تبلیغات
طواف یار - مطالب بهمن 1389

طواف یار
در و دیوار شهرم خوب می دانند، تمام افتخار ما شهیدانند.

بزرگ مردتاریخ

جستجو
پیوند ها
لوگو دوستان

 پایگاه مقاومت بسیج نصر

در انتظار یار

اللهم عجّل لولیک الفرج


صفوف آهنین . . .

من یك یهودی ام . . .

http://tiktak-2.persiangig.com/labkhandhayekhaki/logo/belagtapelak.gif



سرافرازان
قافله شهداء


جنبش سایبری ضد صهیونیسم
جعبه حدیث

موضوع: خاطرات -

 

شهید زین الدین در میان بسیجی ها از محبوبیت عجیبی برخوردار بود.

 بچه ها وقتی او را در كنارخود می دیدند انگار از خوشحالی می خواستند بال درآورند گاه با شور و هلهله دنبالش می دویدند.

دست بلند می كردند و شعار می دادند"فرمانده آزاده آماده ایم آماده....

دوستی می گفت یك بار پس از چنین قضایایی كه آقا مهدی به سختی توانست خودش را از چنگ بچه های بسیجی خلاص كند با چشمانی اشك آلود نشسته بود به تأدیب نفس...
با تشر به خود می گفت:مهدی خیال نكنی كسی شده ای كه اینها اینقدر بهت اهمیت می دهند توهیچ نیستی. تو خاك پای بسیجیانی....."

همینطور می گفت و آرام آرام می گریست....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

جای شما خالی.. چند روز پیش رفته بودیم زیارت حضرت معصومه (سلام الله علیها)

خیلی دلمون می خواست بهشت معصومه می رفتیم و این شهید رو هم زیارت می کردیم اما وقت تنگ بود و..

در عوض تصمیم گرفتیم بریم بهشت زهرا (سلام الله علیها) ..

   تدارکانچی : پلاک،شهادت

نوشته شده در جمعه 29 بهمن 1389 توسط جا مانده از قافله
موضوع: خاطرات -

 

روز درگیری حرم حضرت امام خمینی که رحمت خدا بر او باد، رفتیم. بعد از خوندن نماز و زیارت رفتیم بهشت زهرا (سلام الله علیها)..

 

از چند نفر آدرس شهدای شاخص خصوصا شهید پلارک رو گرفتیم.

 

بعد از خواندن فاتحه بر مزار شهیدان آوینی و کاظمی و صیاد شیرازی و محمد امینی با خانم طلبه ای به سمت مزار شهید سید احمد پلارک حرکت کردیم..

 

از داستان شهید پرسیدیم و اینکه تا چه حد واقعیت داره..

کلی صحبت کردن ..

 

مادر شهید برای اینکه بو از بین بره یه بار روی مزار شهید نفت میریزه اما قطرات نقت مثل زمانی که آب و نفت رو با هم قاطی کنیم رو مزار شهید نمی مونه و جدا میشه..این کار رو با بنزین هم تکرار کردن اما باز هم مثل دفعه قبل و بوی عطر همچنان باقی بود..

 

توی همین وبلاگ با یکی از بزرگان صحبت می کردیم. ایشون می گفتن پیگیری کردن و عطری به مشام نمی رسیده و ..

اما چیزی رو که خودمون شاهدش بودیم..

 

به قطعه ۲۶ نرسیده بودیم که دیدیم جمعیتی دارن به سمت یه مزار میرن ..حدس زدیم مقصد ما هم همونجاست.. به دلیل شلوغی صبر کردیم خلوت شود..

 

شاید حدود۶ یا ۷ نفر از بچه ها بودیم.. مزار شهید از دور خیس به نظر میومد. اما وقتی لمس می کردی خشک بود و نرمی و لطافت خاصی داشت..چند بار روی مزار دست کشیدیم و بوییدیم اما متوجه بوی عطری نشدیم..

 

نشستیم دور میله ای که اطراف مزار شهید کشیده بودن.. بوی خوشی استشمام شد. طوریکه از بچه ها پرسیدم: شما به لباس یا بدنتون عطر زدید؟

جواب منفی شنیدم..بازم بوی خوش اومد.. چند بار .. طوری شده بود که هر موقع بو به مشاممون میرسید نگاه همه بچه ها به هم گره می خورد و بهم اشاره می کردن.

 

بوی خاصی بود..بوی مشک همراه با گلاب. دوست داشتی همون جا باشی و فقط تو حال خودت باشی.

یه خانمی می گفت از دور که ما میومدیم بوی عطر میومد..

 

شنیدم خیلیا از این شهید بزرگوار حاجت گرفتن..و بهش ارادت دارن

لطف خدا بود که بریم سر مزار شهید و شاهد این معجزه خدایی باشیم..

 

انشالله به همین زودیا طلبیده بشیم....یا شهید

در مورد شهید سید احمد پلارک

   تدارکاتچی : پلاک،شهادت

نوشته شده در جمعه 29 بهمن 1389 توسط جا مانده از قافله

بسم رب الشهدا و الصدیقین

بعد از نماز صبح و خواندن زیارت عاشورا، به سمت منطقه مورد نظر در تپه

هاى فکه حرکت کردیم . از روز قبل ، یک شیار را نشانه کرده بودیم و قرار بود

آن روز درون آن شیار به تفحص بپردازیم .

پاى کار که رسیدیم ، بچه ها «بسم الله» گویان شروع کردند به کندن زمین .


 چند ساعت شیار را بالا و پائین کردیم ، ولى هیچ خبرى نبود . نشانه هاى

رنج و غصه در چهره بچه ها پدیدار شد. ناامید شده بودیم. مى خواستیم به 

مقر برگردیم ، اما احساس ناشناخته اى روح ما را به خود آورده بود.

انگار یکى مى گفت: «نروید... شهدا را تنها نگذارید...».


بچه ها که مى خواستند دست از کار بکشند ، مجدداً خودشان شروع کردند

به کار . تا دم اذان ظهر تمام شیار را زیررو کردند . درست وقت اذان ظهر بود

که به نقطه اى که خاک نرمى داشت ، برخوردیم و این نشانه خوبى بود .

لایه اى از خاک را کنار زدیم . یک گرمکن آبى رنگ نمایان شد .

 به آنچه که مى خواستیم ، رسیدیم . اطراف لباس را از خاک خالى کردیم تا

ترکیب بدن شهید به هم نخورد ، پیکر جلویمان قرار داشت . متوجه شدیم

شهید به حالت «سجده» بر زمین افتاده است .


پیکر مطهر را بلند کرده و به کنارى نهادیم و براى پیدا کردن پلاک ، خاک هاى

محل کشف او را «سرند» کردیم ولى متأسفانه از پلاک خبرى نبود .


بچه ها از یک طرف خوشحال بودند که سرانجام شهیدى را پیدا کرده اند و از

طرف دیگر ناراحت بودند که آن شهید عزیز شناسایى نشد و همچنان گمنام

باقى مى ماند . کسى چه مى داند؟

 شاید آن عزیز ، هنوز هم «گمنام» باقى مانده باشد .

 *******************

که را روی این دست ها می برند؟

خدایا مگر عشق را می برند؟

کسی نیست آیا که گوید به من

تن بی کفن را کجا می برند؟

چه در مخملی سبز پیچیده اند

که او را به باغ خدا می برند؟


به دوش نسیم سحرگاه عشق

شهید مرا تا کجا می برند؟


من و کوچه ی سرد غمگین تو

تو را از نگاهم چرا می برند؟


چرا خون نگریم ، مگر می شود؟

عزیز مرا سر جدا می برند

شادی روح شهدامون صلوات

تدارکاتچی : اشک و چفیه


نوشته شده در سه شنبه 26 بهمن 1389 توسط جا مانده از قافله
بسم الله ...

مزار شهدایی که با نیت قربتً الی الله خراب شد!!!!!

این تصاویری كه میبینید مزار شهدای شهرستان سبزوار است شهر دارالمومنین كه كسی ناله اش به هزار توی ادارات سبزوار نمیرسد ناله ها فراوان اما سنگ صبور قلیل و كم ..

آجرك الله یا ابانا یا صاحب الزمان شهادت حضرت امام عسكری رو خدمت همه ی دلسوختگان تسلیت عرض میكنم

س ن (سر در نوشت ) : سلام و صلوات به روح تمام کسانیکه از نفس افتادند تا ما از نفس نیافتیم...قامت راست کردند تا ما قامت خم نکنیم...به خاک افتادند تا ما به خاک نیافتیم

مزار شهدایی که با نیت قربتً الی الله خراب شد!!!!!

به ما چیزی نگویید ، ما داریم چهار سال است تربتشان را و خرابه هایشان را میبینیم . به ما چیزی نگویید ، برای ما دل خوشی نمانده که باز هم به لبخند هایتان لبخند تحویل دهیم . اگر لازم باشد و شایسته که جایی بین این دنیا آباد ترین جاها باشد مزار همین شهیدان است که دارالشفای ماست . در همین چند سالی که به بهانه ی نوسازی و یكسان سازی این تربت ها را مخروبه ای كرده اید و  پناهگاههای ما را خراب نموده و به هم زده اید، نگویید که بودجه نبوده که هر چه بودجه در این مملکت باشد متعلق به اینان است که مملکت را نجات دادند و ماییم که اجاره نشینشان هستیم و بواقع مملکت مال این هاست .و كوتاهی خودتان را گردن بودجه نبودن نیندازید شما باید میرفتید و هزینه را در ابتدا تهیه می كردید و بعد نه تخریب كه مرمتی در خور شان را شروع می كردید. نگویید این ها عزیزان ما هم هستند که اگر قبر عزیزی از عزیزانتان را به ما نشان دهید که خراب کرده اید و چهار سال طول کشیده درست کردنش میفهمیم عزیزان شما هم هستند نگویید که ما رفیقهای این ها بوده ایم ...که ملاک حالتان است...نگوید برادر ما هم بین این شهداست که شما او را برادر میخوانید آیا او هم؟؟؟... البته نه انها مهربان تر از این حرف ها هستند و این فراموشی گریبانگیر ما و شماست

http://shefaat.persiangig.com/mazarshohada/1%20%286%29.JPG

 

مگر بدهكاریشان چه بوده که حال همین چند سنگ قدیمی ولی با صفا  را هم دریغ کرده اید و مزار زیبایشان را این گونه به هم زده اید؟جان خواستید دادند خانواده ؟ فرزند ؟ مادر ؟ همسر ؟ و ... چه نداده اند ...آیا این رسم جبران محبت است ؟؟... خودتان بگویید ما مرده ایم یا آنها  ؟ ما خفه شده ایم در دنیایمان یا آنها ؟ آیا ما در منجلاب دغدغه های کاری و زندگی های پر زرق و برق و خیابانهای پر از آتش و لجنزار گناهمان فرو نرفته ایم و گم نشده ایم ؟ به کجا پناه ببریم ؟ ما و لاتحسبن الذین قتلوا را باور داریم و میدانیم آنها نمرده اند و گاه در حنجره های ما صدایی از آنها می آید ... ولی شما همه چیز را در ظاهر میبینید. ظاهر ، ظاهر و ظاهر .

http://shefaat.persiangig.com/mazarshohada/1.JPG

میشنوید صدای ناله های این مادر را در کنار فرزندش ...میدانم نمیشنوید ... چه مادران و پدرانی که به امیدی که خانه ی آباد فرزندشان را ببیند سر بر همین خاک گذاشتند و خانه ی آن دنیایی آنها را دیدند ...و شما باز هم در این تلاش لاک پشتیتان برای مثلا مرمت و آباد کردن دست و پا میزنید ...

بگویید ببینیم آیا زنده نگه داشتن یاد شهدایی که شما دارید نان مثلا خدمت به آنها و خانواده ی آنها را میخورید این است؟ آیا اداره ی که مسوولش هستید به نام همین ها نیست و آیا شما به نوعی جیره خور و نمک خور شهدا نیستید ؟...

http://shefaat.persiangig.com/mazarshohada/1%20%282%29.JPG

شهید پروانه ؛ وصیتنامه ای که روی سنگت بود را شاید دیگر در این طرح نوسازی کسی نبینند ...شهید محمدیانی شاید دیگر جوانان ما با آن صورت زیبایت آشنا نشوند ...همان صورتی که چشمانت از پس همان عکس با همه حرف میزد شجیعی عزیز .شمس آبادی عزیز ...فرومندی ....موزه ی تاریخی و دل انگیز ما را دارند با تفکرات عقب مانده ی خودشان مثلا درست میکنند...

