طواف یار
در و دیوار شهرم خوب می دانند، تمام افتخار ما شهیدانند.

بزرگ مردتاریخ

جستجو
پیوند ها
لوگو دوستان

 پایگاه مقاومت بسیج نصر

در انتظار یار

اللهم عجّل لولیک الفرج


صفوف آهنین . . .

من یك یهودی ام . . .

http://tiktak-2.persiangig.com/labkhandhayekhaki/logo/belagtapelak.gif



سرافرازان
قافله شهداء


جنبش سایبری ضد صهیونیسم
جعبه حدیث

اگه یه پوتین برام بیارین و بگین مال طاهرمه، دیگه هیچ آرزویی ندارم.
اگه یه تکّه پارچه از لباس طاهرم رو بیارین، برام بسّه.

بسم الله
کسی توی مسجد نمانده بود؛ همه رفته بودند. نگاه آقا رحمان که به گوشه‌ی حیاط افتاد، یک راست رفت به آن طرف.
- تو که هنوز این جایی دختر؛ چرا نرفتی؟ نکنه باز می‌خوای...
کلی فکر کرده بود که به آقا رحمان چه بگوید تا قانعش کند کمی بیش‌تر توی مسجد بماند.
دست آخر هم به همان نتیجه‌ی همیشگی رسیده بود.
خندید و بدون این که بخواهد مقدمه چنین کند، گفت:
ـ اِ... آقا رحمان، داشتیم؟! شما که بزرگ منی برای چی این حرفا رو می‌زنین؟!
پیرمرد خندید و گفت: از دست تو دختر. خوب قِلِق من اومده به دستت. هر وقت کارت لنگ می‌شه، دست می‌ذاری روی نقطه ضعف من.
برو دخترم... برو تو. فقط قول بده برای من دعا کنی.
برق خوش حالیِ توی چشم‌هایش را نمی‌توانست مخفی کند. این بار بلند خندید و گفت: چشم آقا رحمان، قول می‌دم.
از تاریکی گوشه‌ی حیاط که بیرون آمد، راه افتاد به طرف شبستان هنوز چند قدمی نرفته بود که صدای پیرمرد دوباره بلند شد.
ـ راستی، معصومه جان...
هول برگشت به طرفش و نگذاشت حرفش را بگوید.
ـ بله آقا رحمان.
ـ هیچی...
پیرمرد انگار پشیمان شده باشد، گفت: برو، زود برو. اگه تا وقتی که بیام، خواستی بری، در رو پشت سرت ببند. چراغ که روشن نمی‌کنی؟
و باز آرام گفت: نه، مثل همیشه توی تاریکی... اگه زود اومدم، درِ خونه تون خبر می‌دم.
هر دوشان به هم پشت کردند و راه افتادند.
پیرمرد به طرف درِ مسجد رفت و زیر لب گفت: پیر بشی بابا جون... عاقبت به خیر.
و معصومه به طرف شبستان رفت و چیزی نگفت.
آرام رفت به طرف جلوی شبستان و کنار محراب نشست. تسبیح کوچکش را که دور انگشت‌هایش پیچیده بود، آرام تکان داد تا باز شد و گذاشت پیش رویش.
صدای به هم خوردن دانه‌های عقیقِ تسبیح توی سکوتِ شبستان پیچید. سجّاده‌ی کوچکش را باز کرد و مُهر نمازش را گذاشت و نیت نماز کرد؛ همان طور نشسته.
نیت کرد دو رکعت نماز بخواند، ثوابش را به روح شهدا هدیه کند تا...
تکبیر گفت؛ حمد و سوره خوانده و بعد، دست روی زانوهایش گذاشت و صورتش را تا جایی که می‌شد، به زمین نزدیک کرد؛ به رکوع رفت.
تا نزدیک مُهر نماز پایین رفت. بوی خاک در مشامش پیچید. بوی خاک؛ بوی خاکی که چند سال قبل طاهر برایش آورده بود و خودش با آن مُهر نماز درست کرده بود.
طاهر با یک ظرف کوچک آب که آن را هم از داخل ساکش درآورد، خاک را گِل کرد و با دست آن را وَرز داد تا کمی سفت شد. بعد هم آن را به شکل یک مربع کوچک درآورد و گذاشت توی جای خالی یکی از آجرهای دیوارِ حیاط که کنده شده بود، تا خشک شود.
عصر آن را برداشت و داد به معصومه که در تمام آن مدّت نگاهش کرده بود و حتی تا عصر که خشک شود، چند بار به آن سر زده بود و نگاهش کرده بود؛ اما به آن دست نزده بود. چون طاهر گفته بود.
دمِ غروب، وقتی معصومه داشت چادر به سر می‌کرد تا با مادر به مسجد برود، طاهر صدایش زد و مُهر نمازی را که خودش ساخته بود، به او داد. قول هم گرفت که هیچ وقت بی ‌وضو به آن دست نزند؛ و معصومه قول داد.
بوی خاک توی مشامش پیچیده و آرام، از رکوعِ اولِ نمازش بلند شد. تکبیر گفت و دوباره صورتش را آرام پایین برد. توی تاریکی مُهر نماز را نمی‌دید؛ دست برد جلوی صورتش و وقتی انگشتش به آن خورد، سرش را آن قدر پایین برد تا پیشانی‌اش روی مُهر جا بگیرد.
آن روز، وقتی طاهر مُهر نمازی را که خودش ساخته بود، به معصومه داد، و وقتی معصومه اولین بار سرش را روی آن گذاشت، آرام شد و آرامشی عجیب ریخت توی وجودش.
و حالا معصومه دوباره آن آرامش را پیدا کرد. آرام شد؛ درست مثل آرامشی که همان روز ریخت توی وجودش. آرامشی که روی مُهر عجیبش به او دست داده بود. مُهری که شکلش کمی نامنظم بود، رنگش کمی تیره و از آن عجیب‌تر، بویش، بوی خاکش تا چند نفر آن طرف‌تر را متوجبه خودش می‌کرد.
بعد از نماز که آمد توی خانه، یک راست رفت سراغ طاهر و جریان مُهر نمازش را به او گفت.
گفت کناری‌هایش با تعجّب به آن نگاه می‌کرده‌اند و گفت که زن بغل دستی‌اش خواسته آن را بردارد، اما ناخودآگاه گفته یادگاری است و نمی‌تواند آن را به کسی بدهد.
سربرداشت و تکبیر گفت. دوباره به سجده رفت و دوباره همان آرامش ریشه دواند توی وجودش؛ آن قدر لطیف و آرام که قطره‌های اشک هم آرام آرام از گوشه‌ی چشمش جاری شدند. معصومه همان‌طور آرام، سر به سجده گذاشته بود.
یادش آمد از آن روز هر وقت روی آن سر به سجده گذاشته، همین آرامش را داشته؛ حتی وقتی برای اولین بار به تقلید از طاهر نیمه شب بیدار شد و نماز شب خواند.
سجده‌هایش را هم درست مثل او طولانی کرد؛ آن قدر که پیشانی‌اش کمی درگرفت. صبح مهر را با سجّاده‌ی کوچکی که چند روز بعد خودش برای آن دوخته بود، به طرف طاهر گرفت و گفت: بیا، من اینو نمی‌خوام.
نگاه بُهت زده‌ی طاهر را که دید، گفت: نه که بد باشه، نه. فقط. .. نمی‌توانست حرفش را ادامه بدهد.
ـ چیه آبچی؟ فقط چی؟
معصومه، معصومیت کودکانه‌اش را ریخت توی نگاه و صدایش و خیره به طاهر گفت: این یه کمی زبر و سفته؛ می‌ترسم پیشونی‌م مثل...
دوباره حرفش را ناتمام گذاشت.
طاهر سرش را پایین انداخت و مُهر را با سجّاده‌اش از دست معصومه گرفت و همان‌طور که رویش را بر‌می‌گرداند و راه می‌افتاد، گفت: باشه، بدش به من.
عصر دوباره طاهرآمد و سجّاده‌ی کوچک را به معصومه داد.
ـ بگیر آبجی؛ درستش کردم.
و خیلی زود از کنار معصومه دور شد تا نگاهش به جای مُهری که روی پیشانی‌اش بود، نیفتد و خجالت نکشد از نگاه‌های معصومانه‌ی معصومه.
