش را زیر صورتش گذاشت.(3)

2- در روایت دیگرى آمده كه: حضرت به اسماء فرمود: آبى برایم آماده كن، بعد با آن غسل كرده و سپس فرمود: جامه‏هاى جدیدم را به من بده، آنها را پوشیده و فرمود: بقیه حنوط پدرم را از فلان جا برایم بیاور و زیر سرم بگذار و مرا تنها گذاشته و از اینجا بیرون برو، مى‏خواهم با پروردگارم مناجات كنم.
اسماء مى‏گوید: از اتفاق بیرون شدم و صداى مناجات آن حضرت را مى‏شنیدم، آهسته به طورى كه مرا نبیند وارد شدم دیدم دست به سوى آسمان دراز كرده و مى‏گوید: پروردگارا به حق محمد مصطفى و اشتیاقى كه به دیدار من داشت، و به شوهرم على مرتضى و اندوهش بر من و به حسن مجتبى و گریه‏اش بر من و به حسین شهید و پژمردگى و حسرتش بر من و به دخترانم كه پاره تن فاطمه مى‏باشند و غم و اندوهى كه بر من دارند، از مى‏خواهم كه بر گناهكاران امت محمد ترحم فرمائى و آنان را بیامرزى و به بهشت وارد كنى كه تو بزرگوارترین سؤال شوندگان و مهربان‏ترین مهربانانى. (4)

3- و گفت: قدرى مرا به خود واگذار و بعد مرا بخوان، اگر پاسخ تو را دادم كه بسیار خوب و اگر جوابى ندادم بدان كه من به سوى پدر خود، (یا پروردگارم) رفتم.

اسماء لحظه‏اى حضرت را به حال خود واگذاشت و بعد صدا زد و جوابى نشنید، صدا زد اى دختر محمد مصطفى، اى دختر گرامى‏ترین كسى كه زنان حمل او را عهده‏دار شدند، اى دختر بهترین كسى كه بر روى ریگ‏هاى زمین پاى گذارده، اى دختر كسى كه به پروردگارش به فاصله دو تیر كمان و یا كمتر نزدیك شد، اما جوابى نیامد چون جامه را از روى صورت حضرت برداشت، مشاهده كرد از دنیا رخت بر بسته است، خود را به روى حضرت انداخت و در حالى كه ایشان را مى‏بوسید گفت: فاطمه آن هنگام كه نزد پدرت رسول خدا رفتى سلام اسماء بنت عمیس را به آن حضرت برسان، آنگاه گریبان چاك زده و از خانه بیرون آمد، حسنین به او رسیده و گفتند: اسماء مادر ما كجا است؟ وى ساكت شد و جوابى نداد، آنان وارد اتاق شده دیدند حضرت دراز كشیده حسین علیه‏السلام حضرت را تكان داد دید از دنیا رفته است، فرمود: اى برادر خداوند تو را در مصیبت مادر پاداش دهد.

حسن خود را بر روى مادر انداخته و گاهى مى‏بوسید و مى‏گفت: اى مادر با من سخن بگو پیش از آن كه روح از بدنم جدا شود، و حسین جلو آمده و پاهاى حضرت را مى‏بوسید و مى‏گفت: اى مادر من پسرت حسینم، پیش از آنكه قلبم منفجر شود و بمیرم با من صحبت كن.
اسماء به آنها گفت: اى فرزندان رسول خدا بروید نزد پدرتان على علیه‏السلام او را از مرگ مادرتان خبردار كنید، آن دو از منزل بیرون رفته و صدا مى‏زدند:یا محمداه یا احمداه، امروز كه مادرمان از دنیا رفت رحلت تو تجدید شد، بعد به مسجد رفته و على علیه‏السلام را خبردار كردند حضرت با شنیدن خبر فوت فاطمه علیهاالسلام از هوش رفت و با پاشیدن آب بر او به هوش آمد و چنین گفت: اى دختر حضرت محمد به چه كسى تسلیت بگوئیم، من همیشه به وسیله تو دلدارى داده مى‏شدم، بعد از تو چه كسى موجب دلدارى و تسلیت من خواهد شد.

پی نوشت ها

1ـ احتجاج طبرسى، ج 1، ص 414- بحارالانوار، ج 43، ص‏ص 197، ح 28- سفینة، ج 2، ص 339.
2ـ عوالم، ج 11، ص 504- بحار، ج 43، ص 170، ح 11.
3ـ بلادى بحرانى «وفات فاطمه الزهراء» 77.
4ـ وفاه فاطمة الزهراء/ 78.


نوشته شده در شنبه 17 اردیبهشت 1390 توسط جا مانده از قافله

  اسماء گوید: دیدم حضرت دستهایش را به سوى آسمان بلند كرده و مى‏گوید:

پروردگارا به حق حضرت محمد مصطفى و شوق و اشتیاقى كه نسبت به من داشت و به شوهرم على مرتضى و اندوهى كه بر من دارد و به حسن مجتبى و گریه‏اش بر من، و به حسین شهید و حسرت و افسردگیش نسبت به من و به دخترانم كه دختران فاطمه‏اند و آه ماتمشان بر من، از تو مى‏خواهم كه بر گنهكاران امت حضرت محمد ترحم فرموده،

و آنان را ببخشائى و به بهشت واردشان سازى كه تو گرامى‏ترین سؤال شوندگان و ارحم الراحمین مى‏باشى (1)

  1ـ بلادى البحرانى، «وفاه فاطمة الزهراء»/ 78.

وصایاى حضرت زهرا (س)

بسم الله الرحمن الرحیم هذا ما اوصت به فاطمة بنت رسول‏اله و هى تشهد ان لا اله اله الله و ان محمدا رسول‏الله و ان الجنة حق والنار حق و ان الساعة آتیة لاریب فیها و ان الله یبعث من فى القبور یا على انا فاطمه بنت محمد زوجنى الله منك لاكون لك فى الدنیا و الاخرة انت اولى بى من غیرى حنطنى و غسلنى و كفنى باللیل وصل على و ادفنى باللیل و لا تعلم احدا و استودعك الله و اقراء على ولدى السلام الى یوم القیامة.(1)
این است وصیت فاطمه دختر رسول خدا و او شهادت مى‏دهد به یگانگى و یكتایى ذات باریتعالى و رسالت حضرت محمد رسول‏الله و گواهى مى‏دهد كه بهشت حق است و آتش جهنم حق است و بدون شك قیامت در پیش است و خواهد آمد و خدا در آن روز همه را از قبرها برمى‏انگیزد یا على من فاطمه دختر محمدم كه خداوند مرا به ازدواج تو درآورد تا در دنیا و آخرت همسر تو باشم و از آن تو، تو از هركس بر من نزدیكترى مرا شبانه حنوط كن و شب غسل بده و شبانه كفنم كن و شب به خاك بسپار و كسى را از دفن من مطلع مكن. تو را به خدا مى‏سپارم و سلام من به فرزندانم تا روز قیامت برسان. و در بعضى از روایات دارد كه زهرا علیهاالسلام به على علیه‏السلام گفت: یابن عم دلم تمناى مرگ دارد ساعتى نخواهد گذشت جز آن كه از تو مفارقت نمایم.

