طواف یار
در و دیوار شهرم خوب می دانند، تمام افتخار ما شهیدانند.

بزرگ مردتاریخ

جستجو
پیوند ها
لوگو دوستان

 پایگاه مقاومت بسیج نصر

در انتظار یار

اللهم عجّل لولیک الفرج


صفوف آهنین . . .

من یك یهودی ام . . .

http://tiktak-2.persiangig.com/labkhandhayekhaki/logo/belagtapelak.gif



سرافرازان
قافله شهداء


جنبش سایبری ضد صهیونیسم
جعبه حدیث

موضوع: خاطرات -
هیچگاه نخواست رزمنده بودن و شیمیایی شدنش را به رخ دیگران بكشد.
این اواخر سرفه‌هایش زیاد شده بود.
معلم بود.
مادر یكی از بچه‌ها كه از زبان پسرش شنیده بود در كلاس خیلی سرفه می‌كند یك روز صبح پیش مدیر دبیرستان رفت و از معلم پسرش شكایت كرد و گفت: اگر سرما خورده چرا خودش را درمان نمی‌كند؟ مگر بچه‌های مردم چه گناهی كرده‌اند كه معلمشان آنها را مریض می‌كند؟
مدیر دبیرستان از سرگذشت این معلم خبر داشت اما چون می‌دانست ناراحت می‌شود حرفی از جانبازیش نزد. اما هر كاری كرد مادر دانش‌آموز راضی نشد. دست آخر هم به مدیر گفت به منطقه شكایت می‌كند.
چند روزی گذشت. بیشتر دانش‌آموزان از غیبت معلم خود نگران شده بودند.
همهمه‌های دبیران و دانش‌آموزان زیاد شده بود.
مادر این دانش‌آموز كه گفته بود اگر حرفی بزند به آن عمل می‌كند، به منطقه رفت و از معلم شكایت كرد.
خبر داشت چند روزی است به مدرسه نیامده است. با كپی برگه شكایتی كه در دست داشت وارد دفتر مدیر دبیرستان شد و در حالی كه قیافه حق به جانب گرفته بود گفت: بالاخره این معلم شما حرف گوش كرد؟ ولی فكر نمی‌كنی غیبت هایش طولانی شده است؟ چرا باید بچه‌های مردم از درسشان عقب بیفتند؟ چرا به جایش معلم دیگری معرفی نمی‌كنید؟
مدیر كه تا این لحظه ساكت مانده و سر به زیر انداخته بود در حالی كه اشك از چشمانش جاری شده بود سرش را بلند كرد و گفت: خانم، ایشان به حرف شما گوش كرد و خودش را درمان كرد.
مادر دانش‌آموز كه با تعجب مدیر را نگاه می‌كرد پرسید پس اگر درمان كرده چرا سر كلاس حاضر نمی‌شود؟ شما چرا گریه می‌كنید؟ چیزی شده؟
مدیر در حالی كه هر لحظه بر هق هق گریه‌هایش افزوده می‌شد با اشاره دست دیوار دفتر را نشان داد و گفت: ایشان حاضرند...
مادر دانش‌آموز در حالی كه فكر می‌كرد با برگشتن به سمت دیوار، معلم را می‌بیند به جایش یك اعلامیه ترحیم را دید كه در آن نوشته شده بود:
شهید ... پس از تحمل ۲۰ سال درد و رنج ناشی از بمباران شیمیایی دشمن در عملیات ... به شهادت رسید.
مادر دانش‌آموز نمی‌دانست چه بگوید. برگه شكایت از دستش افتاد و در حالی كه می‌خواست چیزی بگوید درب دفتر مدیر دبیرستان باز شد... ببخشید من معلم جدید دانش‌آموزان كلاس... هستم...
ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــ
تدارکاتچی: فریاد خاموش


نوشته شده در پنجشنبه 30 دی 1389 توسط جا مانده از قافله
مقام معظم رهبری

درباره سایت
آمار سایت
Blog Skin
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو