طواف یار
در و دیوار شهرم خوب می دانند، تمام افتخار ما شهیدانند.

بزرگ مردتاریخ

جستجو
پیوند ها
لوگو دوستان

 پایگاه مقاومت بسیج نصر

در انتظار یار

اللهم عجّل لولیک الفرج


صفوف آهنین . . .

من یك یهودی ام . . .

http://tiktak-2.persiangig.com/labkhandhayekhaki/logo/belagtapelak.gif



سرافرازان
قافله شهداء


جنبش سایبری ضد صهیونیسم
جعبه حدیث

موضوع: خاطرات -
در ارتفاع 112 فكه، داشتیم میدان منی را پاكسازی می كردیم تا داخل آن میدان را بگردیم كه اگر شهیدی هست در بیاوریم. داشتم مین ها را از محلی كه قرار بود بگردیم جمع می كردم. هر پنج - شش تا مینی كه بر می داشتیم، می بردیم یك كناری می چیدیم; چون مین ها حساس شده بودند و این هم به خاطر مدت حدود ده - یازده سالی بود كه از كار گذاشتن آنها می گذشت و آب باران رویشان اثر گذاشته بود. چاشنی آن ها را در نمی آوردیم. فقط آنها را برمی داشتیم و در جایی كه محل گذر نباشد كنار هم می گذاشتیم. نیروها هم می دانستند كه چنین جاهایی را نباید طرفش رفت.

مین های آنجا اكثراً والمری بودند، یكی از والمری ها را از خاك در آوردم و بردم كه در كناری بگذارم. در سراشیبی كمی قرار داشتم. روزهای قبل باران زیادی باریده بود و منطقه هنوز گل بود و خیس. در همان حال كه مین در دستهایم قرار داشت ناگهان پایم میان گِل ها لیز خورد و افتادم زمین. افتادن همان و سه چهار متر لیز خوردن همان. همه حواسم به مین بود. هر لحظه منتظر بودم توی بغلم منفجر شود. كوچكترین اشاره می توانست كار را تمام كند. نمی دانستم چكار كنم. بچه ها مات مانده بودند. هیچكس نمی توانست كمكم كند. فقط نگاه می كردند. پناه گرفته و مرا می پائیدند. در همان حالی كه سر می خوردم و می رفتم پائین، پایم را به تل خاكی كه جلویم بود كوبیدم و یك لحظه حالت ایست بهم دست داد. ناگهان در اوج هراس، مین از دستم پرید و روی سرازی غلت خورد و همین طوری رفت پائین. نمی دانستم چكار كنم. هر آن می گفتم الان می تركد. خودم را به زمین گلی چسباندم. پاهایم را بر زمین فشار می دادم، انگار می خواستم بروم توی زمین. با دست گوشهایم را گرفتم و چشمانم را بستم. حال نداشتم نگاهش كنم. همه جای بدنم را مهیای درد و تركش های سوزان والمری كردم و لحظه شماری می كردم. چند ثانیه ای كه گذشت، خبری نشد. احتمال دادم كه دیگر مین به پائین سرازیری رسیده است. ولی چرا منفجر نشد؟ آرام نگاهی انداختم. مین در پائین تپه به كناری لمیده و آرام گرفته بود.


نگاهی عمیق كه به آن انداختم، یك آن تصویری در آن دیدم كه به حالت تمسخر به من می خندید و می گفت: «دیدی آمادگی شهادت رو نداری. این بار هم نشد...»


نوشته شده در جمعه 9 اردیبهشت 1390 توسط جا مانده از قافله
مقام معظم رهبری

درباره سایت
آمار سایت
Blog Skin
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو