طواف یار
در و دیوار شهرم خوب می دانند، تمام افتخار ما شهیدانند.

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

سخنی از جنس دل

 هر روز چقدر دلم هوای تو می کند                         
حتی غروب گریه برای تو می کند
گاهی کنار پنجره می نشینم بدون تو                       
چشمی میان کوچه رهای تو می کنم
خیره به کوچه می شوم اما تو نیستی                    
یاد تو یاد مهر و وفای تو می کنم
خود نامه ای برای خودم می نویسم و                      
آن را همیشه پست برای تو می کنم
وقتی که نامه می رسد از سوی من به من               
می خوانم و دوباره هوای تو می کنم

عاشقانه با خدا ...

خدایا ! تو مرا عشق کردی که در قلب عشاق بسوزم، تو مرا اشک کردی که در چشم یتیمان بجوشم،

 تو مرا فریاد کردی که کلمه حق را هرچه رساتر در برابر جباران اعلام نمایم.

تو تار و پود مرا با غم و درد سرشتی. تو مرا به آتش عشق سوختی.

تو مرا در طوفان حوادث پرداختی و در کوره ی غم و درد گداختی.

تو مرا در دریای مصیبت و بلا غرق کردی

و در کویر فقر و حرمان و تنهایی سوزاندی.

خدایا ! تو به من پوچی زودگذر را نمایاندی و ارزش شهادت را آموختی.

خدایا ! هدایتم کن،  زیرا می دانم که گمراهی چه بلای خطرناکی  است.

خدایا ! هدایتم کن که ظلم نکنم، زیرا می دانم ظلم چه گناه نابخشودنی است.

خدایا ! نگذار دروغ بگویم، زیرا دروغ ظلم کثیفی است.

خدایا ! ارشادم کن که بی انصافی نکنم، زیرا کسی که انصاف ندارد، شرف ندارد.

خدایا ! من کوچکم، ضعیفم، ناچیزم، پر کاهی در مقابل طوفان ها هستم،

به من دیده ای عبرت بین ده، تا ناچیزی خود را ببینم و عظمت و جلال تو را به راستی بفهمم و به درستی تسبیح کنم.

شهید دکتر مصطفی چمران

سردار شهید مهندس مهدی باکری

در سال 1333 خداوند مهدی را به خانواده معتقد و با ایمان باكری در شهرستان «میاندوآب» عطا فرمود. مهدی خردسال بود كه از نعمت دستان نوازشگر مادر محروم شد. او تحصیلات خود را در ارومیه آغاز كرد و از سال آخر دبیرستان همزمان با شهادت برادرش «علی» به دست مامورین ساواك به فعالیت‌های سیاسی علیه رژیم پرداخت. پس از اخذ دیپلم وارد دانشگاه شد و در رشته مهندسی مكانیك كسب علم نمود.
او همزمان با تحصیل، مبارزات سیاسی خود را علیه رژیم ظلم و استبداد در تبریز گسترش داد و پس از مدتی برادرش حمید را به منظور ارتباط با سایر مبارزان و تهیه اسلحه و مهمات به خارج از كشور فرستاد. پس از اتمام تحصیلات مهدی به سربازی اعزام شد اما فرمان امام را مبنی بر ترك پادگان‌ها، لبیك گفت و از آن پس زندگی مخفیانه خود را آغاز كرد. پس از پیروزی انقلاب اسلامی و همزمان با تشكیل سپاه پاسداران به عضویت سپاه در آمد و در سازماندهی این ارگان نقش مؤثری را ایفا نمود.
مدتی نیز در دادستانی دادگاه انقلاب خدمت كرد. او همزمان با فعالیت در سپاه، مسئوولیت شهرداری ارومیه را نیز بر عهده گرفت. با شروع جنگ تحمیلی زندگی مشترك خود را آغاز كرد و بلافاصله پس از ازدواج (روز بعد از ازدواجش) عازم جبهه‌ها شد. شهید باكری در پاكسازی منطقه از مزدوران شرق و غرب شبانه روز تلاش می‌كرد و خدمات ارزنده‌ای را ارائه داد. او در عملیات فتح المبین در منصه رقابیه به عنوان معاونت تیپ نجف اشرف به مقابله با دشمن پرداخت و از ناحیه چشم مجرو ح شد و پس از آن در عملیات‌هایی چون بیت‌المقدس، رمضان، مسلم بن عقیل، والفجر مقدماتی، والفجر یك تا چهار و عملیات خیبر در سمت‌های مختلف شركت كرد و عاشقانه از میهن اسلامی دفاع نمود.
او پانزده روز قبل (مدتی قبل)از عملیات بدر به خدمت رهبر و محبوبش امام خمینی (ره) رسید و اشك‌ریزان از ایشان (او) خواست تا برایش دعا كنند كه شهد شیرین شهادت را بنوشد و چند روز بعد دعای پیر عشق و شهادت در حق مهدی مستجاب شد. بیست و پنجم بهمن سال 1363 در عملیات بدر فرماندهی لشگر عاشورا را به عهده داشت كه فرشتگان بال سبویش گشودند و خداوند رحمن او را به جوار خویش فرا خواند.

منبع:كتاب من یك بسیجی‌ام

پالتو نو
روزی از مدرسه به خانه می‌آید، در حالیكه گونه‌ها و دستهای سرخ و كبودش، حكایت از عمق سرمایی می‌كند كه در جانش رسوخ كرده است. پدرش همان شب تصمیم مِی‌گیرد كه برایش پالتویی تهیه كند.
دو روز بعد با پالتویی نو و زیبا به مدرسه می‌رود. غروب كه از مدرسه برمی‌گردد با شدت ناراحتی، پالتو را به گوشه اتاق می‌افكند. همه اعضای خانواده متعجب به او می‌نگرند و مهدی در حالیكه اشك از دیدگانش جاری است، می‌گوید: «چگونه راضی می‌شوید من پالتو بپوشم در حالیكه دوست بغل دستی من در كنارم از سرما می‌لرزد؟»

منبع:كتاب خداحافظ سردار

راوی:مادر شهید

پس شهردار كجاست ؟

در یك شب بارانی پس ا ز 12 ساعت بارندگی، تلفنی به ما اطلاع دادند كه در بعضی از نقاط سیل آمده است. ما آقا مهدی را كه در آن زمان شهردار ارومیه بود خبر كردیم و ایشان به سرعت گروه‌های امداد را به منطقه سیل زده اعزام كرد.
نیروهای آماده درشهرداری و افراد داوطلب به یاری آسیب دیدگان شتافتند و آقا مهدی همراه آخرین گروه به سمت منطقه حركت كرد. همه در حال كمك بودند، كف كوچه‌ها تا نزدیك زانو از گل و لای بود. با خراب شدن دیوار، سقف خانه‌ها فرو می‌ریخت. در كنار یك خانه پیرزنی به شیون نشسته بود و فریاد می‌كرد و مردم برای بیرون آوردن اثاثیه منزلش تلاش می‌كردند. در میان یاری‌دهندگان چشم پیرزن به آقا مهدی كه سخت كار می‌كرد، افتاد.
به او نزدیك شد و گفت: «خدا عوضت بدهد مادر! انشاءالله خیر ببینی! نمی‌دانم این شهردار كجاست. ای كاش یك ذره از غیرت و شرف شما در وجود او بود.» آقا مهدی لبخند ملیح بر لب آورد و گفت: «بله مادر، ای كاش بود!»

منبع:كتاب خداحافظ سردار

راوی:اكبر پورجمشید

سرباز مخلص امام زمان
بعد از شهادت حمید در عملیات خیبر، تصمیم گرفته بودیم كه در حضور آقا مهدی از به كار بردن اسم حمید خودداری كنیم و برای صدا كردن برادرانی كه نامشان حمید بود از كلماتی چون اخوی، برادر، و یا از نام خانوادگی‌شان استفاده می‌كردیم. آن روزیكی از تیم‌های واحد اطلا عات برای انجام ماموریتی حساس به جلو رفته بود و هنوز بازنگشته بودند.
حمید قلعه‌ای و حمید اللهیاری نیز در این تیم حضور داشتند. هر بار كه تیم های شناسایی دیر می‌كردند، آقا مهدی جلوتر از همه در كنار پد بالای سنگر می‌ایستاد و در حالی كه مدام ذكر می‌گفت، به دوردست‌ها نگاه می‌كرد. آفتاب هور در حال غروب بود كه بلمهای گمشده از دور پیدا شدند، من به محض دیدن آنها از شادی فریاد زدم: «حمید... حمید...» و به سمتشان دویدیم.
هنوز حال و هوای استقبال از بچه‌ها بودم كه چشمم به آقا مهدی افتاد، نگاهش به جزیره‌ای بود كه پیكر حمید را به امانت داشت. مهدی كه می‌توانست دستور دهد تا او را به عقب منتقل كنند فقط گفته بود: «اول پیكر بقیه شهدا و بعد پیكر حمید!» بسیار شرمگین شدم و برای عذرخواهی نزد آقا مهدی رفتم. تبسم لطیفی چهره غمناكش را روشن كرد و در حالیكه برادرانه دست بر شانه‌ام نهاد، گفت: «مدتی است متوجه شده‌ام كه رعایت حالم را می‌كنید. بغض در گلویم گره خورد و توان ایستادن در مقابل این كوه صبر و پایداری را از من ستاند.

منبع:كتاب خداحافظ سردار

راوی:سید اصغر قریشی

بهشت را آماده كرده‌اند

در بیت امام، مهدی را دیدم و گفتم: «آقا مهدی! خواب‌های خوشی برایت دیده‌اند... مثل این‌كه شما هم... بله ...» تبسمی كرد و با تعجب پرسید: «چه خبر شده است؟» گفتم: «همه خبرها كه پیش شماست. یكی از فرماندهان گردان كه یك ماه پیش شهید شد، خواب دیده بود، در بهشت منزلی زیبا می‌سازند. پرسیده بود: «این خانه را برای چه كسی آماده می‌كنید.» گفتند: «قرار است شخصی به جمع بهشتیان بپیوندد.» باز پرسیده بود: «او كیست؟» بعد سكوت كردم.
مهدی مشتاقانه سر تكان داد و گفت: «خوب ... ادامه بده» گفتم: «پاسخ دادند قرار است مهدی باكری به اینجا بیاید.» خلاصه آقا ملائكه را خیلی به زحمت انداختی.» سرش را پائین انداخت و رنگ رخسارش به سرخی گرایید و به آرامی گفت: «بنده خدا ! با این كارهایی كه ما انجام می‌دهیم، مگر بسیجی‌ها اجازه می‌دهند كه به بهشت برویم! جلو در بهشت می‌ایستند و راهمان نمی‌دهند.» سپس فرو رفت و از من دور شد. دیگر مطمئن بودم كه مهدی آخرین روزهای فراغ از یار را سپری می‌كند.

منبع:كتاب خداحافظ سردار

راوی:سردار مصطفی ایزدی


بیت‌المال
در محوطه پد قدم می‌زدیم كه آقا مهدی متوجه وضعیت غیربهداشتی سنگرها شد و شروع به جمع‌آوری آشغال‌های اطراف سنگر كرد. خجالت می‌كشیدیم كه فرمانده لشكر زباله‌های ما را جمع كند. می‌خواستیم برویم و نگذاریم؛ اما می‌دانستیم كه زیر بار نمی‌رود هیچ، عصبانی هم می‌شود. برای همین آستین‌هایمان را بالا زدیم و به كمكش رفتیم. كمی از محوّطه را تمیز كرده بودیم كه آقا مهدی از میان زباله‌ها یك بسته صابون پیدا كرد و گفت: ببینید با بیت‌المال مسلمین چه می‌كنند؟ می‌دانید این‌ها را چه كسانی به جبهه می‌فرستند؟ می‌دانید از پول چه كسانی این‌ها تهیه می‌شود؟ چه جوابی به خدا دارید؟
خیلی عصبانی بود. زیر لب تكرار می‌كرد: نمی‌توانیم جواب خدا را بدهیم. بسته صابون را از جلو چشم آقا مهدی دور كردم. وقتی برگشتم، آقا مهدی به طوری كه دیگران هم بشنوند زیر لب زمزمه می‌كرد: ایّها المؤمنون النظافة من الایمان. یك‌باره مثل آن‌كه چشمش به چیز گران‌قیمتی خورده باشد، به كنار یكی از سنگرها رفت، یك قوطی حلبی را برداشت و با عصبانیّت گفت: این چه وضعی است؟ چرا كفران نعمت می‌كنید؟ چرا كوتاهی می‌كنید؟ مسئول اینجا را پیدا كنید مسئول اینجا كیه؟ بیاید جواب بدهد. حلب حاوی خرما را به داخل سنگر بردم. این‌بار وقتی برگشتم، مهدی گفت: «آقا طیب، اگر ما بدانیم كه این‌ها را چطوری برای ما می‌فرستند، اگر بدانیم این‌ها را بیوه‌زن‌ها، مادران و فرزندان شهدا از روزی خود می‌زنند و به جبهه می‌فرستند، این طور نمی‌كنیم.

منبع:کتاب خداحافظ سردار صفحه 101

پاسخ خدا
یك روز گفتم: آقا مهدی اگر اجازه بدهی یك یخچال كاچویی كوچك برای ماشین می‌گیرم و چیزهایی را در آن‌جا می‌گذاریم تا در مواقعی كه به ناهار و شام نمی‌رسیم، برداریم و بخوریم.
با نگاه نافذش به چشم‌هایم خیره شد كه من از شرم سرم را پایین انداختم. گر چه تنها آن یك نگاه كافی بود، ولی با این همه گفت: مؤمن خدا... این امكانات برای همه رزمندگان فراهم شده است. آیا درست است كه ما آب سیب خنكی در داخل یخچال ماشین داشته باشیم و رزمندگان در خط مقدم حتی از داشتن آب گرم و گل‌آلود محروم باشند؟ نه مؤمن برای ما همین كوتاهی‌ها كه در حق رزمندگان كرده‌ایم، كافی است و اگر بتوانیم جواب این‌ها را بدهیم. خیلی هنر كرده‌ایم....


منبع:کتاب خداحافظ سردار صفحه 101


آخرین دیدار
من از مهدی فقط خستگی و خوابش را می‌دیدم. بدن خسته و موهای پرخاك و چشمان پرخونش هنوز یادم هست. وقتی در را باز می‌كردم، می‌دیدم به دیوار تكیه داده. می‌آمد داخل خانه و تا صبح می‌افتاد. چند روز قبل از شهادتش نیز به خانه آمد. گفت: می‌خواهم حمام كنم. آب گرم كردم، بعد از حمام به نماز ایستاد.
خیلی از خانم‌ها از فرصت استفاده می‌كنند و به شوهر خود اقتدا می‌كنند و نماز به جماعت می‌خوانند؛ اما من فقط قامت رشیدش را نگاه كردم و اشك ریختم. آن شب هر چه برای شام اصرار كردم بماند، نماند. خداحافظی كرد و رفت نمی‌دانم شاید از كم‌ایمانی من بود. همیشه فكر می‌كردم شاید با شهادت برادرانش خدا او را برای سرپرستی یتیمان نگه دارد و او سالم بماند اما غافل بودم...


منبع:روزنامه های کثیرالانتشار

شهادت
مهدی مرا فرستاد سراغ نیروهای سمت شهرك؛ نمی‌خواست من آن‌جا باشم. اما آن روز مدام نگران مهدی بودم. سریع پیام او را به نیروها رساندم و برگشتم. دوباره گفت: برو به جمشید سری بزن ببین در چه وضعی است؟ خودش هم آرپی‌جی به دست از سیل‌بند بالا رفت. هنوز چند قدمی از او فاصله نگرفته بودم كه صدای گلوله‌ای بلند شد. برای خودم هم عجیب بودم كه در میان آن همه صدای تیراندازی، صدای گلوله‌ای برجا میخكوبم كند. دلم فرو ریخت. دلواپس آقای مهدی بودم. می‌دانستم كه پیشانی بلندش شامه تمامی اسلحه‌ها را تحریك می‌كند.
یك لحظه به عقب نگاه كردم. فرمانده لشكر عاشورا با فرقی شكافته در قتلگاه بود. بچه‌ها او را سریع در قایق گذاشتند تا به عقب برگردند. اما آرپی‌جی‌زن‌های عراقی همزمان به تنها قایق روی آب شلیك كردند و دیگر هیچ نشان و اثری از مهدی باكری سالار كربلای ایران باقی نمی‌ماند.

منبع:کتاب خداحافظ سردار صفحه 222

راوی:شهید علی اکبرکاملی

نامه شهید

... كسی كه خود را مؤمن كرد و به خدا سپرد و برای او زندگی كرد و به دنبال راهی رفت كه پروردگارش تعیین نمود. دیگر زمان و حالت زنده بودن و مرگش در دست اوست و بنا به حكم خداوند بایستی حمید شهید می‌شد و حمیدها شهید می‌شدند و صدام هم وسیله است. بدانید رسالت با رفتن راه امام حسین (ع) است. قیام و جنگ با دشمنان خدا و یقین داشته باشیم به این كه خدا بپذیرد. یقین به قول خداوند داشته باشیم كه بهترین مرگ شهادت است نه در بستر پیری و مریضی مردن و یقین داشته باشیم كه چه سعادتی نصیب شهداست و چه درجه و مرتبه و ارزشی خداوند برای آنها قایل است كه در رده پیامبران از شهدا یاد می‌كند و خوشا به حال خانواده شهدا كه خداوند وعده داده: شهید می‌تواند شفاعت كند خانواده‌اش را.
پس افتخار كنید و خود را سربلند بدانید و فرزندان شهادت‌طلب، باایمان راهرو حسین (ع)، بزرگ كنید و تربیت كنید و دعا بكنید، عمر و سلامتی امام بزرگوار و شكر به درگاه خداوند و به این كه سعادت دهد شهدای بیشتری تقدیم راهش و راه انبیا و امام حسین (ع) و امام زمانش بنماید. انشاء الله
دست بزرگ‌ترها و روی نازنین كوچولوهای آینده‌ساز اسلام را می‌بوسم و می‌بخشید كه نتوانستم برای مراسم چهلم حمید بیایم. چون یكی از وصیت‌هایش گشودن راه كربلاست. انشاء الله به حول و قوه الهی.
با خانواده شهدا ارتباط داشته باشید و زینب‌كبری (س) و فرزندان و بازماندگان امام حسین (ع) برایتان الگو باشد. برادرتان مهدی
11/1/1363

منبع:ویژه نامه وادی عشق 1380

وصیت‌نامه
بسم الله الرحمن الرحیم
یا الله یا محمد یا علی یا فاطمه الزهرا (س) یا حسن یا حسین (ع) یا محمد یا جعفر یا موسی یا علی یا محمد یا علی یا حسن یا مهدی (عج)
و تو ای ولی ما یا روح‌الله! و شما ای پیروان صادق شهیدان .
خدایا! چگونه وصیت‌نامه بنویسم در حالی که سراپا گناه و معصیت و سراپا تقصیر و نافرمانیم. گرچه از رحمت و بخشش تو ناامید نیستم ولی ‌ترسم از این است که نیامرزیده از دنیا بروم،‌ رفتنم خالص نباشد و پذیرفته درگاهت نشوم یا رب العفو خدایا نمی‌رم در حالی‌که از ما راضی نباشی. ای وای که سیه‌روی خواهم بود. خدایا! چه قدر دوست داشتنی و پرستیدنی هستی. هیهات که نفهمیدم یا اباعبدالله شفاعت. آه چقدر لذت‌بخش است انسان آماده باشد برای دیدار ربّش ولی چه کنم که تهیدستم خدایا تو قبولم کن ....
عزیزانم اگر شبانه‌روز شکرگزار خدا باشیم که نعمت اسلام و امام را به ما عنایت فرموده، باز کم است. آگاه باشیم که سرباز راستین و صادق این نعمت شویم. خطر وسوسه‌های درونی و دنیافریبی را شناخته و برحذر باشیم که صدق نیست و خلوص در عمل تنها چاره‌ساز ماست. ای عاشقان اباعبدالله (ع) بایستی شهادت را در آغوش گرفت. گونه‌ها بایستی از طراوت شوقش سرخ شود و ضربان قلب تندتر بزند. بایستی محتوای فرامین امام را درک و عمل نماییم تا بلکه قدری از تکلیف خود را در شکرگزاری به جا آورده باشیم.
وصیت به مادرم و خواهران و برادران و اهل فامیل: بدانید اسلام تنها راه نجات و سعادت ماست. همیشه به یاد خدا باشید و فرامین دین خدا را عمل کنید. پشتیبان و از ته قلب مقلّد امام باشید، اهمیت زیاد به دعاها و مجالس یاد اباعبدالله (ع) و شهدا بدهید که راه سعادت و توشه آخرت است. همواره تربیت حسینی و زینبی بیابید و رسالت آن‌ها را رسالت خود بدانید و فرزندان خود را نیز همانگونه تربیت دهید که سربازان باایمان و عاشق شهادت و علمدارانی صالح، وارث حضرت ابوالفضل (ع) برای اسلام به بار آیند. از همه کسانی که از من رنجیده‌اند و حقی بر گردن من دارند، طلب بخشش دارم و امیدوارم خداوند مرا با گناهان بسیار بیامرزد. خدایا مرا پاکیزه بپذیر.
مهدی باکری

منبع:کتاب من یک بسیجی ام

ردپای نور
ای عاشقان اباعبدالله (ع) بایستی شهادت را در آغوش گرفت، گونه‌ها بایستی از حرارت و شوق، سرخ شود و ضربان قلب تندتر بزند.....

تاریخ عملیات

 نام عملیات

 1361/01/02   فتح المبین

1

 1361/02/10   بیت المقدس

2

 1361/04/23   رمضان

3

 1361/07/09   مسلم بن عقیل

4

 1361/11/17   والفجر مقدماتی

5

 1362/01/21   والفجر1

6

 1362/04/29   والفجر2

7

 1362/05/07   والفجر3

8

 1362/07/27   والفجر4

9

 1362/12/03   خیبر

10

 1363/12/19   بدر

11


سردار مظلوم شهید كاظم رستگار

نام شهید شهید كاظم نجفی
سیره


 زندگینامه
 گل وجود حاج كاظم رستگار در آغازین روزهای شكوفایی بهار سال 1339، در شهر مذهبی ری، چون غنچه‌ای شكوفا گشت و در دامان پاك و مطهر مادر و با دسترنج پدری كشاورز، تكامل و تربیت یافت. از هفت سالگی، قدم در راه تحصیل علم گذاشت و با وجود سختیهای زندگی تا كلاس سوم متوسطه با موفقیت به تحصیل پرداخت اما پس از آن از ادامه تحصیل باز مانده، وارد مبارزات و فعالیتهای انقلابی گشت. او كه دوران نوجوانی را با زمزمه‌های نهضت امام خمینی (ره) آغاز كرده بود، در روزهای اول پیروزی، با شروع غائله كردستان و تحریكات نیروهای ضد انقلاب، همراه نیروهای دكتر چمران راهی كردستان شد و آموزشهای چریكی را در آنجا فرا گرفت. وی كه تربیت یافته بزرگانی چون شهید دكتر چمران و حاج احمد متوسلیان بود پس از بازگشت، در پادگان توحید به عضویت رسمی‌ سپاه پاسداران درآمد و بعد از مدتی به فیروزكوه رفته، كلاسهای احكام دینی و مسائل نظامی‌ را برای جوانان و نوجوانان برپا نمود. او را به عنوان فرمانده یكی از گردانهای تیپ رسول الله (ص) به فرماندهی احمد متوسلیان انتخاب كردند و بعد از 6 ماه فعالیت، مسئولیت واحد عملیات را در پادگان توحید پذیرفت و تا شروع جنگ در این سمت باقی ماند. حاج كاظم در این زمان طی مأموریتی جهت توانمندسازی نیروهای حزب‌الله به عنوان فرمانده گردان به جنوب لبنان اعزام گردید. مسئولیت تعدادی از عملیاتها را به عهده گرفت و در راه آماده‌سازی شیعیان لبنان از هیچ كوششی فرو گذار نكرد. بازگشت او، مصادف با تشكیل تیپ دوم سپاه تهران گشت كه این تیپ به نام مبارك سید الشهدا (ع) نام گرفت و با جمعی از یاران و دوستانش، فرماندهی عملیات تیپ را عهده‌دار شد. در مهرماه سال 1361 با دختری مؤمن و پارسا ازدواج كرد و چند روز بعد به جبهه رفت. شهید رستگار كه تمام عمر خود را در جستجوی رستگاری ابدی گذرانده بود، در عملیات بدر، روز پنجشنبه 25 اسفند ماه 1363 هنگام اذان ظهر، در شرق دجله (منطقه هورالهویزه) در حال شناسایی منطقه، همراه چند نفر از فرماندهان تیپ سید الشهدا (ع) به رستگاری بزرگ شهادت نائل آمد و آخرین آرزویش نیز محقق شد. گویی حاج كاظم فرمانده غریب لشگر سیدالشهدا (ع) به زیارت مولای كاظمین رفته بود كه پیكر مطهرش بعد از 13 سال همچون سید و سالار شهیدان، قطعه‌قطعه به وطن بازگشت. 

 جامه سبز شقایق
 
 زمانی كه حضرت امام (ره) فرمان دادند كه سپاه احتیاج به نیروی كارآمد و مفید دارد، حاجی به رسم پیروی از فرمان مقتدا و رهبر خود وارد نهاد مقدس سپاه گشت. و حاج كاظم از آن روزها چنین می‌گوید: «برای اجرای فرمان امام (ره)، من هم مثل دیگران به پادگان ولیعصر (عج) رفتم و ثبت‌نام كردم، بعد هم آموزش نظامی‌ ...» معلوم بود كه حاجی از گفتن اصل موضوع دوری می‌كرد و پافشاری من هم فایده‌ای نداشت. ایستادم و نگاه ملتمسانه‌ای را به چشمانش دوختم. مثل اینكه نگاه‌ها تأثیر خودش را گذاشت. او دستی به شانه‌ام زد و گفت: «همان سال 58 كه می‌خواستم عضو سپاه شوم، مادرم موافق نبود و من هم روی حرف ایشان حرفی نمی‌زدم یك شب خواب دیدم مرد سبزپوشی آمد و یك دست لباس سبز نظامی‌ با آرم سپاه به من داد و گفت: «اینها متعلق به توست.» خیلی ترسیده بودم و با سر و صدا از خواب بیدار شدم. مادرم هم برخاست و برایم آب آورد. درحالی كه نمی‌توانستم جلوی گریه خودم را بگیرم جریان خواب را تعریف كردم. فردا صبح، مادر خودش راضی شده بود و مرا راهی كرد و گفت: «برو اسمت را بنویس، خیر است انشاء الله.» مثل اینكه تقدیر الهی به همان نشان سپاهی مقرر شده بود.
 
 راز فرماندهی
 آقای رستگار فرمانده لشگر 10 سیدالشهدا بود و خانواده‌اش از این سمت حاجی، هیچ اطلاعی نداشتند. یك روز، برادر او به منطقه آمد تا از او خبری بگیرد. حاج كاظم، قرار بود صحبتی برای نیروها داشته باشد. وقتی از جایگاه اعلام شد: «فرمانده لشگر 10 برای صحبت بیایند»، آقای رستگار بلند شد و به سمت جایگاه حركت كرد. برادرش از همه جا بی‌خبر، با دست اشاره می‌كرد كه «چرا در میان جمعیت بلند شدی؟» حتماً با خودش گفته بود: «برادرمان بی‌ملاحظه است و رعایت نظم و انضباط را نمی‌كند.» حاجی با اشاره جواب داد كه الان می‌نشینم. خلاصه صحبت ایشان آغاز شد و تا آخر جلسه، برادرشان متحیر مانده بود. حاج كاظم به برادرش سفارش كرد كه جریان فرماندهی او را برای كسی نگوید. اگر چه خانواده‌اش بالاخره فهمیدند.
 
 دلاورمرد بسیجی
 بعد از شهادت یاران و هرزمان، با راهنمایی دوستان ناگفته‌های جنگ را در گنجینه‌ای كوچك جمع‌آوری نمود و به صورت جزوه‌ای به گوش مسئولین امر رسانید. حرفهایی كه امروزه، برای تدریس در دانشگاههای جنگ و دفاع، اعتبار و اهمیت خود را حفظ كرده است. حاجی زبانی رك‌گو داشت. مانند بسیاری از افراد، مصلحت‌اندیش نبود و بسیج را قربانی مصلحتها نمی‌كرد و در مقابل بالاترین رده‌ها و ستمها نیز، حق را بیان می‌نمود. اگر چه كلام و گفتارش، برای بعضی‌ها خوشایند نبود اما در این راستا، به عواقب كار توجهی نداشت و انتقال حقایق به اهل آن را، وظیفه خود می‌دانست. او در مقابل سمتهایی كه داشت، لحظه‌ای به از دست دادن جایگاهش فكر نمی‌كرد و هرگز، پیگیر نفع شخصی خود نبود. درد و رنج همه را به جان می‌خرید و برای حفظ امنیت و آرامش مؤمنین و یاران و دوستان، برای گذراندن زندگی، هیچ امتیازی را برای خود و اطرافیانش قائل نمی‌شد. وی با اعطاء زیباترین درجه این عالم یعنی «بسیجی» گمنام، قدم در وادی جبهه نهاد. آن قدر متانت نفس، عزت و كرامت داشت كه فرمانده سابق سپاه پاسداران، برادر محسن رضایی او را مظهر و اسوه آزادگی در سپاه و سرآمد دیگران می‌دانست واین حریم را ستایش می‌كرد
 
 سخن شهید
 پیام من این است كه همه سعی كنند زیر بار ذلت نروند، اگر مردم جهاد را كنار بگذارند، خواه ناخواه به ذلت و خواری كشیده می‌شوند. اگر این جنگ تمام شود باز هم جنگ هست. تا ستمگر و ظالم هست، جنگ هم وجود دارد.جنگ ما زمانی تمام می‌شود كه ظالمی‌ روی زمین نباشد انشاء‌الله. امام مهدی (عج) می‌آید و صلح جهانی را برقرار می‌كند... «قلب حرم خداوند است، پس در حرم خدا، جز او را ساكن مكن!» اگر ما خود را با این حدیث، مطابقت دهیم، باید بدانیم هر كجا كه باشیم پیروز هستیم. اگر یقین داشته باشیم كه قلبمان محضر خداست، مسلماً در محضر خدا گناه نمی‌كنیم و هیچ ترسی در دلمان نمی‌افتد.
 
 دست نوشته شهید
 ... هان ای شهیدان، در جوار حق تعالی آسوده خاطر باشید كه ملت شما، پیروزی را از دست نخواهد داد. سلام بر شهیدن راه خدا و سلام بر روح خدا، فرمانده قوا، خدایا تو بنگر كه چگونه عاشقانت برای حفظ ارزشهای والای اسلامی‌ چنین راحت، گرانبهاترین دارایی خویش را در طبق اخلاص نهاده و تقدیم می‌كنند. خدایا، ببین اسطوره‌های شهادت، فرزندان ابراهیم (ع)، پیروان محمد (ص)، عاشقان خط سرخ حسین (ع)، سربازان گمنان اسلام و مریدان حضرت بقیه الله (عج) و نایب برحقش، خمینی كبیر، چگونه حیات را به بازی گرفته‌اند. سرمست عشق هستند. عشق به الله، عشق به شهادت، سربازان پرخروش روح الله به قبیله نور پیوستند و نورافشانی می‌كنند. همان نوری كه هم اینك، چشمان تمامی‌ ستمكاران تاریخ را می‌آزارد و راه بر مظلومان و مستضعفان می‌گشاید. یارانمان، یارانمان رفتند و رفتند به قله فلاح، رفتند تا قبیله نور، رفتند و به كاروان مظلومان تاریخ پیوستند.
 رستگار 3/2/1362 

وصیت‌نامه
... امیدوارم كه خدای متعال، رحمت خود را نصیب بنده گنهكار خود بفرماید و مرا به آرزوی قبلی خود یعنی شهادت فی سبیل الله برساند كه (این را) تنها راه نجات خود می‌دانم و آرزوی دیگرم این است كه اگر خداوند شهادت را نصیب بنده گنهكار خود كرد، دوست دارم با بدنی پاره‌پاره به دیدار الله و ائمه معصومین به خصوص حضرت سید الشهدا (ع ) بروم، من راهم را آگاهانه انتخاب كردم و اگر وقتم را شبانه‌روز در اختیار این انقلاب گذاشتم به این دلیل است كه خود را بدهكار انقلاب و اسلام می‌دانم و انقلاب اسلامی‌ بر گردن بنده، حق زیادی داشته كه امیدوارم توانسته باشم جزء كوچكی از آن را انجام داده باشم و مورد رضایت خداوند بوده باشم.

 

 

مسوولیت شهید

تاریخ عملیات

نام عملیات

 

-

 1361/01/02   فتح المبین

1

-

 1361/02/10   بیت المقدس

2

-

 1361/11/17   والفجر مقدماتی

3

-

 1362/01/21   والفجر1

4

-

 1362/04/29   والفجر2

5

-

 1363/12/19   بدر

6

اطلاعات

تاریخ تولد:1339/7/3  
 محل تولد:تهران /ری 
 تاریخ شهادت:1363/12/25
 محل شهادت :هورالهویزه
 مزار شهید :بهشت زهرا (س)- قطعه 24- ردیف 74- شماره 23

تاریخ شهادت 1363
عکس کوچک شهید كاظم نجفی

شعر

الهی به آنان كه پرپر شدند

 پر از زخم های مكرر شدند

به آنان كه امروز، فردایی اند

به آنان كه فردا تماشایی اند

به آنان كه چون پرده بالا زدند

قدم در حریم تماشا زدند

به آنان كه كارون خروش آمدند

چنان خون كارون به جوش آمدند

به آنان كه زخمی ترین بوده اند

شهیدان میدان مین بوده اند

به آنان كه بالی رها داشتند

گذرنامه كربلا داشتند

به تكبیر آن دم كه دم می زدند

 سكوت زمان را به هم می زدند

همانان كه از مهر فرزند خویش

 بریدند یكباره پیوند خویش

بریدند تا وصل آسان شود

نیستانه درد درمان شود

همانان كه روح روان داشتند

سفرنامه آسمان داشتند

همانان كه دلداده او شدند

 كبوتر كبوتر پرستو شدند

 پرستو پرستو فراز آمدند

و بی سر سرافراز باز آمدند

كه این خطه خاك سرافرازی است

 همه همت و شور جانبازی است

شب عاشقی را رقم می زدند

همانان كه بر مین قدم می زدند

 از آنان كه تنها پلاكی به جاست

كمی استخوان مشت خاكی به جاست

 الهی به آوازه این حریم

به هورالهویزه به هورالعظیم

 به دشتی كه پیوسته عباس داشت

 كه بی دست هم خیمه را پاس داشت

به رمزی كه چون نام خیبر گرفت

غریبانه از ما برادر گرفت

خبر بود و تكرار خمپاره ها

جگرگوشه ها، پاره پاره رها

خطر، رمل، توفان شن، ماسه ها

زمین، مین، كمین، رد قناسه ها

خطر پشت هر لحظه پا می گرفت

زیاران ما دست و پا می گرفت

و آن لحظه هایی كه خمپاره شصت

میان نماز عزیزان نشست

 نمازی كه یك ركعتش پاره شد

تشهد پر از موج خمپاره شد

كجایند مردان والفجر هشت

كه از خونتان دشت گلپوش گشت

 كجایند مردان فتح المبین

كجایند اسطوره های یقین

خاطراتی از سردار خیبر شهید حاج محمد ابراهیم همت

خاطراتی از سردار خیبر شهید حاج محمد ابراهیم همت
روزه ممنوع!
محمد ابراهیم تحصیلات خود را در شهرضا و اصفهان تا فارغ التحصیلی از دانشسرای این شهر ادامه داد و در سال 1354 به سربازی اعزام شد. فرمانده لشگر او را مسئول آشپزخانه كرد. ماه مبارك رمضان از راه رسید. ابراهیم به بچه‌ها خبر داد كسانیكه روزه می‌گیرند، می‌توانند برای گرفتن سحری به آشپزخانه بیایند.
سرلشگر ناجی فرمانده گردان از این موضوع مطلع شد و او را بازداشت كرد. پس از اتمام بازداشت ابراهیم باز هم به كار خود ادامه داد. خبر رسید كه سر لشگر ناجی قرار است نیمه شب برای سركشی به آشپزخانه بیاید. ابراهیم فكری كرد و به دوستا ن خود گفت باید كاری كنیم كه تا آخر ماه رمضان نتواند مزاحمتی برای ما ایجاد كند. كف آشپزخانه را خوب شستند و یك حلب روغن روی آن خالی كردند. ساعتی بعد صدایی در آشپزخانه به گوش رسید، فرمانده چنان به زمین خورده بود كه تا آخر ماه رمضان در بیمارستا ن بستری شد. استخوان شكسته او تا مدت‌ها عذابش می‌داد.
منبع:كتاب سردار خیبر

حماسه ساز كردستان
سال 1359 بود. تاخت و تاز عناصر تجزیه‌طلب و ضد انقلابیون، كردستا ن را ناامن كرده بود. ابراهیم دیگر طاقت ماندن نداشت بار سفر بست و رهسپار پاوه شد. در بدو ورود از سوی شهید ناصر كاظمی‌، مسئول روابط عمومی سپاه پاوه شده و در كنار شهیدانی چون چمران، كاظمی‌، بروجردی و قاضی به مبارزات خود ادامه می‌داد. خلوص و صمیمیت آنان به حدی بود كه مردم كردستان آن‌ها را از خود می‌دانستند و دوستی عمیقی در بین آنان ا یجاد شده بود.
ناصر كاظمی‌ توفیق حضور یافت و به دیدن معبود شتافت. ابراهیم در پست فرماندهی عملیات‌ها به خدمت مشغول و پس از مدتی به دلیل لیاقت و كاردانی كه از خود نشان داد به فرماندهی سپاه پاوه برگزیده شد.از سال 1359 تا سال 1360، بیست و پنج عملیات موفقیت‌آمیز جهت پاكسازی روستاهای كردستان از ضد انقلاب انجام شد كه در طی این عملیات‌ها درگیری‌هایی نیز با دشمن بعثی به وقوع پیوست.


منبع:كتاب سردار خیبر

عشق برای او به رنگ حماسه بود
هر وقت با او از ازدواج صحبت می‌كردیم لبخند می‌زد و می‌گفت: «من همسری می‌خواهم كه تا پشت كوههای لبنان با من باشد چون بعد از جنگ تازه نوبت آزادسازی قدس است.» فكر می‌كردیم شوخی می‌كند اما آینده ثابت كرد كه او واقعاً چنین می‌خواست. در دی ماه سال 1360 ابراهیم ازدواج كرد. همسر او شیرزنی بود از تبار زینبیان. زندگی ساده و پر مشقت آنان تنها دو سال و دو ماه به طول انجامید. از زبان این بانوی استوار شنیدم كه می‌گفت:
«عشق دردانه است و من غواص و دریا میــــــكده
ســـــــــــر فرو بردم در این‌جا تا كجا ســـــر بر كنم
عاشقان را گر در آتش می‌پسندد لطف دوست
تنگ چشمم گــــــر نظر در چشمه كــــــــوثر كنم
بعد از جاری شدن خطبه عقد به مزار شهدای شهر رفتیم و زیارتی كردیم و بعد راهی سفر شدیم. مدتی در پاوه زندگی كردیم و بعد هم به دلیل احساس نیاز به نیروهای رزمنده به جبهه‌های جنوب رفتیم. من در دزفول ساكن شدم. پس از مدت زیاری گشتن اطاقی برای سكونت پیدا كردیم كه محل نگهداری مرغ و جوجه بود. تمیز كردن اطاق مدت زیادی طول كشید و بسیار سخت انجام شد. فرش و موكت نداشتیم كف اطاق را با دو پتوی سربازی پوشاندم و ملحفه سفیدی را دو لایه كردم و به پشت پنجره آویختم. به بازار رفتم و یك قوری با دو استكان و دو بشقاب و دو كاسه خریدم. تازه پس از گذشت یك ماه سر و سامان می‌گرفتیم اما مشكل عقربها حل نمی‌شد.
حدود بیست و پنج عقرب در خانه كشتم. به دلیل مشغله زیاد حاج ابراهیم اغلب نیمه‌های شب به خانه می‌آمد و سپیده‌دم از خانه خارج می‌شد. شاید در این دو سال ما یك 24 ساعت به طور كامل در كنار هم نبودیم. این زندگی ساده كه تمام داراییش در صندوق عقب یك ماشین جای می‌گرفت همین قدر كوتاه بود.

منبع:كتاب سردار خیبر
سرما و اورکت
سال 1362 در قلاجه بودیم و هوا خیلی سرد بود. رفتیم تمام اورکت‌هایی را که تو دوکوهه داشتیم برداشتیم آوردیم دادیم به بچه‌ها. حاج همت آمد. داشت مثل بید می‌لرزید. گفتم:«اورکت داریم، بدهم تنت میکنی؟»
گفت:«هروقت دیدم همه تنشان هست، من هم تنم می‌کنم تا آنجا ندیدم اورکت تنش کند می‌لرزید و می‌خندید».

منبع:به مجنون گفتم زنده بمان
مثل نیروها
رسیدیم دوکوهه، جلسه پشت جلسه برگزار شد. به عبادیان گفتم:«شام نخوردیم حاجی تعارف می‌کند می‌گوید خوردیم او هم رفت از مقر خودشان دو تا ظرف غذا آورد برای من و حاجی دو تا تن ماهی هم آورد». بازشان کرد گذاشت شان توی سفره‌یی که حالا دیگر خیلی رنگین حساب می‌شد من هول بودم قاشق را برداشتم و با بسم‌الله شروع کردم حاجی قاشق را برداشت داشت با عبادیان حرف می‌زد گفت:«بچه‌ها شام چی داشتند؟»
عبادیان گفت:«از همین، حاج همت دوباره پرسید:«جان من از همین بود؟» عبادیان ادامه داد:«همه‌اش که نه، تنش را فردا ظهر می‌دهیم بخورند. حاجی هم قاشق برگرداند توی بشقاب. لقمه توی دهانم خشک شد، عبادیان گفت:«به خدا قسم فردا ظهر می‌دهیم به آن‌ها». حاجی در حالیکه بلند شده بود گفت:«به خدا قسم من هم فردا ظهر می خورم....».

منبع:به مجنون گفتم زنده بمان صفحه 231

راوی:باقر شیبانی


نور ماه
ه آسمان نگاه می‌کرد و اشک می‌ریخت. پیش خودم فکر کردم :«بگذار به حال خودش باشد». اما طاقت نیاوردم رفتم پرسیدم : «چی شده؟» جواب نداد به آسمان نگاه کردم چیزی فهمیدم. بعد ماه را دیدم که داشت به بچه‌ها کمک می‌کرد رسیده بودند به رودخانه و به نور احتیاج داشتند که بگذرند تا چند دقیقه قبل نور ماه در دشت نبود و حالا داشت نورافشانی می‌کرد حاج همت از پشت بی‌سیم به فرماندهان گردان‌ها گفت:«ما را می‌بینید؟» پنج دقیقه بیشتر طول نکشید که شنیدم تمام فرماندهان دارند از پشت بی‌سیم‌ گریه می‌کنند......

منبع:به مجنون گفتم زنده بمان

راوی:سعید قاسمی

ترس از خدا

گوشی بی‌سیم را که به دست حاجی داد، خمپاره‌ای زوزه‌کشان آمد و گرد و غبار به آسمان بلند شد. بی‌سیم‌چی ترسید با دو دست گوشهایش را چسبیده بود، حاجی با لبخند نگاهش کرد اما انگار با شنیدن صدای خمپاره کنترل بدن از دستش خارج می‌شد زانوها خود به خود شل می‌شدند. قلب به تپش می‌افتاد و بدن نقش بر زمین می‌شد.
خیلی سعی کرد بر این ترس غلبه کند حتی یک شب در تاریکی دل به بیابان سپرد کمی که جلوتر رفت حاجی را دید که مشغول نماز است از او هم گذشت جلوتر رفت و نشست تا صبح اما باز هم ترسش نریخت. بالاخره شرمگین از حاج همت پرسید؟ «من چرا می‌ترسم؟ شما چرا نمی‌ترسی؟ راستش خیلی تلاش می‌کنم که نترسم اما به خدا دست خودم نیست مگر آدم می‌تواند جلوی قلبش را بگیرد که تند‌تند نزند؟ مگر می‌تواند به رنگ صورتش بگوید زرد نشو؟
اصلاً من بی‌اختیار روی زمین دراز می‌کشم کنترلم به دست خودم نیست. حاجی دست بر شانه جوان گذاشت و گفت:«من هم یک روزی مثل تو بودم ذهن من هم یک روزی پر بود از این سؤال‌ها اما امام (ره) جواب همه این سؤال‌ها را داده اوایل انقلاب از اصفهان به جماران رفتیم و با اصرار توانستیم ایشان را زیارت کنیم. دور تا دور امام نشستیم یکدفعه ضربه محکمی به پنجره خورد و یکی از شیشه‌های اتاق شکست. از این صدای غیر منتظره همه از جا پریدند به جز امام (ره) امام (ره) در همان حال که صحبت می‌کرد آرام سرش را برگرداند و به پنجره نگاه کرد. هنوز صحبت‌هایش تمام نشده بود که صدای اذان شنیده شد. بلافاصله والسلام گفت از جا برخاست همان جا فهمیدم که آدم‌ها همگی می‌ترسند. امام (ره) از دیر شدن وقت نماز می ترسید و ما از صدای شکستن شیشه او از خدا ترسید و ما از غیر خدا. آن‌جا فهمیدم هرکس واقعاًَ از خدا بترسد دیگر از غیر خدا نمی‌ترسد…..
بی‌سیم‌چی در ذهنش تصویر حاجی را موقع نماز خواندن به یاد آورد که چنان می‌گریست که گویی هر لحظه از ترس جان خواهد داد. اما موقع انفجار مهیب‌ترین بمب‌ها، خم به ابرو نمی آورد ….

منبع:کتاب قصر فرماندهان 2
پوتین‌های کهنه
در مشغول حرف زدن بود، که چشمم به پوتین‌های کهنه و رنگ و رو رفته حاج همت افتاد دقایقی بعد الله اکبر را دید پرسید:«اکبر آقا، مگر دولت به رزمنده‌ها کفش و لباس نمی‌دهد؟» اکبر سرش را زیر انداخت و پاسخ داد:«کربلایی به خدا من یکی زبانم مو درآورد بس که به حاجی گفتم پوتینهایت را عوض کن می‌گویم ناسلامتی تو فرمانده لشگری با آدم‌های مهم رفت و امد داری خوب نیست این پوتین‌ها را پایت کنی ... والله تو گوشش فرو نمی‌رود که نمی رود .....
می‌گوید فرمانده باید خودش را با کمترین نیروهایش مقایسه کند من باید همرنگ بسیجی‌ها باشم پدر تصمیم گرفت برای حاجی کفش تهیه کند همت را صدا زد و گفت :دوست دارم یک بار دیگر مثل بچگی‌هایت دستت را بگیرم ببرم بازار و یک جفت کتانی برایت بخرم ناسلامتی هنوز پسرمی هرچند فرمانده لشگری اما برای من هنوز پسری .....
حاجی قبول کرد با هم رفتیم کفش را خریدم در راه بازگشت یکی از بسیجیان کنار خیابان ایستاده بود،‌ حاجی او را سوار کرد مدام به عقب نگاه می‌کرد پدر متوجه نگاه‌های ابراهیم شد. کنجکاوانه خط نگاهش را دنبال کرد. اکبر هم نگاه آن دو را دنبال می‌کرد و چشمش به پوتین‌های کهنه و رنگ رو رفته نوجوان افتاد یکباره پدر زد روی داشبورد گفت:«نگه دار آکبر آقا. حاجی و پدر پیاده شدند. این که راحتت کنم می‌گویم وظیفه‌ی من تا همینجا بود که انجام دادم. از تو هم ممنونم که حرفم را زمین نزدی و به خاطر احترام به من مقام خودت را زیر پا گذاشتی از حالا به بعد تصمیم با خودت است. هر کاری دوست داری بکن .... من راضی‌ام.
حاجی بلافاصله به سراغ پسر رفت و گفت:«این کتانی‌ها داشت پایم را داغان می‌کرد مانده بودم چه کارش کنم که خدا تو را رساند کتانی‌ها را به نوجوان بسیجی داد بعد هم پوتین‌های رنگ و رو رفته‌ او را به پا کرد.

منبع:کتاب معلم فراری صفحه 51
حلقه ازدواج
مراسم ازدواجمان ساده بود. یک انگشتر عقیق برای ابراهیم خریدیم. به قیمت 150 تومان پدرم از خرید رضای نبود می‌گفت:«تو آبروی ما را بردی» وقتی ابراهیم تنماس گرفت گفت:«شما بروید یک حلقه ی آبرودار بخرید بیاورید بعد بیایید با هم صحبت کنیم». ابراهیم گفت:«این از سر من هم زیاد است شما فقط دعا کنید من بتوانم توی زندگی مشترکم حق همین انگشتر را هم درست ادا کنم بقیه‌اش دیگر کرم شماست و مصلحت خدا خودش کریم است».
به همین انگشتر هم خیلی مقید بود. وقتی در عملیات بیت‌المقدس شکست، گشت و یکی با همان مدل خرید. با خنده گفتم:«حالا چه اصراری است که این همه قید و بند داشته باشی؟» گفت:«این حلقه سایه ی یک مرد یا یک زن است توی زندگی مشترک». من دوست دارم سایه‌ی تو همیشه دنبال من باشد. این حلقه همیشه در اوج تنهایی‌ها همین را به یاد من می‌آورد و من گاهی محتاج می‌شوم که یاد بیاورم. می‌فهمی محتاج شدن یعنی چه؟


منبع:کتاب به مجنون گفتم زنده بمان

شهادت
سید حمید و حاج همت سوار بر موتور شدند و من پشت سرشان بودم فاصله‌مان یکی دو متر می‌شد سنگر پایین جاده بود و برای رفتن روی پد وسط باید از پایین پد می رفتیم. روی جاده این کار باعث می‌شد سرعت موتور کم شود کار هرروزمان بود عراقی‌ها روی آن نقطه دید کامل داشتند تانکی آنجا بود که هروقت ماشینی یا موتوری بالا و پایین می‌شد گلوله‌اش را شلیک می‌کرد. آن روز موتور حاجی رفت روی پد من هم پشت سرش رفتم. طبق معمول گلوله‌ی توپ شلیک نشد اما یک حسی به من می‌گفت:«گلوله شلیک می‌شود حاج همت را صدا زدم و گفتم:«حاجی! این جا را پر گاز تر برو» گلوله همان لحظه منفجر شد.و دود غلیظی آمد بین من و موتور حاج همت صدای گلوله و انفجارش موجی را به طرفم آورد که باعث شد تا چند لحظه گیج و مبهوت بمانم و نفهمم چه اتفاقی افتاده رسیدم روی پد وسط چشمم به موتوری افتاد که سمت چپ جاده افتاده بود دو جنازه هم روی زمین افتاده بودند.
آرام رفتم سمتشان اولین نفر را برگردانم دیدم تمام بدنش سالم است. فقط سر ندارد. و دست چپ موج صورتش را برده بود. اصلاً شناخته نمی‌شد. عرق سردی روی پیشانی‌ام نشست. دویدم سراغ نفر دوم سید حمید بود همیشه می‌شد از لباس ساده‌اش او را شناخت.
یاد چهره‌شان افتادم دیدم هردوشان یک نقطه مشترک داشتند آن هم چشم‌های زیبایشان بود. خدا همیشه گفته هرکسی را دوست داشته باشد بهترین چیزش را می‌گیرد و چه چیزی بهتر از این چشم‌ها. بالاخره ابراهیم همت نیز از میان خاکیان رخت بربست و به ارزویش رسید.

منبع:کتاب به مجنون گفتم زنده بمان صفحه 237

راوی:مهدی شفازند


سردار بی‌سر
آخرین باری كه او را دیدم در جزیره بود. عملیات خیبر به اوج رسیده بود. حاجی در خود فرو رفته و حالت عجیبی داشت. در چشمانش انتظاری بزرگ موج می‌زد. حال مسافری را داشت كه آماده عزیمت است اما افسوس كه ما آن وقت درنیافتیم. به نزدیكش كه رسیدم سلام كردم. پاسخم را داد و گفت: «بچه‌ها قرار است به اینجا بیایند و خط را تحویل بگیرند. منطقه را خوب برایشان توجیه كن.» گفتم: «چشم حاج آ قا.» خداحافظی كرد و رفت. ساعتی گذشت. باید به حاج همت گزارش می‌دادم. با یكی از دوستان به طرف قرارگاه حركت كردیم. در مسیر جنازه‌ای دیدیم كه سر نداشت.
از موتور پیاده شدیم و جنازه را به كنار جاده كشیدیم. در قرارگاه هیچكس از حاجی خبر نداشت و همه به دنبال او می‌گشتند. ناگهان به یاد جنازه افتادم. بادگیر آبی كه جنازه به تن داشت درست شبیه بادگیر حاجی بود. با سرعت به محل قبلی بازگشتم جنازه را به معراج شهدا برده بودند. با عجله به معراج رفتم. در راه تنها چیزی كه ذهنم را اشغال كرده بود زیر پیراهن قهوه‌ای و چراغ قوه كوچكی بود كه حاجی همیشه به همراه داشت. در میان پیكرهای مطهر شهدا همان اندام بی‌سر توجهم را به خود جلب كرد زیر پیراهن قهوه‌ای و چراغ قوه‌ای كوچك. آه از نهادم بلند شد. ابراهیم سر در ره دوست نهاده بود. خبر شهادت حاجی تا چند روز مخفی نگه داشته شد. بعد از اتمام عملیات خیبر، رادیو اعلام كرد: «سردار بزرگ اسلام، فاتح خیبر، حاج ابراهیم همت فرمانده تیپ 27 محمد رسول الله به شهادت رسید.»
اگر در حین ا نجام عملیات دشمن این خبر را می‌شنید روحیه گرفته و امكان شكست عملیات پیش می‌آمد. پس پیكر بی‌سر آن عزیز چون شمعی در میان دوستان روزها به انتظار ماند. با اعلام خبر، پیكر شهید همت را به دو كوهه بردیم تا با آن مكان دوست داشتنی‌اش وداع كند. در تهران، اصفهان و شهرضا تشییع جنازه با شكوهی برای او برگزار شد و شاید او تنها كسی باشد كه با پركشیدنش سه شهر را به خروش آورد.

منبع:كتاب سردار خیبر

گفتم ابراهیم ابراهیم... خندید و رفت

امروز سالگرد شهادت شهید ابراهیم همت است. در طول هشت سال دفاع مقدس بسیاری از رزمندگان و فرماندهان سپاه اسلام به درجه رفیع شهادت نائل شدند ، کسانی همچون شهید باکری ها و شهید عباس کریمی ها که آنها نیز در همین ایام سالگرد شهادتشان است.
برای تجلیل از شهید همت ، به سراغ همسر و سه تن از همرزمان او رفته ایم تا روایتی متفاوت از زندگی و نحوه شهادت حاج ابراهیم همت را بازگو کنند.

همسر شهید همت: صبح قرار بود راننده زود بیاید دنبالش بروند منطقه. دیر کرد. با 2 ساعت تاخیر آمد. گفت: ماشین خراب شده حاجی. باید بردش تعمیر.
ابراهیم خیلی عصبانی شد. پرخاش کرد. داد زد و گفت: برادر من! مگر تو نمی دانی آن بچه های زبان بسته الان معطل ما هستند؟ مگر نمی دانی نباید آنها را چشم به راه گذاشت؟ آخر من به تو چی بگویم؟
من از خوشحالی توی پوست خود نمی گنجیدم. چون ابراهیم 2 ساعت دیگر مال من بود. روزهای آخر اصلا نمی توانست خودش را کنترل کند. عصبانی بود ، خیلی عصبانی بود آمدیم توی اتاق تکیه دادیم به رختخواب ها که گذاشته بودیمشان گوشه اتاق. مهدی داشت دورش می چرخید. برای اولین بار داشت دورش می چرخید. همیشه غریبی می کرد. تا ابراهیم بغلش می کرد یا می خواست باش بازی کند ، گریه می کرد. یک بار خیلی گریه کرد. طوری که مجبور شد لباسهایش را در بیاورد ببیند چی شده. فکر می کرد عقرب توی لباس بچه است. دید نه. گریه اش فقط برای این است که می خواهد بیاید بغل من.
گفت زیاد به خودت مغرور نشو دختر! اگر این صدام لعنتی نبود ، بهت می گفتم که بچه مان مرا بیشتر دوست می داشت یا تو را.
با بغض گفت: خدا لعنتت کند ، صدام ، که کاری کردی بچه مان هم نمی شناسدمان.
ولی آن روز صبح این طور نبود. قوری کوچکش را گرفته بود دستش. می آمد جلوی ابراهیم ، اداهای بچگانه درمی آورد می گفت بابایی د.
خنده هایی می کرد که قند توی دل آدم آب می شد. ابراهیم نمی دیدش. محلش نمی گذاشت. توی خودش بود.
سعی کردم خودم را کنترل کنم. نتوانستم. عصبانی شدم گفتم تو خیلی بی عاطفه ای ابراهیم. از دیشب تا حالا که به من محل نمی دهی ، حالا هم که به این بچه ها. جوابم را نداد. رویش را کرد آن ور.
عصبانی تر شدم گفتم با تو هستم مرد ، نه با دیوار.
رفتم روبه رویش نشستم. خواستم حرف بزنم که دیدم اشک تمام صورتش را خیس کرده.
گفتم حالا من هیچی ، این بچه چه گناهی کرده که....
رفتنش را دیدم. دیگر آن دلبستگی قبلی را به ما نداشت. دفعه های قبل می آمد دور ما می چرخید ، قربان صدقه مان می رفت ، می گفت ، می خندید ، ولی آن شب فقط آمده بود یک بار دیگر ما را ببیند ، خیالش راحت بشود و برود.
مارش حمله که از رادیو بلند شد ، گفت عملیات در جزیره مجنون است. به خودم گفتم نکند شوخی های ما از لیلی و مجنون بی حکمت نبوده ، که ابراهیم حالا باید برود جزیره مجنون و من بمانم اینجا؟
فهرستی را یادم آمد که ابراهیم آن بار آورد نشان من داد گفت همه شان به جز یک نفر شهید شده اند.
گفت چهره اینها نشان می دهد که آماده رفتن هستند و توی عملیات بعدی شهید می شوند.
عملیات خیبر را می گفت ، در جزیره مجنون. تعدادشان 13 نفر بود. ابراهیم پایین فهرست نوشت چهارده و جلوش 3 تا نقطه گذاشت. گفتم کیه این چهاردهمی! گفت: نمی دانم.
لبخند زد و نمی خواستم آن لحظه بفهمم منظورش از آن 14 و آن 3 نقطه و آن لبخند چیست. بعدها یقین پیدا کردم آمده از همه مان دل بکند ، چون نرفت مثل هر بار بند پوتین های گشاد و کهنه اش را توی ماشین ببندد. نشست دم در ، با آرامش تمام بندهای پوتینش را بست. بعد بلند شد رفت مهدی را بغل گرفت که با هم برویم به خانه عبادیان سفارش کند ما پیش آنها زندگی کنیم تا بنایی تمام شود. توی راه می خندید. به مهدی می گفت بابا تو روز به روز داری تپل و مپل تر می شوی. فکر نمی کنی این مادرت چطور می خواهد بزرگت کند؟
اصلا نمی گفت من یا ما. فقط می گفت مادرت.
می گفت: اینقدر نخور بابا ، خیکی می شوی اذیتش می کنی. باشد؟
وقتی در زد و خانم عبادیان آمد ، یکی از بچه ها را داد دستش ، ازش تشکر کرد ، دعاش کرد که چقدر زحمت ما را می کشد. بخصوص برای مصطفی ، که آنجا به دنیا آمده بود و تمام بی خوابی ها و سختی های آمدنش روی دوش او بود اگر ابراهیم نبود. می خواست حسابش را صاف کند با تشکرهایی که می کرد یا عذرهایی که می خواست.
به من گفت ، مثل همیشه حلالم کن ، ژیلا.
خندید و رفت.
دنبالش نرفتم. همان جا ایستادم و نگاهش کردم که چطور گردنش را راست گرفته بود و قدش از همیشه بلندتر به نظر می رسید. که چطور داشت می رفت. که چطور داشت از دستم می رفت و چقدر آن لباس سبز بهش می آمد. از همان لحظه داشت دلم براش تنگ می شد. می خواستم بدوم بروم پیشش ؛ نشد ، نرفتم ، نخواستم. به خود می گفتم بازمی گردد. مطمئنم.
اما حالا آمدم معراج شهدا و بالای تابوتش نمی خواستم ببینمش تا مطمئن شوم خود ابراهیم است. می خواستم خودم را گول بزنم که جنازه سر ندارد و می تواند ابراهیم نباشد و می توانم باز منتظرش باشم. اما نمی شد. خودش بود. آن روزها زده بود به سرم. هر کسی مرا می دید ، می فهمید حال عادی ندارم و خودم هم فکر نمی کردم زنده بمانم. یقین داشتم تا چهلمش زنده نمی مانم. قسمش می دادم ، التماسش می کردم ، به سر خودم می زدم که مرا هم با خودش ببرد و وقتی می دیدم هنوز زنده ام می گفتم من هم برات آبرو نمی گذارم که بی من رفتی ، بی معرفت.
دو سه بار غش کردم ، آن هم من که هرگز فکرش را نمی کردم توی سیستم بدنم غش کردن معنا داشته باشد.
بارها کنار گوش بچه های شیرخواره اش زمزمه می کرد که از این بابا فقط یک اسم برای شما می ماند. تمام زحمتهای شما برای مادرتان است.
به من می گفت من نگران بچه ها نیستم. چون آنها را می سپارم به دست تو. نگران پدر و مادرم هم نیستم. چون بعد از عمری با افتخار رفتن من زندگی می کنند.
می گفتم چه حرفها می زنی تو؟ رفتنی اگر باشد هردومان با هم.
می گفت تعارف نمی کنم به خدا. مطمئنم تو می نشینی بچه هام را بزرگ می کنی. مطمئنم نمی گذاری هیچ خلایی توی زندگی شان پیدا شود. مطمئنم از همه نظر ، حتی عاطفی ، تامین شان می کنی ، ژیلا.
می گفت خدایا! من زن جوانم را به دست کی بسپارم؟
او امروز مرا می دید. به خوابم هم که آمد ، با برادرش ، جلو نیامد بام حرف بزند.
به برادرش گفتم چرا ابراهیم نمی آید جلو؟
گفت از شما خجالت می کشد. روی جلو آمدن ندارد.
خودش می دانست ، هنوز هم می داند ، که طعم زندگی با او را اصلا از جنس دنیا نمی دانستم. بهشتی بود. شاید به خاطر همین بود که همیشه می گفت من از خدا خواسته ام که تو جفت دنیا و آخرت من باشی.
می گفتم اگر بهتر از من ، بسازتر از من گیر آوردی چی؟
می گفت قول می دهم ، مطمئن باش که فقط منتظر تو می مانم.
خدا وعده بهشتی داده که به شما جفت نیکو می دهم و من هم یقین دارم ابراهیم جفت نیکوی من است.
بعدها هم دیگر کمتر گریه کردم ، وقتی این چیزها یادم آمد یا می آید.
گاهی حتی با دوستهام شوخی می کنم می گویم من ابراهیم را سه طلاقه اش کرده ام.
دیگر مثل قبل نمی سوزم. شاید به همین دلیل بود که با چند تا از زنهای شهید تصمیم گرفتیم برویم قم زندگی کنیم.

محسن رضایی: اولین باری که درجنگ به کسی عنوان سیدالشهداء دادند در همین عملیات خیبر بود برای «حاج همت»درس می دادم آنجا ، شیمی ، الان هم شیمی درس می دهم. اصفهان البته و اصلا ناراحت نیستم که زمانی قم بودم و خانه مان شده بود مامن دوستهای ابراهیم و خانواده هاشان.
یک بار به شوخی گفتم راه قدس از کربلا می گذرد و راه بهشت از خانه ما.
سختی ها را این طور تحمل می کردم. گاهی هم البته کم می آوردم. مثل آن بار که یکی از پسرها نیمه شب داشت توی تب می سوخت. کسی نبود. نمی دانستم چی کار کنم. آن شب نه بچه خوابید و نه من. دم صبح ، نزدیک اذان ، گریه ام گرفت. به ابراهیم گفتم بی معرفت! دست کم دو دقیقه بیا این بچه را نگه دار ساکتش کن!
خوابم نبرد. مطمئنم ، ولی در حالتی بین خواب و بیداری دیدم ابراهیم آمد بچه را ازم گرفت. دو سه بار دست کشید به سرش و... من به خودم آمدم دیدم بچه آرام خوابیده. به خودم گفتم این حالت حتما از نشانه های قبل از مرگ بچه است. خیلی ترسیدم. آفتاب که زد ، بی قرار و گریان ، بلند شدم رفتم دکتر.
دکتر گفت این بچه که چیزیش نیست.
حضورش را گاهی این طور حس می کردیم. او همه جا با من است ، او همه جا با ماست ، یقین دارم. بخصوص وقتی می روم سراغ آخرین یادداشتی که برای من نوشت ، درآن روزها که ما خانه نبودیم. نوشته بود: سلام بر همسر مومن و مهربان و خوبم.
گرچه بی تو ماندن در این خانه برایم بسیار سخت بود ، ولیکن یک شب را تنهایی در اینجا به سرآوردم. مدام تو را اینجا می دیدم. خداوند نگهدار تو باشد و نگهدار مهدی ، که بعد از خدا و امام همه چیز من هستید. ان شاءالله که سالم می رسید. کمی میوه گرفتم. نوش جان کنید. تو را به خدا به خودتان برسید. خصوصا آن کوچولوی خوابیده در شکم که مدام گرسنه است. از همه شما التماس دعا دارم. ان شاءالله به زودی به خانه امیدم می آیم.

