تبلیغات
طواف یار - مطالب دی 1389

طواف یار
در و دیوار شهرم خوب می دانند، تمام افتخار ما شهیدانند.

بزرگ مردتاریخ

جستجو
پیوند ها
لوگو دوستان

 پایگاه مقاومت بسیج نصر

در انتظار یار

اللهم عجّل لولیک الفرج


صفوف آهنین . . .

من یك یهودی ام . . .

http://tiktak-2.persiangig.com/labkhandhayekhaki/logo/belagtapelak.gif



سرافرازان
قافله شهداء


جنبش سایبری ضد صهیونیسم
جعبه حدیث

موضوع: خاطرات -
هیچگاه نخواست رزمنده بودن و شیمیایی شدنش را به رخ دیگران بكشد.
این اواخر سرفه‌هایش زیاد شده بود.
معلم بود.
مادر یكی از بچه‌ها كه از زبان پسرش شنیده بود در كلاس خیلی سرفه می‌كند یك روز صبح پیش مدیر دبیرستان رفت و از معلم پسرش شكایت كرد و گفت: اگر سرما خورده چرا خودش را درمان نمی‌كند؟ مگر بچه‌های مردم چه گناهی كرده‌اند كه معلمشان آنها را مریض می‌كند؟
مدیر دبیرستان از سرگذشت این معلم خبر داشت اما چون می‌دانست ناراحت می‌شود حرفی از جانبازیش نزد. اما هر كاری كرد مادر دانش‌آموز راضی نشد. دست آخر هم به مدیر گفت به منطقه شكایت می‌كند.
چند روزی گذشت. بیشتر دانش‌آموزان از غیبت معلم خود نگران شده بودند.
همهمه‌های دبیران و دانش‌آموزان زیاد شده بود.
مادر این دانش‌آموز كه گفته بود اگر حرفی بزند به آن عمل می‌كند، به منطقه رفت و از معلم شكایت كرد.
خبر داشت چند روزی است به مدرسه نیامده است. با كپی برگه شكایتی كه در دست داشت وارد دفتر مدیر دبیرستان شد و در حالی كه قیافه حق به جانب گرفته بود گفت: بالاخره این معلم شما حرف گوش كرد؟ ولی فكر نمی‌كنی غیبت هایش طولانی شده است؟ چرا باید بچه‌های مردم از درسشان عقب بیفتند؟ چرا به جایش معلم دیگری معرفی نمی‌كنید؟
مدیر كه تا این لحظه ساكت مانده و سر به زیر انداخته بود در حالی كه اشك از چشمانش جاری شده بود سرش را بلند كرد و گفت: خانم، ایشان به حرف شما گوش كرد و خودش را درمان كرد.
مادر دانش‌آموز كه با تعجب مدیر را نگاه می‌كرد پرسید پس اگر درمان كرده چرا سر كلاس حاضر نمی‌شود؟ شما چرا گریه می‌كنید؟ چیزی شده؟
مدیر در حالی كه هر لحظه بر هق هق گریه‌هایش افزوده می‌شد با اشاره دست دیوار دفتر را نشان داد و گفت: ایشان حاضرند...
مادر دانش‌آموز در حالی كه فكر می‌كرد با برگشتن به سمت دیوار، معلم را می‌بیند به جایش یك اعلامیه ترحیم را دید كه در آن نوشته شده بود:
شهید ... پس از تحمل ۲۰ سال درد و رنج ناشی از بمباران شیمیایی دشمن در عملیات ... به شهادت رسید.
مادر دانش‌آموز نمی‌دانست چه بگوید. برگه شكایت از دستش افتاد و در حالی كه می‌خواست چیزی بگوید درب دفتر مدیر دبیرستان باز شد... ببخشید من معلم جدید دانش‌آموزان كلاس... هستم...
ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــ
تدارکاتچی: فریاد خاموش


نوشته شده در پنجشنبه 30 دی 1389 توسط جا مانده از قافله

زیر تازیانه در خرابه‏های شام

معصومه داوودآبادی

که دیده است که جوجه کبوتری توفان‏زده را تیر و کمان حواله کنند؟

آه، رقیه! بال‏های سوخته را طاقت سنگ نیست. لب‏های تشنه‏ات را خاک پاشیدند و چشمان به اشک نشسته‏ات را آشنای تازیانه‏ها کردند.

خدایا! حجم این همه تاریکی را کدام خورشید، روشن می‏تواند کرد؟

فریاد جگرخراشت را در خشت خشت خرابه‏های شام مویه می‏کنم و وسعت رنجت را با کوه‏ها در میان می‏گذارم. غبار اندوهت را هیچ بارانی نمی‏توانده شست.

کدام اندیشه پلید...؟

کدام دست، گوشه‏گیر این خرابه‏ات کرد و شناسنامه مصیبت در دستانت گذاشت؟

کدام اندیشه پلید، چشم‏های کوچکت را گریه‏خیز ماتم‏ها کرد؟

به کدام جرم، گام‏های کودکی‏ات را این‏چنین آواره صحراها کردند؟

این وقاحت ظالم، از روزنه کدام غار بیرون ریخت که شب‏هایت را بی‏ستاره کرد و شانه‏هایت را بی‏تکیه‏گاه؟

دیوارهای ستم‏گر تاریخ، چشم‏هایت را تحمل نتوانستند و نفس‏های معصومت را به چوب‏ها سپردند.

زمین، همیشه این‏گونه پنجره‏ها را به باد داده است.

اندوهت را می‏گذاری و می‏روی

ثانیه‏های محنت‏بارت، صفحات خیالم را می‏سوزاند.

بر کتیبه‏های سوخته می‏نویسمت و وجدان‏های بیدار جهان را به قضاوت می‏طلبم.

ناله‏های کودکی‏ات، خاطر بادها را پریشان کرده است.

قناریان تنها، تاریک خرابه را به یاد می‏آورند و می‏گریند.

پنجره‏ها، کابوس‏های سیاهت را تب می‏کنند.

خارها، پاهای برهنه‏ات را جگرریش می‏کنند.

می‏روی و کوچکی دنیا را به طالبانش وامی‏گذاری. اندوهت را بر صورت خرابه می‏پاشی و می‏گذری تا به لبخندی ابدی بپیوندی.

چشمان سیلی خورده‏ام طاقت ندارد

با گونه‏هایم خنجرت الفت ندارد

سیلی بزن دستان تو غیرت ندارد

گفتند آن سر، روی نیزه مال باباست

مادر بگو این حرف‏ها صحت ندارد

مادر بگو این‏قدر بر بابا نتازند

چشمان سیلی خورده‏ام طاقت ندارد

از خون و خاکستر جدا کن کفترت را

آخر به این گهواره‏ها عادت ندارد

بلعید آتش خیمه‏ها را آه، مادر!

پاهای من دیگر چرا قدرت ندارد

با همین سه‏ سالگی

رقیه ندیری

سه سالگی‏اش بر مدار عاشورا می‏چرخد.

اتفاقی که طنین خنده‏های کودکانه‏اش را به غارت می‏برد

در عطش می‏ماند و می‏گدازد.

فرات از چشمانش مهاجرت می‏کند.

بی‏پناهی‏اش، در تمام بیابان‏ها تکثیر می‏شود

این سه سالگی اوست که در ویرانه‏ای کنار کاخ سبز، به اهتزاز درآمده و مکر خاندان ابوسفیان را به زانو درآورده است.

این بود، اجر رسالت؟!

شهلا خدیوی

جز این بود که آمده بودید تا راهنمایشان باشید؟! جز این بود که نمی‏خواستید سر از گمراهی‏ها در بیاورند؟! این بود اجر رسالت مردی که سال‏ها با عرق جبین و اشک چشم، سنگ‏ها را از پیش پایشان برداشته بود تا زمین نخورند و زخمی نباشند؟!

سنگدلان، بار غمت را سبک نکردند

تمام دردهایت یک طرف و از دست دادن زانوانی که رویشان به خواب می‏رفتی و نیایش‏هایت را می‏خواندی، طرف دیگر... .

وقتی میان خون و آتش، صدای گریه‏ات، دل سنگ را می‏لرزاند و پاهای تاول زده‏ات، سختی‏ها را گلایه می‏کرد، همه چشم‏ها کور بودند و دل‏ها سنگین‏تر از آن بود که بار سنگین دلت را سبک‏تر کند... .

صبر را از که آموخته بود؟

دست‏هایت کوچک بودند برای به آغوش کشیدن صبر و سختی. اما تو چقدر سربلند بیرون آمدی از دردها و دلتنگی‏ها! صبر را از چه کسی به ارث برده بودی، نمی‏دانم! اما ایمان، هم‏پای تو بزرگ شده بود.

هم‏سن و سال‏هایت، سرگرم بازی بودند؛ اما تو انگار رسالتت بود که انسان را سربلند کنی!

 

چقدر زود... !

روح ‏اللّه‏ شمشیری

گرچه سه سال بیشتر ندارد، اما صدسال شکایت از این اندک سال دارد؛ شکایت‏هایی که تاب باز گفتن‏شان را ندارد. بغض‏ها روی هم جمع شده است و به یک‏باره می‏خواهد فوران کند؛ آن هم در میان خرابه‏ای در یک شهر بزرگ که مردمانش یک روز تمام را بر آنان سنگ زده‏اند و بر غم کاروان افزوده‏اند و اینک رفته‏اند تا آسوده بخوابند؛ آسودگی‏شان را صدای گریه کودکی سه ساله برهم می‏زند. سه سال بیشتر ندارد، اما صدای گریه‏اش، خواب آسوده یک شهر را برهم می‏زند... و چقدر زود صدایش خاموش شد!

عمو، عمو، آب، آب...

نویسنده: رضا امیر خانی
 

1
همه‌ی بچه‌ها فریاد می‌كشیدند: "عمو، عمو، آب، آب..." فاطمه كنارِ پرده‌ی خیمه‌ی ایستاده بود و بیرون را می‌نگریست. ما له‌له‌زنان فریاد می‌كشیدیم: "عمو، عمو، آب، آب" فاطمه با دست به ما اشاره كرد كه آرام شویم. گفت كه عمو از اباعبدالله رخصت گرفت و رفت.


با دو مشكِ آب. حالا آرام‌تر، انگار در خودمان، می‌گفتیم: "عمو، عمو، آب، آب" لختی نگذشته بود، كم از ساعتی شاید، ما هم‌چنان منتظر نشسته بودیم و زیرِ لب ذكر را تكرار می‌كردیم. ناگاه فاطمه پرده‌ی خیمه را رها كرد و به زمین افتاد. حالا همه تشنه‌گی را فراموش كرده بودیم. دیگر كسی از آب حرفی نمی‌زد. كسی آب نمی‌خواست. فریاد می‌زدیم: "عمو، عمو، عمو، عمو..."

2
با این كه رباب آدم بزرگ است، اما هنوز هم دارد گهواره‌ی خالی را تكان می‌دهد. گاهی وقت‌ها مثلِ عروسك‌بازیِ ما با خودش حرف هم می‌زند. انگار واقعا خیال می‌كند كه علیِ كوچكش توی گهواره خوابیده است. هیچ كسی هم هیچ چیزی به او نمی‌گوید. اگر ما، بچه‌های كوچك، مشغولِ عروسك‌بازی بودیم، شاید فاطمه دعوامان می‌كرد، اما رباب آدم بزرگ است، برای همین كسی به او چیزی نمی‌گوید. "علی كه توی گهواره نیست. من خودم از توی سوراخی پرده‌ی خیمه دیدمش، روی دست‌های اباعبدالله خواب خواب بود..."



غروب شده است. تا اباعبدالله بود، هر چند وقت یك‌بار می‌آمد و برای ما چیزی می‌گفت و می‌رفت. ما هم خجالت می‌كشیدیم و گریه نمی‌كردیم و گوش می‌كردیم. اما حالا دیگر خیلی وقت است كه نیامده تا برای‌مان چیزی بگوید. حالا فاطمه بچه‌های كوچك را یك‌جا جمع كرده است. البته من دیگر بزرگ شده‌ام. برای همین به فاطمه می‌گویم: "تو هم قرآن بخوان، مثلِ..." نمی‌دانم چرا، اما سرش را بالا می‌گیرد. به جای آن كه ما را آرام كند، نگاه می‌كند به موهای من و جیغ می‌زند:
"فَكَیفَ تَتَّقونَ اِن كَفَرتم یَوماً یَجعلُ الوِلدانَ شیبَا... (چه‌سان در امانید، اگر كافر باشید در روزی كه كودكان را پیر می‌گرداند؟ مزمل-17)"
3

خرابه شام

یاس سپید


خرابه تا نیمه های شب ، نه خرابه ای در کنار کاخ یزید که عزاخانه ای است در سوگ حسین و برادران و فرزندان حسین.
 

بچه ها با گریه به خواب می روند و تو مهیای نماز شب میشوی .اما هنوز قامت نشسته خود را نبسته ای که صدای دختر سه ساله حسین به گریه بلند میشود . گریه ای نه مثل همیشه !!گریه ای وحشتزده ، گریه ای به سان مارگزیده ، گریه کسی که تازه داغ دیده ، دیگران به سراغش میروند و در آغوشش میگیرند و تو گمان میکنی که هم الان آرام میگیرد و صبر میکنی ...
بچه بغل به بغل و دست به دست میشود ، اما آرام نه    .
پیش از این هم رقیه هرگز آرام نبوده است ، از خود کربلا تا همین خرابه...لحظه ای نبوده که آرام گرفته باشد  ، لحظه ای نبوده که بهانه پدر نگرفته باشد ، لحظه ای نبوده که اشکش خشک شده باشد ، لحظه ای نبوده که با زبان کودکانه اش مرثیه پدر را نخوانده باشد ...
انگار که داغ رقیه برخلاف سن و سالش از همه بزرگتر بوده است ، به همین دلیل در تمام طول راه ،و همه منازل بین راه ، همه ملاحظه او را کرده اند و به دلش راه آمده اند و در آغوشش گرفته اند ، دلداریش داده اند و به تسلایش نشسته اند ، و یا لا اقل پا به پای او گریسته اند ...
هر بار که گفته است " کجاست پدرم؟!؟ کجاست حمایتگرم ؟!؟ کجاست پناهم؟!!؟" همه با او گریسته اند و وعده مراجعت پدر از سفر را به او داده اند !! هر بار که گفته است :" سکینه جان !! دل و جگرم از تکانهای شتر آب شد !" دل و جگر همه برای او آب شده است .
هر بار که گفته است : عمه جان از ساربان بپرس که کی به منزل میرسیم ، همه تلاش کرده اندذ که با نوازش او ، با سخن گفتن با او و با دادن وعده های شیرین ، رنج سفر را برایش کم کنند
اما امشب ... انگار ماجرا فرق میکند
این گریه با گریه همیشه متفاوت است ، این گریه گریه ای نیست که به سادگی آرام بگیرد و به زودی پایان پذیرد.
انگار نه خرابه که شهر شام را بر سرش گذاشته است این دختر سه ساله ...فقط خودش که گریه نمیکند ، با مویه های کودکانه اش همه را به گریه می اندازد و ضجه همه را بلند میکند .
تو هنوز بر سر سجاده ای ، که از سر بریده حسین می شنوی که : خواهرم دخترم را آرام کن !!
تو ناگهان از سجاده کده میشوی و به سمت سجاد (ع) می دوی ، او رقیه را در آغوش گرفته و به سینه چسبانده ، مدام بر سر و روی او بوسه میزند و تلاش میکند که با لحن شیرین پدرانه و برادرانه او را آرام کند ، اما موفق نمی شود ...
تو بچه را از آغوشش میگیری و به سینه می چسبانی و از داغی سوزنده تن کودک وحشت میکنی :" رقیه جان !! دخترم ، نور چشمم ، به من بگو چه شده عزیز دلم ، بگو که در خواب چه دیده ای ، تو را به جان بابا حرف بزن " رقیه بریده بریده می گوید :
بابا،، سر بابا را دیدم که در طشت بود و یزید بر لب و دندان او چوب میزد !! بابا خودش به من گفت که بیا !!
تو با هر زبانی که بلدی و با هر شیوه ای که همیشه او را آرام میکرده ای تلاش   میکنی که آرامش کنی و از یاد پدر غافلش گردانی ، اما نمی شود !!! این بار دیگر نمی شود...
گریه او ، بی تابی او و ضجه های او همه کودکان و زنان خرابه نشین را و سجاد را چنان به گریه می اندازد که خرابه یکپارچه گریه و ضجه میشود ، و صدا به کاخ یزید میرسد ...
یزید که می شنود دختر سه ساله حسین به دنبال پدر است ، دستور میدهد سر پدر را به خرابه بیاورند ......
ورود سر بریده امام به خرابه انگار تازه اول مصیبت است !! رقیه خود را به روی سر می اندازد ، می نشیند ، بر میخیزد ، دور سر میچرخد ، به سر نگاه میکند ، بر سر و صورت میکوبد ، خم میشود ، زانو میزند ، سر را در آغوش میگیرد ، می بوید ، می بوسد ، خون سر را با دست و صورت و مژگان خود می سترد ، اشک میریزد ، ضجه میزند ، صیحه میکشد ، مویه میکند ، روی می خراشد ، ... شکوه میکند ، دلداری میدهد ، اعتراض میکند ، تسلی می طلبد ، و ... خرابه را و جان همه خراباتیان را به آتش میکشد ...

بابا!!! چه کسی محاسن تو را خونین کرده است؟!!؟ 
بابا ! چه کسی رگاهای تو را بریده؟!!؟
بابا!!؟ چه کسی مرا در این کودکی یتیم کرده است؟!؟ 
بابا!! چه کسی یتیم را پرستاری کند تا بزرگ شود؟!؟ 
 بابا؟!؟ این زنان بی پناه را چه کسی پناه دهد؟!؟
بابا؟؟ این چشمهای گریان، این موهای پریشان، این غریبان و بی پناهان را چه کسی دستگیری کند؟!!؟
بابا؟ شب ها وقت خواب چه کسی برایم قرآن بخواند؟ چه کسی با دستهایش موهایم را شانه کند؟!؟ چه کسی با لبهایش اشک هایم را بروبد ؟؟ بابا؟؟!!؟ چه کسی با بوسه هایش غصه هایم را بزداید؟؟ چه کسی سرم را بر زانویش بگذارد؟ چه کسی دلم را آرام کند؟؟!!؟
کاش مرده بودم بابا ، کاش فدای تو میشدم، کاش زیر خاک میرفتم، ... بابا؟؟ مگر نگفتند به سفر میروی ؟ این چه سفری بود که میان سر و بدنت فاصله انداخت؟!!؟ این چه سفری بود که تو را از من گرفت؟!!؟
بابای من؟!!! چه کسی جرات کرد سرت را از تن جدا کند؟ چه کسی جرات کرد دخترت را یتیم کند؟!!؟
تو کجا بودی بابا وقتی ما را بر شترهای بی جهاز نشاندند؟ تو کجا بودی بابا وقتی به ما سیلی زدند؟ تو کجا بودی وقتی آب هم از ما دریغ کردند؟ تو کجا بودی بابا وقتی برادرم سجاد را به زنجیر بستند؟ تو کجا بودی بابا وقتی در بیابان های ترسناک شب رهایمان میکردند؟!!؟ بابا تو کجا بودی وقتی در آفتاب سایه بانی را از ما مضایقه میکردند؟!! بابا تو کجا بودی وقتی مردم به ما می خندیدند؟ تو کجا بودی بابا وقتی مردم از اسارت ما شادی میکردند و پیش چشمهای گریان ما می رقصیدند؟!!؟ تو کجا بودی بابا وقتی عمه ام زینب سجاد را در سایه شتر خوابانده بود و او را باد می زد و گریه میکرد؟!!؟ بابا تو کجا بودی وقتی عمه ام نماز های شبش را نشسته ی خواند و دور از چشم ما تا صبح گریه میکرد؟!!!؟تو کجا بودی بابا وقتی سکینه سرش را بر شانه های عمه می گذاشت و زار زار میگریست!!؟ تو کجا بودی بابا وقتی از زخمهای غل و زنجیر سجاد خون میچکید؟!؟ بابا تو کجا بودی وقتی همه ما فقط تو را صدا می زدیم؟!!!؟ 
جان من فدای تو باد بابا !! که مظلومترین بابای عالمی 
بابا من میدونم که تو فقط بابای من نیستی ، بابای همه جهانی ، پدر همه عالمی ، امام دنیا و آخرتی، نوه پیامبری، فرزند علی و فاطمه ای، بابا من میدونم تو پدر سجادی ، و پدر امامان بعد از خودتی ، میدونم تو برادر عمه ام زینبی 
میدونم تو بابای همه کودکان جهانی و همه عالم نیازمند توست ، اما بابا !! الان من بیش از همه به تو محتاجم ، بیشتر از همه فرزند توام، بابا من دختر توام ، دردانه تو ام، 
هیچ کس به اندازه من غربت و یتیمی و نیاز به دستهای تو را حس نمی کند ، همه بدون تو هم ممکن است زندگی کنند ، اما بابا!! من بدون تو میمیرم، من ازهمه عالم به تو محتاجترم، بابا؟!!؟ بی آب هم اگه بتوانم زندگی کنم، بی تو نمیتوانم
 

تو نفس منی بابا ، تو روح و جان منی ، بی روح ، بی نفس ، بی جان ، چه کسی تا حالا زنده مونده؟!!؟ بابا ؟؟!!!؟ بابا؟!!؟ بیا و مرا هم ببر ...


 




نوشته شده در یکشنبه 19 دی 1389 توسط جا مانده از قافله

شهادت غم انگیز حضرت فاطمه صغری و یا رقیه علیها سلام، دختر امام حسین(ع) چنین است:

عصر روز سه شنبه در خرابه در كنار حضرت زینب(س) نشسته بود. جمعی از كودكان شامی را دید كه در رفت و آمد هستند.

پرسید: عمه جان! اینان كجا می روند؟ حضرت زینب(س)فرمود: عزیزم این ها به خانه هایشان می روند. پرسید: عمه! مگر ما خانه نداریم؟ فرمودند: چرا عزیزم، خانه ما در مدینه است. تا نام مدینه را شنید، خاطرات زیبای همراهی با پدر در ذهن او آمد.

بلافاصله پرسید: عمه! پدرم كجاست؟ فرمود: به سفر رفته. طفل دیگر سخن نگفت، به گوشه خرابه رفته زانوی غم بغل گرفت و با غم و اندوه به خواب رفت. پاسی از شب گذشت. ظاهراً در عالم رؤیا پدر را دید. سراسیمه از خواب بیدار شد، مجدداً سراغ پدر را از عمه گرفت و بهانه جویی نمود، به گونه ای كه با صدای ناله و گریه او تمام اهل خرابه به شیون و ناله پرداختند.

خبر را به یزید رساندند، دستور داد سر بریده پدرش را برایش ببرند. رأس مطهر سید الشهدا را در میان طَبَق جای داده، وارد خرابه كردند و مقابل این دختر قرار دادند. سرپوش طبق را كنار زد، سر مطهر سید الشهدا را دید، سر را برداشت و د رآغوش كشید.

بر پیشانی و لبهای پدر بوسه زد و آه و ناله اش بلند تر شد، گفت: پدر جان چه كسی صورت شما را به خونت رنگین كرد؟ پدر جان چه كسی رگهای گردنت را بریده؟ پدر جان «مَن ذَالَّذی أَیتَمَنی علی صِغَرِ سِنِّیِ» چه كسی مرا در كودكی یتیم كرد؟ پدر جان یتیم به چه كسی پناه ببرد تا بزرگ بشود؟ پدر جان كاش خاك را بالش زیر سرم قرار می دادم، ولی محاسنت را خضاب شده به خونت نمی دیدم.

دختر خردسال حسین(ع) آن قدر شیرین زبانی كرد و با سر پدر ناله نمود تا خاموش شد. همه خیال كردند به خواب رفته. وقتی به سراغ او آمدند، از دنیا رفته بود. شبانه غساله آوردند، او را غسل دادند و در همان خرابه مدفون نمودند.

شرح شمع: صفحه 310 - نفس المهموم456 -الدمع الساكه 5/141
تدارکاتچی :سایت جامع فرهنگی مذهبی شهید آوینی



نوشته شده در یکشنبه 19 دی 1389 توسط جا مانده از قافله

کودکی در کربلا

بچه‏ها! همه شما بارها و بارها داستان‏های زیادی از عاشورا و شهادت امام حسین علیه‏السلام شنیدید. ببینم، تا حالا درباره کودکانی که در کربلا بودن هم چیزی شنیدید و اونارو می‏شناسید. یکی ازکودکان امام حسین علیه‏السلام که در کربلا بود، رقیه نام داشت.

بچه‏ها! رقیه علیهاالسلام دختر سه ساله امام حسین علیه‏السلام بود که به همراه خانواده امام حسین علیه‏السلام به کربلا اومده بود تا در کنار پدرو خویشانش باشه. اون پدرش امام حسین علیه‏السلام رو خیلی خیلی دوست داشت و بالاخره هم درهمون سن کم، در سرزمین شام به شهادت رسید. امیدوارم که از بزرگ‏تراتون بخواید تا بیش‏تر درباره حضرت رقیه براتون حرف بزنن.

به یاد پدر

زینب کوچولو، هر وقت اسم رقیه علیهاالسلام رو می‏شنوه، اشک توی چشماش حلقه می‏زنه. می‏دونید چرا بچه‏ها؟ آخه اون یه داستان درباره حضرت رقیه علیهاالسلام شنیده که خیلی ناراحتش کرده. شما هم می‏خواید اون داستان رو بشنوید، پس خوب گوش کنید. عصر عاشورا، وقتی دشمنان دین خدا، امام حسین و یارانش رو به شهادت رسونده بودن، یه عده کودک توی یکی از خیمه‏ها جمع شده بودن.

 اونا خیلی خیلی تشنه بودن. فرمانده سپاه دشمن که دید اونا دارن از شدت تشنگی می‏میرن، خواست کمی آب به اونا بده. ولی وقتی به حضرت رقیه رسید،حضرت رقیه از اون آب نخورد، ظرف آب رو برداشت و به طرف پدرش امام حسین علیه‏السلام دوید. اون می‏خواست آب رو برای پدرش ببره، ولی بچه‏ها امام حسین علیه‏السلام ، پدر رقیه، حالا دیگه شهید شده بود. همه با هم سلام می‏فرستیم به روح بزرگ رقیه کوچک.

سقا

مرضیه، دختر کوچولوییه که همیشه با مادرش تو مراسم عزاداری امام حسین و یارانش شرکت می‏کنه. اون هر سال چنین روزی که روز شهادت حضرت رقیه علیهاالسلام هست، یه کار خیلی خیلی زیبا انجام می‏ده.

مرضیه که تازه به کودکستان می‏ره، هر سال کوزه آبی رو برمی‏داره و توی این روز به یاد کودک تشنه کربلا حضرت رقیه، به اهالی محل و رهگذرانی که تشنه هستن آب می‏رسونه. آفرین به مرضیه خانوم و همه دخترها و پسرهای خوب و با ایمان که دوستان خونواده پیامبراند.

کودک اسیر

بعد از واقعه عاشورا چه اتفاقی افتاد؟ شما می‏دونید. حتما تا حالا از بزرگ‏تراتون شنیدید. بله دشمن تمام کسایی رو که زنده مونده بودن، اسیر کرد. میون این اسرا، یه دختر کوچولو هم دیده می‏شد. این دختر کوچولو رقیه بود. رقیه دختر امام حسین علیهاالسلام که حالا بعد از شهادت پدرش به همراه عمه‏اش زینب و اسرای دیگه به طرف شام می‏رفت.

می‏بینید بچه‏ها، حضرت رقیه با اون سن و سال کم چقدر سختی کشیده. اون دشمنا اون قدر بی‏رحم بودن که حتی این دختر کوچولو رو هم آزار می‏دادن. پس همه دست‏هامون رو به آسمون بلند می‏کنیم و از خدا می‏خوایم که تمام دشمنای دین خدا واهل بیت نابود بشن. ان شاءالله.

شهید کوچک

از توی خرابه‏های شام، صدای یه کودک به گوش می‏رسید. همه اونایی که در میون اسرا بودن، می‏دونستن که این صدای رقیه، دختر کوچک امام حسینه. اون حالا از خواب بیدار شده بود و سراغ پدرش رو می‏گرفت. او انگار خواب پدرش رو دیده بود.

اون وقت یزید، کسی که دستور داده بود امام حسین و یارانش رو به شهادت برسونن، دستور داد سر امام حسین علیه‏السلام رو به دختر کوچولو نشون بدن. وقتی حضرت رقیه علیهاالسلام سر بریده پدرش امام حسین علیه‏السلام رو دید، با فریاد و ناله خودشو روی سر بریده پدرش انداخت و همون جا، روحش به سوی آسمون آبی پرواز کرد. سلام ما به روح بلند او.

منبع: سایت حوزه



نوشته شده در یکشنبه 19 دی 1389 توسط جا مانده از قافله

خوش آمدی ای پدر

یار سفر کرده‌ی من از سفر آمده 

خرابه را زینت کنم که پدر آمده ‏

خوش آمدی ای پدر! مرا به همره ببر‏

 

تو کعبه ای و من نماز آورم سوی تو 

با اشک خود شویم غبار از گل روی تو ‏

خوش آمدی ای پدر! مرا به همره ببر‏

 

قدم قدم به زخم دل نمکم می زدند 

پدر پدر می گفتم و کتکم می زدند ‏

خوش آمدی ای پدر! مرا به همره ببر‏

 

جان پدر کبودی صورتم را ببین 

شبیه مادرت  شدم،  قامتم  را ببین‏

خوش آمدی ای پدر! مرا به همره ببر‏

 

نفس درون سینه ام شده تاب و تبم ‏

 

من بوسه گیرم از گلو تو زلعل لبم ‏

خوش آمدی ای پدر! مرا به همره ببر‏

 

چرا عذار لاله گون بَرِ من آورده‌ای 

محاسن غرقه به خون بَر من آورده‌ای ‏

خوش آمَدی ای پدر! مرا به همره ببر‏

 

ای عمه‌ها و خواهران! دست حق یارتان 

رفتم به همراه پدر، حق نگهدارتان‏

خوش آمدی ای پدر! مرا به همره ببر‏

 

بوی گل

طایر گلزار  وحی! کجاست بال  و پرت؟                       که با سرت سر زدی به نازنین دخترت

ز تندباد خزان شکفته تر می شوی                            می شنوم هم چنان بوی گل از حنجرت

به گوشه ی دامنم اگر چه خاکی بُوَد                           اذن بده تا غبار بگیرم از منظرت

تو کعبه من زائرت، خرابه ام حائرت                            حیف که نتوان کنم طواف دور سرت

ببین اسیرم، پدر! زعمر سیرم، پدر!                          مرا به همره ببر به عصمت مادرت

فتح قیامت منم، سفیر شامت منم                           تویی حسین شهید، منم پیام آورت

منم که باید کنم گریه برای پدر                                  تو از چه گشته روان، اشک زچشم تَرَت

خرابه شأن تو نیست، نگویم اینجا بمان                      بیا مرا هم ببر مثل علی اصغرت

پیکر رنجور من گرفته بود التیام                                   اگر بغل می گرفت مرا علی اکبرت

این همه زخمت که هست بر سر و روی و جبین        نیزه و شمشیر و تیر چه کرده با پیکرت

اگر چه میثم نبود به دشت کرب و بلا                         به نظم جان سوز خود گشته پیام آورت

شاعر:حاج غلامرضا سازگار (میثم)

ابر سیلی

دخترم بر تو مگر غیر از خرابه جا نبود

گوشه ویرانه جای بلبل زهرا نبود

جان بابا خوب شد بر ما یتیمان سر زدی

هیچ‌کس در گوشه ویران به یاد ما نبود

دخترم روزی که من در خیمه بوسیدم تو را

ابر سیلی روی خورشید رخت پیدا نبود

جان بابا، هر کجا نام تو را بردم به لب

پاسخم جز کعب نی ،جز سیلی اعدا نبود

دخترم وقتی که دشمن زد تو را زینب چه گفت

عمه آیا در کنارت بود بابا ،یا نبود

جان بابا، هم مرا ،هم عمه ام را می‌زدند

ذره‌ای رحم و مروت در دل آنها نبود

دخترم وقتی عدو می‌زد تو را برگو مگر

حضرت سجاد زین‌العابدین آنجا نبود

جان بابا بود، اما دستهایش بسته بود

کس به جز زنجیر خونین، یار آن مولا نبود

دخترم آن شب که در صحرا فتادی از نفس

مادرم زهرا (س) مگر با تو در آن صحرا نبود

جان بابا من دویدم زجر هم می‌زد مرا

آن ستمگر شرمش از پیغمبر و زهرا نبود

دخترم من از فراز نی نگاهم با تو بود

تو چرا چشمت به نوک نیزه اعدا نبود

جان بابا ابر سیلی دیده‌ام را بسته بود

ورنه از تو لحظه‌ای غافل دلم بابا نبود

دخترم شورها بر شعر میثم داده‌ایم

ورنه در آوای او فریاد عاشورا نبود

جان بابا دست آن افتاده را خواهم گرفت

ز آن که او جز ذاکر و مرثیه خوان ما نبود


شاعر:حاج غلامرضا سازگار (میثم)



نوشته شده در یکشنبه 19 دی 1389 توسط جا مانده از قافله

صلی الله علیک یا بنت الحسین(ع) یا رقیه

آن هنگام که خورشید وجودت در گودی قتلگاه به خون نشست و لحظاتی بعد در افق کربلا طلوع کرد، آسمان تیره و تار شد.

صدای برادرم علی بن الحسین(علیه السلام) را می‌شنیدم که به عمّه‌ام زینب کبری(سلام‌الله‌علیها) فرمود : این همان لحظه‌ای است که همه ارکان هستی، از زمان هبوط آدم(علیه السلام) تا قیامت کبری بر آن گریسته‌اند.

زمین و زمان ناله می‌کرد و کودکان می‌دویدند. نبودی ببینی که دامنهایشان آتش گرفته بود و از گوشهایشان خون می‌چکید و من در آن میان مأمن و مأوایی جز دامن عمّه‌ام نداشتم. زمان به سختی می‌گذشت.قرار بر رفتن نداشتم. دوست داشتم که بیشتر نزدت می‌ماندم. اماّ مگر داغ تازیانه ها‌ بر جان کوچکم امان داده بود؟ کربلا جهنّم دشمنان تو شده بود و بهشت تو و یارانت. نمی‌توانستم چشم از چشمان به خون نشسته‌ات بردارم.

مرا به زور می‌کشیدند. چقدر سخت بود جدا شدن از پاره‌پاره‌های وحی.

کاش مانده بودم و غبار از چهره‌ات برمی‌گرفتم. کاش پروانه وار دور شمع وجودت می‌گشتم و در پرتو عشق تو می‌سوختم. قرار بر رفتن نبود. از پا‌های آبله دارم بپرس که در این مسیر چقدر دویدم و الآن که سر زیبای تو در دامنم به میهمانی آمده؛ در گوشه‌ی این خرابه، در شهری که مردمانش بویی از مردانگی  نبرده‌اند، به برکت آمدنت آرام گرفته ام.

من بهشت را در آغوش گرفتم، من به وصال محبوبم رسیدم.

اماّ ای کاش زودتر می‌آمدی چون رقیّه‌ات دیگر توانی در جان خسته و رنجورش ندارد.

دختر سه‌ساله‌ای که گرمی چشمانت او را متعالی می‌کرد.

می‌گویند من رقیّه‌ام1،کسی که جهتش به سوی تعالی است. آری، از آن زمان که در تقدیر تو متولد شدم؛ من دختر تو شدم و تو بابای من، رفعت گرفتم و بال‌و پر برای پرواز در آوردم و برای عروج آماده شدم.

من در کربلا دیدم که ملائکه به تو و اهل بیتت غبطه می‌خوردند. خودم صدای شیون آن‌ها را هنگامی که بر سرنیزه بودی شنیدم.

خودم دیدم که دسته‌دسته جنیان و ملائکه از برای یاری تو آمدند و در برابرت زانو زدند.

خودم دیدم که از مقتل تو آیه والشّمس‌وضحِها تفسیر شد، خودم دیدم که خداوند تأویل آیه‌ی «یا ایها النفس المطمئنّه اِرجِعی اِلی رَبِّكِ راضیه مَرضیّه فَادخُلی فی عِبادی وَادخُلی جَنَّتی»2 را در قیام تو و یارانت به ظهور رسانید.

چه لذّتی دارد هم کلام شدن با تو. چه شیرین است لحظه‌ی وصال. جانم دیگر طاقت ماندن ندارد. دستان کوچکم را بگیر و با خودت ببر تا در محضر تو، باب‌الحوائجیم امضا شود.

می‌خواهم مانند علی‎اصغر و علی‌اکبر(علیهمالسلام)، نزد جدّمان رسول خدا حاضر شوم و بگویم دشمنانت با تو و فرزندانت چه کرده‌اند.   

پی نوشت ها: 

1.        اشاره به معنای کلمه رقیّه که به معنی صعود به طرف بالا و ترقّی است. می‌توانید به کتاب‌های لغت در زبان عربی مانند مفردات راغب اصفهانی رجوع‌ نمایید.

2.        در تفسیرهای روایی آمده که شأن نزول آیات آخر سوره فجر، امام‌حسین(علیه السلام) هستند.

                                                                                                                                                                                   نویسنده: ف . بهمنی

منبع:سایت جامع فرهنگی مذهبی شهید آوینی



نوشته شده در یکشنبه 19 دی 1389 توسط جا مانده از قافله

نویسنده:حاج شیخ علی ربانی خلخالی

رقیه علیه السلام در عاشورا

در بعضى روایات آمده است : حضرت سكینه علیها السلام در روز عاشورا به خواهر سه ساله اى (كه به احتمال قوى همان رقیه علیه السلام باشد) گفت : بیا دامن پدر را بگیریم و نگذاریم برود كشته بشود(سلام الله علیها).
امام حسین علیه السلام با شنیدن این سخن بسیار اشك ریخت و آنگاه رقیه علیها السلام صدا زد : بابا! مانعت نمى شوم . صبر كن تا ترا ببینم (سلام الله علیها) امام حسین علیه السلام او را در آغوش گرفت و لبهاى خشكیده اش را بوسید. در این هنگام آن نازدانه ندا در داد كه :
العطش العطش ، فان الظما قدا احرقنى بابا بسیار تشنه ام ، شدت تشنگى جگرم را آتش زده است . امام حسین علیه السلام به او فرمود : كنار خیمه بنشین تا براى تو آب بیاورم آنگاه امام حسین علیه السلام برخاست تا به سوى میدان برود، باز هم رقیه دامن پدر را گرفت و با گریه گفت : یا ابه این تمضى عنا؟
بابا جان كجا مى روى ؟ چرا از ما بریده اى ؟ امام علیه السلام یك بار دیگر او را در آغوش گرفت و آرام كرد و سپس با دلى پر خون از او جدا شد . (وقایع عاشورا سید محمد تقى مقدم ص 455 و حضرت رقیه علیه السلام تالیف شیخ على فلسفى ص 550)
آخرین دیدار امام حسین علیه السلام با حضرت رقیه علیه السلام
وداع امام حسین علیه السلام در روز عاشورا با اهل بیت علیهم السلام صحنه اى بسیار جانسوز بود، ولى آخرین صحنه دلخراش و جگر سوز، وداع ایشان با دخترى سه ساله بود كه ذیلا مى خوانید:
هلال بن نافع ، كه از سربازان دشمن بود، مى گوید: من پیشاپیش صف ایستاده بودم . دیدم امام حسین علیه السلام ، پس از وداع با اهل بیت خود، به سوى میدان مى آید در این هنگام ناگاه چشمم به دختركى افتاد كه از خیمه بیرون آمد و با گامهاى لرزان ، دوان دوان به دنبال امام حسین علیه السلام شتافت و خود را به آن حضرت رسانید. آنگاه دامن آن حضرت را گرفت و صدا زد:
یا ابه ! انظر الى فانى عطشان .
بابا جان ، به من بنگر، من تشنه ام
شنیدن این سخن كوتاه ولى جگر سوز از زبان كودكى تشنه كام ، مثل آن بود كه بر زخمهاى دل داغدار امام حسین علیه السلام نمك پاشیده باشند. سخن او آنچنان امام حسین علیه السلام را منقلب ساخت كه بى اختیار اشك از دیدگانش جارى شد. با چشمى اشكبار به آن دختر فرمود:
الله یسقیك فانه وكیلى . دخترم ، مى دانم تشنه هستى خدا ترا سیراب مى كند، زیرا او وكیل و پناهگاه من است .
هلال مى گوید: پرسیدم این دخترك كه بود و چه نسبتى با امام حسین علیه السلام داشت ؟
به من پاسخ دادند: او رقیه علیها السلام دختر سه ساله امام حسین علیه السلام است . (سرگذشت جانسوز حضرت رقیه علیها السلام ص 22 به نقل از الوقایع و الحوادث محمد باقر ملبوبى ج 3 ص 192)
به یاد لب تشنه پدر آب نخورد!
عصر عاشورا كه دشمنان براى غارت به خیمه ها ریختند، در درون خیمه ها مجموعا 23 كودك از اهل بیت علیه السلام را یافتند. به عمر سعد گزارش دادند كه این 23 كودك ، بر اثر شدت تشنگى در خطر مرگ هستند. عمر سعد اجازه داد به آنها آب بدهند. وقتى كه نوبت به حضرت رقیه علیه السلام رسید آن حضرت ظرف آب را گرفت و دوان دوان به سوى قتلگاه حركت كرد.
یكى از سپاهیان دشمن پرسید: كجا مى روى ؟ حضرت رقیه علیه السلام فرمود: (سلام الله علیها) بابایم تشنه بود. مى خواهم او را پیدا كنم و برایش آب ببرم (سلام الله علیها)
او گفت : آب را خودت بخور. پدرت را با لب تشنه شهید كردند!
حضرت رقیه علیها السلام در حالی كه گریه مى كرد، فرمود: پس من هم آب نمى آشامم
نیز در كتاب مفاتیح الغیب ابن جوزى آمده است كه ، صالح بن عبدالله مى گوید: موقعى كه خیمه ها را آتش زدند و اهل بیت علیهم السلام رو به فرار نهادند، دخترى كوچك به نظرم آمد كه گوشه جامه اش آتش گرفته ، سراسیمه مى گریست و به اطراف مى دوید و اشك مى ریخت . مرا به حالت او رحم آمد. به نزد او تاختم تا آتش جامه اش را فرو نشانم . همین كه صداى سم اسب مرا شنید اضطرابش بیشتر شد. گفتم : اى دختر، قصد آزارت ندارم . بناچار با ترس ایستاد. از اسب پیاده شدم و آتش جامه اش را خاموش ‍ نمودم و او را دلدارى دادم . یكمرتبه فرمود: اى مرد، لبهایم از شدت عطش ‍ كبود شده ، یك جرعه آب به من بده . از شنیدن این كلام رقتى تمام به من دست داده ظرفى پر از آب به او دادم . آب را گرفت و آهى كشید و آهسته رو به راه نهاد. پرسیدم : عزم كجا دارى ؟ فرمود: خواهر كوچكترى دارم كه از من تشنه تر است . گفتم مترس ، زمان منع آب گذشت ، شما بنوشید گفت : اى مرد سوالى دارم ، بابایم حسین علیه السلام تشنه بود ، آیا آبش دادند یا نه ! گفتم : اى دختر نه والله ، تا دم آخر مى فرمود: (اسقونى شربه من الماء) مى فرمود: یك شربت آب به من بدهید، ولى كسى او را آبش نداد بلكه جوابش را هم ندادند.
وقتى كه آن دختر این سخن را از من شنید، آب را نیاشامید، بعضى از بزرگان مى گویند اسم او حضرت رقیه خاتون علیه السلام بوده است . (حضرت رقیه علیها السلام شیخ على فلسفى ص 13)
كناره سجاده ، چشم به راه پدر بود
از كتاب سرور المومنین نقل شده است : حضرت رقیه علیه السلام هر بار هنگام نماز، سجاده پدر را پهن مى كرد، و آن حضرت بر روى آن نماز مى خواند. ظهر عاشورا نیز ، طبق عادت ، سجاده پدر را پهن كرد و به انتظار نشست . ولى پس از مدتى ، ناگهان دید شمر وارد خیمه شد.
رقیه علیه السلام به او گفت : آیا پدرم را ندیدى ؟ شمر بعد از آنكه آن كودك را در كنار سجاده ، چشم به راه پدر دید، به غلام خود گفت : این دختر را بزن . غلام به این دستور عمل نكرد. شمر خود پیش آمد و چنان سیلى به صورت آن نازدانه زد كه عرش خداوند به لرزه در آمد.
محدث خبیر، مرحوم حاج شیخ عباس قمى ((قدس سره )) از كامل بهائى (ج 2 ص 179) نقل مى كند كه : زنان خاندان نبوت در حالت اسیرى حال مردانى را كه در كربلا شهید شده بودند بر پسران و دختران ایشان پوشیده مى داشتند و هر كودكى را وعده مى دادند كه پدر تو به فلان سفر رفته است باز مى آید، تا ایشان را به خانه یزید آوردند. دختركى بود چهار ساله ، شبى از خواب بیدار شد و گفت : پدر من حسین علیه السلام كجاست ؟ این ساعت او را به خواب دیدم . سخت پریشان بود. زنان و كودكان جمله در گریه افتادند و فغان از ایشان برخاست . یزید خفته بود، از خواب بیدار شد و از ماجرا سوال كرد. خبر بردند كه ماجرا چنین است . آن لعین در حال گفت : بروند سر پدر را بیاورند و در كنار او نهند. پس آن سر مقدس را بیاوردند و دركنار آن دختر چهار ساله نهادند. پرسید این چیست ؟ گفتند: سر پدر توست . آن دختر بترسید و فریاد بر آورد و رنجور شد و در آن چند روز جان به حق تسلیم كرد.
سپس محدث قمى (ره ) مى فرماید: بعضى این خبر را به وجه ابسط نقل كرده اند و مضمونش را یكى از اعاظم رحمه الله به نظم در آورده و من در این مقام به همان اشعار اكتفا مى كنم . (منتهى الامال ، محدث قمى ، ج 1 ص 317، چاپ علمیه اسلامیه)



نوشته شده در یکشنبه 19 دی 1389 توسط جا مانده از قافله
موضوع: شعر -
لیسانس علوم سیاسی است و شاعری جوان، توانا و خلاق. انسانی با اخلاق و دوستی مهربان از خطة پهلوانان، کرمانشاه، که با لهجة‌ شیرین کردی دوست‌داشتنی‌تر می‌شود. غزل و مثنوی‌های عمو اصغر بسیار خواندنی و زیبا هستند. غزل «شهید زنده» را از او می‌خوانیم. با این توضیح که در این غزل زبان شاعر، اعتراضی است.

شهید زنده

گرچه با کپسول اکسیژن مجابت کرده‌اند

مادرت می‌گفت دکترها جوابت کرده‌اند

مرگ تدریجی است این دردی که داری می‌کشی

منتها با قرص‌های خواب، خوابت کرده‌اند

خواب می‌بینی که در «سردشتی»(1) و «گیلان غرب»(1)

خواب می‌بینی که بر آتش کبابت کرده‌اند

خواب می‌بینی می‌آید بوی ترش سیب کال(3)

پس برای آزمایش انتخابت کرده‌اند

خواب می‌بینی که مسئولان بنیاد شهید

بر در دروازه‌های شهر قابت کرده‌اند

از خدا می‌خواستی محشور باشی با حسین(ع)

خواب می‌بینی دعایت را اجابت کرده‌اند

قصر شیرینی که از شیرینی‌ات چیزی نماند!

یا پلی هستی که چون «سرپل»(4) خرابت کرده‌اند

خوشه خوشه بمب‌های خوشه‌ای را چیده‌ای

باد خاکی با کدامین آتش آبت کرده‌اند؟

با کدامین آتش ای شمعی که در خود سوختی

قطره قطره در وجود خود مذابت کرده‌اند؟

می‌پری از خواب و می‌بینی شهید زنده‌ای

با چه معیاری ـ نمی‌دانم ـ حسابت کرده‌اند


1. نام منطقه‌ای است در کردستان که مورد اصابت بمب‌های شیمیایی قرار گرفت.

2. دومین شهر مقام کشور که مردم روستای لساردیر از توابع آن مورد هجوم شیمیایی دشمن قرار گرفتند.

3. بویی که هنگام اصابت نوعی از بمب‌هایی شیمیایی به مشام می‌رسد.

4. سرپل ذهاب شهری است در استان کرمانشاه که کاملا تخریب شد.



نوشته شده در یکشنبه 19 دی 1389 توسط جا مانده از قافله
اگه یه پوتین برام بیارین و بگین مال طاهرمه، دیگه هیچ آرزویی ندارم.
اگه یه تکّه پارچه از لباس طاهرم رو بیارین، برام بسّه.