تنوعی که مزارهای شهدا داشت و هر کدامِ آن زنده های جاوید، حال و هوای دیگری به زائران و دلسوختگان میداد . یکسان سازی یعنی چه ؟ میشود معنی اش را ما هم بفهمیم؟ کسی در این شهر ارواح و مردگان نیست که بتواند کاری بکند که دیگر کاری به پناهگاه های ما نداشته باشند این جا مال همه است و مال شما نیست ، آن را ملک شخصی خودتان ندانید ... که هر از گاهی هر بلایی خواستید سرش بیاورید

http://shefaat.persiangig.com/mazarshohada/1%2813%29.jpg

این جایی كه میبینید نمونه ی سادگی و صداقت و صفا ، جامانده از طرح یکسان سازی و یا نو سازی شما ...و لذتی دارد در کنار این بنایی که به دست افرادی كه شاید رفیق های صمیمی یاران شهید علم الهدی بوده اند و مطمئنا با قداست و مخلص و با اعتقاد ساخته شده است...

لطفا اینجا را خراب نکنید....

http://shefaat.persiangig.com/mazarshohada/1%2812%29.jpg

http://shefaat.persiangig.com/mazarshohada/1%20%289%29.JPG

 آن زمان ها هر شهیدی را می آوردند رفقایش دورش را می گرفتند و  برای او سنگ مزار میگذاشتند و اشک میرختند و جای دست و پا و قدمهایشان یادگاری این جا بود ولی شما همه ی آن یادگاری ها را خراب کردید چقدر از رد پای شهید محمدیانی بر همین مزار ها بود این جاها برا ی ما گذشته ی با عظمت و آثار باستانی با افتخار ماست؟

آیا اگر شما را مسوول اداره میراث فرهنگی میگذاشتند همه ی بناها و یادگاری های قدیمی و پیشینه ها و افتخارات ملتمان را تخریب میکردید تا نوسازی کنید و یا آن ها را مرمت می کردید ؟ لابد چیز هایی فهمیده اند که شما را مسوول اداره ی میراث فرهنگی نگذاشتند ...

http://shefaat.persiangig.com/mazarshohada/1%20%287%29.JPG

کجاست حالا آن رد پاها ، رد دستها؟ جای آن اشکها؟ میشود بگویید؟ شهیدشجیعی تا قبل از شهادتش چه شبها و چه روز ها این جا کنار دوستانش درددل می کرده . کو جای پای او؟ پروانه آن زمانی که اخراجت کردند یادت است الان هم جای پایت و حضورت را دارند پاک میکنند ولی گمان کرده اند ...نه ، جای تو قلب ماست

http://shefaat.persiangig.com/mazarshohada/1%20%284%29.JPG

آیا به جای این همه خراب کاری بهتر نبود مرمتی کوچک میشد؟ و این گونه این زیارتگاه خراب نمی شد؟ حالا بعد از چهار سال نمیدانم وقتی آقایان می آیند غبار روبی نمادین ، کجایش را غبار روبی میکنند؟ اگر نمادین نیست ، بگویید. اگر برای گزارش کارها و آمار و گزارش دادن ها ارقام و آمار دادن هایتان نیست خداوكیلی بگویید. خجالت نمیكشید بعد از این همه سال به اسم غبار روبی می آیید مزار شهدا؟...

http://shefaat.persiangig.com/mazarshohada/1%20%2810%29.JPG

http://shefaat.persiangig.com/mazarshohada/1%20%2811%29.JPG 

ما معترض کم نداریم ولی گوش بدهکار به اعتراضِ به حق کم است و یا جوابشان این است در همین حد : شما حق دارید ، شرمنده ... بی تفاوتی و فراموش كردن های شما را تا كی باید تحمل كنیم؟

شما را به خدایتان قسم به دیگر مزار های شهداها  در ابادی های دیگر دست نزنید ...شما را به خدا قسم. این ها موزه و گنجینه های ماست این ها با همین ظاهر قدیمی چیز هایی دارند که شما ها نمیفهمید

http://shefaat.persiangig.com/mazarshohada/1%20%287%29.JPG

http://shefaat.persiangig.com/mazarshohada/1%20%289%29.JPG



نوشته شده در سه شنبه 26 بهمن 1389 توسط جا مانده از قافله
ام عماد زنی است خانه‌دار که شوهرش سبزی فروش است ... ام‌عماد زنی است خانه‌دار که سجاده و عبای مردش را همیشه حاضر می‌کند برای نماز... ام‌عماد زنی است خانه‌دار که در گوش کودکان دیروزش قصه دلاوری برادران هاشمی را می‌خواند؛ همان پسران حیدر در سرزمین تنهایی... ام‌عماد زنی است خانه‌دار که هنوز هم برای من و تو قصه می‌خواند از جنس عماد و فواد و جهاد و ... 
 23 بهمن روز تلخ وتکرار ناشدنی است برایم!


