همین دیروز بود که فکر می کردم مباحث علمی چقدر عاشقانه اند.... و امروز فهمیدم این روزها بال علم چه زود می تواند آدم را به خدا برساند ....
گلویمان تشنه شربت شهادت ماند ...و .... هر روز دانشمندی سبکبال به آسمان می پرد .....
چشم دیدن فکرت را نداشتند که مغزت را نشانه رفتند .........
.....و نفهمیدند که شکستند شیشه عطر را ....و جهان را عِطر تفکر و ایمان و اعتقادت سریعتر از پیش درمی نوردد......
ما فرزندان امامیم..... "بکشید ما را ملت ما بیدارتر می شود" ......
پی نوشت :
هوالشهیدیه بار دیگه به عکس و دو بیتی بالا نگاهی بندازید و بیشتر فکر کنید!تا حالا فکر کردید شهید گمنام یعنی چی ؟تا حالا فکر کردید وقتی میگیم شهید گمنام ، چه حرفی داریم میزنیم؟وقتی مزار یه شهید گمنام می بینید به این فکر کردید که یک خانواده یه عزیزشون رو گم کردند؟وقتی مزار یه شهید گمنام می بینید به این فکر کردید که یه مادر، یه پدر، یه همسر، یه فرزند، یه عزیزی رو گم کردند؟وقتی مزار یه شهید گمنام می بینید به این فکر کردید که در این سالها که این شهید اینجا خوابیده یه خانواده در انتظار به سر میبرند؟می دونید چشم انتظاری یعنی چی؟می دونید سال ها گوش به زنگ بودن برای رسیدن یک خبر یعنی چی؟می دونید این همه شهید گمنامی که در سراسر ایران به خاک سپرده شدن یعنی چی؟وقتی میگیم شهید گمنام، یعنی یه خانواده، یه مادر، یه پدر، یه همسر، یه فرزند، سال هاست که چشم انتظاره... سال هاست منتظره یک خبره... سال هاست شب ها به امیدی میخوابه... سال هاست گوشه چشماش خیسه اشکه... سال هاست که درد دوری رو داره تحمل میکنه... سال هاست که چشم انتظاره ....وقتی میگی شهید گمنام یعنی یه عزیز گمشده....یعنی یه گمشده ای که سال هاست عده ای چشم انتظار خبری از اون عزیز هست...و چقدر چشم انتظاری و درد دوری سخت و طاقت فرساست...
چقدر دلم تنگ شده است برای مردانی که انگار به نامحرم آلرژی داشتند و چشمانشان ناخودآگاه سلولهای زمین را می شمرد....
چقدر دلم تنگ شده است برای آن روزهایی که بچه بودیم و حاج آقا برایمان مسابقه می گذاشت و می گفت : "هرکی جواب رو بلده دستش بالا " و من کودکانه و با تعجب می پرسیدم :"حاج آقا شما که سرت پایینه چطور ما رو می بینی" و او جواب می داد : " ما حاج آقاها دوتا چشم هم روی عمامه مان داریم" و من باورم می شد .... و این روزها دلم می گیرد از حاج آقا هایی که زق زق در چشمت نگاه می کنند و حتی اجازه پلک زدن را هم از چشمت می گیرند .... دوست دارم داد بزنم " چشمم درد گرفت مؤمن! سرت را بنداز پایین!"
چقدر دلم تنگ شده است برای مردانی که "تو" خطابم نمی کردند....
چقدر دلم تنگ شده است برای مردانی که یقه شان آخوندی بسته بود!
و چقدر حالم گرفته می شود از اینهایی که ابروهایشان باریک تر از خواهرشان است ....
چقدر دلم تنگ روزهایی ست که ریش جذبه داشت .... حرمت داشت .... مقدس بود....
و چقدر دلخورم از ریش هایی که "هو هو " می کنند و هی دراز می شوند، یعنی که صاحبم یک پا شاعر است برای خودش! ...شاعر هم زمانی حرمت داشت ... یادش بخیر....
کم کم دارم می فهمم دچار پیری زودرس شده ام . موهای دلم سفید شده و دندان های احساسم یکی یکی می افتند ... راستی دندان مصنوعی سراغ ندارید؟
منبع وبلاگ شاهد
سلام بر بسیج ،
این كوچك های بزرگ !...
و این بزرگ های كوچك!
بسیج ، فقط كلمه ای بود، ساده وسطحی،
نوشته در قاموس ها و فرهنگنامه ها،
خفته درخاطره ها و زاویه ذهن ها .
ناگهان،
" بسیج " ، معنایی یافت، عمیق و ژرف،
مفهومی به خود گرفت، زنده و درمتن زندگی .
بسیج ، مدرسه عشق شد، دانشگاه شهادت گشت، معبد "عارفان مسلح " شد. و... بسیجی ، شیر روز و زاهد شب و دیده بیدار، در شبهای خوف و خطر، در شهرها ، و جبهه ها .
می خواستیم بسیج را درك كنیم و بسیجی را بشناسیم . سراغ آدرس مدرسه ای را می گرفتیم كه اینان، در كلاسهایشان عشق را آموخته اند، عشق را تفسیر و معنی كرده اند.
گفتند:
- بروید جبهه!
پرسیدیم : كجای جبهه ؟ جبهه وسیع است ، به كدام نشانی ؟