طواف یار
در و دیوار شهرم خوب می دانند، تمام افتخار ما شهیدانند.

بزرگ مردتاریخ

جستجو
پیوند ها
لوگو دوستان

 پایگاه مقاومت بسیج نصر

در انتظار یار

اللهم عجّل لولیک الفرج


صفوف آهنین . . .

من یك یهودی ام . . .

http://tiktak-2.persiangig.com/labkhandhayekhaki/logo/belagtapelak.gif



سرافرازان
قافله شهداء


جنبش سایبری ضد صهیونیسم
جعبه حدیث

موضوع: وصیت نامه -
در ایام دفاع مقدس ، تنظیم شفاعتنامه کاری مرسوم بود. آن چه می بینید تصویر یکی از این شفاعتنامه هاست که پیش از عملیات کربلای 8 و بین بچه های گردان علی اکبر(علیه السلام) بسته شده است. بسیجیان گردان علی اکبر(علیه السلام) از اهالی شهرستان خوی بودند. مهمتر و زیباتر از متن این قولنامه ، شرط آن است که نشانه ای از بصیرت و پاکدلی بسیجیان لشکر عاشوراست. این شرط در حاشیه متن اصلی نوشته شده است.

 

متن شفاعتنامه به این شرح است:

 بسم رب الشهداء و الصدیقین

با نام الله پاسدار حرمت خون شهیدان و با عرض سلام بیکران به حضور آقا امام زمان (عج) . بدینوسیله با عنایات خاص حضرت باریتعالی توفیق حاصل شد که در عملیات........جمعاً شرکتی داشته باشیم و در خدمت آقا امام زمان و فرماندهی ایشان به نبرد و ستیز با کفار بپردازیم ولی از آن جایی که طبعاً شهدایی هم در این عملیات باید و شاید شهید بشوند که شهید خواهند شد لذا خواستیم تا با امضا کردن این ورق پاره به همدیگر قول شفاعت داده و در روز قیامت در محضر شهدا روسفید و سرافراز باشیم، انشاءالله همه باهم دست دعا برداشته و بر عمر شریف امام امت دعا کنیم.

خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار

توجه: البته با یک شرط و آن اینکه: هر برادر که باقی می ماند باید راه برادرش را ادامه دهد و شفاعت باعث نشود که در اطاعات و عبادات سستی و تنبلی به خرج داده شود.

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تدارکاتچی: موسسه فرهنگی حلقه نور جوانان تبریز



نوشته شده در پنجشنبه 9 دی 1389 توسط جا مانده از قافله
موضوع: خاطرات -
یادت هست آمدم بالای سرت؟ تو نداشتی؛ بوی خاك بود و چشم انتظار. استخوان داشتی، لاله هم بود اما .... پلاك نداشتی.
 

پلاك

 

یادت هست آمدم بالای سرت؟ معراج شهدا بودی، پشت حصارها. نزدیك دستانم بودی. اما نداشتی؛ كه بود كه تو را پیدا كرده بود؟ چرا چیزی نگفته بود؟ نامِ گمنام داشتی، لاله هم بود اما ... تاریخ تفحص نداشتی.

 

 

یادت هست آمدم بالای سرت؟ گلزار شهدا بودی؛ در جمع مردم. اشك های نادیده ای پای مزارت بود. نگاه های گمشده ای دنبالت بود. اما نداشتی؛ بوی غربت یاس داشتی، لاله هم بود، همه چیز بود، كد رجعت نداشتی .... .

پلاك نبود، تاریخ تفحص نبود، كد رجعت نبود. فقط همین را می دانم كه هر چه نباشد، تو هستی، او هست... . همین



نوشته شده در پنجشنبه 9 دی 1389 توسط جا مانده از قافله

 

آشـنـاترین زیارتنامه جبهه ها، پادگان ها و مراكز تجمّع نیروهاى رزمنده ، ((زیارت عاشورا)) بـود.

زمـزمه صبحگاه ، لحظه هاى عملیّات و همراه رزمندگان در جیب و كوله پشتى ، همین زیارت بود. ترنّم عاشقانه این زیارت ، دل ها را به كربلا پیوند مى داد و شعله ایثار و فداكارى را در جـان هـا بـرمـى افـروخـت .

زیارتنامه عاشورا ستایش است و نكوهش ؛ ستایش روح بزرگ امام عاشورا و یاران پاكبازش و نكوهش ستمگران ، قساوت پیشگان و زمینه سازان جنایت .
خـوانـدن زیارت عاشورا، هم شور حسینى را در قلب ها برمى انگیخت و هم خشم و نفرت نسبت به دشمن را تازه و زنده نگه مى داشت .