روزی که با خیال راحت در اتاق تحریریه نشسته بودم و خستگی  22 بهمن را از تن خارج می‌کردم، همکارم سراسیمه تلفن داخلی را گرفت و آهسته جوری که صدایش به سختی شنیده می‌شد بریده بریده گفت .. گفت اما به فاصله دو میزِ نیم دایره‌ای و یک رشته سیم هنوز صدایش را نمی‌شنیدم و مدام تکرار می‌کرد و من مدام نمی‌شنیدم.


خبرش چند کلمه ساده بود:


عماد مغنیه ترور شده...


توی دمشق...؟


- فرمانده نظامی حزب‌الله..


و من دائم می‌گفتم محاله. عماد شبح بیست ساله است.


- نه ترور شده


محاله...
محاله...

 



و دائم مکالمه‌ای تکراری، تکرار می‌شد مثل یک دَوَران درونِ سر و من هر روز 23 بهمن فقط بغض میکنم و باور نمی‌کنم ..


باور نکردم تا وقتی در روضه‌الشهدا بیروت مادری مومنه با چادری عربی عینکی نقره‌ای‌رنگ و پدری شکسته و ساده با عینکی ته استکانی که به اندوه چشمانش ضریب می‌داد از جنس بزرگنمایی شیئی غم..!


و مادر  تعریف می‌کرد از سه پسرش عماد، فواد، جهاد..که دو پسر بلا گردان برادر شدند و من در دلم یاد داستان‌های هزار سال قبل می‌افتادم... زن صبورانه حرف می‌زد، گاهی بغض بود و گاهی لطافت لبخندی از مهربانی برای حرف‌ها و پرسش‌ها.

می‌دانستم ام‌عماد مانند مادر بزرگانم می‌ماند که هر روز صورت آرامشان را نقاب اندوه از دست دادن شهدایشان می‌کنند.


ام عماد زنی است خانه‌دار که شوهرش سبزی فروش است ... ام عماد زنی است خانه‌دار که سجاده و عبای مردش را همیشه حاضر می‌کند برای نماز... ام عماد زنی است خانه‌دار که در گوش کودکان دیروزش قصه دلاوری برادران هاشمی را می‌خواند؛ همان پسران حیدر در سرزمین تنهایی... ام‌عماد زنی است خانه‌دار که هنوز هم برای من و تو قصه می‌خواند از جنس عماد و فواد و جهاد و ...


عماد اگر عماد شد مادری داشت مانند ام‌عماد...
 

نویسنده : محمد دهقانی

تدارکاتچی : مرصوص

نوشته شده در دوشنبه 25 بهمن 1389 توسط جا مانده از قافله




شهادت مظلومانه یازدهمین پیشوای شیعیان جهان ؛ حضرت امام
حسن عسكری علیه السلام را به پیشگاه فرزند غائبشان ؛
امام عصر؛حضرت مهدی صاحب الزمان عجل الله تعالی
ظهوره وشیعیان آن امام همام تسلیت عرض می كنیم


نوشته شده در شنبه 23 بهمن 1389 توسط جا مانده از قافله
سامراء ماتمکده...

عسکری از دار فانی دیده بسته
گرد ماتم بر رخ مهدی نشسته

گشته سامرا دوباره وادی غم
بر پدر، صاحب زمان بگرفته ماتم

عازم جنت شده با قلب سوزان
نزد زهرا و پیمبر گشته مهمان

او به دست معتصم گردیده مسموم
قلب پاک انورش را کرده مغموم

شست و شو داده پسر جسم لطیفش
شد به سامرا مکان قبر شریفش



نوشته شده در شنبه 23 بهمن 1389 توسط جا مانده از قافله
گویا واقعه‏ ای رخ داده است که بادها این‏گونه پریشانند
که رودها این‏قدر بی‏تابانه می‏خروشند،
که ابرها ناله‏کنان می‏گریند
که زمین این‏قدر احساس غریبی می‏کند!

گویا واقعه‏ای رخ داده است
که صدای بی‏تابی و ضجه فرشتگان، در آسمان‏ها پیچیده،
که اندوه و غم، بر در و دیوارها سایه انداخته،
که سامرا سر در گریبان حزن فرو برده!

شاید مصیبتی بزرگ، دامن‏گیر خاک شده است.
آه، ای یازدهمین ستاره درخشان عشق!
روشنان حضورت را از آسمان سامرا مگیر؛
تاریکی، افق‏های پس از تو را تاب نمی‏آورد.
سایه مهربانی‏ات را از سر دنیا نگیر؛
دست‏های یتیمی خاک،
تا ابد به جست‏وجوی وجود بهارانه‏ات،
در به در خواهد شد.

اگرچه سخت می‏گذرد برایت،
اگرچه لحظه‏هایت سرخند و دلگیر،
اگرچه دورت حصاری کشیدند
تا فاصله‏ای باشد بین تو و دنیا،

اگرچه دست‏های «معتمد»ها،
تو را پنهان کردند از چشم‏ها؛
تنها از ترس حقیقت محضی که از خانه تو برخواهد خاست
تا عدالت را در زمین فراگیر کند،
کسی که پاره تن تو بود و وارث بعد از تو

سایه‏ات را از سرِ زمین مگیر!
هر چند دیوارهای فاصله «بنی‏عباس» بلندتر می‏شد،
عطر حضور آسمانی تو بیشتر منتشر می‏شد.
هر چه دایره محاصره «معتمد»ها تنگ‏تر می‏شد،
میدان جاذبه عشق و محبت تو گسترده‏تر می‏شد.

تو در احاطه کینه‏ها و نفرت‏ها،
در حصار جهل و دشمنی گرفتار بودی
و آن‏گاه، با سرانگشت معجزه و غیب،
بند از پای گرفتاران می‏گشودی.

آه، مولا! ماجرای تو و کودک دلبندت،
آتشی انداخته بود به جان کوردلان
که می‏پنداشتند می‏توانند
حقیقت محتوم جهان را عوض کنند.

چه زیبا جان‏ها را
به عطر حضور یگانه فرزندت آشنا کردی!
چه زیبا فلسفه غیبت و ظهور موعود را بیان کردی؛
جان‏ها هنوز در آتش انتظار موعود شعله‏ورند.

و امروز، روز توست؛
روز تشییع غریبانه تو بر بال فرشته‏ها،
روز رهایی تو از حصار «معتمد»ها.






نوشته شده در شنبه 23 بهمن 1389 توسط جا مانده از قافله
او که جز من کسی را ندارد...


او که جز من کسی رو ندارد
خدا به بنده گفت : بنده من یازده رکعت نماز شب بخوان .

بنده به خدا می گه :خدایا آخه من ...خسته ام نمی تونم .

خدا :عیبی ندارد. دو رکعت نماز «شفع» و یک رکعت نماز «وتر» بخوان .

بنده : خدایا حال ندارم. برایم مشکله نیمه شب بیدارشم .

خدا :بنده من قبل از خواب این سه رکعت رو بخوان .

بنده : خدایا سه رکعت زیاده.

خدا: بنده من فقط یک رکعت نماز «وتر» بخوان.

بنده: خدایا امروز خیلی خسته ام راه دیگه ای نداره ؟

خدا: بنده من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان فقط بگو: یا الله

بنده: خدایا من توی رختخوابم.اگر بلند شم خواب از سرم می پره.

خدا: بنده من همان جا که دراز کشیده ای بگو یا الله

بنده: خدایا هوا سرده من نمی تونم دستام رو از زیر پتو بیرون بیارم سردم میشه.

خدا: پس توی دلت بگو یا الله .ما نماز شب برات حساب می کنیم .

*بنده اعتنا نمی کنه ومی خوابه .

خدا به ملائکه می گه: ملائکه من ببینید من چقدر ساده گرفتم اما او خوابید...چیزی به اذان صبح

نمانده . بنده من رو بیدار کنید .دلم برایش تنگ شده امشب با من حرف نزده .
دل خدا برامون تنگ شده


ملائکه به خدا می گن: خداوندا او رو بیدار کردیم .اما او باز خوابید .

خدا به ملائکه می گه: ملائکه من در گوشش بگید خداوند منتظر توست .شاید بیدار شود.

ملائکه: پروردگارا بازهم بیدار نمی شه.

* اذان صبح را می گویند

این بار خدا خودش به بنده می گه: بنده ی من هنگام اذان هم بیدار نشدی. نزدیک طلوع خورشیداست . بیدار شو وبا من حرف بزن .نگذار نماز صبحت قضا شود .