اکبر حاج محمدی: ما گردان 410 بودیم ، از لشکر 41 ثارالله (ع)... صبح آن روز ، به گمانم نزدیک ساعت 8 ، سید حمید میرافضلی و حاج همت آمدند برای بازدید خط. فرمانده لشکرمان حاج قاسم سلیمانی و رضا عباس زاده هم بودند. حاج همت را من هنوز درست نمی شناختم. به من گفت بروم پیامی را از بی سیم به یکی از تیپهای لشکرش ابلاغ کنم و زود برگردم. سیدحمید نشسته بود ترک موتور حاج همت. رفتم ابلاغ کردم و سریع برگشتم. نبودند! نه سید ، نه حاجی. گفتم: کجا رفته اند؟ گفتند: همین الان رفتند. بعد فهمیدم با هم رفته اند به طرف چهارراه مرگ ، توی خود جزیره جنوبی مجنون.

مهدی شفازند: سوار بر موتورهایمان ، راه افتادیم. موتور حاج همت و میرافضلی که ترک حاج محمدی نشسته بود ، از جلو می رفت و من هم پشت سرشان. فاصله مان با هم دو ، سه متری بیشتر نبود. سنگر پایین جاده بود و برای رفتن رو پد وسط ، باید از پایین پد می رفتیم روی جاده. همین کار، باعث می شد دور و شتاب موتور کم بشود. البته این ، کار هر روزمان بود. عراقی ها روی آن نقطه دید کامل داشتند. درست به موازات نقطه مرکزی پد ، تانکی را مستقر کرده بودند و هر وقت ماشین یا موتوری پایین و بالا می شد و نور آفتاب به شیشه شان می خورد ، تیر مستقیمش را شلیک می کرد. ما موتورها را با گل مالی بدنه شان استتار کرده بودیم ، با این حال عراقی ها باز ما را می دیدند. آخر فاصله خیلی نزدیک بود.
موتور حاج همت کشید بالا تا برود روی پد. من هم پشت سرشان رفتم. حسی به من می گفت الان گلوله شلیک می شود.
رو به حاج همت گفتم: حاجی! این جا را پرگازتر برو! در یک آن ، گلوله شلیک و منفجر شد. دودی غلیظ آمد، بین من و موتور حاج همت قرار گرفت.
صدای گلوله و انفجارش موجی را به طرفم آورد که باعث شد تا چند لحظه گیج و مبهوت بمانم. طوری که نفهمم اصلا چه اتفاقی افتاده. گاز موتور را دوباره گرفتم و رسیدم روی پد وسط. از بین دود باروت آمدم بیرون. راه خودم را رفتم. انگار یادم رفته بود چه اتفاقی افتاده و با کی ها همسفر بوده ام. در یک لحظه ، موتوری را دیدم که افتاده بود سمت چپ جاده. 2جنازه هم روی زمین افتاده بودند. به خودم گفتم: من صبح از همین مسیر آمده بودم. اینجا که جنازه ای نبود. پس این جسدها مال چه کسانی است؟ نمی دانم شاید آن لحظه دچار موج گرفتگی شده بودم.
شاید هم این کار خدا بود. آرام از موتور پیاده شدم و آن را گذاشتم روی جک. رفتم به طرفشان. اولین نفر، به رو، روی زمین افتاده بود. او را که برگرداندم ، دیدم تمام بدنش سالم است. فقط صورت ندارد و دست چپ. موج آمده و صورتش را برده بود. اصلا شناخته نمی شد. در یک آن ، همه چیز یادم آمد! عرق سردی روی پیشانی ام نشست. رفتم سراغ دومی که او هم به رو افتاده بود. نمی توانستم باور کنم که این ، جسد سیدحمید است. از لباس ساده اش او را شناختم. یاد چهره شان افتادم. دیدم همت و سیدحمید ، هر دو یک نقطه مشترک دارند و آن هم چشمهای زیبایشان است. خدا همیشه گفته هر کی را دوست داشته باشد ، بهترین چیزش را می گیرد و چه چیزی بهتر از چشمهای آنها؟!

محسن رضایی: در تماس بی سیم با فرمانده قرارگاه جزیره جنوبی ، گفتم حاجی چطوره؟ وضع اش را سریع بگو. گفت گفتنی نیست. گفتم ولی تو به من می گویی. چی شده؟ گفت همت شهید شده! نتوانستم بایستم. نشستم... عراقی ها حتی جشن گرفتند. توی رسانه هاشان با خوشحالی اعلام کردند یکی از فرمانده های قوی ایران را کشته اند. اولین باری که در جنگ به کسی عنوان سیدالشهداء دادند ، در همین عملیات خیبر بود برای «حاج همت». 

روزگار عاشقی

با وضو وارد شوید (دوکوهه)

«دوکوهه» آخرین ایستگاه قطار بود؛ بچه­ ها از همین جا به مناطق مختلف در خطوط مقدم اعزام می­شدند. دوکوهه نام آشنای همه رزمنده‌هاست. ردپای همه شهیدان را می­توانی توی دوکوهه پیدا کنی. دوکوهه پادگانی نزدیک اندیمشک و متعلق به ارتش که زمان جنگ، بخش جنوبی آن سهم سپاه شد.

این ساختمان‌های خالی هر کدام حکایتی هستند برای خودشان. گوش‌ات را روی دیوار هر کدام که بگذاری، صدایی می­شنوی. صدای یکی که روضه­ قاسم می­خواند، صدای کسی که روضه­ علی اکبر...، اینجا دیوارها هم چون بچه‌ها زخمی­اند هنوز. نگاه کن شاید پوکه فشنگی تو را مهمان گذشته کند، تعجب نکن. گاهی وقتها، عراقی‌ها بمبهایشان را یکراست سر همین پادگان خالی می­کردند، تا شاید اینجا خالی شود.

همه بودند. اصفهانی، اراکی، همدانی، خراسانی همه لهجه‌ای صبح‌ها ورزش صبحگاهی داشتند؛ یک، دو، سه... شهید! اگر خوب گوش کنی صدای دلنشین شهید گلستانی را هم می­شنوی. که با صدای دلنشین پادگان را گلستان می‌کرد، هنوز صدایش از بلندگوهای سرتاسر پادگان می­آید: اللهم اجعل صباحنا، صباح الابرار...

تابلوی تیپها و گردانها را هنوز برنداشته­اند، خوش سلیقگی کرده­اند تا تو بروی و بخوانی: حمزه، کمیل، میثم، سلمان، مالک، عمار، ابوذر... اینجا همه شیطنت می­کنند، سر به سر هم می­گذراند، شور و حال دارند. به خوبی می­دانند که بعد از عملیات، خیلی­هایشان پرنده می‌شوند، بچه­ها می­گردند تا برای سفر آسمانی­شان، همسفر پیدا کنند.

گاهی که عملیاتی در پیش باشد، دوکوهه پر از نیرو می‌شود. آنقدر که فضای اطراف ساختمانها هم چادرهای بزرگ و کوچک برپا می­کنند. آن وقت تو فکر کن دم اذان است. دوکوهه است و یک حوض کوچک و یک حسینیه­ کوچک. بسیجی­ها می‌ریزند دور حوض، اصلا صف می­گیرند دور حوض. «قربان دستت، داری می‌روی حسینیه به امام جماعت هم بگو قامت نبندد ما هم برسیم!» چه دست‌ها که در این حوض وضو نگرفت و در میدان مین نیفتادند.

نمازهای حسینیه حال و هوای دیگری داشت. سرسری نبود. همه­اش تضرع و گریه و خوف... تن آدم می­لرزید. این همه یار خمینی ؟! که همه چیزشان را فدای نگاه او می‌کنند. خدایا اگر مهدی(عج) می‌آمد چه می‌شد؟!

دوکوهه، سردار زیاد داشت. حاج احمد متوسلیان، حاج همت و... . همت می­گفت فرمانده­ای که عقب بنشیند و بخواهد هدایت کند، نداریم. خودش می­رفت خط مقدم. آخرش هم شد سردار بی­سر خیبر. اسم حسینیه هم شد «حاج همت». باید همت کنی تا به راز نهفته دوکوهه پی ببری.

وقت عملیات، سکوت پر معنا و حزن انگیزی فضای پادگان دوکوهه را فرا می­گیرد. کسی هم اگر می­ماند، همه­اش به این فکر می­کرد که حالا سینه چند نفر، سپر گلوله­های دشمن شده است. نه فقط ایمان و خلوص بلکه، حس میهن پرستی را هم باید در چشم­های رزمنده­های اینجا پیدا می­کردی. خانه و زندگی و سرمایه جانشان را می­دادند برای این یک وجب خاک، «ایران!»، راستی کجا بودند آنانی که در بد حادثه در کنار شومینه‌ها در دل زمستان لم می‌زدند، به یاران خمینی ناسزا می‌گفتند و دم از ایران می‌زدند، کجا بودند آنانی که یک لحظه گرمای پنجاه درجة جنوب را درک نکردند و در رستوران‌های شمال شهر بستنی هفت‌رنگ ایتالیایی می‌خوردند و دم از ایران می‌زدند.

اگر شلمچه را با غروبش می­شناسند، دوکوهه را هم با شبهایش می‌شناسند. دلت می­خواهد توی تاریکی شب، لابه­لای این ساختمانها پیچ و تاب بخوری، بروی، بیایی و در این رفتن و آمدن‌ها، بعضی حقایق­، دستگیرت شود.

این وسط، چاشنی دیوانگی­های تو، جملاتی است از شهید سبز، سید مرتضی آوینی که تو را همراهی می­کند قدم به قدم.

«دوکوهه مغموم است و دلتنگ یاران عاشورایی خویش است...» و می‌توانی بفهمی «شرف المکان بالمکین» یعنی چه؟ یعنی کسی که روزی اینجا نشسته بود، وضو گرفته بود نمازخوانده بود. اهل آسمان بود پس اینجا آسمان است نه!

یکی از بسیجی­ها روی یکی از دیوارها نوشته: «ای کسانی که بعداً به این ساختمان­ها می­آیید، تو را به خدا با وضو وارد شوید.»

«دوکوهه مغموم مباش که یاران آخر الزمانی­ات از راه می رسند...» و شاید تو هم یکی از آنها باشی

شلمچه , خواندنی ترین كتاب حماسه

شلمچه خلاصه عشق است و قطعه ای از بهشت , شلمچه , آینه ایست كه تمام جبهه با خاكهای سرخش در آن می درخشد. و دریچه آسمانی است كه از آن بوی رشادت و عطر دلنواز شهادت میوزد. شلمچه تندیس زیبای عشق است كه در میدان ایثار قد كشیده است . شلمچه شهر شهود و شهادت است . شلمچه مثنوی بلندایثار است و فرودگاه عشق و عروجگاه دل . صحرای خشكی كه دریای مواج خون و اشكهای عاشقانه در تربت پاكش دارد با قلب خونینی كه هنوز زیبا و دلنواز می تپد و خون غیرت و مردانگی را در رگهای این دیار می دواند و حدیث بلند حیات با عزت را زمزمه می كند. زمین خاكی شلمچه , زیباتر از آبی آسمان است چرا كه شلمچه قتلگاه مرغان عاشقی است كه برای وصال بی قرار بودند و از كوچه پس كوچه های منیت و مادیت رهیده و به شهر دلگشای معنویت و شهادت دل بستند. آری ! شلمچه شاهنامه بلند شهادت است , دیوان عاشقی است , شعرهای سرخ , با واژه های خون , به وزن عشق و قافیه هایی از جنس قلب پاره پاره عاشقی و در قالب غزل عشق و مثنوی بلند شهادت » , دیوانی كه شكسته دلان عارف با قلم استخوان و مركب خون و با خط شكسته عروج نوشتند و این صفحه طلایی تاریخ ایران اسلامی را با خون دل تهذیب شده شان تذهیب كردند. آری ! شلمچه كتاب است , خواندنی ترین كتاب حماسه . شلمچه آسمان است سرشار از ستاره های سرخ . شلمچه بهار است لبریز از گلهای محمدی , شلمچه دریاست , مواج از موجهای عاشقی . شلمچه بازار است , بازار عشقبازی و جانبازی , شلمچه تابلو است تابلوی حماسه و عرفان كه بر تارك تاریخ ایران اسلامی می درخشد. جایگاه اهل زیارت است نه اهل زر , زیارتگاه دلدادگانی كه خود زائرانی بودند كه در نیمه راه سفر عاشقی پرپر شدند و به مولای عشق پیوستند و زیباترین حدیث بندگی را با بندبند وجودشان و با قطره قطره خونشان نوشتند. یعقوبهای بی قراری كه برای رسیدن به یوسف زیبای شهادت بی قراری می كردند و زلیخای دنیای نتوانست آنها را مفتون خویش كند. آنان كه هنوز از دشمن نفس خویش رها نشده اند و دلشان در تصرف شیطان است چگونه می توانند قدر مجاهدانی را بدانند كه در كوله پشتی دلشان جز عشق و ایثار نبود. آنان باید بدانند كه شلمچه و شهیدانش و شاهدان و شائقان و مشتاقانش خورشید بی غروبند , چرا كه عاشورا و عاشورائیان آفتاب آسمان عشقند كه هیچ ابر آلوده و تاریك یزیدی نمی تواند جلوی تابش آنها را بگیرد.