 رزمندگان ، مفهوم حقیقى دین را در همین زیارت مى جستند كه ((هـَلِ الدّیـنُ اِلا الْحـُبُّ وَ الْبـُغـْضُ؟))؛ آیا دین جز دوست داشتن خوبان و كینه نسبت به تباهكاران چیز دیگرى هم هست ؟


جـبـهـه در فـرهـنگ رزمندگان ، كربلا بود و بعثیان ، یزیدى بودند. رزمندگان پس از خواندن زیـارت عاشورا، هم حضور شیفتگى نسبت به امام حسین (ع ) و آرمان هایش را در روح و جان خویش مى یافتند و هم بغض و كینه نسبت به ستم گستران و عاشوراستیزان را.
چـشـم هایى كه در زلال اشك بر اباعبداللّه شسته مى شد، شانه هایى كه در مصائب كربلا مى لرزید و قلب هایى كه با زمزمه نام حسین (ع ) مى شكست ، مستعدترین شرایط را براى عملیّات مى یافت .

یكى از رزمندگان در خاطرات خویش مى نویسد:
برادر موسى كسى بود كه در مقرّ فاطمیّه ، مراسم به یاد فاطمه زهرا(س ) برپا مى كرد. هر شـب بـا او زیـارت عـاشـورا مـى خـوانـدیـم .

 ایـن هـا بـاعـث شـده بـود تـا حـال و هوایى ایجاد شود كه هیچ سازماندهى نظامى نمى توانست این طور در بچّه ها احساس مسؤ ولیّت ایجاد كند. بچّه ها بیش تر از حدّ و ظرفیت جسم و توانشان كار مى كردند. خداى تبارك و تعالى شاهد بود، چیزى به جز عشق ، بچّه ها را حمایت نمى كرد. 
روضـه در زیارت عاشورا، چاشنى همیشه برنامه بود و اشك وسوز و سوگوارى ، روح و جان را تـلطـیـف مـى كـرد.

در ایـن بـرنـامه ، فرماندهان در كنار رزمندگان بودند و همین ، زمینه ساز یـگـانـگـى و تـداعـى صـمـیـمـیـّت عـاشـورا بود.

یكى از رزمندگان در خاطره اى درباره سردار سرلشكر، شهید حسن باقرى (افشردى ) مى گوید:
سومین یا چهارمین بارى بود كه آهنگران به منطقه ما مى آمد.

 حسن باقرى از او خواهش كرد صبح پـنـج شنبه براى بچّه ها زیارت عاشورا بخواند. آهنگران خیلى خسته بود.

 شب ، یك ساعت بیش تـر نـخـوابـیـده بـود. بعد از زیارت عاشورا، حسن باقرى خواهش كرد روضه حضرت رقیه را بـخـوانـد. تـنـهـا مـن مـى دانستم چه اتّفاقى خواهد افتاد.

ته دلم خالى شد، بچّه هاى اطراف از حالت من تعجّب كردند. نمى دانستند حسن باقرى چقدر به حضرت رقیّه ارادت دارد.
نـگـران شـدم .

 مـى دانـستم تا شهر مسافت زیادى راه است و او با شنیدن روضه حضرت رقیّه از حـال مـى رود. بـه هـر حـال ، آهـنـگـران شـروع كـرد. از اوّل تـا آخـر روضـه ، حسن باقرى در حال سجده بود.

شاید مى خواست كسى نبیند كه چه حالى دارد. فـضـاى روضـه مـرا گـرفـته بود و در فكر حسن باقرى بودم . روضه تمام شد. منتظر بـودیـم او سـر از سـجـده بـردارد.

 كـف سـنـگر، سه تا پتو روى هم انداخته بودیم . جایى كه باقرى سرش را گذاشته بود، خیس بود. پتو را برداشتم ، پتوى بعدى هم خیس بود، آن را هم برداشتم ، پتوى سومى هم خیس بود! 


این عشق و شیدایى به زیارت عاشورا و مجالس روضه ، ازپشتوانه هاى بزرگ معنوى ، روحى و جهادى رزمندگان در جبهه هاى ایثار و عشقبازى بود.



نوشته شده در پنجشنبه 9 دی 1389 توسط جا مانده از قافله
موضوع: خاطرات -
یک هفته بعد از شروع عملیات والفجر4 ، تیپ عمار می خواست دوباره روی قله ، عملیات کند. آن شب هوا خیلی سرد بود. طبق نقشه ی مهدی خندان ، فرمانده ی تیپ ، باید از معبر می گذشتیم و کانی مانگا را دور می زدیم. احتمال موفقبت در عملیات خیلی زیاد بود. فرمانده گفت : اگر تخریب چی ها را برای گذشتن از میدان مین بفرستیم ، کار به صبح می کشه و عراق زمین گیرمون میکنه. یکی از بچه ها گفت : آقا مهدی! من می خوابم روی مین ، شما رد بشید! مهدی گفت اسمت چیه ؟ پسره گفت : کامبیز روانبخش. این را گفت و پیراهنش را کند. مهدی گفت : چرا پیراهنت را درمیاری ؟ و آن پسر گفت : این مال بیت الماله ،نباید خراب بشه. این پسر بچه خوابید روی مین ، یکی هم بغل دستش خوابید. اول ، مهدی آهسته رد شد. بعد ، یکی یکی بچه ها رد شدند ، وزن یکی از بچه ها سنگین بود. وزن او و بچه های که خوابیده بودند از حد نصاب بیشتر شده و یک دفعه ، مین عمل کرد. هر سه در جا شهید شدند....