بسم الله
کسی توی مسجد نمانده بود؛ همه رفته بودند. نگاه آقا رحمان که به گوشه‌ی حیاط افتاد، یک راست رفت به آن طرف.
- تو که هنوز این جایی دختر؛ چرا نرفتی؟ نکنه باز می‌خوای...
کلی فکر کرده بود که به آقا رحمان چه بگوید تا قانعش کند کمی بیش‌تر توی مسجد بماند.
دست آخر هم به همان نتیجه‌ی همیشگی رسیده بود.
خندید و بدون این که بخواهد مقدمه چنین کند، گفت:
ـ اِ... آقا رحمان، داشتیم؟! شما که بزرگ منی برای چی این حرفا رو می‌زنین؟!
پیرمرد خندید و گفت: از دست تو دختر. خوب قِلِق من اومده به دستت. هر وقت کارت لنگ می‌شه، دست می‌ذاری روی نقطه ضعف من.
برو دخترم... برو تو. فقط قول بده برای من دعا کنی.
برق خوش حالیِ توی چشم‌هایش را نمی‌توانست مخفی کند. این بار بلند خندید و گفت: چشم آقا رحمان، قول می‌دم.
از تاریکی گوشه‌ی حیاط که بیرون آمد، راه افتاد به طرف شبستان هنوز چند قدمی نرفته بود که صدای پیرمرد دوباره بلند شد.
ـ راستی، معصومه جان...
هول برگشت به طرفش و نگذاشت حرفش را بگوید.
ـ بله آقا رحمان.
ـ هیچی...
پیرمرد انگار پشیمان شده باشد، گفت: برو، زود برو. اگه تا وقتی که بیام، خواستی بری، در رو پشت سرت ببند. چراغ که روشن نمی‌کنی؟
و باز آرام گفت: نه، مثل همیشه توی تاریکی... اگه زود اومدم، درِ خونه تون خبر می‌دم.
هر دوشان به هم پشت کردند و راه افتادند.
پیرمرد به طرف درِ مسجد رفت و زیر لب گفت: پیر بشی بابا جون... عاقبت به خیر.
و معصومه به طرف شبستان رفت و چیزی نگفت.
آرام رفت به طرف جلوی شبستان و کنار محراب نشست. تسبیح کوچکش را که دور انگشت‌هایش پیچیده بود، آرام تکان داد تا باز شد و گذاشت پیش رویش.
صدای به هم خوردن دانه‌های عقیقِ تسبیح توی سکوتِ شبستان پیچید. سجّاده‌ی کوچکش را باز کرد و مُهر نمازش را گذاشت و نیت نماز کرد؛ همان طور نشسته.
نیت کرد دو رکعت نماز بخواند، ثوابش را به روح شهدا هدیه کند تا...
تکبیر گفت؛ حمد و سوره خوانده و بعد، دست روی زانوهایش گذاشت و صورتش را تا جایی که می‌شد، به زمین نزدیک کرد؛ به رکوع رفت.
تا نزدیک مُهر نماز پایین رفت. بوی خاک در مشامش پیچید. بوی خاک؛ بوی خاکی که چند سال قبل طاهر برایش آورده بود و خودش با آن مُهر نماز درست کرده بود.
طاهر با یک ظرف کوچک آب که آن را هم از داخل ساکش درآورد، خاک را گِل کرد و با دست آن را وَرز داد تا کمی سفت شد. بعد هم آن را به شکل یک مربع کوچک درآورد و گذاشت توی جای خالی یکی از آجرهای دیوارِ حیاط که کنده شده بود، تا خشک شود.
عصر آن را برداشت و داد به معصومه که در تمام آن مدّت نگاهش کرده بود و حتی تا عصر که خشک شود، چند بار به آن سر زده بود و نگاهش کرده بود؛ اما به آن دست نزده بود. چون طاهر گفته بود.
دمِ غروب، وقتی معصومه داشت چادر به سر می‌کرد تا با مادر به مسجد برود، طاهر صدایش زد و مُهر نمازی را که خودش ساخته بود، به او داد. قول هم گرفت که هیچ وقت بی ‌وضو به آن دست نزند؛ و معصومه قول داد.
بوی خاک توی مشامش پیچیده و آرام، از رکوعِ اولِ نمازش بلند شد. تکبیر گفت و دوباره صورتش را آرام پایین برد. توی تاریکی مُهر نماز را نمی‌دید؛ دست برد جلوی صورتش و وقتی انگشتش به آن خورد، سرش را آن قدر پایین برد تا پیشانی‌اش روی مُهر جا بگیرد.
آن روز، وقتی طاهر مُهر نمازی را که خودش ساخته بود، به معصومه داد، و وقتی معصومه اولین بار سرش را روی آن گذاشت، آرام شد و آرامشی عجیب ریخت توی وجودش.
و حالا معصومه دوباره آن آرامش را پیدا کرد. آرام شد؛ درست مثل آرامشی که همان روز ریخت توی وجودش. آرامشی که روی مُهر عجیبش به او دست داده بود. مُهری که شکلش کمی نامنظم بود، رنگش کمی تیره و از آن عجیب‌تر، بویش، بوی خاکش تا چند نفر آن طرف‌تر را متوجبه خودش می‌کرد.
بعد از نماز که آمد توی خانه، یک راست رفت سراغ طاهر و جریان مُهر نمازش را به او گفت.
گفت کناری‌هایش با تعجّب به آن نگاه می‌کرده‌اند و گفت که زن بغل دستی‌اش خواسته آن را بردارد، اما ناخودآگاه گفته یادگاری است و نمی‌تواند آن را به کسی بدهد.
سربرداشت و تکبیر گفت. دوباره به سجده رفت و دوباره همان آرامش ریشه دواند توی وجودش؛ آن قدر لطیف و آرام که قطره‌های اشک هم آرام آرام از گوشه‌ی چشمش جاری شدند. معصومه همان‌طور آرام، سر به سجده گذاشته بود.
یادش آمد از آن روز هر وقت روی آن سر به سجده گذاشته، همین آرامش را داشته؛ حتی وقتی برای اولین بار به تقلید از طاهر نیمه شب بیدار شد و نماز شب خواند.
سجده‌هایش را هم درست مثل او طولانی کرد؛ آن قدر که پیشانی‌اش کمی درگرفت. صبح مهر را با سجّاده‌ی کوچکی که چند روز بعد خودش برای آن دوخته بود، به طرف طاهر گرفت و گفت: بیا، من اینو نمی‌خوام.
نگاه بُهت زده‌ی طاهر را که دید، گفت: نه که بد باشه، نه. فقط. .. نمی‌توانست حرفش را ادامه بدهد.
ـ چیه آبچی؟ فقط چی؟
معصومه، معصومیت کودکانه‌اش را ریخت توی نگاه و صدایش و خیره به طاهر گفت: این یه کمی زبر و سفته؛ می‌ترسم پیشونی‌م مثل...
دوباره حرفش را ناتمام گذاشت.


نوشته شده در پنجشنبه 16 دی 1389 توسط جا مانده از قافله
یاد پادگانها بخیر که صبحگاه حضور در آن بر پا می شد ، عشق پرورش می داد و بازوی اخلاص را ورزیده کرد .

یاد موقعیت هایی بخیر که در آن به فکر موقعیت نبودیم .

یاد جبهه بخیر که مدینه اهل البلاء بود .

یاد قرارگاه ها بخیر که بی قراری می آورد .

یاد خودروهای بهشت بخیر که انبوهی دل را سوار کرد و از جاده های اطراف از میان دوزخ آتش به مقصد می رساند .

یاد جاده هایی بخیر که آدمی را از بیراهگی و انحراف و چند راهگی نجات می داد .

یاد تابلوهایی بخیر که راه جاودانگی را مشخص کرد .

یاد سنگ ها بخیر که مفصل ترین مهمانی اشک و خلوص را بدون خرجهای کلان ترتیب می داد .

یاد خاکریزی بخیر که گودال های لغزش را صاف می کرد .

یاد حسینیه بخیر که شاهد قدوم اهل بیت (ع) بود .

یاد جبهه بخیر که نسیم حضور پراکنده می کرد .

یاد شلمچه بخیر که کبوترهای بی نشان در گوشه کنارش منزل داد .

یاد بستان بخیر که مزرعه عشق بود ؛ سوسنگرد که آن همه شقایق در دل کاشت ، آبادان که از ویرانی دل جلوگیری می کرد

خرمشهر که شهردارن آسمان به زیباسازی اش پرداختند .

یاد رضا آباد بخیر که پر از خشنودی بود .

یاد مجنون بخیر که شاهد جنون عشق بود ، جزیره سهیل که ستاره های که ستاره های زمین را به عروج فرستاد .

شاخ شمیران که کاخ غرور را شکست ، دربندی خان که به عافیت جویان در بند راه نمی داد ، سید صادق که بزرگی و صداقت می آموخت .

یاد معبر بخیر که نسیم حضور پراکنده می کرد

یاد سیم خاردار بخیر که پشت آن ( خار سیم و زر ) در آرزو نمی روید .

یاد کانالها بخیر که گنداب خودنمایی در آن جریان نداشت .

یاد منورها بخیر که به دیدار چهره های نورانی می آمدند .

یاد مین بخیر که سکوی پرواز بود

یاد گلوله ها بخیر که قاصد وصال بودند .

یاد خمپاره بخیر که پیمانه وصل همراه داشت .

یاد منورها بخیر که دیدار چهره های نورانی می آمدند و سرانجام شدت حادت چراغ عمرشان خاموش می شد و آخرین خود را می انداختند .

یاد لباسهایی بخیر که از بس عزیز بودند خدا زمین را به رنگ آنها آفرید .

یاد فانسخه هایی بخیر که کمرهای زرین جهادگران را محکم می کرد و حلقه های اسارت دنیا را نه یکی پس از دیگری که همه را به هم می گسست .

یاد قمقمه ها بخیر که آب حیات از آنها می جوشید و پایان نداشت .

یاد چفیه بخیر که علامت زهد بود و برآورنده بسیاری از نیازها

یاد پیراهن خاکی بسیج بخیر که افتادگی می آموخت و بی پیرایگی تسبح می کرد

یاد پیشانی بند بخیر که آفتابی از نورانیت پشت خود پنهان می کرد تا خورشید در برابرش روزی یک بار روی تابیدن بیابد .

یاد کلاه آهنی بخیر که نگهبان دنیایی از معنی بود .

یاد کوله پشتی بخیر که بساط آخر در آن گرد می آمدند .

یاد گلوله آرپیجی بخیر که پر بود از کادو برای دشمن .

یاد پلاک بخیر که شماره پرواز بود .

یاد حاج احمد و سه تن از یارانش بخیر که عشق اداره شان نمود .

یاد فهمیده ها بخیر که قبل از تکلیف به تشییع رفتند .

یاد عاشقانی بخیر که پیش از بلوغ رسیدند .

یاد غنچه هایی بخیر که قبل از شکفتن لبخند زدند ، پرپر شدند و در دامان محبت ریختند

یاد بسیجی بخیر که ضریب اخلاص بود .

یاد تخریبچی بخیر که حصارهای دنیا را فرو ریخت .

یاد غواصانی بخیر که در قعر آبها مروارید وصل تو را به تور انداحتند .

یاد گردان آقا ، موسی بن جعفر (ع) بخیر که به باب الحوائج اقتدا کردند .

یاد گردان های پر افتخار سید الشهدا و کربلا که حاملان بیرق سرخ عاشورا بودند بخیر .

یاد گردان آقا قمر بنی هاشم (ع) که تأسی کنندگان به علمدار کربلا بودند بخیر .