طلاییه عجب طلاییه

ان که صحبت می کند می گوید" طلاییه عجب طلاییه"

من یاد ویترین طلا فروشی شهر می افتم و طلاها یی

که با رنگ طلایی شان ادم را میخکوب می کند

خاصیت رنگ طلایی این است که جذب کننده است

یعنی تو قادری چند ساعت پشت ویترین بایستی و

نگاه کنی.

اما طلاییه!

ما الان دو ساعت است که اینجا بیتوته کردیم

این را وقتی می فهمم که به ساعتم نگاه می کنم

خنده ام می گیرد فکرکردم نیم ساعته که اینجاییم

اما نه دو ساعت گذشته و من نه خستگی در کسی می بینم

و نه دل کندن و رفتن

ان که صحبت می کندحتما ساعت ها اینجا بوده

 وهر بار برایش جذاب تربوده که می گوید" طلاییه عجب طلایی"

اما واقعا طلاییه چقدر با طلا فرق دارد؟

ان دنیا دارد تفاخر دارد ثروت دارد علافی دارد...

اما طلاییه هیچ کدام را ندارد

راستی طلاییه چه طلایی دارد که این قدر محب دارد؟

 

طلاییه

وعده ی دیدار من و شما ملکوت...

شلمچه یعنی! نه نگویم بهتر است. ای کاش شلمچه خودش خودش را معرفی می کرد.

شلمچه که گم نشده ما گم شده ایم. شلمچه باید ما را معرفی کند.

ای شهدا! اجازه می دهید از برهوت حرف بگذرم و راحت تر حرف بزنم؟

بغض کالی راه گلویم را بسته هم می شود گریه کنم هم نمی شود. غمی به سنگینی یک کوه روی دلم نشسته و پا نمی شود. می خواهم احساسم را عوض کنم .

شهدا! من آدم به در دنخوری هستم. سال هاست بدون گواهینامه ی عبودیت و زندگی زندگی کرده ام  بارها جریمه شد ه ام به خاطر اشتباهات کلی و جزئی.

بارها تصادم کرده ام.

بارها تصمیم گرفته ام به شما برسم ولی همیشه برای رسیدن به شما زود دیر می شود.

رو به روی شما ایستاده ام و با خودم حرف می زنم. خودی که شکل دیگری شده.

اشک در چشم هایم موج می زند و می رقصد روی گونه هایم.

کمکم کنید تا اجازه ندهم غریبه ها به خلوت باشکوهم هجوم بیاورند.

و لحظه های سبزم را رنگ کنند زرد سیاه کبود...

راستی جایی که حضور روشن خدا نباشد دوست داشتن معنی ندارد.

این روزها به نحو عجیبی مکدرم چتری به دست ابرها بدهید تا باران گریه ام خیسشان نکند.

من هوای باریدن دارم. حس می کنم شکستنی شد ه ام.

شهدا! من منتظرم کمک کنید : تمام دست ها برای شمارش این انتظار کم است.

زندگی برایم صفحه ی شطرنجی است که مرا مات کرده.

کمکم کنید از اول بازی کنم.

من قانون بازی را نمی دانستم.

برای همین بازنده شدم.

راستی! مگر تمام آدم های بزرگ  که در تاریخ بشر تحول ایجاد کردند مثل شما  فرشته بودند؟

چرا من نتوانم؟ در خود تحول ایجاد کنم؟

من به شهید محمد علی رجائی ایمان دارم که گفت: همه اش نباید دیگران سرنوشت باشند و تو سرنوشت آنها را بخوانی حالا یک بار هم تو سرنوشت درست کن و بگذار دیگران بخواند.

شهدا! کمکم کنید تا سرنوشت درست کنم.

کمکم کنید تا پله های غرور خودخواهی غفلت و منیت را پاره کنم و پرواز کنم.

کمکم کنید تا به قول بچه های جنگ شب عملیات نور بالا بزنم.

کمکم کنید تا از پل هوی و هوس سربلند بگذرم.

کمکم کنید تا از مرداب گناه رهایی یابم.

وعده ی دیدار من و شما ملکوت...

برگرفته از وبلاگ :
من پی رد شهدا می گردم

عباس كه رفت...

سال 75 اربعین شهادت سالار شهیدان مصادف بود با چهلمین روز شهادت عباس صابرى.
عباس از اون بچه رزمنده هایى بود كه بعد از جنگ نتونست تو شهر بمونه، و از مال دنیا، فقط یه دیپلم ریاضى داشت. خونوادش هرچى اصرار كردن توى تهران بمونه و بره دنبال زندگى، به خرجش نرفت. داداشش حسن، تو عملیات بیت المقدس 2 شهید شده بود و عباس هم غیر از رسیدن به داداش و رفیقاش، هیچ فكر و ذكر دیگه اى نداشت و الحق مصداق: دست از طلب ندارم تا كامن من برآید
یا جان رسد به جانان یا جان زتن درآید.

همه اونایى كه عباس رودیده بودن و باهاش آشنایى داشتن، به صداقت و مهربانى و لبخند او و زود عصبانى شدنش، عادت داشتن، حالات عرفانى و خوبى هاى عباس صابرى رو باید از بچه هاى مسجد جامع خرمشهر كه چند ماهى با اونا برخورد داشته، شنید. فقط اینو بگم كه عباس یه كارى با بچه هاى خرمشهر كرده بود كه وقتى شهید شد، همشون بلافاصله و سراسیمه اومدن تهران واسه تشییع جنازه و ختم عباس. یكى شون به نام «عقیل» مى گفت:
- ما چون زمان جنگ كوچك بودیم و با شهدا ارتباط نداشتیم، فقط اوصاف اونا رو شنیده بودیم، بعد از جنگ، عباس اولین شهیدى بود كه ما باهاش زندگى كردیم و حالات معنوى شهدارو كاملا مشاهده كردیم.
بعدهم از نماز شب ها و مناجات هاى عباس صابرى گفت.
شهادت عباس روز هفتم محرم سال 75 بود و روز عاشورا پیكرش رو تو بهشت زهرا به خاك سپردن. اون چند روز آخر عباس رواز زبون «عباس قنبرى» براتون مى گم:
- تو فكه با بچه هاى تفحص لشكر 27 بودیم. به اهواز زنگ زدم كه حال بچه هاى كمیته جستجوى مفقودین رو جویا بشم كه عباس صابرى به من گفت: «مى خوام از اینجا تسویه حساب كنم و بیام پیش شما» خلاصه كار عباس درست شد و اومد فكه پیش ما.
روزها با برو بچه ها و عباس، براى پیدا كردن پیكر شهدا، جلو مى رفتیم. عباس هم كه تخصصش تخریب و به قول خوشد «از بین بردن فنرهاى (مین هاى) عراقى» بود، براى ما معبر باز مى كرد تا داخل میدون هاى مین به دنبال شهدا بگردیم. دو روز قبل از ماه محرم، عباس گفت: «مى خوام واسه دهه اول محرم برم تهران». منم بهش گفتم: «همه عشق كربلا و شهدا اینجاست. خود امام زمان هم میاد اینجا و با این بدن شهدا واسه امام حسین گریه مى كنه. تو هم نرو تهرون و اینجا بمون. با هم عزادارى مى كنیم».
از من اصرار و از اون انكار، كه عباس گفت: «میرم، ولى سوم محرم بر مى گردم».
خلاصه یك روز قبل از محرم، عباس با «سید تقى موسوى» اومدن تهران. عصر روز سوم محرم بود و دم در سوله نشسته بودم كه دیدم عباس با یكى از بچه ها اومد. تا رسید، بهش گفتم: «عباس تو عجب حالى دارى ها، حال و هواى دهه اول محرم تهران رو ول كردى، اومدى اینجا؟ اینو بهت بگم كه شربت مربت خبرى نیست». منظورم شربت شهادت بود، ولى عباس فكر كرد شربت آبلیمو را مى گم. گفت: «مهم نیست، سخت نگیر...» سوار ماشین شدن و رفتن جلو.
دم دماى غروب بود كه برگشتن. گفتم: «كجا رفته بودین؟ گفت: «رفتیم مقتل محمود غلامى و سعید شاهدى رو زیارت كنیم».
شب جمعه، روز چهارم محرم بود كه عباس به من گفت: «بلند شو بریم شهر» و رفتیم اندیمشك. قرار بود یكى از دوستانش از تهران بیاد دو كوهه كه ما هم رفتیم اونو بیاریم. عصرى رفتیم حمومِ دو كوهه. عباس رفت دوش گرفت. من هم شروع كردم به شستن لباس هاى خودم و عباس. وقتى از حموم اومدم بیرون، دیدم عباس توى رختكن نشسته و داره زیارت عاشورا مى خونه. اون همیشه زیارت عاشورا رو با «صد لعن» و «صد سلام» مى خوند.
با هم رفتیم ساختمان معاونت نیرو، اطاق بچه هاى تفحص كه از اونجا بریم «سبزه قباى» دزفول براى زیارت و عزادارى. موقع رفتن، دیدیم تلویزیون داره فكه رو نشون مى ده، كه كلى خوش به حالمون شد. بعد رفتیم سبزه قبا. یه سینه زنى حسابى كردیم. (برو بچه هایى كه زمان جنگ گذارشون به دزفول افتاده، حتماً یه سرى هم به زیارت سبزه قبا رفته اند. حرم محمد بن موسى الكاظم پسر امام كاظم، معروف به سبز قبا، یه حالِ معنوى عجیبى داره كه همه بچه رزمنده ها با اون آشنا هستن. خصوصاً اگه غروباى سرخ خوزستان رو توى حرم شاهد باشى.)
روز پنجم و ششم محرم دو كوهه بودیم. دور ساختموانو مى گشتیم و یكى یكى شهدا رو یاد مى كردیم. (چند روز قبل از محرم هوایى شدیم و با عباس صابرثى، از اندیمشك تا دو كوهه پیاده اومدم بودیم). نوحه مى خوندیم و روضه. یه كمى عباس مى خوند، یه كمى هم من. با هم زمزمه كردیم. روى پل دو كوهه بودیم كه عباس به من گفت: «عباس قنبرى،، یه خواب از «اكبر محمدى بخش» دیدم، مى خوام برات تعریف كنم».
عباس، اكبر محمدى بخش رو خلیلى دوست داشت. خدا رحمتش كنه، اكبر سال 72 توى جاده قم تصادف كرد و با مصطفى قهارى و محمد قنبرى، روحشون پر كشید پیش سیدالشهدا. گفتم: «خب بگو». گفت: «چند شب پیش خواب اكبر و دیدم، كلى با هم حرف زدیم و من از شهدا و اون طرف از اكبر پرسیدم. آخرین سوالم از اكبر این بود كه پرسیدم، اكبر شما دو كوهه میایین؟ اكبر گفت: خدا بالاى سر این دو كوهه، توى اسمون یه دو كوهه ساخته كه همه شهدا میان اونجا».
صبح روز بعد، سوار ماشین شدیم و با رفیق عباس، سه تایى رفتیم فكه. توى راه، من نوار روضه حضرت قاسم رو گذاشته بودم. و عباس حسابى گریه مى كرد. رسیدیم به مقر تفحص توى فكه. توى مقر عباس شروع كرد به رفیقش وصیت كردن. گفتم: «اى بابا، عباس جون باز قاطى كردى، روز سوم محرم كه اومدى، بهت گفتم شربت مربیت خبرى نیست، پس وصیت نكن». و او خندید و رفت.
هر سال محرم، توى مقاتل شهدا، جاهایى كه بچه هاى تفحص شهید شده بودند، دسته عزادارى راه مى انداختیم و سینه مى زدیم. صبح روز هفتم محرم، سید میر طاهرى (مسئول گروه تفحص لشكر 27) به من گفت: «عباس قنبرى، بلند شو ماشین رو راه بینداز بریم شهر براى خرید گوسفند و برنج و وسایل شام شب و روز عاشورا».
روز هفتم محرم، تو زمان جنگ و بعد از جنگ، واسه من یه حساب خاصى داشت. هر سال یا من خودم مجروح شده بودم. یا رفیقام شهید شده بودن. همیشه روز هفتم محرم یه حالت انتظارى داشتم منتظر بودم. منتظر یه حادثه.
با میر طاهرى كلنجار رفتم كه به شهر نروم ولى نشد. با عباس صابرى خداحافظى كردم. همش تو این فكر بودم. اصلا متوجه رانندگى و زمان و مكان نبودم. حسابى اضطراب داشتم. میرطاهرى یه دونه به شونم زد و گفت: «كجایى؟». تازه به خودم اومدم و دیدم 50 كیلومتر از راه رو اومدیم. رفتیم اندیمشك و دزفول وسایل رو خریدیم و رفتیم دو كوهه. نماز مغرب و عشا رو تو اتاق تفحص خوندیم. تو سجده آخر نماز عشا بودم كه حال عجیبى بهم دست داد. غم بزرگى افتاد توى دلم. زدم زیر گریه. میرطاهرى گفت: «بابا امروز، تو چته؟» هیچى نگفتم. چایى رو خوردیم كه یهو در اتاق باز شد. تاجیك از در وارد شد و به سید بهزاد گفت: «آقا سید، یه دیقه بیا بیرون». تا اینو گفتت، هوررى دلم ریخت. تا سید میرطاهرى رفت بیرون، صداى «یا ابالفضل» بلند شد. سریع اومد تو و گفت: «عباس قنبرى بلند شو بریم»، «كجا؟»، «بیمارستان»، «چه خبره؟»، «صابرى رفته روى مین».
من و سید میرطاهرى سوار آمبولانس شدیم. آمبولانسى كه تاجیك با اون اومده بود. وقتى نشستم پشت فرمون. یه نگاه به عقب انداختم. كف آمبولانس پر بود از خون و یه لگنه پوتین، خاكى و خونى هم افتاده بود. گفتم حتماً عباس یه پاش قطع شده. بیمارستان صحرایى مخبرى، كه توى فكه ساخته شده، اولین جایى یه كه مجروح ها رو میارن و بعد از اونجا مى برن شهر. جلو در اورژانس به سرعت از ماشین پریدم پایین. یكى از سربازهاى تفحص كه امدادگر بود، با عباس مجروح شده بود. از اون پرسیدم: «عباس چى شده؟» جواب منو نداد و روشو برگردوند. به سید میرطاهرى گفتم: «سید عباس رو بردن شهر» كه گفت: «قنبرى بیا و نور چراغ ماشینت رو بینداز توى كانتینر.
اصلا حواسم نبود چى به چیه. مى خواستم زودتر برم پیش عباس كه اگه كارى داره براش انجام بدم. یا اگه خون مى خواد، براش خون بدم. پیش خودم گفتم الان چه موقع یخ درآوردن این موقع شب؟ نور ماشین رو انداختم روى در كانتینر. در رو كه باز كردن، دیدم توى كانتینر یه پیكر افتاده. از ماشین پیاده شدم. با حیرت رفتم جلو. باور كردنى نبود. فكر كردم اشتباه مى كنم. ولى نه، خودش بود. نمى دونم تو چه حالى بودم. ولى هر طورى كه بود، صورت عباس رو كه بدجورى سوخته بود، با گلاب شستم. كفن بریدیم و قرار شد كه با همون آمبولانس به طرف تهران حركت كنیم.
به سید میرطاهرى گفتم: «عباس صابرى عشقش دو كوهه بود، برا آخرین بار ببریمش دو كوهه و دور ساختمونا طوافش بدیم...»، سید گفت: «حرف ندارم، راضى ام».
پیكر عباس رو داخل آمبولانس گذاشتیم و بردیمش دو كوهه. زمین صبحگاه و ساختموناى دو كوهه جور دیگه اى شده بودند. بازم تو دو كوهه عطر شهید و شهادت پیچیده بود. همین طور كه عباس رو توى دو كوهه مى چرخوندیم یاد چند روز پیش افتادم. نوحه هایى رو كه با هم مى خوندیم، زمزمه كردم و اشك مى ریختیم.
شهدا به استقبال عباس اومده بودن. دو كوهه نور باران بود. شهدا توى دو كوه اسمون، همونى كه اكبر محمدى بخش به عباس گفته بود، توى آسموناست، براى عباس پرگشوده بودن.