*خورشید از مشرق طلوع کرد

ملائکه به خدا می گن :خداوندا نمی‌خواهی با او قهر می کنی ؟

خداوند به ملائکه می گه: او که جز من کسی را ندارد .شاید توبه کند ....

خدا دلش برای توبه ما تنگ می شه


ببین خدا چقدر به ما مشتاقه ما با اینکه به او محتاجیم

تدارکاتچی : دل نوشته



نوشته شده در جمعه 22 بهمن 1389 توسط جا مانده از قافله

 

که را روی این دست ها می برند؟
خدایا مگر عشق را می برند؟


کسی نیست آیا که گوید به من
تن بی کفن را کجا می برند؟


چه در مخملی سبز پیچیده اند
که او را به باغ خدا می برند؟


به دوش نسیم سحرگاه عشق
شهید مرا تا کجا می برند؟


من و کوچه ی سرد غمگین تو
تو را از نگاهم چرا می برند؟


چرا خون نگریم ، مگر می شود؟
عزیز مرا سر جدا می برند

 


نوشته شده در پنجشنبه 21 بهمن 1389 توسط جا مانده از قافله

سردار رشید اسلام شهید حسن باقری به امدادهای غیبی ، اراده و قدرت الهی اعتقاد و توكل كامل داشت و در هر مناسبتی ، با نشان دادن اعتقادات و التزامش ، دیگران را هم به توجه به آن ها توصیه می‌كرد. همین اعتقاد و توكل را می‌توان پایه ی محكمی برای شجاعت‌ها و جسارت‌های آن شهید عزیز دانست ، زیرا ، او خوب می‌دانست كه آن چه بر ذهن خالی از حب دنیا خطور كند ، الهامی از عالم ملكوت است. سرتیپ پاسدار شهید می‌گوید: «در عملیات ثامن الائمه ، طرحی برای آتش زدن نفت روی رودخانة كارون آماده شده بود تا در وقت ضروری اقدام شود . حادثه‌ای باعث شد كه قبل از زمان مقرر نفت شعله ور شود و دود ناشی از آتش ، بخش وسیعی از قرار گاه و محور‌های عملیاتی را بپوشاند ، تا جایی كه قرار گاه ارتش غیر قابل استفاده شده بود و برادران ارتشی مجبور شدند آن جا را ترك كنند و بروند به سنگر كوچك حسن كه كمی جلوتر بود.

عملیات در خطر بود و شهید باقری رفت و با اطمینان و آرامش خاطر عملیات را ادامه داد. در همان وقت، در حالی كه دود تا چند متری سنگر حسن آمده بود ، باد شدیدی آمد و تمام دود را به آسمان برد و هوا كاملاً صاف و پاك شد.

حسن به یكی از برادرانش گفت : بیا بیرون و ببین و عبرت بگیر ، تا بعد كسی نگوید خدا كمك نكرد ، این معجزه است.»!

  

نوشته شده در پنجشنبه 21 بهمن 1389 توسط جا مانده از قافله

یک شب بچه های هم سایه ها تا نصف شب توی راه رو دنبال هم گذاشته بودند و شلوغ می کردند.

مهدی صداش درآمد و به بچه ها گفت«بروند بخوابند.»

ناراحت شدم و گفتم«بچه ند،چی کارشون داری؟اگه خودت چندتاشون رو داشتی چه کار می کردی؟»

گفت«من یه لشکر بچه دارم.هر کدومشون هم یه ساز می زنند و من به سازشون می رقصم.»

