طواف یار
در و دیوار شهرم خوب می دانند، تمام افتخار ما شهیدانند.

بزرگ مردتاریخ

جستجو
پیوند ها
لوگو دوستان

 پایگاه مقاومت بسیج نصر

در انتظار یار

اللهم عجّل لولیک الفرج


صفوف آهنین . . .

من یك یهودی ام . . .

http://tiktak-2.persiangig.com/labkhandhayekhaki/logo/belagtapelak.gif



سرافرازان
قافله شهداء


جنبش سایبری ضد صهیونیسم
جعبه حدیث

طلائیه محل شهادت سردار خیبر شهید همت، برادران باكری و قطع شدن دست شهید خرازی است و عملیاتهای مهم بدر و خیبر در آن واقع شد اولین خاكی بود كه عراق گرفت و آخرین خاكی بود كه ول كرد!

قدم به قدم خاك طلائیه خون شهیدی ریخته شده و تو نمیتوانی جایی قدم بگذاری و با اطمینان بگویی اینجا كسی شهید نشده! پس خلع نعلین میكنی و پابرهنه بر خاك مقدسی قدم مینهی كه فقط ملائكه می دانند آنجا شهیدان با خدا چه سودایی كردند...

طلائیه چه حس غریبی داری... دلم برایت تنگ می شود...
طلائیه!
با من سخن بگو و پرده از رازی بردار كه سالها تو و خدای تو شاهد آن بوده اید.
طلائیه!
چقدر غمگینی. آن روز سرافراز و امروز سر به زیرانداخته ای. با كسی سخن نمی گویی و سكوت پیشه كرده ای. اما سكوت تو بالاترین فریاد است و خفتگان را بیدار می كند و بیداری را در رگهای انسانهای به ظاهر زنده می ریزد. اینجا همه از سكوت تو می گویند و من از سكونتی كه در تو یافته ام و تا امروز چقدر از تو و نفس های طیبه ات، از تو و از رازهای سر به مهرت، از تو و مردان بی ادعایت كه مس وجود را به طلای ناب شهادت معامله كردند، دور بوده ام. چه احساس حقیری است در من كه توان شنیدن قصه های پرغصه ات را ندارم.
طلائیه!
می گویند، اینجا جایی است كه شهیدان حسین وار جنگیده اند و من از بدو ورود به خاك پاكت، تشنگی را در تو دیده ام و انتظار اهالی خیام را به نظاره نشسته ام اینجا، چقدر بوی حنجره های سوخته می آید و چقدر دستها تشنه وفایند.
طلائیه!
من در این سرزمین حتی به قمقمه های عطشان سلام می دهم و سراغ عباس های تشنه لب را از آنان می گیرم . مگر می توان سالك عاشورا بود و تشنگی را فراموش كرد و از كنار حلق های شعله ور بی تفاوت گذشت.
طلائیه!
من با تمام وجود در تو جاری می شوم تا در میان نیزارها و نیزه شكسته ها، سرهای ستاره گون برادرانم را به دامن گیرم و برایشان از زخم بگویم، از اسارت، از تنهایی، از غربت، از…

طلائیه!
از فراز همه روزهایی كه بر تو گذشت بر من ببار و تشنگی این دل در كویر مانده را فرونشان. می خواهم در تو جاری شوم، می خواهم رمز شكفتن و پرواز را از تو بیاموزم و بدانم بر شانه های زخمی تو چه دلهایی كه آشیان نكرده اند.
طلائیه!
می گویند «همت» از همین نقطه آسمانی شده است، عاشقی كه در پی لیلای شهادت در بیابانهای زخم خورده طلائیه مجنون شد. من امروز آمده ام ردپای او را تا افق های بی نهایت و در امتداد عشق جست وجو كنم. اینجا عطر او لحظه ها را پركرده است و دستهایش هنوز مهربانی را منتشر می كند.
طلائیه!
من از سكوت راز آلودت درسها آموخته ام! با من سخن بگو!!!

 



نوشته شده در شنبه 28 اسفند 1389 توسط جا مانده از قافله
موضوع: راهیان نور -

قصه عشق را باید با غروب بود تا دانست و با هوای ابری پاییزان و با مرغی که به ناچار پشت میله های بی احساس قفس نغمه سرایی می کند. ماجرای غم انگیز ما را در محفل شمع و پروانه بایستی شنید و با لبخندهایی پیوند خورده با اشک و در آه سوزان شنهای داغ دیده ... باز دلم هوای شلمچه کرده است . باز از فرسنگها راه بوی عطر خاکریزهایش مستم می کند . باور کنید خودم هم دیگر خسته شده ام .
همین که می آیم نفسی بگیرم و با شهر بسازم ، همین که می آیم آرام آرام با زندگی روزمره دست اخوت دهم ، نمی دانم چه می شود که درست هنگام هنگامه ، آنجا که می روم تا فتحی دیگر در بودنم را رقم بزنم ، به سراغم می آیند.

 

قصه عشق را باید با غروب بود تا دانست و با هوای ابری پاییزان و با مرغی که به ناچار پشت میله های بی احساس قفس نغمه سرایی می کند. ماجرای غم انگیز ما را در محفل شمع و پروانه بایستی شنید و با لبخندهایی پیوند خورده با اشک و در آه سوزان شنهای داغ دیده ... باز دلم هوای شلمچه کرده است . باز از فرسنگها راه بوی عطر خاکریزهایش مستم می کند .
باور کنید خودم هم دیگر خسته شده ام . همین که می آیم نفسی بگیرم و با شهر بسازم ، همین که می آیم آرام آرام با زندگی روزمره دست اخوت دهم ، نمی دانم چه می شود که درست هنگام هنگامه ، آنجا که می روم تا فتحی دیگر در بودنم را رقم بزنم ، به سراغم می آیند . خدایا چاره ای ... درمانی ... راهی ... خودم هم خوب می دانم که یک بیابان و چند خاکریز و یک غروب نمی تواند اینچنین هستی ام را به بازی بگیرد . که بیابان بسیار است و خاکریز مشتی خاک و غروب کالایی که همه جا یافت می شود ... آری !
آری ! آنچه عنان وجودم را در کف دارد ، ارواح بلندی است که از مشتی خاک ، شلمچه ساخته اند . قربان آن ستونی که نیمه های شب پیچ و خم خاکریزها را به آرامش حرکت ابرها طی می کرد . قربان آن اشکی که در پرتو منورهای عشق با لبخند ، عقد اخوت می خواند . قربان آن انگشتی که وقتی برماشه بوسه می زد ، تمام کائنات بر آن بوسه می زدند . قربان آن نمازی که در سنگر شروع می شد و در بهشت به اتمام می رسید . ای مردم ! به حرم پاک امام قسم ، وقتی « بخشی » در کنج خاکریزی آرام گرفته بود ، تا ساعتها نمی دانستم که خواب است یا شهید گشته ، وقتی می گویم بخشی ، شما قلم بردارید و هر آنچه از خوبی می دانید بنویسید ، آنگاه چهره معصومش بر صفحه ظاهر می شود .

ای شهیدان ! گمان می کردیم گذشت زمان ، هوای سرزمین پاکتان را از ذهنمان خواهد زدود . اما داغ فراق شما روز به روز بیشتر آبمان می کند . ای مردم ! وقتی « برقه ای » تیر خورد ، تا لحظه آخر می خندید .. به خدا قسم می خندید . . من با همین چشمانم دیدم . وقتی می گویم « برقه ای » ، شما پاکی را یک روح فرض کنید و کالبدی به نام سید رضی الدین برقه ای را برایش بپوشانید . ای مسلمانان ! به خداوندی خدا قسم « لطیفیان » در آخرین کلماتش با بچه ها شوخی می کرد . بروید از شلمچه بپرسید و وقتی می گویم لطیفیان ، شما جدیت و مردانگی را بگیرید و برایش اندام بسازید .

ای شهیدان! هنوز هم که هنوز است ، هر آب خنکی که می نوشیم ، به یاد لبهای خشکیده تان در شلمچه ، اشک می ریزیم. هنوز هم که هنوز است ، هر وقت غذا می خوریم پیش از آن با خاطره های شیرین شما دعای سفره می خوانیم . هنوز هم که هنوز است تنها افتخارمان این است که روزی با شما بودیم . خوشحالم که هنوز با کسانی رفت و آمد دارم که چون خودم داغ دیده و تنهایند . خوشحالم که هنوز وقتی غروب می شود ، هر جا که باشم مرغ خیالم پر می گیرد و بر بام احساس می نشیند و به یاد سنگرهای خون آلود برای دلم نغمه سرایی می کند .

ای مردم ! ما همه خواهیم رفت . شما می مانید و راه ...

تو را به جان امام نگذارید یاد امام و جبهه ها از دلها زدوده شود ...

منبع: وبلاگ شلمچه


نوشته شده در شنبه 28 اسفند 1389 توسط جا مانده از قافله
موضوع: راهیان نور -

 

کم کم که به روزهای آخر سال نزدیک میشیم. حس و حال عجیبی به دلم رخ میده ... بی درنگ دلم به یادت می افته ... به یاد حماسه آفرینی مردانت در غربت خاکی کربلایی می افته ... به یاد غروب های با صفایی که دل در طلوع دوباره ان جان دوباره خواهد بخشید ... به یادآنها که به اشتیاق رسیدن به مقصد عشق و سر منزل مقصود بهانه را در تو دیدند ... به یاد شبهایی که مردانت در نماز شبهایشان از عمق جان با معبود خود عشق بازی می کردند ... به یاد سنگرهایی که نمی دانند با زبان بی زبانی بگویند بر سربازان خمینی (ره) چه گذشت ... به یاد آن مردان عاشورایی که با ذکر یا حسین (ع) خود دشمن بعثی را آنچنان در سرزمینت به خاک و خون کشیدند ... به یاد سردارانت که می افتم بغض دلم را می شکند و مجال سخن را از زبانم می رباید ...
ای شلمچه هرگز از یادمان نمی رود سردارانت بار دگر به ندای هل من ناصر ینصرنی مولایشان گوش فرا دادند و نگذاشتند وجبی از خاک مقدس میهنشان که جای خون لاله های بسیاری در آن نقش بسته بود به دست انهایی بیفتد که هزاران سال پیش خون بر دل فرزندان مولایمان علی (ع) کردند ... یادشان بخیر ... ستاره ها رفتند و ما را همدم غربت و زرق و برق های شهر رنگین با جاذبه هاو لذت های دروغین نمودند ...
ای شلمچه امسال نیز همراه با کاروان راهیان سرزمینت با دلهایی پر از یادگاری از همرزمانت دوباره خواهیم امد . منتظر باش .

دست نوشته های اهدائی از وبلاگ عصر عدالت به وبلاگ شلمچه

سلام بر عشق ...

قصه عشق را باید با غروب بود تا دانست و با هوای ابری پاییزان و با مرغی که به ناچار پشت میله های بی احساس قفس نغمه سرایی می کند. ماجرای غم انگیز ما را در محفل شمع و پروانه بایستی شنید و با لبخندهایی پیوند خورده با اشک و در آه سوزان شنهای داغ دیده ... باز دلم هوای شلمچه کرده است . باز از فرسنگها راه بوی عطر خاکریزهایش مستم می کند . باور کنید خودم هم دیگر خسته شده ام .
همین که می آیم نفسی بگیرم و با شهر بسازم ، همین که می آیم آرام آرام با زندگی روزمره دست اخوت دهم ، نمی دانم چه می شود که درست هنگام هنگامه ، آنجا که می روم تا فتحی دیگر در بودنم را رقم بزنم ، به سراغم می آیند.
قصه عشق را باید با غروب بود تا دانست و با هوای ابری پاییزان و با مرغی که به ناچار پشت میله های بی احساس قفس نغمه سرایی می کند. ماجرای غم انگیز ما را در محفل شمع و پروانه بایستی شنید و با لبخندهایی پیوند خورده با اشک و در آه سوزان شنهای داغ دیده ... باز دلم هوای شلمچه کرده است . باز از فرسنگها راه بوی عطر خاکریزهایش مستم می کند .
باور کنید خودم هم دیگر خسته شده ام . همین که می آیم نفسی بگیرم و با شهر بسازم ، همین که می آیم آرام آرام با زندگی روزمره دست اخوت دهم ، نمی دانم چه می شود که درست هنگام هنگامه ، آنجا که می روم تا فتحی دیگر در بودنم را رقم بزنم ، به سراغم می آیند . خدایا چاره ای ... درمانی ... راهی ... خودم هم خوب می دانم که یک بیابان و چند خاکریز و یک غروب نمی تواند اینچنین هستی ام را به بازی بگیرد . که بیابان بسیار است و خاکریز مشتی خاک و غروب کالایی که همه جا یافت می شود ... آری !

آری ! آنچه عنان وجودم را در کف دارد ، ارواح بلندی است که از مشتی خاک ، شلمچه ساخته اند . قربان آن ستونی که نیمه های شب پیچ و خم خاکریزها را به آرامش حرکت ابرها طی می کرد . قربان آن اشکی که در پرتو منورهای عشق با لبخند ، عقد اخوت می خواند . قربان آن انگشتی که وقتی برماشه بوسه می زد ، تمام کائنات بر آن بوسه می زدند . قربان آن نمازی که در سنگر شروع می شد و در بهشت به اتمام می رسید . ای مردم ! به حرم پاک امام قسم ، وقتی « بخشی » در کنج خاکریزی آرام گرفته بود ، تا ساعتها نمی دانستم که خواب است یا شهید گشته ، وقتی می گویم بخشی ، شما قلم بردارید و هر آنچه از خوبی می دانید بنویسید ، آنگاه چهره معصومش بر صفحه ظاهر می شود .

ای شهیدان ! گمان می کردیم گذشت زمان ، هوای سرزمین پاکتان را از ذهنمان خواهد زدود . اما داغ فراق شما روز به روز بیشتر آبمان می کند . ای مردم ! وقتی « برقه ای » تیر خورد ، تا لحظه آخر می خندید .. به خدا قسم می خندید . . من با همین چشمانم دیدم . وقتی می گویم « برقه ای » ، شما پاکی را یک روح فرض کنید و کالبدی به نام سید رضی الدین برقه ای را برایش بپوشانید . ای مسلمانان ! به خداوندی خدا قسم « لطیفیان » در آخرین کلماتش با بچه ها شوخی می کرد . بروید از شلمچه بپرسید و وقتی می گویم لطیفیان ، شما جدیت و مردانگی را بگیرید و برایش اندام بسازید .

ای شهیدان! هنوز هم که هنوز است ، هر آب خنکی که می نوشیم ، به یاد لبهای خشکیده تان در شلمچه ، اشک می ریزیم. هنوز هم که هنوز است ، هر وقت غذا می خوریم پیش از آن با خاطره های شیرین شما دعای سفره می خوانیم . هنوز هم که هنوز است تنها افتخارمان این است که روزی با شما بودیم . خوشحالم که هنوز با کسانی رفت و آمد دارم که چون خودم داغ دیده و تنهایند . خوشحالم که هنوز وقتی غروب می شود ، هر جا که باشم مرغ خیالم پر می گیرد و بر بام احساس می نشیند و به یاد سنگرهای خون آلود برای دلم نغمه سرایی می کند .

ای مردم ! ما همه خواهیم رفت . شما می مانید و راه ...

تو را به جان امام نگذارید یاد امام و جبهه ها از دلها زدوده شود ...

 

منبع: وبلاگ شلمچه




نوشته شده در شنبه 28 اسفند 1389 توسط جا مانده از قافله
موضوع: راهیان نور -
سرزمینی است که ملائک در آن

سجده می کنند و برای بوسه


زدن بر خاکش از هم سبقت میگیرند.



شلمچه خلاصه عشق است و قطعه ای از بهشت ، شلمچه ، آینه ایست که تمام جبهه با خاکهای سرخش در آن می درخشد. و دریچه آسمانی است که از آن بوی رشادت و عطر دلنواز شهادت میوزد.
شلمچه تندیس زیبای عشق است که در میدان ایثار قد کشیده است . شلمچه شهر شهود و شهادت است . شلمچه مثنوی بلندایثار است و فرودگاه عشق و عروجگاه دل . صحرای خشکی که دریای مواج خون و اشکهای عاشقانه در تربت پاکش دارد با قلب خونینی که هنوز زیبا و دلنواز می تپد و خون غیرت و مردانگی را در رگهای این دیار می دواند و حدیث بلند حیات با عزت را زمزمه می کند. زمین خاکی شلمچه ، زیباتر از آبی آسمان است چرا که شلمچهقتلگاه مرغان عاشقی است که برای وصال بی قرار بودند و از کوچه پس کوچه های منیت و مادیت رهیده و به شهر دلگشای معنویت و شهادت دل بستند.
آری ! شلمچه شاهنامه بلند شهادت است ، دیوان عاشقی است ، شعرهای سرخ ، با واژه های خون ، به وزن عشق و قافیه هایی از جنس قلب پاره پاره عاشقی و در قالب غزل عشق و مثنوی بلند شهادت » ، دیوانی که شکسته دلان عارف با قلم استخوان و مرکب خون و با خط شکسته عروج نوشتند و این صفحه طلایی تاریخ ایران اسلامی را با خون دل تهذیب شده شان تذهیب کردند. آری ! شلمچه کتاب است ، خواندنی ترین کتاب حماسه . شلمچه آسمان است سرشار از ستاره های سرخ .شلمچه بهار است لبریز از گلهای محمدی ،شلمچه دریاست ، مواج از موجهای عاشقی .
شلمچه بازار است ، بازار عشقبازی و جانبازی ، شلمچه تابلو است تابلوی حماسه و عرفان که بر تارک تاریخ ایران اسلامی می درخشد. جایگاه اهل زیارت است نه اهل زر ، زیارتگاه دلدادگانی که خود زائرانی بودند که در نیمه راه سفر عاشقی پرپر شدند و به مولای عشق پیوستند و زیباترین حدیث بندگی را با بندبند وجودشان و با قطره قطره خونشان نوشتند. یعقوبهای بی قراری که برای رسیدن به یوسف زیبای شهادت بی قراری می کردند و زلیخای دنیای نتوانست آنها را مفتون خویش کند. آنان که هنوز از دشمن نفس خویش رها نشده اند و دلشان در تصرف شیطان است چگونه می توانند قدر مجاهدانی را بدانند که در کوله پشتی دلشان جز عشق و ایثار نبود. آنان باید بدانند که شلمچه و شهیدانش و شاهدان و شائقان و مشتاقانش خورشید بی غروبند ، چرا که عاشورا و عاشورائیان آفتاب آسمان عشقند که هیچ ابر آلوده و تاریک یزیدی نمی تواند جلوی تابش آنها را بگیرد.
سلام ای سرزمین شلمچه
سلام بر تو ای قرار بی قراران ، ای جائیکه نه چندان دور نردبان معراج و ترقی بودی .

سلام بر تو ای نقطه تلاقی عرش با فرش .

سلام بر آن نیمه شب هایت ،

سلام بر آن فضای عارفانه و عاشقانه ای که شب زنده دارانت با ترنم زیبا و ملکوتی الهی العفو ، می آفریدند.

سلام بر نماز شب هایی که در سنگرهای آسمانی تو آغاز میشد و در بهشت خاتمه می یافت.

و باز سلام بر تو ای شلمچه ، ای جبهه عاشقان ، ای تمامیت عرشیان ،

شلمچه تو مانند موج خاموش و درهم شکسته می مانی .

به ساغری که که خالی از شهد لقاء و بند نام شهادت شده است .

به دریایی که در بستر خویش آرام خفته است .

شلمچه جزر و مَدّت کجا رفت ؟

هر گاه بسیجیها در تو نیستند موج شرارهایت در درون تو فرو رفته است

شلمچه جا دارد امروز چفیه ام را بر سر بکشم و اشک حسرت از چشمان ملتهبم جاری کنم و فریاد بکشم...

من جا مانده ام...

 


نوشته شده در شنبه 28 اسفند 1389 توسط جا مانده از قافله

میدان صبحگاه دوکوهه است اینجا؛ جایی که مثل دریا، انگار انتهایش معلوم نیست. جایی که زمانی معراج روحانیِ عاشقان الله بود. جایی که بسیاری در اینجا مهر شهادت بر پرونده خود زدند و برای همیشه سعادتمند شدند. درست در چنین ساعتهایی اینجا دیگر زمین نبود. اینجا عرش خدا بود. عرش واقعی خدا؛ چونکه عرشیان خاکی در اینجا با خدا ملاقات داشتند. و چه عاشقانه بود آن ملاقاتها!

و اینک بعد از گذشت این همه سال من در جای آنها نشسته ام. چشم که بسته می شود و گوش که از این اصوات دنیوی فارق می گردد به راحتی می توان حضور آنها را در اینجا حس کرد. هنوز انگار از گوشه گوشه میدان، صدای مناجات و العفو گفتن ها بگوش می رسد. هر جای میدان را که نگاه می کنم انگار عزیزی با خدایش خلوتی کرده و آنچنان عاشقانه با او مناجات می کند که گویا فقط، خدا مال خود اوست. هرکس فانوسی به دست و پتویی به سر کشیده، بر گناهان نکرده اش توبه می کند و ...
و من اینک اینجا نشسته ام و همچنان به شرمندگی خود فکر می کنم که آنها که بودند و من که هستم؟!! آنها چه کردند و من چه می کنم؟!! آنها چطور بودند و من الان چطورم؟!!.............

 

مکه من فکه بوَد، منــــای من دوکوهـــه
قبله من جبهه و کربلای من دوکوهه
مدینه ام شلمچه و بقیع مــــن هویــــزه
مروه من طلاییه، صفای من دوکوهه
دیار غربت و غم و وادی عشق و عرفـان
جای قبــول توبه و دعای من دوکوهه
اگرچه راه کربلا بسته به عاشقان است
علقمــه و فرات و نینوای من دوکوهه
قافله رفته و دگـــر جدایــــم از شهیــدان

مریض هجرم و فقط دوای من دوکوهه

 

نامه ای به دوکوهه ...


عید برای هرکس رنگ و بویی خاص دارد. بعضی ها یاد سفره هفت سین و آجیل و عیدی گرفتن می افتند و بعضی هم دید و بازدیدها برایشان تداعی می شود، ولی چند سالی است که عید و تعطیلات نوروز برایم یادآور چیز دیگری است. وقتی حدود ده سال پیش برای اولین بار در این تعطیلات نوروز پایم به مناطق جنگی باز شد، هیچگاه فکر نمی کردم که شاید این سفر، دلم را در گرو چیزی ببرد و اسیر خود کند. وقتی اولین بار پایم به دوکوهه رسید، هیچگاه فکر نمی کردم که دلم تا عید بعد و تجدید زیارت آن، بی قرار باشد. اما نه! همان بار اول کافی بود که هنوز عید نشده تمام همّ و غمم این باشد که یک بار دیگر، حداقل به چشم سر، محل رفت و آمد فرشتگان خاکی خدا را ببینم؛ و خدا هم دل سیاهم را نمی شکست و هر سال با هر سابقه ای که داشتم باز هم محبتش را در حقم صد چندان می نمود و مرا در آن قدمگاه فداییان روح الله(ره) راه می داد، تا دل زنگار گرفته ام جلایی بگیرد و چند صباحی پاکی استشمام کند و خلوص استنشاق کند....
ولی نمی دانم که امسال به کدامین خطایم این حداقل آرزویم برآوده نشد و در حسرت این دیدار سوختم. این چند روز هر بار که دیدم و شنیدم عزیزی راهی این سفر است، انگار تکه ای از دلم کنده می شد. وقتی یاد آن بهشت خاکی ایران می افتادم و یادم می آمد که چه توفیقی از من سلب شد، بیشتر دلم آتش می گرفت. یاد اروند و غروب دلگیرش! یاد طلائیه و سه راهی شهادتش! یاد شلمچه و گودال قتلگاهش! یاد فکه و رملهایش! یاد دهلاویه و ابرمردی که در آن خدایی شد! یاد هویزه و تن هایی که زیر شنی های تانکها لگدمال شد! و یاد دوکوهه ...! و یاد دوکوهه ...! دوکوهه ...! دوکوهه ...!
و ما چه می دانیم که دوکوهه چیست؟؟!!
یاد دوکوهه و ایستگاه قطارش که برای رزمنده ها "دلبر" و "دلاور" بود! یاد دوکوهه و ساختمانهای غربت گرفته اش! یاد دوکوهه و دیوار نوشته هایش! یاد دوکوهه و حسینیه حاج همتش! یاد دوکوهه و حوض کوثرش! یاد دوکوهه و میدان صبحگاهش! همانجا که سجده گاهی بود به وسعت آسمان....

یادش بخیر! چه صفایی داشت میدان صبحگاهش! مثل دریا، انگار تمامی نداشت. یادش بخیر نیمه شبها تو وسط میدون صبحگاه می نشستم و خودم را بین رزمنده ها حس می کردم که دارند مناجات می کنند. یادش بخیر کنج همین میدون بود بود که برای آخرین بار "محمد عبدی" را دیدم .... یادش بخیر حسینیه حاج همت و کمیل خواندن حاجی....
مکه من فکه بود، منای من دوکوهه ....



نوشته شده در شنبه 28 اسفند 1389 توسط جا مانده از قافله
موضوع: خاطرات -

بیاد شهید حاج رجبعلى بكشلو:

آخرین بار وقتى همسرم به جبهه اعزام مى‏شد، چهره‏اى بشاش و نورانى و بسیار شاد و سرحال داشت. گویا از شهادت خود مطلع بود. چند بار از او سؤال كردم: «مگر كجا مى‏روى كه این قدر خوشحال هستى؟» با آن كه در طول پنج سال، مرتب به جبهه مى‏رفت و مى‏آمد و چندین بار هم مجروح شده بود؛ اما این بار با دفعات قبل فرق داشت. قبل از این كه برود، تمام مایحتاج خانه را خریدارى كرد و در منزل گذاشت كه تا آن موقع بى‏سابقه بود. مدام با خود فكر مى‏كردم خبرى هست و چیزى وجود دارد كه او آن را از ما پنهان مى‏كند. در آن موقع فرزندان ما كوچك بودند و خودش هم در همان سال یعنى سال 1365 دوبار مجروح شده بود؛ بنابراین، از او خواستم مدتى به جبهه نرود؛ اما او گفت: «نگران نباش. مى‏روم و هفته‏ى دیگر در تهران هستم».

خداحافظى كرد و رفت و همان طور كه خودش گفته بود، جسم مطهرش را هفته‏ى دیگر آوردند .

(مجله‏ى خانواده، ش 171، 1 / 7 / 78، ص 16)

راوى: همسر شهید

 

زیارت امام حسین علیه‏السلام با لباس اسیر عراقى

بیاد شهید سید محمد اینانلو

وقتى كه برادر كوچكتر سید، «محمود» شهید شد، همسنگرانش به خاطر این كه جسدش در سرزمین كفر از تركش خمپاره‏ها محفوظ بماند، اطراف جنازه‏اش را سنگ چیدند. سید «محمد» به بهانه‏ى برگرداندن پیكر برادر شهیدش، به منطقه‏ى پنجوین عزیمت كرد و در آن جا به مدت هجده روز در محاصره‏ى دشمنان قرار گرفت. در همان زمان به لطف الهى توانست با استفاده از لباس یك اسیر عراقى به زیارت مولاى خود امام حسین علیه‏السلام نایل شود.

دو ماه بعد از شهادت برادرش، سید محمد نیز با همسرش در حالى كه در انتظار تولد فرزند سه ماهه‏اش به سر مى‏برد، وداع نمود و در عملیات خیبر به درجه‏ى رفیع شهادت نایل آمد. سید محمد قبل از شهادتش به همسرش گفته بود تا سه روز دیگر بیشتر زنده نمى‏ماند و حتى زمان دقیق شهادتش را نیز گفته بود.

(مجله‏ى شاهد، ش 258، آبان 75، ص 15)

 

مشخص كردن محل دفن خویش

بیاد شهید نصرت الله كسبى

مراسم هفتم شهادت برادرم بود. به گلزار شهدا رفته بودیم كه ناگهان در یكى از قطعه‏هاى گلزار، پاى همسرم پیچ خورد و به زمین افتاد. در حالى كه از جا بلند مى‏شد، گفت: «شاید محل دفن من این جاست. به زودى مرا در این مكان به خاك مى‏سپارند».

گفتم: «تازه اول زندگى‏مان است این حرفها را نزن».

لبخندى زد و گفت: «جدى مى‏گویم». چهل روز از واقعه‏ى آن روز گذشت كه خبر پروازش را دادند و اتفاقا در همان مكانى كه پایش پیچ خورده بود، به خاك سپرده شد.

(نشریه‏ى غریبانه، گروه فرهنگى معراج، ویژه نامه‏ى یاد یاران 3، ص 7)

راوى: همسر شهید



نوشته شده در جمعه 13 اسفند 1389 توسط جا مانده از قافله
پشت سرت آب می ریزم
کلمات پس و پیش شده ،به دنبال تو را
از میان کوچه بر می دارم
و شمع روشن می کنم شعر تازه ام را برای تو
تو گرم تر از جنوب به راه می افتی...


آهای خاک! هنوز هم به دنبال پلاک گم شده ام ،هراسان به هر کوی می دوم، تو آن را ندیده ای؟!
هنوز هم به دنبال روزهایی می گردم که نمی دانم کجایند، به دنبال شقایق ها در صفحه ی تاریک امروز.
و می دانم هنوز قلم به یاد تو می نویسد و با خط خوشش نام تو را می سراید.
ای خاک بازگو کدام دستها را بلعیدی یا کدام قصه ها را در خود جای دادی؟
ای خاک تو چه دیدی که از خجالت سرخ شدی؟
ای خاک دسته گلی از جنس نور به تو می سپارم .
ای خاک فراموش نکن تو فراموش ناشدنی ترین واژه را در خود جای دادی .

نوشته شده در چهارشنبه 11 اسفند 1389 توسط جا مانده از قافله
موضوع: شعر -
حاجی ! تمام گشته مهماتمان، تمام
ما مانده ایم و چند تنِ نیمه جان،تمام
ما مانده ایم و غربت تلخی از ابتدا
تا انتهای وحشت آخر ، زمان تمام
خرچنگ هـا مـحـاصـره را تنگ کـرده اند
اما امید ماست خدا ؛ بی گمان ، تمام
حاجی!خدا کند که بفهمی چه دیده ام
از پشـت زخـم های دل آسمان ، تمام
این جا هنوز اول خطِّ شروع ماست
پایان انتـظارِ بـه خـون خفته مان ، تمام
فرصت گذشته است ؛ مرا هم حلال کن
شاید شکسته شیشه عمر جهان،تمام
تنهاصدای خش خشِ بیسیم بود و بس
تنها صدای اشهد یک نـوجوان ، تمام
10سالِ بعد ، کار تفحص نتیجه داد
بی سیمِ تکه تکه و یک استخوان، تمام
حالـا کـنار تـربـت حاجی نوشته انـد :
گمنام، عشق ما و خدا ،بیکران....تمام


نوشته شده در چهارشنبه 11 اسفند 1389 توسط جا مانده از قافله
موضوع: خاطرات -

 

یاد » جبهه ها «بخیر كه دانشگاه خودسازى بود و كـنــكـورش صـداقـت و اخــلاص و مـتـون درســى آن را در كربلا با مركب خون به چاپ «انتشارات شهادت » مى رساند .

یاد » موقعیت هایى «بخیر كه كسى به فكر موقعیت نبود و قرارگاه هایى كه دل را بى قرار مى كرد . یاد » سنگر «بخیر كه به غار ثور مى ماند و » ایستگاه صلـواتى «كه مـحل استـراحت ملائـك بود .مى روم تـا ببینم آنچه را تاكنون فقط شنیده ام .

دلش را در چفیه اى خونین خلاصه كرده «باكرى » است ، چفیه اى كـه از برادرى شهید برایش به یادگار «مهـدى باكرى » مانـده است .خداونـدا،سردار شهـید چـه رازى در درون داشت ، چـه جـوانمردى بـود كـه با گذشت سال ها از دوران دفاع مقدس هنوز قلب ها به عشق او مى تپد .

 هـنوز هـم مى تـوان آهنگ درد آلـود «دشت عـباس » نمازهاى شبانه را در این دشت شنید .هنوز مى توان از حافظه آرام این فضا صداى تپش » ایثار «و دلدادگى را شنید .شهیدان » باران رحمت «حق اند بر زمین .

 

 اگر شهیدان نبودند دریاى دلهامان كویر مى شد . شهیدان رفتند تا ما ماندن بیاموزیم و ما چه مى دانیم از » راهیان «خط ایثار و از چابك سواران عرصه پیكار، آنان كه » میدان رزم «از نبرد جانانه شان به لرزه درآمده بــود .

آنـهــایـى كــه در بـزم خــون » حـنــا «بـســتـنــد و بـا فریادشان خط بطلان بر واژه شوم » ذلت «كشیدند .

 اى شــهــیـــدان هــشــت فــصــل شــهـــادت ، از شــمــا تقاضایى داریم به آبرویتان سوگند، نه نگویید، تقاضا داریـم مـا را شـفـاعـت كـنـیـد .اى شـهـیـدان بـا حـضـور آسمانى و عاشقانه شماست كه از خاك خونین دشت گل مـى شكـفد و بـا تكـبیر سـلحـشورانـه شمـاست كه سق سكـون و سكوت ترك برمى دارد و نور خـدا بر زمین تجلى مى گردد .

اینك مایـیم و تندیسى از پـیكارتان ، اینك مایـیم و حــمــاســـه اى ســتــرگ كــه شـــمــا بــرادران ســفـــر كــرده «ازدحام عشق » آفریده اید .اینك ماییم و دریایى كه در بـوى بهـار گـرفتـه و لحـظه لحـظـه ظهـورى كـه مـردم را انتظار مى كشد .



نوشته شده در چهارشنبه 11 اسفند 1389 توسط جا مانده از قافله



دلا امشب سبو را پر ز می کن
حریم منزل و میخانه طی کن

به حق امشب که حق من را ندا داد
تو را نرخی فزون‌تر از طلا داد

خم از ابرویمان یکباره وا کرد
میان میکده ما را رها کرد

به جان تشنه‌ام آب سبو داد
مرا با ساقی و میخانه خو داد

درون سینه‌ام مِهری نهان کرد
که وصف حال او کی می‌توان کرد

بگفتا آید از این در نگاری
که دارد عاشقان بی‌شماری

کنون ساقی و من بر یک قراریم
خمارِ مقدمِ سبزِ نگاریم

درون میکده هر کس به دستی
قدح را پر نموده بهرِ مستی

ولی ناگه تمام هستی آمد
کمالِ لحظه‌های مستی آمد

پیاله دست من، دستش سبویی
نسیمِ عاشقی آمد چه بویی

خدایا آن که گفتی رخ عیان کرد
تمام غصه‌هایم را نهان کرد

خدایا آن که گفتی برده هوشم
فقط از دست او باده بنوشم

چرا که پیر میخانه فقط اوست
شراب عشق و پیمانه فقط اوست

قلندرگونه باید رو به او کرد
برای دیدنش صدها وضو کرد

همه، عالم شده دیوانه‌ی او
منم مستِ میِ میخانه‌‌ی او

دگر می از کفِ ساقی نگیرم
سراغی از میِ باقی نگیرم

چرا؟ چون نوش کردم با حقایق
تمامِ عمر از صهبای صادق


نوشته شده در دوشنبه 2 اسفند 1389 توسط جا مانده از قافله
موضوع: اخبار -شعر -



شبِ میلادِ و بر برگِ شقایق
نوشته نام زیبای تو صادق

رئیس مذهب پاکِ تشیّع
تو بر دل آشنا کردی حقایق

در آن گمراهیِ سختِ زمانه
ز تو تفسیر شد قرآن ناطق

اگر اکنون علی را دوست داریم
همه از زحمتت گردیده لایق

به هر بزم سؤالِ فقه و علمی
ز پاسخ‌های خود گشتی تو فائق

اگر ای پاسدار دین نبودی
کجا بود این همه عشق و علایق

بدان تا حشر ای شیخ الائمه
بوَد مدیون درسِ تو خلایق


نوشته شده در دوشنبه 2 اسفند 1389 توسط جا مانده از قافله


صد شکر که عمری ز تو گفتیم و شنیدیم
هر سو نگریدیم گل روی تو دیدیم

هرجا که نشستیم به خاک تو نشستیم
هر سو که پریدیم به بام تو پریدیم

عطر تو پراکنده شد از هر نفس ما
هر گه به سر زلف سخن شانه کشیدیم

زآن روز که گشتیم ز مادر متولد
از مأذنه ها روز و شب اسم تو شنیدیم

مرگی که به پای تو بود زندگی ماست
ماییم که در موج عزا عید سعیدیم

تا بودن ما نام محمد(ص) به لب ماست
روزی که نبودیم به احمد(ص) گرویدیم


آب و گل ما را که سرشتند ز آغاز
آغوش گشودیم ، وصالش طلبیدیم

زآن باده که در سوره زیبای محمد(ص)
اوصاف ورا گفته خداوند چشیدیم

آن باده که از ساغر فیض ازلی بود
سرچشمة آن کوثر و ساقیش علی(ع) بود

روزی که عدم بود و عدم بود و عدم بود
نه ارض و سما بود ، نه لوح و نه قلم بود

تسبیح خدا در نفس پاک محمد(ص)
لب های علی(ع) هم سخن ذات قِدَم بود

روزی که گلِ آدم خاکی بسرشتند
آدم به تولای علی(ع) صاحبِ دم بود

از خاک قدم های علی(ع) کعبه بنا شد
او را نتوان گفت که نوزاد حرم بود


روزی که کرم بود دُری در صدف غیب
والله علی(ع) قبله ارباب کرم بود

بر قلب علی علم خدا از دل احمد(ص)
چون سیل خروشنده روان در دل یم بود

در بین رسولان که به عالم عَلَم استند
نام نبی(ص) و نام علی(ع) هر دو عَلَم بود

در جوف نبی(ص) دید نبی(ص) حمد خداوند
با نعت وی و مدح علی(ع) ذکر صنم بود

بالله تجلای نبی(ص) مطلع الانوار
والله تولای علی(ع) فوق نعم بود

خلقت چو خدا خالق بخشنده ندارد
خالق چو نبی(ص) و چو علی(ع) بنده ندارد


نوشته شده در دوشنبه 2 اسفند 1389 توسط جا مانده از قافله


ای جان جهان بسته به یک نیم نگاهت
دل گشته چو گل سبز به خاک سر راهت

هم بام فلک پایگه قدر و جلالت
هم چشم ملک خاک قدمهای سپاهت

عیسی به شمیم نفست روح گرفته
دل بسته دو صد یوسف صدّیق به چاهت

دلهای خدایی همه چون گوی به چوگان
ارواح مکرّم همه درماندة جاهت

از عرش خداوند الی فرش، به هر آن
هستند همه عالم خلقت به پناهت

دائم صلوات از طرف خالق و خلقت
بر روی سفید تو و بر خال سیاهت

زیباتر و بالاتری از آنکه به بیتی
تشبیه به خورشید کنم یا که به ماهت

سوگند به چشمت که رسولان الهی
هستند به محشر همه مشتاق نگاهت

زیبد که کند ناز به گلخانه جنت
خاری که شود سبز در اطراف گیاهت

این نیست مقام تو که آدم به تو نازد
والله که خلّاق دو عالم به تو نازد


نوشته شده در دوشنبه 2 اسفند 1389 توسط جا مانده از قافله


تا نام تو برده می‏شود،

چراغ‏های صلوات، در جان لحظه ‏ها فروزان می‏شوند.

تا فضیلتی از تو گفته می‏شود،

دل‏ها از بوی گل محمدی زنده می‏شوند.

یاد نویدبخش تو، درب‏های صبح را به رویِ ما می‏گشاید.

قرآن تو، نزدیک‏ترین راه رهایی است

و نهج‏ الفصاحه‏ات، پاک‏ترین مبحث بندگی.

قرآن، معجزه‏ای است که از دست‏های روشن تو به ما رسید

و مرهمی شد بر داغ‏های همه روزه بشریت.

نهج ‏الفصاحه، سرزمین پهناور دوستی است،

زمزمه‏های بهاری گنجشکان بر درخت است

که روبه‏روی لحظات خستگی انسان، قد می‏کشد.

دنیا، شاداب و جوان می‏ماند؛

اگر سطری از اندرزهای تو را به کار بندد؛

همچنان‏که منبر و مسجد و مأذنه از ذکر و نام تو فعال مانده‏ اند.

یا رسول اللّه‏ صلی‏الله ‏علیه‏و‏آله ، تو را نشناخته‏ایم

و فقط می‏دانیم که نامت بر همه کائنات ترجیح دارد.

چگونه می‏توان شعاع دایره خوبی‏هایت را ترسیم کرد؟

«مدینه» با آن عظمتش، هیچ‏گاه ادعا نمی‏کند که تو را شناخته است.

چگونه در خیال خام دنیا، رفتاری برای هم اعصار می‏گنجید؟

یا نبی اللّه‏ صلی‏الله‏علیه‏و‏آله !

مگر می‏توان بر سنت شریف تو بوسه نزد؛

حال آنکه پاسخ‏گوی تمام نیازهای روز است؟!

این درست که تو را نشناخته ‏ایم

اما همه هستی ما از احترام به نامت

که بیت بیت، قصیده ‏های روشن در دل‏ها می‏کاری

و نور می‏پاشی در چشم‏های خاک.


نوشته شده در دوشنبه 2 اسفند 1389 توسط جا مانده از قافله
مقام معظم رهبری

درباره سایت
آمار سایت
Blog Skin