عباس قنبری
شادی روح تمام شهدا صلوات

آرى! این پسر من است

«معراج شهدا» شلوغ بود. سالن پر بود. جمعیت كم بود، ولى آنچه بیشتر به چشم مى آمد، تابوت هاى چوبى پیچیده در پرچم سه رنگ جمهورى اسلامى بودند.
هر ساعت، خانواده اى مى آمد. پدرى و مادرى، برادرى و خواهرى، آرام مى گریستند، ولى صدایشان مى آمد. از بدو ورود به سالن، سراسیمه مقواهاى نصب شده روى تابوت ها را مى خواندند و گمشده خویش را مى جستند.

خانواده اى وارد شد، مادرى و پدرى. برادرهاى شهید هم بودند. تابوت را كه در ردیف بالایى، رو به سقف بود، پایین آوردند. همه بى تاب بودند. بخصوص مادر. تابوت كه بر زمین نشست، صلواتى فرستاده شد و پس از پرچم، درِ چوبى كنده شد. گریه ها شدت گرفت. صداها بلندتر شد. هق هق ها به ناله تبدیل شدند. ولى مادر، آرام و ساكت بندهاى كفن كوچك را كه به جثه اى درهم پیچیده و كوچك مى ماند، همچون كودكى در قنداقه اى سفید، باز كرد. چیزى نبود جز چند تكه استخوان زرد شده، زردى به رنگ خاك. جمجمه اى نیز در كنار پیكر بود. با چشمانى كه هنوز مى نگریستند.
مادر مبهوت بود. برادرها، او را «برادر» خطاب مى كند و مى گریستند; پدر نیز او را به نام پسرش صدا مى زد، ولى مادر همچنان، با چشمانش، میان استخوان ها را مى كاوید، لحظه اى سر بلند كرد و رو به مسئولین معراج شهدا كه در كنارش بودند، گفت: «این پسر من نیست!» چرا؟ مگر پلاك ندارد؟ چگونه مى گویى پسرت نیست. سر پایین انداخت و شروع كرد به جستن میان استخوان ها; تكه پاره اى از شلوار بسیجى به دستش آمد. او را كه در دست گرفت، خطاب به بقیه گفت: «این تكه لباس، جیب سمت راست شلوار پسر من است كه میان استخوان هایش بوده، و این راز پسر من است. هنگامى كه عازم جبهه بود، تكه اى كش سفید و پهن داخل جیب سمت راست شلوار او دوختم. ناخواسته این كار را كردم، شاید دلم مى گفت كه سال ها باید به دنبال او بگردم. حالا این تكه پارچه خونین، جیب شلوار است. اگر همان گونه كه خود مى دانم، كش مورد نظر داخل آن باشد، پسرم است، و گرنه، كه هیچ!»
همه نگاه ها مضطرب بود. نگران به دستان مادر مى نگریستند. مادر صلواتى فرستاد و جیب شلوار را به داخل برگرداند. تكه اى قهوه اى رنگ شده خودنماى كرد، خودش بود. مادر ذوق زده شد. چشمان پاكش از اشك لبریز بودند، برگشت رو به پدر و گفت: «خودشه... پسرم... این همان كشى است كه با همین دست هاى خودم دوختم.»
دستانش مى لرزیدند. به دستانش نگاه مى كرد و به استخوان هاى پسر، دست هایى كه سال ها پیش از این، ظاهراً ناخواسته، كارى انجام دادند كه پس از 10 سال فرزند به دامان مادر باز مى گشت.

* حمید داودآبادی

جهت شادی ارواح تمام شهدای حق علیه باطل صلوات

التماس سید وحید به شهدا

بنام خدا

..

بهار سال هفتاد و پنج بود كه رفته بودم به فكه. منطقه والفجر یك. بچه ها مشغول كار بودند در طى یك هفته اخیر فقطه تكه اى استخوان بدن یك شهید را پیدا كرده بودند. بدون هیچ مشخصه اى. به گفته بچه ها، بعید نبود كه پاى شهید یا مجروحى بوده كه قطع شده و در میان مین مانده است.

هوا هنوز آنچنان كه انتظار مى رفت، گرم نشده بود. سید میرطاهرى كه نگاههایش نشان از ناراحتى درونش داشت، منطقه را مى كاوید. معلوم بود از پیدا نشدن شهید، بدجورى خسته است.
ناگهان توطئه آغاز شد. رسمى بود كه باید اجرا مى شد. «رسم دیرینه» بچه هاى تفحص. اگر چند روز شهید پیدا نشود، یكى از تازه میهمان ها را خاك مى كنند تا به شهدا التماس كند. خیالم راحت شد. توطئه براى من نبود; هدف «سید وحید صمصامى» از بچه هاى تبریز بود. هرچى كه بود «سیدى» او كلى كار مى كرد.
تا آمد به خودش بجنبید، ریختیم دورش. دست و پایش را گرفتیم و خواباندیم روى زمین. كمى رحم كردیم و با بیل دستى رویش خاك ریختیم. فقط سرش بیرون بود كه بتواند نفس بكشد. سنگى مثل گورستان فیلم هاى وسترن رویش گذاشتیم و رفتیم. گفتیم كه: «باید تا غروب اینجا زیر خاك باشى و به شهدا التماس كنى تا خودشان را نشان دهند».
اولین بار بود كه با این آداب و رسوم روبه رو مى شدم. جالب است كه همیشه این كار را نمى كنند. یعنى هر دفعه كه شهید پیدا نكنند، دست به این پذیرایى نمى زنند. ولى هر بار كه یكى را خاك كرده اند، بلا استثناءشهیدى به فریاد او رسیده و مجبور شده خود را نشان دهد.
یك ربع بیشتر نگذشته بود كه كنار سید میرطاهرى ایستاده بودم و جایى را كه على محمودوند با بیل مكانیكى زیرورو مى كرد. از نظر مى گذرانم. ناگهان تخت سیاه رنگ پوتینى نمایان شد. فریاد زدم، دادزدیم، على آقا دستگاه را نگه داشت و آمد پایین. كمى خاك ها را كنار زدیم. پیكر شهیدى نمایان شد. خوشحال شدیم و صلوات فرستادیم. اینجا صلوات بازارش گرم است. اگر شهید پیدا نكنند صلوات نذر مى كنند و اگر هم پیدا بكنند، از شادى صلوات مى فرستند.
اولین كارى كه كردیم، این بود كه سید وحید را از زیر خاك درآوردیم تا او هم شاهد درآوردن شهید باشد. هرچه كه باشد التماس او باعث نمایان شدن شهید شد.
شهید را كه در آوردیم، متأسفانه هیچ پلاك یا كارت شناسایى یافت نشد. در كمال ناراحتى ولى شكر خدا، او را در كیسه اى گذاشتیم و از كنار پاسگاه 30 راه مقر را در پیش گرفتیم. حتماً خودش مى خواسته كه گمنام بماند.

* حمید داودآبادی

ماجرای ترکیدن انار!

در عملیات کربلای 5 نیروهای لشکر 5 نفر در موقعیت سخت و خطرناکی قرار گرفتند.

ما داخل سنگر کوچکی که گروهی از فرماندهان از جمله برادر شوشتری (جانشین فرمانده قرارگاه )در آن حضور داشتند،نشسته بودیم. سردار شوشتری از آنجا به کمک بی سیم به هدایت عملیات مشغول بود و گویی اصلا در جمع ما قرار نداشت و روحش پیش نیروهای در خط بود. در آن بین برادر سعید مؤلف اناری برداشت و داشت آب لمبو می کرد تا بخورد. وقتی فشارهایش را به انار بیش تر می کرد. گفتم :«آقا سعید! الان می ترکدها !»

اما آقا سعید گوش نکرد و ناگهان انار ترکید و مقدار زیادی آب انار روی سر و صورت آقای شوشتری ریخت .

یکدفعه آقای شوشتری بهت زده از جا پرید و چون هوش و حواسش در سنگر نبود . نگاهی به اطراف کرد و با گوشی بیسیم محکم به سر من زد و دوباره به کارش مشغول شد .

 

 شهید شوشتری

 

بعد از دفع حمله ی دشمن ، وقتی که آرامش به خط برگشت جرات کردم و به ایشان گفتم : «حاج آقا ! سعید بود که انار را روی شما ریخت ، شما چرا مرا زدید ؟»

گفت :« هرچه بود ، تمام شد . او دور بود و شما نزدیک ! من هم کار داشتم نمی شد او را بزنم !!»

از کتاب قلب عملیات ، راوی موسوی زاده

 
  • تعداد صفحات :8
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  
 

درباره وبلاگ

سخن بگو طلائیه ، باز دلتنگم
برای سجده سرخ نماز دلتنگم
تبسمی به من ای فکه ، هر دو تنهاییم
چگونه بعد شهیدان خود سر پاییم
مدیر وبلاگ : جا مانده از قافله

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان

JavaScript Codes پایگاه اینترنتی دیده بان نیوز
من یك یهودی ام . . .; نشریه الكترونیكی منشور
نشریه الكترونیكی طریق

صفوف آهنین . . .
باران های سمی !

http://tiktak-2.persiangig.com/labkhandhayekhaki/logo/belagtapelak.gif



powered by
BLOGFA.COM

بانک صوت و فیلم مذهبی
سرافرازان
قافله شهداء