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

همسر شهید مهدی باکری

   تدارکاتچی : پلاک،شهادت

نوشته شده در پنجشنبه 21 بهمن 1389 توسط جا مانده از قافله
جستجو
طلوع نامت
رازیست سترگ
که هنوز بتهای کوچک و بزرگ شکسته آنند
پیشانی ات
معبدی است
که عابدان مشرقی
قبله را در آن به جستجویند
در معبد پیشانی ات
شبانی ساده دل میان پیراهن من
به نیایش نشسته است
همراه با کبوترانی
که از نامت دانه و گل بر می چینند
حنجره ات- افشان در آفتاب و مهتاب-
روشن می کند دقایقم را
وقتی در قایقی مه پوشان
دلتنگی ام را
به آبهای سرگردان می سپارم
خسته ام؛ خسته و دلتنگ
از فانوسهای آویزان بر درگاه گورستانها
و از مردگانی که پرنده ای نمی نشیند بر قبرشان
خسته ام؛ خسته و دلتنگ
از روزگار بعد از تو
که صدایت را به شلاق بستند
و ردّ پایت را به زنجیر
از شحنه گانی که شمشیر آختند
بر پرندگان
و شاعرکانی که زبان برگشادند به هجو باران
آه ای گلوی بارانی
آشفته ام کن
لبریزم کن از کبوتران رها در معبد پیشانی ات
از پرواز
و از آوازی فصیح
تا در امتداد آن به شکوفه نشینند
تمام نی لبکها
"سید محمد ضیاء قاسمی"


نوشته شده در چهارشنبه 13 بهمن 1389 توسط جا مانده از قافله
نجوای عاشقانه با پدر امت
شراب می چکد از چشمت به کام خاک شَرَر بارم
رسید طعم جنون اینک به چشم خفته بیدارم
امان نمی دهدم عصیان که تا برایم ازین دوزخ
شراب توبه نمی نوشد، دهان خشک گنه کارم
نمک گرفت نگاهم را در این کویر غبارآلود
غریب می وزد اکنون عشق به روح خسته بیمارم
جهان همایش توفان هاست هجوم ناله من دریاب
اسیر دست پریشانی است دل به شعله سزاوارم
ببین که وضع پشیمانی است، نقاب شیون من گم شد
دچار بازی آخر شد، سرِ به وهم گرفتارم
در این طواف جنون آمیز به گرد حلقه چشمانت
به سر نیامدم آخرجان، سبک نشد زگنه بارم
میان غیب و شهادت ماند دلی که قسمت ویرانی است
بگو چگونه رها گردم زِ بالِ مانده ز رفتارم
نشان صبح قیامت بود شبی که آینه گم کردم
بیا به مرگ بشارت ده دو چشمِ تشنه دیدارم
"سودابه امینی"


نوشته شده در چهارشنبه 13 بهمن 1389 توسط جا مانده از قافله


خداحافظ!


ماجرای بی‏کسی زهرا علیهاالسلام از جایی شروع شد که پلک‏های تو بر هم آمد.تو، رها و سبکبال از ادای رسالت،

آرام، سر بر دامان مهربانی خداوند گذاشتی؛

در ازدحام سلام و تحیت فرشتگان،

در هوای معطر جبرئیل،

در ترنم صلوات فرشتگان،

در احاطه غم و اندوه توامان،

در جاودانگی اشک و ماتم من.


مرا به دست قومی می‏سپاری که بزرگی تو را پاس نداشتند.

به کوچه‏هایی که روزی عبورت را سنگ می‏زدند.

به خانه‏هایی که دهان به ریشخند و زخم زبان گشودند؛

آنها که روزی رسالت آسمانی‏ات را به سخره گرفتند.

جهل مردمان این شهر، قداست خانه‏ام را نشانه گرفته است؛

همان خانه که تو بارها کلون درگاهش را نواختی.

داستان بی‏کسی زهرا علیهاالسلام از جایی شروع شد

که تو پلک بر هم نهادی،

هنوز کوچه‏های مدینه،

از عطر نفس‏هایت معطر بود که...

آه، بگذار چیزی نگویم!

داستان بی‏کسی زهرا علیهاالسلام از جایی شروع شد

که تو پلک بر هم نهادی

تا شاهد روزگار سخت بعد از خود نباشی.

از همان لحظه که شهر، صدایت را نشنید.

از همان لحظه که روزگار، نگاه مهربانت را ندید،

روزگار رنج و ملال اهل بیت علیه‏السلام آغاز شد.

کجاست آن روزگاران خوش با تو بودن؟

برخیز و دوباره قرآن بخوان!

خداحافظ، ای رحمت فراگیر در پهنه خاک!

خداحافظ، سپیده تا همیشه جاری!

خداحافظ، نور محض!

خداحافظ، عطر لحظه‏های بهاری.

خداحافظ، ای مهربانی‏ات تا همیشه جاری!(1)


نوشته شده در چهارشنبه 13 بهمن 1389 توسط جا مانده از قافله
(تعداد کل صفحات:2)      1   2  

مقام معظم رهبری

درباره سایت
آمار سایت
Blog Skin