یاد لبخند هایی بخیر که به قهقهه شهادت پیوست و گریه هایی که به خنده های دائم ابدیت را تضمین کرد .

یاد کمرهایی بخیر که در راه خدا تا آخر به صندلی های چرخدار تکیه کردند .

یاد چشمهایی که رفت و بصیرت را به ارمغان آورد بخیر .

یاد دستهایی بخیر که به اباالفضل العباس (ع) پیوست .

یاد پاهایی بخیر که قبل از مرگ به بهشت قدم گذاشت .

یاد بدنهایی که لباس خاک سرگذاشت بخیر .

یاد پیکرهایی که پودر شدند و ذره ذره به احدیت پیوستند بخیر .

یاد جنازه هایی که هرگز تشییع نشد و در جلسه سکوت هم صحبت نیزار شد بخیر .

یاد امام المطهرین که با فرماندهی خیل عظیم رزمندگان اسلام شهد شیرین پیروزی را برای ما به ارمغان آورد .


یادش بخیر ...


نوشته شده در پنجشنبه 16 دی 1389 توسط جا مانده از قافله
با درود به همه
در تاریخ 20 مهر ماه همین امسال 18 تا از لاله های میهن پرپر شدن که خبر شهادتشونو در تاپیک مخصوص خبر شهادت نوشتم
توی این مدت با برخی دوستان کا رابطه نزدیکتری با برخی از این عزیزان داشتن هرازگاهی یادی ازشون کردیم
یه نکته جالب دستگیرم شد آخرین اس ام اس هایی که این عزیزان فرستاده بودن خیلی جالب بود
سعی کردم همه رو جمع کنم تا حالا چند تاشونو پیدا کردم به نظرم موضوع تازه و جالبی اومد بین نوشتن و ننوشتنش مونده بودم که یک پیام زیبا بر اینم داشت که بنویسمشون پس این شما و اینم آخرین پیامکهای شهدا

******************
اولین ،آخرین پیامک از شهید بزرگوار حاج محسن عزیزی (به عینه بدون کم و کاست)

" مدامم دل به راه و دیده تر بی...

شراب عیشم از خون جگر بی.....
ببویت زندگی یابم پس از مرگ...
تو را گر بر سر خاکم گذر بی....
(باباطاهر) "
تاریخ ارسال 19 مهر ماه ساعت 1105 شب(درست دوازده ساعت پیش از پرواز)

******************
شهید سجاد یار احمدی:

" در انتهای نگاهت کلبه ای برای خویش خواهم ساخت

تا مبادا
در لحظه های تنهاییت با خود بگویی:
این حقیقت است که از دل برود هر آنکه از دیده برفت "

ساعت 00:35 دقیقه بامداد روز 20 مهر (10 ساعت ونیم پیش از جاوید شدن)


******************
شهید احسان میر دریکون:

"امروز با هم بودن را تجربه میکنیم

و شاید فردا
به یاد هم بودن را
پس....
امروزمان را زیبا کنیم
به حرمت خاطرات فردا ! "

******************
شهید محسن فرج الهی:

"سخت ترین عذاب خدا جاماندن از دوستان است و من....

جا مانده ام ! "

19 مهرماه ساعت 10:48 دقیقه (جالبه 12:12 دقیقه پیش از رهایی از سخت ترین عذاب و پیوستن به دوستان)

******************

متاسفانه نام این بزرگوار را فراموش کرده ام(تاریخش را هم یاد داشت نکرده ام تنها نوشته ام اخرین پیامک شهید...)

" کودکی فال فروش را پرسیدم

چه میکنی؟
گفتک
به انان که در دیروز خود مانده اند فردا را میفروشم "

******************
این یکی کمی توضیح میخواد چون مربوط به اون 18 عزیز سفر کرده نیست
امسال(89) واسه تحویل سال خونه ما شرایط خاصی بود
یه طبقه اش ستاد مشترک شده بود از هر رسته و نیرو و ارگانی همه دوستان جمع بودن چند تا خلبان هم بودن دو سه روز با هم بودیم
بعد از راهی شدن همه اون عزیزان به سمت خونه هاشون هرکدوم زنگی و یا پیامکی میزدن
یکی از اون عزیزان که از خلبانانجوان و شجاع نیروی هواییارتش جمهوری اسلامی ایران بود یه پیامک برای من فرستاد، درست روز سوم فروردین 89 ساعت23:55 شب
راسیتش هرچی گشتم نتونستم چیزی در خور و شایسته و مناسب با اون پیام پاسخ بدم
بعد کلی جستجو و نیافتن پیام مناسبی دست به دامان ذوق ناقص و قریحه خشک و نارس خودم شدم و کجوکوله جوابی ساعت 00:21 بامداد (یعنی با 26 دقیقه تاخیر)، واسه این عزیز فرستادم
چند روز بعد ،پس از اتمام تعطیلات این عزیز در راه رفتن به پایگاه محل خدمتش در اثر سانحه رانندگی پرواز ابدیش رو آغاز میکنه
و این اخرین پیامهای بین ما دو نفر بود
و اما پیامک بسیار زیبای آن دلاور پهنه آسمان:

" آسمان فرصت پرواز بلندیست ولی

قصه این است چه اندازه کبوتر باشیم "

و پاسخ ناگزیر من به آن عزیز بزرگوار:


آسمان صفحه پاکیست پی بال زدن

فصل نقاشی پرواز من و توست
خیز تا بال گشاییم و بر این بوم سترگ
-با قلمهای بخون آغشته از عشق وطن-
نقش یک شعر غریبانه زنیم

نویسنده عقاب سپید کوه
مطالب برگرفته از سایت علمی دانشجویان ایران


نوشته شده در یکشنبه 12 دی 1389 توسط جا مانده از قافله


حمزه جبهه ها

ای جــــــــلـوه ســـــــــرخ استقــــامــت
ســــــــردار شهیـــد راسـت قـامــت

ای خفتـــه به خـون در صـف عشــــاق
محبـــــــوب خـــــدا٫شهــره آفــــاق

طـــــــــــوســـــی گـــــرام مهــــــربـانم
ای قــــوت دل٫راحــــت جـــــــانــم

افســــوس کـه رفتــــه ای تـو از دسـت
مـن بـی تـو فقیــرم و تهیـــدسـت

در غبطـــــــه آن مقــــــــــام عــــــالــی
مـن مانـدم و شعــــرهـای خیــالی

تقـــــــدیــر چنیـــن شـد کـه بیـــــــایـم
تا مرثیـــــــــــه ات را بســـــــرایــم

ای جبهــــــــــــه نشیـــن بـی تکلـــف
مصـــــداق بسیـــــــج بـی تـوقــف

رزمنـــــده دلیـــر و شیـــر بـی بــــــاک
ای خــاکـی رفتــه تــا بـه افــــلاک

فـــرمــــــان ولـــــــی را چـو شنیـــدی
جــز عشـــق دگـــر هیـــچ نـدیـدی

در زیـــــر تبســـــــــــــم لبــــــــــــانـت
لبیـــــــــــک ادا شـد ز زبـــــــانــت

بـــردی بـه مصـــــــاف کینــــــــه ورزان
جــان را چــو یکـــی متـــــاع ارزان

مـــــردانـــــه زدی تیــــــــــغ مکــــــــرر
چـون مـالــــک بـی قـــرار حیــــدر

مـرعـوب شـد از تـو صـف کفــــــــــــار
ای حمــــــــــزه جبهــــه پیمبـــــر

فــرمانــده تـو پیـــــــــر خمیــــــن بـود
الگـوی تـو عبــــاس حسیـــن بـود

ای آمـــــده بـــا قــــــامــــت پـــــرپـــــر
ای نـــاب تریــن یـــــــاور رهبـــــــر

پــــرپـــــر شــدی امــــا نشکستـــــی
احسنت بــر آن عهــد کـه بستــی

صـــــد پـــــاره اگــــــر در کفنــــــی تـو
الگــوی هــزاران چــو منـــــی تــو

در منصــــب جـــانشیــن لشکــــــــــــر
بـــــودی بـه مثــل مـالــک اشتـــر

تـدبیــــــر تـو در جنــــگ جـــلا داشــت
آهنــــگ نجـــــات کـــربـلا داشــت

هـــــر چنـــــد که دیـــــن تــو ادا شـــد
افسـوس کـه جــــان تـو فــــدا شد

ایقــــــان مـن ایـن اسـت تـو صـــد بـار
گـــر زنــــده شــوی بـه امـــــر دادار

هـــــر روز بـــه فــــــــرمــــــان ولایــت
صـــد بــار کنــی غســل شهـــادت

این بــزم عــزا که چون عروسی است
تنــدیس وفــاداری طــــوسی است

صــادق شــده شــرمنــده ســــــردار
الــــکن بــود ایــن زبــــان گفتـــــــــار


نوشته شده در یکشنبه 12 دی 1389 توسط جا مانده از قافله
عده ای را بنزها بلعیده اند

بجـای لعن تـاریکی ........ بیا شمعی برافروزیم




نمی دانم قصد شاعر از سرودن این شعر چه بوده ولی می دانم که مفاهیمش به امروز ما بسیار شبیه است.
به روزگاری که دروغ و ریا با حقیقت آمیخته شده است. بارها دلاورمردی حسین (ع) و یارانش را در عرصه کربلا شنیده ایم. از حسین (ع) پرسیدند برای شهادت می روی یا خلافت؟
فرمود برای هیچ یک برای امر به معروف و نهی از منکر می روم. در آن زمان ظالمی بود و الان نیز هست در آن زمان ظلمی بود و الان نیز هست در آن زمان حسین (ع) و یارانش بودند و امروز هم میلیونها ایرانی هستند که دوست ندارند مظلوم باشند و مورد ظلم قرار بگیرند و می خواهند برای حفظ کشور، شرف و دینشان مبارزه کنند
. وقتی می شنویم کل الیوم عاشورا و کل الارض کربلا یعنی که در هر زمان و هر مکان باید هدف سالار شهیدان را که همانا امر به معروف و نهی از منکر بود را دنبال کرد.
شعری از محمد حسین جعفریان


فصل های پیش از این هم ابر داشت
بر کویرم بارشی بی صبر داشت
پیش از اینها آسمان گلپوش بود
پیش از اینها یار در آغوش بود
اینک اما عده‌ای آتش شدند
بعد کوچ کوه ها آرش شدند
از بلند از حلق آویزها
قلب‌های مانده در دهلیزها
بذرهایی ناشناس و گول و گند
از میان خاک و خون قد می‌کشند
بعضی از آنها که خون نوشیده‌اند
ارث جنگ عشق را پوشیده‌اند
عده‌ای حسن القضاء را دیده اند
عده‌ای را بنزها بلعیده اند
بزدلانی کز هراس ابتر شدند
از بسیجی‌ها بسیجی تر شدند
ای بی جان ها! دلم را بشنوید
اندکی از حاصلم را بشنوید
توچه می‌دانی تگرگ و برگ را
غرق خون خویش،‌ رقص مرگ را
تو چه می‌دانی که رمل و ماسه چیست
بین ابروها رد قناسه چیست
تو چه می‌دانی سقوط "پاوه" را
"عاصمی" را "باکری" را "کاوه" ‌را
هیچ می دانی"مریوان" چیست؟‌ هان!
هیچ می‌دانی که "چمران" ‌کیست؟ هان!
هیچ می‌دانی بسیجی سر جداست؟
هیچ می‌دانی "دو عیجی"‌ در کجاست؟
این صدای بوستانی پرپر است
این زبان سرخ نسلی بی سر است
با همان‌هایم که در دین غش زدند
ریشه اسلام را آتش زدند
پای خندق‌ها احد را ساختند
خون فروشی کرده خود را ساختند
زنده‌های کمتر از مردارها
با شما هستم، غنیمت خوارها
بذر هفتاد و دو آفت در شما
بردگان سکه! لعنت بر شما
باز دنیا کاسه خمر شماست
باز هم شیطان اولی الامر شماست
با همانهایم که بعد از آن ولی
شوکران کردند در کام علی
باز آیا استخوانی در گلوست؟
باز آیا خار در چشمان اوست؟
ای شکوه رفته امشب بازگرد!
این سکوت مرده را درهم نورد
از نسیم شادی یاران بگو
از "شکست حصر آبادان" بگو!
از شکستن از گسستن از یقین
از شکوه فتح در "فتح المبین"
از "شلمچه"، "فاو"‌ از "بستان" بگو!
از شکوه رفته! از "مهران"‌ بگو!
از همانهایی که سر بر در زدند
روی فرش خون خود پرپر زدند
شب شکاران سحر اندوخته
از پرستوهای در خود سوخته
زان همه گلها که می بردی بگو!
از "بقایی" از "بروجردی" بگو!
پهلوانانی که سهرابی شدند
از پلنگانی که مهتابی شدند
عشق بود و داغ بود و سوز بود
آه! گویی این همه دیروز بود
اینک اما در نگاهی راز نیست
تیردان پرتیر و تیرانداز نیست
نسل های جاودان فانی شدند
شعرها هم آنچه می دانی شدند
روزگاران عجیبی آمدند
نسل های نانجیبی آمدند
ابتدا احساس هامان ترد بود
ابتدا اندوهامان خرد بود
رفته رفته خنده ها زاری شدند
زخم هامان کم کمک کاری شدند
خواب دیدم دیو بیعار کبود
در مسیل آرزوها خفته بود
خواب دیدم برفها باقی شدند
لحظه‌های مرده ام ساقی شدند
ای شهیدان! دردها برگشته اند
روزهامان را به شب آغشته‌اند
فصل هامان گونه‌ای دیگر شدند
چشمهامان مست و جادوگر شدند
روحهامان سخت و تن آلوده‌اند
آسمانهامان لجن آلوده‌اند
هفته ها در هفته ها گم می‌شوند
وهم‌ها فردای مردم می‌شوند
فانیان وادی بی سنگری!
تیغ ها مانده در آهنگری
حاصل آغازها پایان شده است؟
میوه فرهنگ جبهه نان شده است؟
شعله ها! سردیم ما، سردیم ما
رخصتی، ‌شاید که برگردیم ما
"یسطرون" ‌هم رفت و ما نون مانده‌ایم
بعد لیلا باز مجنون مانده‌ایم
بحر مرداب است بی امواج،‌آی !
عشق یک شوخی است بی حلاج، آی!
یک نفر از خویش دلگیر است باز
یک نفر بغضش گلوگیر است باز
زخمی‌ام، اما نمک... بی فایده است
درد دارم، نی لبک... بی فایده است
عاقبت آب از سر نوحم گذشت
لشگر چنگیز از روحم گذشت


نوشته شده در شنبه 11 دی 1389 توسط جا مانده از قافله
موضوع: شعر -
با كه گوید غم این داغ نهان؟ بابا كو؟
مادرش شاد و جوان بود ولی دیگر نیست



بابا كو؟
كودكی باز سراغ پدرش می گیرد
لحظه ای ساكت و با داد و فغان،
بابا كو؟
شب جمعه سر قبر پدر گمنامش
اشك هایش همه چون سیل روان،
بابا كو؟
مادرش یاد شلمچه و دوكوهه است هنوز
چه جوابی به سوال همگان،
بابا كو؟
گاهگاهی دم در چشم به راه باباست
و سوالی كند از رهگذران ؛
بابا كو؟
دوستان پدرش شاد، سرافراز، رها
«همه شادند ولی مادرجان،
بابا كو؟»
نیست جز عكس و لباس و چفیه از بابا
قد مادر شده مه واره كمان ،
بابا كو؟
وصیت نامه بابا همه شب می گرید
و بگوید پدرت بود جوان،
بابا كو؟
چه جوابی به سوالات در و همسایه؟
«پدرت خانه بوَد دختر جان؟
بابا كو؟»
مدرسه ، اردو ، امضای رضایت نامه
«این كه امضای پدر نیست جوان!
بابا كو؟»
چه كسی گفته كه جای شهدا خالی نیست
تو جهان داری و ما نصف جهان،
بابا كو؟
حركت، خنده و خمپاره. دگر بابا نیست
پرسد از عكس پدر گریه كنان
بابا كو؟



پیمان طالبی


نوشته شده در شنبه 11 دی 1389 توسط جا مانده از قافله
شهید گمنام، فرزند روح‌الله؛ همدم روزهای تنهایی مادر
نگاهی به مادر کرد و سرش را در گریبان فرو برد.
شرم، اشک، لرز، همه چیز از درون او موج‌ می‌زد.
دست به جیب برد و پلاک نیمه سوخته تو را به مادر داد؛ پلاکی که با خون غسلش داده بودند، اما از تو چه خبری داشت؟... هیچ...

هوا بارانی است. نمی‌دانم چرا یاد تو افتادم. یاد اشک‌های آخرین خداحافظی‌ات که در میان پلک‌ها پنهان شد. یادت هست این مادرت بود که رویت را بوسید و تو را از زیر نورانی‌ترین‌ها رد کرد؟ یادت هست چند قدمی برداشتی و با یک نگاه دیگر به مادر از آن کوچه گذشتی؟
مادر می‌دانست که نباید پشت سر مسافرش گریه کند؛ اما اشک‌ها این را نمی‌فهمیدند و بعد از رفتن تو، باریدند.
آخرین نامه‌ات را که نوشتی، یادت هست؟ روبه‌رویت برهوتی از عشق بود و در نگاه تو این زمین و آسمان بودند که در یک نقطه به هم متصل می‌شدند؛ زمین خاکی و آسمان آبی. آیا برای تو هم وصلی خواهد بود؟ روی آن تخته سنگ نشسته بودی و قلم را بی‌پروا حرکت می‌دادی. در کنار تو لاله روییده بود. برای مادر چند شاخه چیده بودی.
آری! آخرین نوشته‌ات هنوز با همان لاله‌ها در کنار عکس تو روی طاقچه قدیمی خانه‌اند.
مادر هر روز به آنها نگاه می‌کند و با اشک دل به لاله‌های تو آب می‌دهد.
می‌دانی تا به امروز هنوز هیچ کس جرئت کنار زدن پرده دل مادر را نداشته است.
تنها خاطره‌ای که در کنج ذهنش امید دیدار تو را می‌دهد، آخرین لبخندت است وقتی که از پیچ کوچه می‌گذشتی و دستی که بالا بردی.
مادر حالا می‌فهمد که تو می‌خواستی بگویی «مسافر آسمانی» اما فقط اشاره کرده بودی؛ بی‌‌هیچ حرفی.

ثانیه‌های انتظار سال‌ها بود که می‌گذشت تا اینکه صدای دستی لرزان روی زنگ در، قلب مادر را فشرد. همسنگرت بود؛ یکی از آنها که مانند تو مسافر آسمان بود، اما...
نگاهی به مادر کرد و سرش را در گریبان فرو برد.
شرم، اشک، لرز، همه چیز از درون او موج‌ می‌زد. دست به جیب برد و پلاک نیمه سوخته تو را به مادر داد؛ پلاکی که با خون غسلش داده بودند، اما از تو چه خبری داشت؟
... هیچ...

از آن به بعد، تنها سنگ‌هایی که روی آنها نوشته بودند «شهید گمنام، فرزند روح‌الله» همدم روزهای تنهایی مادر شد.
غزلی برای شهید گمنام از زبان او می‌خوانیم:
نه جامه‌ای، نه پلاکی، نه عطر خاطره‌ای
نه ره به‌سوی تو دارد نگاه پنجره‌ای
نه واژه‌ای، نه کلامی، نه بانگ آوازی
نه بغض می‌شکند در تو تار حنجره‌ای
سکوت، غرق سکوتی شهید گمنامم
ندارد آن دل پرخون سر مناظره‌ای
توکیستی گل پرپر که در عبور از خاک؟
میان حلقة فوج ملک محاصره‌ای
نمی‌شناسمت اما چه می‌درخشی تو
که آفتابی و من اشتیاق شاپره‌ای
تو آن‌قدر به خدای امید نزدیکی
که دست سبز گشایش برای هر گره‌ای
دریغ و درد که آغوش شهر کوچک بود
برای چون تو بزرگی، شهاب گستره‌ای


مریم رهبری-تهران، برگرفته از امتداد


نوشته شده در شنبه 11 دی 1389 توسط جا مانده از قافله
(تعداد کل صفحات:2)      1   2  

مقام معظم رهبری

درباره سایت
آمار سایت
Blog Skin