روی مهر کمی صاف شده بود. دیگر اذیتش نمی کرد.
دوباره سر برداشت، حمد و سوره خواند، قنوت هم خواند؛ باز توی قنوت، بوی خاک توی مشامش پیچید؛ بوی خاک و بوی عطر یاس.
برای خودش هم عجیب می‌نمود. بوی خاک را تا حالا فقط توی سجده‌ها حس می‌کرد؛ بوی عطر یاس را هم که به سجّاده می‌زد، همین طور. حالا داشت قنوت می‌خواند و بوی خاک و عطر یاس را حس می‌کرد.
و دوباره به رکوع رفت. این بار با بوی خاک و عطر یاس که در هم آمیخته بود، آرامش گرفت. همیشه می‌خواست بداند طاهر این خاک را از کجا آورد. برای همین هم وقتی او را دید که دارد مثل قبل یک مُهر دیگر درست می‌کند، دیگر کنجکاوی نکرد که چه می‌سازد، بلکه مدام دورش می‌چرخید و می‌گفت: داداش، راستی، این خاک‌ها رو از کجا می‌آری؟
طاهر چیزی نمی‌گفت.
دوباره به سجده رفت و بوی خاک و عطر یاس بیش‌تر به هم آمیخت و ریخت توی وجودش.
آرام، به همان آرامی که طاهر آن روز وقتی می‌خواست به جبهه برود، مُهر دوم را برداشت و گفت: می‌برم برای دوستم. معصومه دوید توی اتاق و مُهر و سجّاده‌اش را برداشت. مُهر را از لای سجّاده‌ی کوچک بیرون آورد و داد به طاهر.
ـ بیا داداشی؛ اون طوری زشته؛ بذارش توی سجّاده، بعد بده به دوستت.
سجّاده را گرفت و بوی عطرِ یاس پیچیده توی مشامش. مُهر را بوسید، سجّاده را بویید و به دور مُهر پیچید و رفت.
سر از سجده برداشت و تکبیر گفت.
دوباره رفت به سجده و دوباره بوی خاک و عطر یاس و...
طاهر آمد؛ زخمی بود.
معصومه یک لحظه هم تنهایش نمی‌گذاشت. نگاه معصومانه‌اش را دوخته بود به او؛ به زخمی که روی گونه‌اش بود؛ به دست باندپیچی شده‌اش و بیش‌تر به نگاه غم‌دارِ طاهر.
یادش آمد موقع نماز، طاهر روی مُهری شبیه همان که خودش داشت، نماز می‌خواند. بعد از نماز، با خنده، همان طور که حالا آقا رحمان را راضی کرد که بگذارد بعد از نماز تنها برود توی مسجد، گفت: راستی داداشی، این همون مُهریه که می‌خواستی بدیش به دوستت؟
و باز طاهر سرش را پایین انداخت و این بار معصومه قطره‌های اشک را دید که از گوشه‌ی چشمش سُر می‌خورند روی گونه و بعد می‌افتند روی سجّاده.
ـ خودشه؛ رفتم و دادمش به دوستم، اما شب عملیات...
سر برداشت و تشهّد خواند. داشت سلامِ نمازش را می‌خواند که صدای درِ مسجد را شنید؛ صدای باز شدن در.
تُند سلام داد. کمی ترسید، اما مطمئن بود فقط آقا رحمان کلید درِ مسجد را دارد.
پیرمرد آهسته آمد جلوی در شبستان و یا الله گفت.
ـ معصومه جان، دخترم، کجایی.
ـ بله آقا رحمان، این جام.
پیرمرد دست دراز کرد و بی‌آن که وارد شبستان شود، کلید برق کنار در را زد.
نور توی شبستان ریخت و همه جا را روشن کرد. چشم معصومه اذیت شد و سرش را پایین گرفت.
ـ زود بیا بابا، کارت دارم.
قدم‌های تندی برداشت و به پیرمرد رسید.
ـ چی شده آقا رحمان؟
ـ بیا بریم؛ من باید برم جایی. گفتم بیام هم درِ مسجد رو ببندم، هم تا یه جایی باهات بیام که تنها نباشی توی کوچه بابا جون.
ـ چشمم، الآن می‌آم.
و زود خودش را به کنار محراب رساند و با دست سجّاده و مُهر را برداشت. تسبیح را هم برداشت و آمد دستش را بالا بیاورد که نفهمید چه شد که دانه‌های تسبیح پخش شدند روی قالی.
صدای ریختن و پخش شدنِ دانه‌های عقیقِ تسبیح توی شبستان پیچید.
ـ ای وای...
پیرمرد که از انتهای شبستان پاره شدن بندِ تسبیح را دید، گفت: ولش کن. فردا صبح قبل از نماز همه‌ش رو جمع می‌کنم برات. بیا که دیر می‌شه.
بین راهِ مسجد تا خانه‌ی معصومه که خیلی هم زیاد نبود، هیچ حرفی به جز خداحافظیِ موقع رفتنِ آقا رحمان بین‌شان رد و بدل نشد.
معصومه هنوز از بوی خاک و عطر نرگس گیج بود.
هنوز چادرش را از سرش برنداشته بود که دید پدرش گوشه‌ی اتاق نشسته. پدر، همین که چشمش به معصومه افتاد، بلند شد و گفت: در نیار؛ چادرت رو در نیار که باید بریم.
ـ سلام آقا جون.
پدر همان طور که داشت به طرف در می‌رفت، گفت: علیکِ سلام.
ـ کجا به سلامتی؟
ـ باید بریم جایی؛ تو هم باید باشی.
معصومه دوباره از حیله‌ی همیشگی‌اش استفاده کرد. با خنده گفت:
آخه من نباید بدونم کجا می‌ریم؟
ـ تو حالا بیا، توی راه بهت می‌گم. اصلاً کجا بودی تا حالا؟
ـ اِ...آقا جون، ناسلامتی موقع خداحافظی به‌تون گفتم دارم می‌رم مسجد. تا همین الآنم اون جا بودم. تا این جا هم با آقا رحمان اومدم.
ـ می‌دونم؛ خودم توی کوچه دیدمش و فرستادمش دنبالت.
بین راه، معصومه خیلی جلوی خودش را گرفت که چیزی نپرسد، اما دیگر طاقت نیاورد و از پدر که گویی نمی‌خواست حرفی بزند، پرسید: آقا جون، کجا می‌بریم؟
ـ معراج شهدا.
تعجبب کرد. صدای رادیوی ماشین را کم کرد و با تعجّب گفت: معراج شهدا؟ برای چی؟ نکنه...
پدر داشت اشک می‌ریخت.
آره... از طاهر خبر آوردن. امروز عصر، قبل از غروب یه نفر اومد توی مغازه و گفت بچّه‌های تفحص چند تا شهید پیدا کردن. یکی از اونا مشخصات طاهر رو داشته و کارت شناسایی هم راهش بوده؛ شناسایی شده.
معصومه نمی‌دانست چه بگوید. مات و مبهوت به صورت پدر که داشت اشک می‌ریخت و حرف می‌زد، نگاه می‌کرد.
چند لحظه بعد، پدر و معصومه جلوی معراج بودند. خیلی عجله داشتند که بروند داخل. تا از دژبانی بگذرند، چند دقیقه طول کشید.
معراج چندان شلوغ هم نبود. مثل این که خبر بودن شهدا توی معراج هنوز به خیلی از بسیجی‌ های شهر نرسیده بود؛ چرا که اگر این طور بود، الآن جای سوزن انداختن توی معراج نبود.
کسی را نمی‌شناختند که ازش چیزی بپرسند. پدر چشم گرداند توی جمعیت و همان مردی را که عصر آمده بود توی مغازه، دید.
رفت جلویش و مردگویی که انتظارشان را می‌کشید، بدون هیچ حرف اضافه‌ای گفت: باشه؛ چند لحظه صبر کنین؛ الآن می‌یارنش.
مرد رویش را گرداند و آمد راه بیفتد که پدر پرسید: چی رو...
ـ شهید رو...
این را که گفت، پدر نتوانست روی پایش بایستد و از حال رفت. معصومه آمد کمکش کند که مرد جلویش را گرفت و زیر بغل پدر را گرفت و کمکش کرد تا روی یک صندلی بنشیند.
ـ پدرجون، ببخشید که این جوری به‌تون گفتم. این جا این قدر کار هست و شهید و خانواده‌هاشون می‌یان، که آدم اگه بخواد هم نمی‌تونه باهاشون جور دیگه‌ای صحبت کنه.
پدر روی صندلی آرام گرفت و معصومه که کنارش ایستاده بود، به سالن کناری معراج و گوشه‌ی چند تابوت که دیده می‌شد، نگاه می‌کرد و آرام اشک می‌ریخت.
پدر از مرد پرسید: کجا بود؟ چه طوری پیداش کردن؟
ـ هم راه چند تا گم نام بوده. توی کانالی که بچّه‌ها می‌گن خیلی هم خطرناک بود پیداشون کردن.
پدر آرام شروع کرد به گریه کردن و حرف زدن.
ـ طاهرم، بابا اومدی آخر. بابا اومدی، ولی همین حالا بهت بگم که گریه کن نداری. بگم که مادرت دو سال پیش رفت. خیلی انتظارت رو کشید؛ خیلی برای اومدنت نذر و نیاز کرد، اما تو رو ندید.
می‌گفت: اگه یه پوتین برام بیارین و بگین مال طاهرمه، دیگه هیچ آرزویی ندارم.
می‌گفت: اگر یه تکّه پارچه از لباس طاهرم رو بیارین، برام بسّه.
طاهرم، اومدی و مادرت نیست که ببینه تو رو آوردن؛ هر چند شاید اگر هم بود، دیگه اشکی براش نمونده بود که برات بریزه.
پدر همین طور حرف می‌زد و اشک می‌ریخت. معصومه هم اشک می‌ریخت و با گوشه‌ی چادرش صورتش را می‌پوشاند و اشک‌هایش را مخفی می‌کرد.
دو ـ سه نفر یک تابوت چوبی را آوردند و یک گوش گذاشتند. پدر با عجله به طرف آن رفت. در همین چند ساعت که خبر آمدن طاهر را شنیده بود، گویی پیرتر شده بود؛ دیگر نمی‌توانست مثل قبل راه برود؛ آرام راه می‌رفت. معصومه هم آمد کنار تابوت.
با صلوات و تکبیر پرچم روی تابوت را کنار زدند و تخته‌ی نازک رویش را برداشتند.
معصومه خودش را روی کفن کوچک توی تابوت انداخت و بلند طاهر را صدا زد.
دست انداخت روی کفن و استخوان‌ها را لمس کرد.
آرامشی تمام وجودش را گرفت.
بند کفن را آرام باز کرد. کسی از بالای سرش گلاب پاشید و قطرات گلاب ریخت روی دستش و طاهر.
تکّه تکّه‌های لباس هم توی کفن بودند. معصومه دست کشید روی استخوان‌ها، روی لباس، روی خاکِ توی کفن و روی پنبه‌هایی که لابه‌لای استخوان‌ها گذاشته بودند.
همین طور که اشک می‌ریخت و گریه می‌کرد، حس کرد چیزی میان تکّه‌های پاره‌ی لباس است.
دست برد و آن را تکان داد. یک تکّه پارچه بود که رنگش عوض شده بود و حالا به قهوه‌ای می‌زد؛ پارچه‌ای مربعی، شبیه سجّاده...
برای یک لحظه بوی خاکی که از لای پارچه می‌ریخت توی کفن، همه جا را پر کرد. بوی خاک، شبیه همانی که توی مسجد، موقع سجده حس کرده بود؛ شبیه بوی مُهر نماز طاهر.
پارچه را آرام باز کرد.
بوی خاک و عطرِ یاس همه جا را پُر کرد. معصومه آرام، فقط اشک می‌ریخت.
دو نفر بالای سر معصومه با هم حرف می‌زدند.
ـ به گمونم تربت کربلاست. بچّه‌ها می‌گن طاهر چند بار با پای پیاده رفته کربلا.
صدای فریاد معصومه پیچید توی معراج...
ـ یا حسین...
دوباره بوی خاک و عطرِ یاس همه جا را پر کرد.


نوشته شده در پنجشنبه 16 دی 1389 توسط جا مانده از قافله
مقام معظم رهبری

درباره سایت
آمار سایت
Blog Skin