نوشته شده در پنجشنبه 9 دی 1389 توسط جا مانده از قافله
موضوع: خاطرات -

می‌دونم دارید این روزها سرکشی می‌کنید. می‌خواهید خودی نشون بدید. می‌خواهید به من بگید دیدی سر حرفت نبودی و نتونستی تحملمان کنی. کور خوندید. اون وقتی که اومدید، سرخ بودید و پنجه‌هامو متلاشی کردید. من که با شماها کاری ندارم. چه شب‌هایی که تا صبح نخوابیدم. براتون گفته بودم از اون شبی که به مهمانی تنم اومدید. تازه تقصیر من که نبود. اگه دست من بود، می‌بردمتون بهشت؛ تو آسمون. خدا خواست كه با شما باشم. بودم، اما حالا دارید سرکشی می‌کنید؛ لابد پیش خودتون می‌گید عجب آدم پوست‌کلفتی هست این مرد. این‌همه تنش‌رو تکه‌تکه کردیم، اما...

حق دارم دستم رو قایمش کنم. شما كه جاتون بد نیست. به شما که بد نمی‌گذره. حالا زدید به سیم آخرو می‌خواهید کار رو یکسره کنید؟ خوب، من تا آخرش ایستادم. من باید بنالم. من باید رنج درد شما رو تابلو کنم. تحمل شما که برام خیلی آسونه، اما تحمل خیلی از آدم‌ها که سروته‌شون پشیزی نمی‌ارزه، سخته؛ آدمها این آدمای متقلّب و متظاهر و هیچی نفهم که از درد و رنج چیزی نمی‌فهمن.

خنده داره. می‌خواهید چی رو به من ثابت کنید؟ مردانگی، وفا یا بی‌وفایی رو؟ غصه نخورید. من تا آخرش با شما هستم؛ تا بهشت.

دست نوشته ای از یك جانباز

تدارکاتچی : شهدای گمنام


نوشته شده در یکشنبه 5 دی 1389 توسط جا مانده از قافله
موضوع: خاطرات -

شب عملیات رمضان من آرپی‌جی‌زن بودم و دو کمک آرپی‌جی‌زن داشتم، یک سرباز و یک بسیجی، در دل شب سیاهی‌ها را می‌شکافتیم و به سمت محل از پیش تعیین شده به پیش می‌رفتیم. در آن میان برادری بسیجی آهسته در گوشم گفت: حاج‌آقا، هیچ می‌دونستی این دوستمون اصلاً نماز نمی‌خونه؟ با لحن ملایمی از آن برادر سرباز پرسیدم: این درسته که شما نماز نمی‌خوانی؟ گفت: بله. گفتم: چرا؟ گفت: من اصلاً بلد نیستم نماز بخوانم! گفتم: اگر در این عملیات شهید بشوی در پیشگاه خدا چه جوابی دربارة نماز خواهی داشت؟ گفت: بله، این حرف درستی است. گفتم: الان که دیگه وقتی برای این کارها نداریم، تو الان توبه کن و تصمیم بگیر که بعد از این عملیات حتماً نمازخواندن را یاد بگیری و این واجب الهی را انجام بدهی، و نمازهای نخوانده‌ات را هم قضا کنی. گفت: حتماً بعد از عملیات این کار را خواهم کرد.

بعد از رد و بدل شدن این‌ صحبت‌ها درگیری شروع شد و باران تیر و ترکش از هر سو ‌بارید و ما به سمت نقطة از پیش تعیین شده همچنان درحال حرکت بودیم. دیدم آن برادر سرباز از ما عقب مانده است، کمک دیگرم را فرستادم ببیند چه اتفاقی افتاده است. برگشت و گفت: می‌گه چیزیم نیست، حالم خوبه، شما برید من خودم را به شما می‌رسونم. کمی که جلوتر رفتیم دیدیم خبری نشد. وقتی دوباره از او خبر گرفتم متوجه شدم که ترکش خمپاره به سرش اصابت کرده بود، چند قدم راه آمده و بعد به شهادت رسیده است. فاصلة میان توبه و تحول او تا پذیرفته‌شدن و شهادتش چندگام صدق بیشتر نبود.

راوی: روحانی آزاده حجت‌الاسلام نریمی‌سا

تدارکاتچی : لبخندهای خاکی



نوشته شده در شنبه 4 دی 1389 توسط جا مانده از قافله
(تعداد کل صفحات:2)      1   2  

مقام معظم رهبری

درباره سایت
آمار سایت
Blog Skin