على علیه‏السلام فرمود: اى دختر رسول خدا وصیت كن به آنچه مى‏خواهى و هر چه در دل دارى بیان كن على علیه‏السلام نشست بالاى سر فاطمه و خانه را از بیگانه خالى كرد جز فاطمه و على كسى نبود فاطمه عرض كرد: اى پسر عم هیچگاه در زندگى به شما دروغ نگفته‏ام و در زندگى زناشویى با تو راه خیانت نپیموده‏ام و لا خالفتك منذ عاشرتنى. و هرگز در معاشرت با تو از در مفارقت وارد نشده‏ام و پیوسته مطیع فرمان تو بوده‏ام. على علیه‏السلام فرمود:

پناه مى‏برم به خدا (اى دختر رسول خدا) تو بانوى راستگویى و داناتر و پرهیزگارتر و نیكوكارتر و گرامى‏تر از هركسى، من نیز از خدا در مخالفت با تو بیمناك بوده‏ام و فراق تو بر من سخت ناگوار است فقدان تو بر من تجدید مصیبتى است كه از رحلت پیغمبر بر من وارد شد به خدا قسم مصیبت فراق تو بر من چنان است كه هیچ چیز نمى‏تواند مرا تسلیت دهد در آن حال هر دو به گریه افتادند و مدتى زار زار اشك ریختند (بعضى نوشته‏اند كه چون اطاق خلوت شد زهرا علیهاالسلام به على علیه‏السلام عرض كرد پسر عم جلوتر بیا و دستت را روى سینه من بگذار على علیه‏السلام خواهش آن بانو را عمل كرد آنگاه عرض كرد پسر عم از من راضى باش على علیه‏السلام فرمود: زهرا جان از تو راضیم خداى نیز از تو راضى باشد. عرض كرد نه على جان مى‏دانى من از چه چیزى از شما رضایت مى‏خواهم روزى كه دشمن به صورت من سیلى زد و با خستگى و درد جسمانى و روح افسرده آمدم منزل دیدم تو در كنج حجره نشسته‏اى و مشغول جمع‏آورى قرآنى با تندى با شما سخن گفتم و به شما گفتم یابن ابیطالب اى پسر ابى‏طالب در كنج حجره نشسته‏اى و مثل جنین در رحم حجره قرار گرفته‏اى دشمن به همسرت تعدى كرده...

غصه‏دار بودم و با تو پرخاش كردم اینك از تو رضایت مى‏خواهم از من راضى باش) مولاى متقیان سر فاطمه را به سینه چسباند و با مهربانى فرمود: زهرا جان از تو راضیم خدا و رسول از تو راضى باشند هرچه مى‏خواهى بگو كه اجرا خواهم كرد. آن بانو در حالى كه اشك مى‏ریخت گفت شوهر گرامیم خداوند تو را جزاى خیر دهد وصیت من این است كه دختر خواهر من امامه را تزویج كنى (امامه دختر زینب بنت رسول‏الله بود كه مادرش در زمان پدر فوت كرده بود) زیرا امامه به فرزندان من مهربانى خواهد كرد و بهترین پرستار آنها است و مرد هم ناگزیر است زنى در خانه داشته باشد.
از جمله وصایاى حضرت زهرا علیهاالسلام به همسرش این بود كه گفت: شوهر عزیزم براى من تابوتى بساز كه فرشتگان صورت آن را به من نشان داده‏اند و امام علیه‏السلام از وى خواست كه وصف آن را برایش بیان كند تا طبق خواسته‏اش عمل نماید.

«مورخین نوشته‏اند كه وصف تابوت در متن وصیت آن بانوى بزرگ اسلام نیست» و باز گفت: همسرم وصیت دیگرم این است كه هیچكس به جنازه من حاضر نشود.
من از این مردم كه به من ستم كردند و حق مرا غصب نمودند متنفرم.
اینها دشمن من و دشمن رسول خدا (ص) هستند اجازه نده از این قوم و هوادارانشان كسى بر جنازه من حاضر شوند و نماز بخوانند یا على مرا در تاریكى شب آنگاه كه دیدگان مردم به خواب رفت به خاك بسپار تا از دفن من بى‏خبر باشند. (2)

1ـ بحار چاپ قدیم ج 10/ 61

2ـ فاطمة الزهرا سیدة نساءالعالمین/ 435




نوشته شده در شنبه 17 اردیبهشت 1390 توسط جا مانده از قافله

محدث اربلى، از علماى ارجمند قرن هفتم و صاحب «كشف‏الغمه فى معرفة الأئمه» در مورد آرزوى مرگ، در دل و جان دختر گرامى و با فضیلت پیامبر عالیقدر اسلام، بیان روشن و توضیحات مفید و روشنگرى دارد كه بازگویى آن در بر دارنده‏ى نكته‏هاست. از این رو شمه‏اى از آن گفتار به صورت اختصار در اینجا نقل مى‏شود. وى مى‏گوید:
«طبیعت بشر بر حب ذات و علاقه به ادامه‏ى حیات خویش نهاده شده است. عموما بشر از مرگ گریزاتن و عاشق و علاقمند حیات و زندگى خویش است. انبیاى الهى هم با آن همه عظمت و جلالت قدر و فضیلت، باز از این قاعده مستثنى نیستند، و در این علاقه با عموم مردم شریك و یكسان‏اند. داستان حضرت آدم (ع) با آن همه طول عمر و مدت زندگى‏اش باز هم آرزوى حیات و ادامه‏ى زندگى را داشت و همیشه از خداوند متعال آرزوى عمر طولانى و زندگى بیشتر مى‏كرد، خود گواهى بر این حقیقت است.
حضرت نوح (ع) كه از لحاظ سن و سال در حدى بود كه به تصریح قرآن مجید، تنها 950 سال در میان قوم خود به دعوت مردم و تبلیغ راه حق و توحید مشغول بود، وقتى اجلش فرارسید هنوز از زندگى سیر نبود. زیرا چون در لحظات آخر از او پرسیدند كه دنیا را چگونه یافتى؟ پاسخ داد: «دنیا را خانه‏اى دیدم داراى دو در، كه از یك در به اندرون آیند و از در دیگر بیرون روند» و مفهوم این جمله، شدت علاقه به حیات و دشوارى جدایى از دنیا را در نظر آن پیغمبر كهن‏سال و منادى توحید نشان مى‏دهد.
و یا حضرت ابراهیم (ع) از حقتعالى خواسته بود كه تا او خودش آرزوى مرگ نكرده است، او را از دنیا نبرد.
و یا حضرت موسى (ع) در مفارقت از دنیا و به هنگام فرارسیدن آخرین لحظات عمر، با ملك‏ الموت محاجه و گفتگو داشت و دل از دنیا نمى‏برید.
آرى اینها، فقط شمه‏اى از احوال انبیاى عظام بود كه با وجود علو درجه و رفعت شأن و عظمت مقام، باز از دنیا سیر نمى‏شدند و به ترك حیات و قطع زندگى رغبت نداشتند...
ولى فاطمه‏ى زهرا (ع) با آن سن و سال اندك و در عنفوان جوانى، چنان با شور و شوق در انتظار مفارقت از دنیا و ترك حیات بود كه دریافت خبر رحلت خویش از پدرش را جشن و سرور تلقى مى‏كرد، و بسیار خوشحال و شادمان بود كه زودتر بر پدر بزرگوارش نزول خواهند كرد. و این امر، یكى از اسرار عظمت روحى و معنوى اهل‏بیت (ع) است كه در آنان به ودیعت نهاده شده، و امرى است كه تنها به آنان اختصاص دارد». (1)همین معنى را فاطمه (ع) خود نیز ضمن همان خطبه‏ى شورانگیزى كه در مسجد مدینه و در حضور جمع كثیرى از مردم ایراد كرد، بیان فرموده است. بدین‏صورت كه حضرتش در آن گفتار كوبنده و پرشور، پیرامون رحلت پدر بزرگوار خود مى‏گوید:
«خداوند او را با رحمت و رأفت خویش به سوى جوار خود قبض روح فرمود، و از مشقت و رنج و درد این دنیاو تحمل وزر و بال آن آسوده ساخت و مشمول رضوان و خشنودى خود نمود».(2)
این جملات عمیق، خود مى‏تواند بازگوكننده‏ى دیدگاه كلى و عمومى زهرا (ع) نسبت به مرگ و انتقال از این جهان باشد. در واقع این سخنان پرمعنى، نگرش و جهان‏بینى زهراى اطهر (ع) را ترسیم مى‏كند و نشان مى‏دهد كه در نظر او، رخت بربستن از این جهان و شتافتن به سوى باقى، عالى‏ترین راه رهایى از مشقات دنیا و رسیدن به جوار رحمت و رأفت حق است. لذا كسى كه چنین دیدگاهى نسبت به مرگ دارد، طبیعى است كه در مورد مرگ خود نیز از همین دیدگاه به مسأله مى‏نگرد. آنچه از بیان زهرا (ع) در مورد رحلت پدر بزرگوارش استفاده مى‏شود، در حقیقت تأییدى استوار، بر همان عامل روحى و معنوى در نهاد اوست كه باعث مى‏شود تا از شنیدن خبر رحلت خود نیز شادمان گردد.
در روایت وارد است هنگامى كه فاطمه زهرا علیهاالسلام با تمام توان در دفاع از ولایت امیرالمؤمنین و حكومت اسلامى برآمد در این مسیر به مصیبتها و ناگواریهاى گوناگون گرفتار شد. پس از آنكه امیرالمؤمنین علیه‏السلام را از حكومت كنار دید و حادثه‏ى غدیر را فراموش شده‏ى امت وقت دید و آن هنگام كه فدك و حقوق اقتصادى خود را در دستان نامردان نااهل دید و در دفاع از حقوق خود ناامید گشت و پس از آنكه حریم و حرمت اهل‏بیت را توسط هتاكان منافق محل امنى نیافت، و آنگاه كه حتى مردم را از صداى گریه‏هاى خود دلتنگ دید دست به دعا برداشت و آرزوى ملاقات با خدا و رسول خدا را نمود. در كتاب نهج‏الحیاة آمده است: درباره‏ى شكوه‏ها و غمهاى جانكاه حضرت زهرا علیهاالسلام پیامبر گرامى اسلام به اصحاب خویش خبر داده و فرمود:
"دخترم آنچنان در امواج بلاها و مصیبتها، غمناك و نگران مى‏شود كه دست به دعا برداشته، از خدا آرزوى مرگ و شهادت كند، مى‏گوید:"
یا رب انى قد سئمت الحیاة و تبرمت باهل الدنیا فالحقنى بأبى الهى عجل وفاتى سریعا.
(پروردگارا! از زندگى خسته و روى گردان شده‏ام و از دنیازدگان، بلاها و مصیبتهاى ناگوار دیده‏ام، خدایا مرا به پدرم رسول خدا متصل گردان و مرگ مرا زود برسان.) (3)

اندوه فراوان حضرت زهرا(س) در لحظات ترك دنیا

علت رنجورى و ناتوانى روزافزون زهرا (علیهاالسلام) تنها بیمارى نبود، بلكه افكار و غم و غصه‏هاى فراوان، مغز و اعصاب آن بانوى عزیز را فشار مى‏داد، گاهى كه در اطاق كوچك خویش بر پوستى آرمیده و بالشى كه از علف پر شده بود به زیر سر داشت، افكار گوناگون بر آن حضرت هجوم مى‏آورد: آه چگونه به وصیت‏هاى پدرم اعتنا نكردند و خلافت شوهرم را غصب نمودند؟ آثار شوم و خطرناك غصب خلافت تا قیامت باقى خواهد ماند. خلافتى كه بوسیله‏ى زور و حیله‏بازى بر ملت تحمیل شد، عاقبت خوبى ندارد. علت پیشرفت و ترقى اسلام و عظمت مسلمین، اتحاد و یگانگى جهان مسلمین بود، آه چه نیروى بزرگى را از دست دادند! اختلافات را در داخل خودشان كشاندند، نیروى واحد و مقتدر اسلام را به نیروهاى پراكنده تبدیل نمودند. جهان اسلام را در مسیر ناتوانى و ضعف و پراكندگى و ذلت انداختند. آه آیا من همان فاطمه و عزیز كرده پیغمبرم كه در بستر بیمارى افتاده‏ام و در اثر ضربات همین امت از درد مى‏نالم و مرگ را بالعیان مشاهده مى‏كنم؟!

 پس آن همه سفارشهاى پیغمبر چه شد؟ خدایا على (علیه‏السلام) را چكنم كه با وجود آن همه شجاعت و قدرتى كه در او سراغ دارم در وضعى گرفتار شده كه ناچار است براى حفظ مصالح اسلام دست بر روى دست بگذارد و در قبال غصب حق مشروعش سكوت اختیار كند؟ آه مرگ من نزدیك شده و در روزگار جوانى از دنیا مى‏روم و از غم و غصه نجات مى‏یابم، اما كودكان یتیم را چه كنم؟ حسن و حسین و زینب و ام‏كلثومم یتیم و بى سرپرست مى‏شوند. آه، چه مصیباتى بر سر عزیزانم وارد خواهد آمد، من بارها از پدرم مى‏شنیدم كه مى‏فرمود: حسنت را مسموم مى‏كنند و حسینت را با شمشیر به قتل مى‏رسانند. هم اكنون آثار و علائمش را مى بینم.
گاهى حسین كوچك را مى‏گرفت و زیر گلویش را مى‏بوسید و براى مصیباتش اشك مى‏ریخت. گاهى حسن را به سینه مى‏چسبانید و بر لبهاى معصومش بوسه مى‏زد. گاهى گرفتاریهاى آینده و حوادث طاقت‏فرساى زینب و ام‏كلثوم را به یاد مى‏آورد و براى آنان مى‏گریست.
آرى امثال این افكار ناراحت كننده بود كه زهراى عزیز را رنج مى‏داد و روز بروز رنجورتر و ضعیف‏تر مى‏شد.
در روایت وارد شده كه فاطمه (علیهاالسلام) در هنگام وفات گریه مى‏كرد، على (علیه‏السلام) فرمود: چرا گریه مى‏كنى؟ پاسخ داد: براى گرفتارى‏هاى آینده‏ى تو گریه مى‏كنم. فرمود: گریه نكن، به خدا سوگند اینگونه امور در نزد من مهم نیست.(4)

1ـ كشف ‏الغمه، ج 2، ص 82.
2ـ «قبضه اللَّه قبضة رأفة و اختیار رغبة بمحمد عن تعب هذه الدار موضوعا عنه اعباء الأوزار محفوفا بالملائكة الأبرار و رضوان الرب الغفار و جوار الملك الجبار».
3ـ نهج‏الحیاة/ ح 118/ ص 204
4ـ بحارالانوار ج 43 ص 218.



نوشته شده در شنبه 17 اردیبهشت 1390 توسط جا مانده از قافله

خواب دیدن حضرت زهرا(س) قبل از شهادت

از آن بانوى پهلو شكسته نقل كرده‏اند كه در روزهاى آخر عمر خواب دیدم پدرم را و به او از دست امت شكایت كردم آن حضرت به من فرمود: انك قادمة على عن قریب (1) تو به زودى به سوى من مى‏آیى.
بار دیگر خواب مى‏بیند ملائكه بسیارى به زمین فرود مى‏آیند و دو فرشته جلیل‏القدر پیشاپیش آنها است كه او را به آسمانها بردند و قصرهاى عالیه بهشتى را به او نشان دادند و باغها و بستانهاى فردوس اعلا را به او نمودند... مى‏پرسد كه این كاخ‏هاى عالى از آن كیست؟

مى‏گویند: اینجا فردوس اعلا است كه آخرین درجه بهشت است و این همان نهر كوثر است كه متعلق به شما است. آن رسیده بزرگوار مى‏پرسد: این ابى؟ پدرم كجا است؟ گفتند: هم‏اكنون وارد مى‏شود و همان لحظه مى‏فرماید كه پدرم وارد شد و مرا در آغوش گرفت و پریشانى مرا بوسید و فرمود: فرزند دلبندم دیدى آنچه خدا وعده فرموده بود؟ این همان وعده الهى است این كاخ منزل تو و شوهرت و فرزندان شما است و این جایگاه متعلق به دوستان شما است از خواب بیدار شد و رؤیاى شیرین خود را به حضرت امیرالمؤمنین علیه‏السلام نقل كرد، مولاى متقیان علیه‏السلام دانست كه به زودى همسرش از دستش خواهد رفت و به بهشت اعلا منتقل خواهد شد. پس از دیدن این خواب بود كه مكرر این دعا را مى‏خواند:

یا حى یا قیوم برحمتك استغیث فاغثنى اللهم زحزحنى عن النار و ادخلنى الجنة والحقنى بابى محمد صلى الله علیه و آله. (2)
اى خداوند زنده و پاینده به رحمت تو پناه مى‏برم پس به فریادم برس بار خدایا مرا از آتش جهنم دور گردان و به بهشت وارد كن و مرا به پدرم حضرت محمد صلى الله علیه و آله ملحق گردان. وقتى در همان حال حضرت على علیه‏السلام به بالینش آمد و به وى فرمود عافاك الله و ابقاك. اى دختر پیامبر خداوند تعالى تو را به سلامت و باقى نگه دارد. گفت یا اباالحسن به زودى پدرم را ملاقات نموده و به او ملحق مى‏شوم.

دستور ساختن تابوت

روایت شده: فاطمه (س) به اسماء بنت عُمَیْس فرمود: من ناپسند مى‏دانم آنچه را كه با آن جنازه‏ى زنان را حمل مى‏كنند (3) كه پارچه‏اى روى جنازه‏ى آنها مى‏اندازند و جسم آنها از زیر پارچه پیدا است، و هر كس آن را دید تشخیص مى‏دهد كه مرد است یا زن، من ضعیف شده‏ام و گوشت بدنم گداخته شده، آیا چیزى نمى‏سازى كه مرا بپوشاند.
اسماء گفت: آن زمان كه در حبشه بودم (4) مردم حبشه براى حمل جنازه چیزى را كه پوشاننده بدن بود ساخته بودند، اگر مى‏خواهى مثل آن را بسازم.
فاطمه (س) فرمود: آن را بساز.
اسماء تختى طلبید و آن را به رو انداخت، سپس چند چوب از شاخه‏ى خرما طلبید و آن را بر پایه‏هاى آن تخت، استوار كرد و سپس پارچه‏اى روى آن كشید (شبیه عِمارى درآمد) و به فاطمه (س) عرض كرد: تابوتهاى مردم حبشه، این گونه است.
فاطمه (س) آنرا پسندید و به اسماء فرمود: خدا تو را از آتش دوزخ محفوظ بدارد، مانند این تابوت براى من بسازد و مرا با آن بپوشان.
و نقل شده وقتى كه حضرت زهرا (س) آن تابوت را دید خندید، با توجه به اینكه بعد از رحلت رسول خدا (ص) هیچگاه تبسّم (لبخند) نكرده بود و فرمود: این تابوت، چقدر زیبا و نیكو است كه مانع مشخص شدن زن و مرد مى‏شود! (5)

پی نوشتها

1ـ الصدیقة للعلامة المقرم/ 105
2ـ دلایل الامامه طبرى 46
3ـ گویا تابوت آن زمان همانند نردبانى بدون دیوار بوده، و جنازه را روى آن مى‏گذاشتند، و جنازه مشخّص مى‏شد.
4ـ اسماء همسر جعفر طیّار بود، و حدود پانزده سال همراه جعفر در حبشه به سر برد و بعد از شهادت جعفر، همسر ابوبكر شد، محمد بن ابوبكر پسر او است (مترجم).
5ـ كشف‏الغمّه ج 2 ص 67 به نقل از ابن‏عبّاس.



نوشته شده در شنبه 17 اردیبهشت 1390 توسط جا مانده از قافله

روى ورقة بن عبداللَّه الأزدى، قال: خرجت حاجا الى بیت‏اللَّه الحرام، راجیا لثواب اللَّه رب العالمین، فبینما انا اطوف و اذا انا بجاریة سمرا، و ملیحه الوجه، عذبه الكلام، و هى تنادى بفصاحه منطقها، و هى تقول:
ورقة بن عبداللَّه ازدى روایت نموده است: به امید ثواب خداوند و پروردگار عالمیان به حج بیت‏اللَّه الحرام مشرف شدم. ناگهان هنگام طواف دیدم كه دوشیزه‏ى گندم‏گون، نمكین و شیرن‏سخنى با كلام فصیح دعا مى‏نمود و مى‏گفت:
اللهم، رب الكعبه الحرام، والحفظه الكرام، و زمزم والمقام، والشماعر العظام،و رب محمد خیر الانام، صلى اللَّه علیه و آله البرره الكرام، (اسالك) ان تحشرنى مع ساداتى الطاهرین، و ابنائهم الغر المحجلین المیامین.
اى خدا، و اى پروردگار خانه‏ى محترم كعبه، و پروردگار فرشتگان بزرگوار نگاهبان اعمال، و پروردگار زمزم و مقام ابراهیم علیه‏السلام، و جایگاه‏هاى بزرگ و ارجمند مناسك حج، و پروردگار برترین مخلوقات، حضرت محمد- كه درود خداوند بر او و خاندان نیكوكار و گرامى او باد!- (از تو درخواست مى‏نمایم) كه مرا با سروران پاكیزه‏ام و پسران برجسته و درخشان و خجسته‏ى آنان محشور گردانى.
ألا، فاشهدوا یا جماعه الحجاج والمعتمرین، ان موالى خیره الاخیار، و صفوه الابرار، والذین علا قدرهم على الاقدار، و ارتفع ذكرهم فى سائر الامصار، المرتدین بالفخار.
هان! اى گروه حاجیان و عمره بجا آورندگان، شاهد باشید كه سروران من، برگزیده‏ى برگزیدگان، و منتخب نیكان، و از همگان ارجمند مى‏باشند، و یادشان در تمام بلاد بلند و به نیكى یاد مى‏شوند و به لباس فخر آراسته‏اند.
قال ورقة بن عبداللَّه: فقلت: یا جاریه، انى لاظنك من موالى اهل البیت علیهم‏السلام. فقالت: اجل، قلت لها: و من انت من موالیهم؟ قالت: انا فضه امه فاطمه الزهراء، ابنه محمد المصطفى، صلى اللَّه علیها و على ابیها و بعلها و بنیها.
ورقة بن عبداللَّه مى‏گوید: به او گفتم: اى دختر، من یقین دارم كه تو از دوستداران اهل‏بیت علیهم‏السلام هستى، وى گفت: بله، گفتم: نامت چیست؟ گفت: من فصه، كنیز فاطمه‏ى زهرا، دختر حضرت محمد مصطفى مى‏باشم، كه درود خداوند بر او و پدر و شوهر و فرزندانش باد!
فقلت لها: مرحبا بك و اهلا و سهلا، فلقد كنت مشتاقا الى كلامك و منطقك، فارید منك الساعه ان تجیبنى من مساله اسالك، فاذا انت فرغت من الطواف، قفى لى عند سوق الطعام حتى آتیك و انت مثابه ماجوره. فافترقنا.
گفتم: خیلى خوش آمدى و خیلى خوشوقتم، من بسیار مشتاق كلام و سخن تو بودم، مى‏خواهم یك سؤالى از تو بكنم و تو به من پاسخ دهى. وقتى طواف را به پایان بردى، كنار بازار غله بایست تا من بیایم، خداوند به تو اجر و پاداش دهد. و به این ترتیب از هم جدا شدیم.
فلما فرغت من الطواف و اردت الرجوع الى منزلى، جعلت طریقى عل سوق الطعام، و اذا انا بها جالسه فى معزل من الناس، فاقبلت علیها، و اعتزلت بها، و اهدیت الیها هدیه و لم اعتقد انها صدقه، ثم قلت لها: یا فضه، اخبرینى عن مولاتك فاطمه الزهراء علیهماالسلام، و ما الذى رایت منها عند و فاتها بعد موت ابیها محمد صلى اللَّه علیه و آله و سلم.
وقتى طواف را به پایان بردم، هنگام بازگشت به منزل، راهى را كه از بازار غله مى‏گذشت انتخاب نمودم، ناگهان دیدم كه وى در گوشه‏اى به دور از مردم نشسته است. نزد او رفتم و او را كنار كشیدم و بدون اینكه قصد صدقه بكنم هدیه‏اى به او دادم، سپس به او گفتم، اى فضه، از سرورت فاطمه‏ى زهرا علیهم‏السلام و وقایعى كه بعد از مرگ پدرش حضرت صلى اللَّه علیه و آله و سلم و هنگام وفات وى، از او دیدى به من خبر ده.
قال ورقة: فلما سمعت كلامى، تغر غرت عیناها بالدموع ثم انتحبت نادبه، و قالت: یا ورقة بن عبداللَّه، هیجت على حزنا ساكنا، و اشجانا فى فوادى كانت كامنه، فاسمع الان ما شاهدت منها علیهاالسلام:
ورقة (راوى حدیث) مى‏گوید: به محض اینكه سخن من تمام شد، چشمان فضه پر از اشك گردید و بلند بلند گریست و گفت: اى ورقة بن عبداللَّه، اندوه فرو نشسته و غمهاى نهفته‏ى دلم را بر انگیختى، اینك وقایعى را كه من از آن حضرت علیهاالسلام دیده‏ام بشنو.
اعلم انه لما قبض رسول‏اللَّه صلى اللَّه علیه و آله و سلم، افتجع له الصغیر والكبیر، و كثر علیه البكاء، و قل العزاء، و عظم رزوه على الاقرباء والاصحاب والاولیاء والاحباب، والغرباء والانساب، ولم تلق الا كل باك و باكیه، و نادب و نادبه، و لم یكن فى اهل الارض والاصحاب والاقرباء والاحباب اشد حزنا و اعظم بكاء و انتحابا من مولاتى فاطمه الزهراء علیهاالسلام، و كان حزنها یتجدد و یزید، و بكاوها یشتد.
بدان، رحلت رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله و سلم دل كوچك و بزرگ را به درد آورد، و بسیار بر او گریستند و صبر همه را به سر آورد، و مصیبت فقدان او بر نزدیكان و یاران و دوستان و احباب و بیگانگان و خویشان سخت بود، و همه‏ى مردان و زنان براى او گریه و ندبه نمودند، ولى در روى زمین و در میان یاران و نزدیكان و دوستان كسى غمگین‏تر از سرورم فاطمه‏ى زهرا علیهاالسلام نبود و وى بیشتر و شدیدتر از همه گریه مى‏كرد. و اندوه او پیوسته تازه و افزون، و گریه‏اش شدیدتر مى‏شد.
فجلست سبعه ایام لا یهدا لها انین، و لا یسكن منها الحنین، كل یوم جاء كان بكاوها اكثر من الیوم الاول. فلما كان فى الیوم الثامن ابدت ما كتمت من الحزن فلم تطق صبرا اذ خرجت و صرخت، فكانها من فم رسول‏اللَّه صلى اللَّه علیه و آله و سلم تنطق.
پس هفت روز ناله‏ى او آرام، و صداى او خاموش نمى‏شد، و هر روز بیش از روز گذشته گریه مى‏نمود، تا اینكه روز هشتم اندوه نهفته‏ى خود را آشكار نمود و نتوانست شكیبایى كند، لذا از خانه بیرون آمد و ناله سر داد، به گونه‏اى كه گویى رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله و سلم سخن مى‏گوید.
فتبادرت النسوان، و خرجت الولائد والولدان، و ضج الناس بالبكاء والنحیب، و جاء الناس من كل مكان، و اطفئت المصابیح لكیلا تتبین صفحات النساء، و خیل الى النسوان ان رسول‏اللَّه صلى اللَّه علیه و آله و سلم قد قام من قبره، و صارت الناس من دهشه و حیره لما قدرهقهم.
پس زنان شتافتند، و دختران و پسران از خانه بیرون آمدند، و مردم همراه با اشك ریختن و گریه‏ى بلند، ناله سر دادند و از همه سو گرد آمدند، و براى اینكه صورت زنان نمایان نشود چراغها را خاموش كردند، و زنان تصور كردند كه گویى رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله و سلم از قبر بیرون آمده است، و مردم به خاطر مصیبت آن حضرت مدهوش و متحیر گردیدند.
و هى علیهاالسلام تنادى و تندب اباه: وا أبتاه، واصفیاه، وامحمدا، وا ابا القاسماه، و اربیع الارامل والیتامى، من للقبله والمصلى؟ و من لابنتك الوالهه الثكلى؟
و فاطمه‏ى زهرا علیهاالسلام ندا برمى‏آورد و بر پدر بزرگوارش اینگونه نوحه‏سرایى مى‏كرد:
واى پدرم، واى بر برگزیده‏ى خدا، وا محمداه، وا اباالقاسم، واى بر كسى كه بهار و مایه‏ى شادمانى نیازمندان (یا: بیوگان) و یتیمان بود، دیگر چه كسى (مدافع اهل) قبله و جایگاه نمازگزاردن نمازگزاران خواهد بود؟ و دیگر دختر سرگشته‏ى مصیبت‏زده‏ات چه كسى را دارد؟
ثم اقبلت تعثر فى اذیالها و هى لا تبصر شیئا من عبرتها، و من تواتر دمعتها، حتى دنت من قبر أبیها محمد صلى اللَّه علیه و آله و سلم، فلما نظرت الى الحجرة وقع طرفها على الماذنه، فقصرت خطاها، و دام نحیبها و بكاها، الى ان اغمى علیها، فتبادرت النسوان الیها، فنضحن الماء علیها و على صدرها و جبینها حتى افاقت.
سپس در حالى كه لباسش بر زمین كشیده مى‏شد و از بسیارى گریه و جارى شدن اشك چیزى را نمى‏دید، آمد و نزدیك قبر پدر بزرگوارش حضرت محمد صلى اللَّه علیه و آله و سلم ایستاد. به محض اینكه به حجره نگاه كرد و چشمش بر ماذنه افتاد، آهسته گام برداشت و پیوسته ناله و گریه نمود تا اینكه بیهوش گردید. زنان به سوى او شتافتند و آب بر صورت و سینه و پیشانى‏اش پاشیدند تا اینكه به هوش آمد.
فلما افاقت من غشیتها، قامت و هى تقول: رفعت قوتى، و خاننى جلدى، و شمت بى عدوى، والكمد قاتلى. یا أبتاه بقیت والهه وحیده، و حیرانه فریده، فقد انخمد صوتى، و انقطع ظهرى، و تنغض عیشى، و تكدر دهرى، فما اجد یا ابتاه بعدك انیسا لوحشتى، و لا رادا لدمعتى، و لا معینا لضعفى، فقد فنى بعدك محكم التنزیل، و مهبط جبرئیل، و محل میكائیل. انقلبت بعدك یا ابتاه الاسباب، و تغلقت دونى الابواب، فانا للدنیا بعدك قالیه، و علیك ما ترددت انفاسى باكیه،لا ینفد شوقى الیك، و لا حزنى علیك.
وقتى به هوش آمد برخاست و فرمود: توانم از بین رفته، و شكیبایى و استقامتم با من یارى نمى‏كند، و دشمنم به من شماتت مى‏كند، و اندوه شدید و درد دلم از افسردگى مرا خواهد كشت. پدر جانم، سرگشته و بى كس و متحیر و تنها شده‏ام، و صدایم خاموش گردیده و نیروى پشتم از بین رفته، و زندگى برایم تلخ، و روزگارم تیره و تار شده است. پدر جانم، بعد از تو كسى را نمى‏یابم كه مونس احساس تنهایى من گردد، و اشك چشمم را فرونشاند، و در ضعف و ناتوانى یاورم باشد. بعد از تو آیات محكم قرآن و نزول جبرئیل و آمدن میكائیل همگى برچیده شد.
پدر جانم، بعد از تو اسباب (نیل به مقامات معنوى و اخروى) واژگون، و درها به روى من بسته شد، لذا بعد از تو دیگر، از دنیا خوشم نمى‏آید، و تا زمانى كه نفسهایم مى‏رود و مى‏آید خواهم گریست، و شوق من به تو و اندوهم بر تو پایان نمى‏پذیرد.
ثم نادت: یا ابتاه، والباه، ثم قالت:

شعران حزنى علیك جدید -و فوادى واللَّه صب عنید
كل یوم یزید فیه شجونى-و اكتیابى علیك لیس یبید
جل خطبى، فبان عنى عزائى -فبكائى كل وقت جدید
ان قلبا علیك یالف صبرا -او عزاء، فانه لجلید

سپس ندا برآورد: اى پدر جانم، واى بر عقل من، پس فرمود:
به راستى كه اندوه من بر تو تازه، و به خدا سوگند دلم عاشق و مشتاق توست و به هیچ وجه از تو روى برنمى‏گرداند.
هر روز اندوه‏هایم افزون مى‏گردد، و افسردگى و شكستگى من از غم تو هرگز از من جدا نمى‏شود.
گرفتارى و مصیبت من بزرگ و سخت است، لذا شكیبایى از من كناره گرفته، و هر زمان گریه‏ام تازه مى‏گردد.
به راستى هركس كه با وجود انس به تو، صبر و شكیبایى كند و یا تسلى بیابد، واقعاً سخت‏دل و قسى‏القلب است.
ثم نادت: یا ابتاه، انقطعت بك الدنیا بانوارها، و زوت زهرتها و كانت ببهجتك زاهره، فقدا سود نهارها، فصار یحكى حنادسها رطبها و یابسها. یا ابتاه، لا زلت آسفه علیك الى التلاق. یا ابتاه، زال غمضى منذ حق الفراق. یا ابتاه، من للارامل والمساكین؟ و من للامه الى یوم الدین؟ یا ابتاه، امسینا بعدك من المستضعفین. یا ابتاه، اصبحت الناس عنا معرضین، و لقد كنا بك معظمین فى الناس غیر مستضعفین. فاى دمعه لفراقك لا تنهمل؟ و اى حزن بعدك علیك لا یتصل؟و اى جفن بعدك بالنوم یكتحل؟ و انت ربیع الدین، و نور النبیین، فكیف للجبال لا تمور، و للبحار بعدك لا تغور؟ والارض كیف لم تتزلزل؟
سپس ندا برآورد: پدر جانم، به واسطه‏ى (رحلت) تو انوار دنیا از بین رفت، و شكوفایى و زیبایى آن كه به افروختگى و حسن تو شكوفا و زیبا بود، افسرده شد، و روزهاى دنیا تیره گردیدند.
پدر جانم، تا ملاقات تو پیوسته بر تو تأسف خورده و ناراحت خواهم بود پدر جانم، از زمان جدایى و فراق تو بینایى‏ام از بین رفته است. پدر چانم، چه كسى بعد از تو از بیوگان و بیچارگان دلجویى خواهد كرد؟ و چه كسى تا روز پاداش و قیامت (دادرس) امت تو خواهد بود؟ اى پدر جان، بعد از تو مردم ما را خوار و كوچك شمردند، پدر جانم، بعد از تو مردم از ما رویگردان شدند، در حالى كه به واسطه‏ى وجود تو در میان مردم ارجمند و عزیز بودیم و كسى ما را خوار و كوچك نمى‏شمرد. پس چرا در فراق تو اشك نریزم، و اندوهم پیوسته نگردد، و پلكهایم بر روى هم بسته شده و به خواب روم، در حالى كه تو بهار و احیا گر دین و نور پیامبران هستى؟ و چگونه بعداز تو كوهها از هم نپاشند و به هم نخورند، و آب دریاها خشك نشود؟ و چگونه زمین نلرزد؟
رمیت یا ابتاه بالخطب الجلیل، و لم تكن الرزیه بالقلیل، و طرقت یا ابتاه بالمصاب العظیم، و بالفادح المهول. بكتك یا ابتاه الاملاك، و وقفت الافلاك، فمنبرك بعدك مستوحش، و محرابك خال من مناجاتك، و قبرك فرح بمواراتك، والجنه مشتاقه الیك و الى دعائك و صلاتك. یا ابتاه، ما اعظم ظلمة مجالسك!، فوا اسفاه علیك الى ان اقدم عاجلا علیك.
پدر جانم، به مشكل بزرگى گرفتار آمده‏ام، و مصیبتم اندك و كوچك نیست. اى پدر جان، مصیبت بزرگ و پیشامد هراسناكى به من روى آورده. باباى من، ملائكه بر تو گریستند و فلكها بازایستادند، لذا منبرت بعد از تو احساس تنهایى مى‏كند، و محرابت از مناجات تو خالى مانده است، و قبرت به واسطه‏ى خاك شدن تو در آن شادمان، و بهشت به تو و دعا و نمازت مشتاق است.



نوشته شده در شنبه 17 اردیبهشت 1390 توسط جا مانده از قافله
علاقه خاصی هم به حضرت زهرا داشت سلام الله علیها داشت

                               هم نسبت به سادات و فرزندان ایشان.

               یادم نمیاد توی سنگر٫چادر٫خانه یا هر جای دیگری٫

                                          او زودتر از من وارد شده باشد.

    یکبار می خواستیم بریم جلسه٫پشت در اتاق که رسیدیم

                                 گفت:بفرما.بهش گفتم:اول شما برو.

    لبخندی زد و گفت:تو که میدونی من جلو تر از سید٫جایی

                                                               وارد نمیشم.

گفتم حاج آقا اینجا دیگه خوبیت نداره من اول برم!نا سلامتی

شما فرمانده هستی٫اینجا هم که جبهه است و بالاخره باید

                              ابهت و پرستیژ فرماندهی حفظ بشه.

              این که من جلوتر برم٫پرستیژ شما رو پایین میاره.

 خندید و گفت:اون پرستیژی که می خواد با بی احترامی به

                               سادات باشه٫می خوام اصلا نباشه.

 

                                                                                   شهید برونسی



نوشته شده در چهارشنبه 14 اردیبهشت 1390 توسط جا مانده از قافله

وقتش شده نگاه به دور و برت کنی

فکری برای این همه خاکسترت کنی

 

عذر مرا ببخش، دوایی نداشتم

تا مرهم کبودی چشم ترت کنی

 

امشب خودم برای تو نان می پزم ولی

با شرط اینکه نذر تب پیکرت کنی

 

مجبور نیستی، که برای دل علی

یک گوشه ای بنشینی و چادر سرت کنی

 

من قبله و تو در شرف روبه قبله ای

پس واجب است روی به این همسرت کنی

 

زحمت مکش خودم به حسین آب می دهم

تو بهتر است، فکری برای پرت کنی

 

ای کاش از بقیه ی پیراهن حسین

معجر ببافی و کفن دخترت کنی

 

من، زینب، حسن، همه ناراحت توایم

وقتش شده نگاه به دورو برت کنی

 

 

دل نوشت : خجالت نمی گذارد مادر صدایم کنم !

اما محض دلتنگی هایم فقط یک بار دیگر بگذار بگویم : مادر ...



نوشته شده در چهارشنبه 14 اردیبهشت 1390 توسط جا مانده از قافله
موضوع: خاطرات -
یکى از سربازهایى که در تفحص کار مى کرد، آمد پهلویم و با حالت ناراحتى گفت: «مادرم مریض است...» گفتم: «خب برو مرخصى ان شاء الله که زودتر خوب مى شود. برو که ببریش دیکتر و درمان...». گفت: «نه! به این حرف ها نیست. مى دونم چطور درمانش کنم و چه دوایى دارد!»
آن روز شهدایى پیدا کردیم که قمقمه اش پر بود از آبى زلال و گوارا. با اینکه بیش از ده سال از شهادت او گذشته بود، قمقمه همچنان آبى شفاف و خوش طعم داشت. ده سال پیش در فکه، زیر خروارها خاک، و حالا کجا. بچه ها هر کدام جرعه اى از آب به نیت تبرّک و تیمّن خوردند و صلوات فرستادند.
آن سرباز، رفت به مرخصى و چند روز بعد شادمان بگرشت. از چهره اش فهمیدم که باید حال مادرش خوب شده باشد. گفتم: «الحمدلله مثل اینکه حال مادرت خوب شده و دوا و درمان موثر واقع شده...». جا خورد. نگاهى انداخت و گفت: «نه آقا سید. دوا و درمان موثر نبود. راه اصلى اش را پیدا کردم.» تعجب کردم. نکند اتفاقى افتاده باشد. گفتم: «پس چى؟» گفت:
- چند جرعه از آب قمقمه آن شهید که چند روز پیش پیدا کردیم بردم تهران و دادم مادرم خورد، به امید خدا خیلى زود حالش خوب شد. اصلا نیتم این بود که براى شفاى او جرعه اى از آب فکه ببرم...


نوشته شده در جمعه 9 اردیبهشت 1390 توسط جا مانده از قافله
موضوع: خاطرات -
در ارتفاع 112 فكه، داشتیم میدان منی را پاكسازی می كردیم تا داخل آن میدان را بگردیم كه اگر شهیدی هست در بیاوریم. داشتم مین ها را از محلی كه قرار بود بگردیم جمع می كردم. هر پنج - شش تا مینی كه بر می داشتیم، می بردیم یك كناری می چیدیم; چون مین ها حساس شده بودند و این هم به خاطر مدت حدود ده - یازده سالی بود كه از كار گذاشتن آنها می گذشت و آب باران رویشان اثر گذاشته بود. چاشنی آن ها را در نمی آوردیم. فقط آنها را برمی داشتیم و در جایی كه محل گذر نباشد كنار هم می گذاشتیم. نیروها هم می دانستند كه چنین جاهایی را نباید طرفش رفت.

مین های آنجا اكثراً والمری بودند، یكی از والمری ها را از خاك در آوردم و بردم كه در كناری بگذارم. در سراشیبی كمی قرار داشتم. روزهای قبل باران زیادی باریده بود و منطقه هنوز گل بود و خیس. در همان حال كه مین در دستهایم قرار داشت ناگهان پایم میان گِل ها لیز خورد و افتادم زمین. افتادن همان و سه چهار متر لیز خوردن همان. همه حواسم به مین بود. هر لحظه منتظر بودم توی بغلم منفجر شود. كوچكترین اشاره می توانست كار را تمام كند. نمی دانستم چكار كنم. بچه ها مات مانده بودند. هیچكس نمی توانست كمكم كند. فقط نگاه می كردند. پناه گرفته و مرا می پائیدند. در همان حالی كه سر می خوردم و می رفتم پائین، پایم را به تل خاكی كه جلویم بود كوبیدم و یك لحظه حالت ایست بهم دست داد. ناگهان در اوج هراس، مین از دستم پرید و روی سرازی غلت خورد و همین طوری رفت پائین. نمی دانستم چكار كنم. هر آن می گفتم الان می تركد. خودم را به زمین گلی چسباندم. پاهایم را بر زمین فشار می دادم، انگار می خواستم بروم توی زمین. با دست گوشهایم را گرفتم و چشمانم را بستم. حال نداشتم نگاهش كنم. همه جای بدنم را مهیای درد و تركش های سوزان والمری كردم و لحظه شماری می كردم. چند ثانیه ای كه گذشت، خبری نشد. احتمال دادم كه دیگر مین به پائین سرازیری رسیده است. ولی چرا منفجر نشد؟ آرام نگاهی انداختم. مین در پائین تپه به كناری لمیده و آرام گرفته بود.


نگاهی عمیق كه به آن انداختم، یك آن تصویری در آن دیدم كه به حالت تمسخر به من می خندید و می گفت: «دیدی آمادگی شهادت رو نداری. این بار هم نشد...»


نوشته شده در جمعه 9 اردیبهشت 1390 توسط جا مانده از قافله
در آن اطراف پنجاه شهید پیدا كرده بودیم. فكر می كردیم كه دیگر چیزی نباشد. دوروبر را هم كه كندیم، دیگر به چیزی بر نخوردیم و این نشان دهنده این بود كه دشمن پیكر شهدا را در یك جا جمع كرده و چه بسا دوربین های وحشت زدگان صدامی استفاده تبلیغاتی نیز از این صحنه ها برده باشند.

اطراف ارتفاع 112 بود و در گوشه ای یك كامیون ایفای عراقی سوخته بود. در كنارش تل خاكی ایجاده شده بود كه مقدار زیادی آت و آشغال میان آن به چشم می خورد. شنی پاره شده تانكی از میان خاك ها بیرون زده، چند لاستیك نیم سوخته ماشین و دیگر وسایل منهدم شده جزو تل خاك بودند.


«محمد رضا كاكا» از بچه های تهران، كه خدمت سربازی اش را همراه ما در تفحص می گذراند، با نگاهی مشكوك به تل خاك نظر می كرد. كلید كرد كه الاّ و بلاّ اینجا را بكنیم. هرچه گفتیم كه اینجا فقط مقداری آشغال و وسایل جمع شده و بعید است اینجا شهید باشد، نمی پذیرفت.


خوبی تفحص به این است كه بودن یا نبودن شهید بستگی به نظر «رئیس» و «مسئول» ندارد، هركس احساس كند شهیدی صدایش می زند، بقیه تابع می شوند. با خستگی گفتم: «آخر پدر آمرزیده، تو چطوری می خواهی شنی تانك را در بیاوری، یا بدون هرگونه امكاناتی كامیون سوخته را جابجا كنی؟ ول كن اینجا چیزی گیرت نمی آید...»


ولی او مصرّ شد كه تل خاك را بكند. و شروع كرد به زیرورو كردن خاك ها. چند سرباز گذاشتم پهلویش و خودم با دو سه نفر دیگر رفتیم كه شیار روبه رویی را كه خیلی مشكوك به نظر می رسید بگردیم. چند قدمی كه رفتم، دلم رضایت نداد. برگشتم و نگاهشان انداختم. با علاقه تمام داشتند خاك ها را می كاویدند. مغلوب همتشان شدم و برگشتم. بیل دستی را برداشتم و شروع كردم به كندن از یك طرف دیگر از تل خاك.


هر چی بیشتر می كندیم. بچه ها بیشتر به «كاكا» تیكه می انداختند. همه را خسته كرده بود ولی خودش می گفت: «شما بروید دنبال شیار، من خودم تنها می مانم و تكلیف اینجا را معلوم می كنم».


برخوردیم به تكه ای سیم سیاه تلفن، یك دفعه كاكا داد زد: «اینهاش. دیدید گفتم. خودشه». سیم تلفن را گرفت تا رد آن را بیابد. با خودم گفتم اشتباه می كند و بعید است اینجا شهید باشد. ولی او ول كن نبود. اصلا می خواست آن تل خاك را از میان بردارد تا خیالش راحت شود.


رسیدیم به سختی زمین یعنی جایی كه دیگر ثابت می شد شهیدی اینجا نیست. ولی سیم تلفن پیچ خورده و كمی آن طرَفتر زیر خاك ها رفته بود. برای خودم هم جالب شد. با اینكه خسته بودیم، با شدت بیشتری می كندیم. ناگهان كاكا فریاد زد: «یافتم... یافتم...».


رسیدیم به چند تكه استخوان پای انسان، این را كه دیدم، گفتم: «حالا باید با احتیاط اطراف را خالی كنیم» همه دست به بیل شدیم و در كمال دقت و احتیاط، تپه خاك را برداشتیم و در كمال تعجب برخوردیم به پیكر چند شهید كه در كنار یكدیگر دفن شده بودند.


دشمن خبیث با سیم تلفن دست و پای آنها را بسته و روی هم دیگر انداخته بود. شهید بوده اند یا مجروح، خدا می داند. ولی انسان كشته شده كه نیازی ندارد دست و پایش را با سیم تلفن محكم ببندند. «كاكا» كه خوشحال شده بود، شادمان بیل می زد و مدام صلوات می فرستاد.


در عطر آگینی صلوات، پیكر هشت شهید را كه مظلومانه و معصومانه كنار هم خفته بودند، از زیر تل خاك و میان وسایل بیرون آوردیم و هریك را با احترام و بغض خاص، داخل كیسه سفید گذاشتیم، و آنهایی را كه پلاك داشتند، شماره را روی كیسه شان نوشتیم و آن كه نداشت روی پارچه و كارتش این طور نوشتیم:


دفن شده در كنار شماره پلاك... در ارتفاع 112 فكه منطقه عملیاتی والفجر یك.


نوشته شده در جمعه 9 اردیبهشت 1390 توسط جا مانده از قافله
رئیس بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس ستاد كل نیروهای مسلح گفت: پس از 27 سال پیكر شهید برونسی در عملیات ویژه‌ای در شرق دجله كشف شد.


به گزارش سایت شهید آوینی به نقل از خبرگزاری فارس از مشهد، سردار سیدمحمد باقرزاده ظهر امروز در جمع خبرنگاران اظهار داشت: از شهید برونسی پلاك هویت، بخشی از صفحات قرآن به همراه جانماز و مهر، سربند لبیك یا خمینی و لباس بادگیر خاكی منقوش به آرم سپاه پیدا شده است.
رئیس بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس ستاد كل نیروهای مسلح گفت: پیكر شهید برونسی در عملیات ویژه‌ای در شرق دجله به همراه 12 شهید دیگر پیدا و به میهن منتقل شد و در سالروز شهادت حضرت زهرا (س) همزمان با دهه دوم در مشهد تدفین می‌شود.
باقرزاده با بیان اینكه این شهید والامقام سر در بدن ندارد تاكید كرد: شهید برونسی بر آرمان‌های خود استوار است.
وی ضمن تبریك پیدا شدن پیكر بی‌سر شهید برونسی به مردم متدین و شهیدپرور مشهد به‌ویژه خانواده این شهید بزرگوار تصریح كرد: به همه دولتمردان و مسئولان توصیه می‌كنم از این شهید بزرگوار درس تبعیت از ولایت فقیه بگیرند.



نوشته شده در دوشنبه 5 اردیبهشت 1390 توسط جا مانده از قافله
مقام معظم رهبری

درباره سایت
آمار سایت
Blog Skin